کد خبر: ۵۸۰۳
۰۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
نیم قرن آموزگاری با شعر، موسیقی و زندگی

نیم قرن آموزگاری با شعر، موسیقی و زندگی

«بعضی آدم‌ها معلم آفریده شده‌اند» برای فاطمه گرایلی که حداقل ۵۵ سال زندگی‌اش به آموزگاری گذشته و هنوز هم از معلمی روی برنگردانده است، این شغل می‌تواند خاصیتی باشد که در ژنش وجود دارد.

«بعضی آدم‌ها معلم آفریده شده‌اند» برای فاطمه گرایلی که حداقل ۵۵ سال زندگی‌اش به آموزگاری گذشته و هنوز هم از معلمی روی برنگردانده است، این شغل می‌تواند خاصیتی باشد که در ژنش وجود دارد. مانده است چه مهری بر پیشانی دارد که هرجا برود معلمی‌اش را می‌شناسند.

می‌گوید: گاهی فرودگاه یا جای دیگر می‌روم از من می‌پرسند، شما معلمی؟». انگار که آموختن نوری بر چهره‌اش روشن کرده است که شاگردان خوب آن را می‌شناسند. از سال ۷۲ مدارسی  را تأسیس کرده که اولین شعبه‌اش در انتهای اقبال لاهوری است. گلایه‌اش از این است که گاهی او را با یک سرمایه‌گذار یا بازاری اشتباه می‌گیرند در حالی که او هنوز یک معلم عاشق است.

 

معلمی عشق است

شاید باشند معلمانی که این کار از سطح یک شغل برایشان فراتر نرود. اما «معلمی عشق است» تعبیر صادقانه گرایلی است که بعد ازاین سال‌ها  هنوز شیفته کارش است. می‌گوید: «وقتی به کاری عشق داشتی، خلاقیت هم خودش می‌آید». او تعبیر شاعرانه‌ای از کلاس‌هایش دارد. انگار بچه‌ها مداد رنگی‌های نقاشی‌اش هستند.

هر کدام بخشی از صفحه سفیدش را رنگ کرده‌اند و اگر یک نفرشان خوب نباشد، یک قسمت از نقاشی‌اش می‌لنگد. باید آن دانش‌آموز را به بقیه برساند تا نقاشی‌اش کامل و زیبا شود. شب‌های او آمیخته با یاد بچه‌هاست. شب‌ها می‌نشیند و فکر می‌کند که با گوشه مخدوش تابلویش چه کند. راه‌ها و روش‌های مختلف را آزمون می‌کند تا بالاخره او را با کلاسش همراه کند.

 همسر و بچه‌هایش عادت داشتند که او هر روز چند تا از بچه‌های کلاسش را همراه خود به خانه ببرد تا با آن‌ها بیشتر کار کند. او می‌خواهد دست بچه‌ها را در سربالایی آموختن بگیرد. اگر چه خودش خسته می‌شود، ولی وقتی با هم به قله می‌رسند و نگاهی به راه پشت سر می‌کنند، حظ می‌کنند.

 

نیم قرن آموزگاری کلاس اولی‌ها با شعر، موسیقی و زندگی

 

تو شاهکاری

کلاس انشای گلایلی، شبیه دیگر کلاس‌ها نبود. او سعی می‌کرد موسیقی زندگی را در دفتر‌های خط‌دار کلاسش کلمه کند و به بچه‌ها بیاموزد. بچه‌ها سرود می‌خواندند و همراه با ترانه‌ها آن را اجرا می‌کردند. آن‌ها گل‌های آفتاب‌گردانی بودند که به سمت انوار مهربانی استادی شفیق می‌گردند و با او همراه می‌شوند.

سپس دفترشان را باز می‌کنند و می‌نویسند. آنگاه دیگر نوشته‌ها پر می‌شود از شور و حس کلمات بچه‌ها که از روحیه و استعداد خلاق بچه‌ها ناشی می‌شود. گاهی دانش‌آموزش چند جمله می‌نویسد که معلم را هم انگشت به دهان می‌کند. دانش‌آموزی دارد که معلمش بعد از ۵ دقیقه متوجه می‌شود از روی خط‌های سفید دفتر،  انشایی ذهنی را می‌خواند. دانش‌آموز زیر گریه می‌زند، ولی معلم او را در آغوش می‌کشد و می‌گوید: «تو شاهکاری. تو همه این‌ها را از ذهنت خواندی؟»

 

پیامبران کلاس اول

«وقتی معلم در این جایگاه قرار می‌گیرد، نقش انبیا را دارد. مسئولیت سنگینی دارد». او تأکید می‌کند: «معلم نشسته نداریم. معلم چطور اعتماد می‌کند بنشیند در حالی که نمی‌داند آن چیزی را که به بچه آموخته، درست می‌نویسد. همین چند روز پیش رفتم اداره و متوجه شدم یکی دارد واژه‌ای را اشتباه می‌نویسد.

در دلم گفتم که معلوم نیست معلم کلاس اولش چه کسی بوده که این طوری می‌نویسد؟ من دوست دارم بچه بفهمد و بنویسد نه اینکه طوطی‌وار حفظ کند. من تا به حال به کسی صفر ندادم. تشویق هم بهتر از تنبیه جواب می‌دهد. من یک دیکته می‌گرفتم، عرقم در می‌آمد. مدام راه می‌رفتم و همان‌جا که بچه اشتباه می‌نوشت، تصحیح می‌کردم. نباید اجازه داد بچه غلط بنویسد. آخر هم دیکته‌ام تصحیح شده بود».

 

دکلمه‌ای برای شهر

یک روز به مدرسه می‌آید و می‌بیند پسر‌های کلاسش دم در دفتر هستند. انگار با کلاس پنجمی‌ها که درباره معلمشان حرفی زده اند، کتک‌کاری کرده‌اند. البته بچه‌ها معلمشان را وارد این ماجرای مردانه نمی‌کنند. ولی همین ماجرا باعث می‌شود که دیگر گرایلی را کلاس‌های بالاتر نفرستند.

او می‌شود معلم کلاس اول.  اول برایش سخت است، ولی حالا می‌گوید: «هر اتفاقی که در زندگی‌ام افتاد، خیر بود». بعد‌ها عاشق کلاس اول می‌شود. لوح نانوشته‌ای که به او می‌سپارند تا او همان نقشی را که می‌خواهد روی آن‌ها بیندازد. می‌گوید: «کلاس اول حاصل کار خودم بود.

انگار خمیر بی‌شکلی به من دادند و گفتند بساز». شعر خواندن را از کلاس اول شروع می‌کند. شب‌ها در خانه کلماتی را که بچه‌ها خوانده‌اند، سر هم می‌کند تا شعر درست کند. بعد هم برای دکلمه بچه‌ها جلوی جمع نمره می‌گذارد و این‌گونه دکلمه‌ها در سطح شهر می‌پیچد.

 

ف برای فردوسی

«من شاعر نبودم و آموخته‌های آن‌ها ناچیز بود. تجربه‌ای سخت، ولی لذت‌بخش. من برای حرف ف دیکته فردوسی را گفتم. ترتیب یک اردوی آرامگاه فردوسی را دادم.» بعد دسته‌گل دست بچه‌ها می‌دهد تا روی مزار این شاعر شاهنامه‌سرا بگذارند و شعر دسته جمعی بخوانند. توریست‌ها هم از بچه‌ها فیلم می‌گیرند.

آخر سال هم با حروف الفبا شعر دکلمه می‌کنند. نامش را می‌گذارند جشن الفبا. تمام مسائل انسانی را داخل شعر می‌گنجاند. «اگر به تو الف آموختم هدفم این بود. اگر ب آموختم هدفم این بود و ...» جشن پایان سال، بچه‌ها این‌ها را می‌خواندند و همه گریه می‌کردند.

 

این کار بی انتهاست 

او سال‌ها معلم ابتدایی مدرسه‌هایی بود که خانواده‌ها تمکن مالی ندارند. بچه‌هایی که هم درس می‌خوانند و هم کار می‌کنند. دانش آموزانی که تجربه همه چیز را دارند. دستان زمخت کارکرده و چشمان بی‌پروایی دارند. روز اول که والدین بچه‌هایشان را به او می‌سپارند، می‌گویند:«گوشتش مال شما، استخوانش مال ما». بچه‌ها اتو کشیده نیستند.

گاهی ۳ روز غایب می‌شوند. به قول خودشان دنبال عشق و حال، ولی گرایلی از عشق بی‌حدش به این بچه‌ها می‌گوید: «این‌قدر این‌ها را دوست داشتم. می‌دیدم دارند زحمت می‌کشند، شرمنده می‌شدم. خجالت می‌کشیدم». بچه‌هایی که هیچ چیز بلد نیستند، اما عشق را خوب بلدند.

محبت را می‌فهمند و به معلمی که عاشق کلاسش است، اشتیاقشان را این‌طور نشان می‌دهند. معلم پشت فرمان است و خودروش را گل‌باران و روی دستشان بلند می‌کنند. گرایلی معتقد است: «بچه‌ها ذهنشان پاک است و از بزرگ‌تر‌ها بهتر می‌فهمند. اگر یک روز من مسئولیتی در مدرسه نداشته باشم و از جلوی مدرسه‌ای بگذرم و صدای زنگ کلاس را بشنوم اشک‌هایم می‌ریزد». او عاشق خسته‌ای است که هنوز نتوانسته است از این کار دل بکند. می‌گوید: «نمی‌دانم چطور تمامش کنم. این کار بی انتهاست.»

 

پدرم گفت فقط تربیت معلم

روزگار بر گرایلی این‌گونه گذشته است. حدود دهه چهل است و دانشگاه‌ها مختلط. پذیرش مسئله حضور دختران در دانشگاه برای خانواده‌های مذهبی کار ساده‌ای نیست. پدر فاطمه هم با اینکه خودش جزو معدود مهندسان تحصیل‌کرده آن زمان است، نمی‌تواند بپذیرد که دخترش در کنار پسر‌ها پشت میز دانشگاه بنشیند.

فاطمه رسیدن به آرزوهایش را در مسیر دانشگاه می‌بیند، اما انگار سرنوشت راه دیگری در مسیر او قرار داده است. پدرش به او می‌گوید: «من دوست دارم شما بروید تربیت معلم درس بخوانید». جایی که فقط دختران در آن حضور دارند. فاطمه هنوز هم دلش راضی نیست. می‌داند که تربیت معلم بیشتر مال بچه‌هایی است که جای دیگر قبول نشده‌اند یا باید بنشیند کنار کلاس سومی‌هایی که راهنمایی را تمام کرده و اینجا آمده‌اند تا ۲ سال درس بخوانند و معلم شبانه شوند. می‌گوید: «دوست داشتم رشته‌های بالاتر بخوانم».

قهر دو ماهه او هم بی‌نتیجه می‌ماند و پدر تمام راه‌ها را بر او می‌بندد. او آخر می‌پذیرد که راه معلمی را پیش بگیرد. فاطمه‌ای که برای کشور‌های دیگر بورسیه دارد به اجبار در مسیر آموزگاری قرار می‌گیرد تا حالا بعد از ۵۰ سال قرار گرفتن در این راه بگوید: «قسمتم این بود و الان خیلی خوش‌حالم که این اتفاق افتاد».

 

انگیزه‌ای تمام ناشدنی

شور و شیطنت هنوز هم در رفتارش پیداست. می‌گوید: «ذات آدم عوض نمی‌شود» و خاطرش آکنده از روزگاری می‌شود که همه چیز را به بازی می‌گیرند و خوشی می‌کنند. دبیرستان است. هنوز برنامه معلم‌ها به آن‌ها داده نشده است و کلاس‌ها نظم و ترتیب ندارد.

معلم‌ها از اول سالن شروع می‌کنند و سر هر کلاسی که خالی است، می‌روند. آن‌ها در کلاس را می‌بندند و سکوت می‌کنند تا معلم‌ها خیال کنند اینجا معلم دارد و رد شوند. نقشه‌شان می‌گیرد و یک هفته را بی‌معلم سر می‌کنند. آتش این شور در جوانی هم در دلش روشن است.

در دوران دانشجویی تقلای او برای تعالی، او را در نگاه بقیه بزرگ می‌کند. انگیزه‌ای تمام ناشدنی در وجودش جاری است. حسین رزمجو که بعد از انقلاب، رئیس آموزش و پرورش خراسان شد، استادش است. گلایلی، خدا رحمتشان کندی می‌گوید و می‌رود به زمانی که مسئول تابلو سخن هفته است.

استاد هر وقت از روبه‌روی تابلو عبور می‌کند، حال دل دانشجویش را می‌فهمد. گاهی که تابلو به دلش نمی‌نشیند، فاطمه را صدا می‌زند و می‌گوید: «امروز حالت خوب نیست. چه شدی؟». از استاد رزمجو می‌آموزد چگونه خلاقیت را به خدمت آموزش در‌بیاورد.

 

دفترچه مطالعه کودک!

درسش که تمام می‌شود باید به مناطق پایین‌تر برود و تدریس کند، اما چون دانشجوی خوب تربیت معلم است می‌تواند خودش انتخاب کند که خاطرات سال اول سرکلاس رفتنش در کدام مدرسه رقم بخورد. او مدرسه‌ای در خیابان گاوخونی را انتخاب می‌کند. بچه‌های کلاس سوم را به او می‌سپارند.

از همان سال اول تدریسش با دیگران فرق دارد. به بچه‌ها ادبیات می‌آموزد، ولی تمام کتاب فارسی را به صورت نمایش در می‌آورد تا  معلمان دیگر به تماشای تدریس او بیایند. تدریس خلاقی که در طول سال‌های خدمتش تسری می‌یابد. حدود سال ۴۷ است که وزیر آموزش و پرورش وقت، فرخ‌رو پارسا، از مدرسه آن‌ها بازدید می‌کند.

خانم معلم جوان، دفترچه مطالعه کودکی را که برای بچه‌های کلاس تهیه کرده است به وزیر نشان می‌دهد. وزیر استقبال نمی‌کند و می‌گوید این کار درست نیست. سعی خودش را می‌کند تا او را راضی کند. دفترچه‌ای که خصوصیات رفتاری و اخلاقی کودک را  برای سال‌ها بعد در آن می‌نویسد، اما حالا بعد از ۵۰ سال خودش این کار را رد می‌کند و می‌گوید: «آن موقع فکر می‌کردم کار خوبی است که من برای بچه‌ها وقت می‌گذارم و نظرم را می‌نویسم. اما الان می‌گویم اشتباه است.

شاید نظر من اشتباه باشد و نباید این نظر را منتقل می‌کردم. در ایران معلم همراه دانش‌آموز بالا نمی‌رود. در بعضی کشور‌ها این اتفاق می‌افتد، آن‌ها معلم را از هفتاد فیلتر رد می‌کنند تا می‌پذیرند آن کنترل‌ها در ایران نیست و نباید بچه‌ها را چند سال به یک نفر سپرد».

 

از مادری‌ام لذت نبردم

در طول مدت خدمت، او هم یک معلم بود و هم یک مادر. حسرتی در دل مادرانه‌اش است که هرگز اول مهر همراه با بچه‌هایش مدرسه نرفته است. روز اول مهر که همه مادران قوت دل نونهالانشان می‌شوند تا ساعت‌هایی را دور از کاشانه باشند، او باید سر کلاس برود و برای بچه‌هایی که مادرشان نیست (ولی حس مادرانه‌ای به آن‌ها دارد) معلمی کند. یادش از زمانی می‌افتد که دخترش گوشه مانتو‌ش را می‌کشد تا نگذارد مادر به مدرسه برود.

دخترک دلش می‌خواهد حتی یک سال هم که شده به جای خاله، مادر او را همراهی کند تا پشت نیمکت‌های مدرسه بنشیند. گلایلی با حسرت می‌گوید: «من از رشد بچه‌هایم یادم نیست. الان می‌بینم دیدن هر لحظه رشد بچه‌ها چه لذتی دارد. دندان درآوردنشان، اولین کلمه‌شان.

با خودم می‌گویم چرا من نفهمیدم کی این‌ها دندان درآوردند؟ چرا من آن‌ها را در آغوش نکشیدم و برایشان قصه بگویم؟ دستشان را بگیرم. حضورم کمرنگ بود و این قسمت را من باختم. لذتی را که باید از بچه‌داری ببرم، نبردم. از وظایفم غافل نبودم، ولی اگر به عقب برگردم، از مادری‌ام هم لذت می‌برم».

 

نیم قرن آموزگاری کلاس اولی‌ها با شعر، موسیقی و زندگی

 

به بچه‌ها برچسب نزنیم

طرف‌دار سرسخت بچه‌هاست. این را می‌شود از نگاه دنباله‌دارش به کودکانی فهمید که از جلو ما رد می‌شوند. در یک نگاه می‌فهمد که دانش‌آموز رنگ به رو ندارد یا حالش خوش نیست. حالا با همان نگاهِ شکیبا به عملکرد سال‌های دورش معتقد است که نباید به کودک برچسبی زد که سال‌های سال همراهش باشد.

از معلمان گله می‌کند که سریع به دانش‌آموز می‌گویند: «بیش فعال» و ادامه می‌دهد: «بگو من نمی‌توانم اداره‌اش کنم. ما معلم صد در صد نداریم. وقتی معلم ۲۰ درصد است یعنی ۸۰ درصد ضعف دارد. بچه‌ها متفاوتند. دنیا‌های مختلف دارند.

همکاران ما هر کدام یک گوشه از معلمی را دارند و نمی‌توانند تشخیص صحیح بدهند». معلم دلسوز سال‌های دور و نزدیک حالا به اعتبار سال‌ها با بچه‌ها بودن و با تکیه بر پیشرفت علم می‌گوید: «ما بچه‌هایی داشتیم که اینجا به زور دیپلم گرفتند و همه گفتند تنبل هستند، ولی الان آن سر دنیا موفق شده‌اند.

چون ما فقط یک هوش بچه را در نظر می‌گیریم. ما خلاقیت بچه‌ها را ندیده می‌گیریم. الان هوش‌های ده‌گانه تعریف می‌کنند. هر کودک در یکی از آن‌ها استعداد دارد». گلایلی، از برداشتن مدارس و آزمون تیزهوشان خوش‌حال است. معلمی که فهمیده  هر کدام از بچه‌ها در یک زمینه استعداد دارند از اینکه همه آن‌ها را در ترازی به نام تیزهوشان بسنجند، ناراحت است و می‌گوید: «همیشه می‌گفتم کی بشود که دیگر از من نپرسند».

 

هرچه نداریم، از معلم است

گرایلی، معتقد است الان نباید به دانش‌آموز آموخت که زباله را از زمین بردارد و باید قبل آن یاد بگیرد که اصلا آشغال روی زمین نیندازد و به همین خاطر الان دیگر مأمور بهداشت در مدرسه‌شان ندارند و به جای آن روی این فرهنگ کار می‌کنند. گرایلی می‌گوید: «تغییر سخت است، ولی اگر بتوانم این موضوعات را جا بیندازم من دیگر می‌توانم بگویم خداحافظ».

او یاد روزی می‌افتد که به کلاس ورزش رفته است. طبق معمول کافی است با کسی همکلام شود تا متوجه بشود معلم است. زن به او می‌گوید: «ما هرچه داریم از معلم است» و گلایلی در پاسخش می‌گوید: «و هر چه که نداریم». باورش این است که نقش معلم آن‌قدر اثرگذار است که می‌تواند سرنوشت ملتی را تغییر بدهد.

می‌گوید: «این اجتماعی است که ما درست کردیم. این‌ها مگر مدرسه نرفته‌اند. چه چیز به این‌ها یاد داده‌ایم. از صبح که پشت فرمان می‌نشینیم باید لباس رزم بپوشیم». او بخشی از این ناهنجاری‌ها و بی‌اخلاقی‌های اجتماعی را به علت نبود آموزش صحیح می‌داند و تأکید می‌کند: «ما هرچه نداریم هم از معلم است!».

حالا او سعی می‌کند قطره‌ای در دریا باشد و  تلاش می‌کند بتواند در بخش کوچکی از جامعه اثر‌گذار باشد. حسش نسبت به کاری که می‌کند این است که خدا به او مسئولیتی سپرده که باید به سرانجام برساند.

 

این گزارش چهارشنبه، ۲ آبان ۹۷ در شماره ۳۱۰ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام