شهید سنجرانی به «کرار» مشهور بود
خبر شهادت «محمدرضا سنجرانی» یکشنبۀ این هفته، سوم محرم، درست یک روز بعد از شهادتش، با این هشتگ در فضای مجازی منتشر شد: #قاسم_آباد_چقدر_قاسم_دارد
کاربران فضای مجازی این هشتگ را در پای ویدئویی یکونیمدقیقهای دیدند که حضور شهید عطایی و سنجرانی را درکنار هم و در مناطق عملیاتی سوریه به تصویر کشیده بود. پای این فیلم کوتاه نوشته شده بود: «مجاهدانی از غرب مشهد.».
هشتگ زیبایی است وقتی که بدانیم شهید حسن قاسمیدانا، جواد کوهساری، مصطفی و مجتبی بختی، مرتضی عطایی و سیدمهدی جودیثانی، مجاهدانی از منطقۀ قاسمآباد بودند که در سه سال اخیر، بهدنبال هم برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) رهسپار شوند و شهادت، مزد مجاهدت آنان شد.
همزمان با قرار هیئتهای مذهبی برای حضور جمعی در منزل پدر شهید، غروب سوم محرم راهی بولوار شهیدفلاحی میشویم. مجاهد قاسمآباد، بزرگشدۀ شهرک لشکر است؛ شهرکی که خانوادههای ارتشی در آن ساکن هستند.
«یوسف سنجرانی» بازنشستۀ ارتش و پدر شهید است؛ پدر پسری که حالا خودش دو فرزند پسر چهار و هشتساله دارد. شهید رضا سنجرانی که بهخاطر حضور داوطلبانه در مأموریتهای دشوار، نام جهادی «کرار» را به او داده بودند، چهلساله بود. در دانشگاه، خبرنگاری خوانده بود و عاشق عکاسی بود. میگویند همیشه دوربینش همراهش بوده و عکسهای زیادی میگرفته. او کارمند بانک ملی بود و استاد ورزشهای رزمی.
پدر و مادر شهید، شرایط مساعدی برای گفتگو ندارند. هر لحظه جمعیت بیشتری برای ادای احترام و عرض تسلیت و تبریک به منزل پدر شهید سنجرانی میآیند. لحظات اذان مغربوعشاست و خانم «سادات کرماجانی» مشغول وضو گرفتن و به نماز ایستادن.
«چرا مادران و پدران شهدا اینقدر صبورند؟» این را وقتی از خودمان میپرسیم که بهجز سلامواحوالپرسی، صدایی از پدر و مادر شهید سنجرانی نمیشنویم. همسرش، اما بیقراریاش را بیشتر نشان میدهد و با صدای مداحی و روضه درکنار خواهر شهید، صدای گریهاش بلند میشود.
او را به حال خود میگذاریم با اشکها و مویههایی که گاهوبیگاه از وی شنیده میشود، اما اگر روزی قرار به گفتگویمان باشد، از او قصۀ آن چهار روز را میپرسیم؛ چهار روزی که او و دو پسرش، بعد از مجروحیت آخر شهید، برای دیدارش به سوریه رفتند و آخرین خاطرات زندگی مشترکشان را در خاک «دیرالزور» رقم زدند؛ استانی در کرانۀ رود فرات که «محمدرضا سنجرانی» در همانجا شربت شهادت را نوشید.

گفتگو با مهدی، برادر کوچکتر شهید محمدرضا سنجرانی
حجت الاسلام مهدی سنجرانی، پسر سوم خانواده است و تنها عضوی از اهل خانه که توان روحی برای گفتگو دربارۀ شهید را دارد. لحظاتی بعد از نماز مغربوعشای روز سوم محرم است؛ یعنی یک روز از شهادت رضا سنجرانی گذشته و خبر عروج او، در سایتها و گروهها و کانالها دستبهدست شده و قرار است تا لحظاتی دیگر، هیئتهای مذهبی و دوستان و همرزمان و رفقا و فامیل، برای عرض همدلی با خانوادۀ شهید به دیدارشان بیایند. در این فاصله در داخل حیاط، با برادر شهید گفتگو میکنیم و او گرچه سعی میکند با آرامش به سؤالات ما پاسخ دهد، یک نگاهش مرتب به پدر بیقراری است که روبهرویش نشسته و یک نگاهش به دری که سیاهپوشها هر لحظه از آنجا پا به داخل میگذارند.
شهید اولینبار چه تاریخی به سوریه اعزام شدند؟
آذر ۹۴. چند ماه بعد از شهادت حسن قاسمیدانا.
شغلشان چه بود و چطور شد که تصمیم گرفتند برای دفاع از حرم بروند؟
آقارضا کارمند بانک ملی بود. چند سالی بود که در تدارک رفتن بود، اما زمینهاش فراهم نمیشد. بعد از شهادت حسن قاسمیدانا، آقارضا بههم ریخت و میگفت: «ما قرار داشتیم با هم به سوریه برویم.». بعد از آن، خودش را به آبوآتش زد و رفت. راه پایش که باز شد، دیگر مرتب اعزام میشد.
مجروحیت هم داشتند؟
یکبار دست و مرتبۀ دیگر پایش تیر خورد. بیش از یک ماه پیش هم که روی مین رفت و شنوایی یکی از گوشهایش را از دست داد و چند روزی در بیمارستان بستری بود.
آخرینباری که برادرتان را دیدید، کی بود؟
۱۰ مرداد که برای آخرینبار اعزام شدند.
در این دو سال نحوۀ اعزامشان به چه ترتیب بود؟
به مأموریتهای چهلوپنجروزه یا دو ماهه میرفتند و برمیگشتند.
حالوهوای شهید رضا سنجرانی، در این دو سال چگونه بود؟
اولینبار که رفت و برگشت، گفت خاک سوریه نمک دارد و آدم را دوباره بهسمت خودش میکشاند. وقتی به ایران برمیگشت، روی پا بند نبود و طاقت اینجا ماندن نداشت.

پدر و مادرتان و همسر شهید، مخالفتی نداشتند؟ برایشان دشوار نبود؟
دفعۀ اول خیلی سخت بود، اما وقتی دیدند که آقارضا اعزام میشود و دوباره برمیگردد و مدتی میماند، راحتتر با این شرایط کنار آمدند.
شهید ظاهراً ورزشکار هم بودهاند و یکی از بهترین مربیان آموزش نظامی؟
آقارضا ۲۰ سال بود که مربی آموزش نظامی بود و بسیجیان زیادی، شاگرد ایشان بودند. سابقۀ بیستسالۀ مربیگری هم در ورزشهای رزمی مختلفی مثل کشتی کج، بوکس و جوجیتسو داشتند. همین امروز، وقتی فرماندۀ لشکر فاطمیون به اینجا آمدند، در بین صحبتهایشان لقب «یل فاطمیون» را به ایشان دادند.
خبر شهادت ایشان را چطور دریافت کردید؟
دیشب بعد از اینکه سخنرانیام در یکی از جلسات هیئتی تمام شد و بیرون آمدم، یکی از مسئولان هیئت به من گفت: «آقارضا تیرخورده.». گفتم: «خب، تیر خوردن که طبیعی است.». ایشان اینبار گفتند: «بیشتر از تیر.». پرسیدم: «شهید شده؟»؛ که جواب دادند: «به احتمال ۹۵ درصد.» چنددقیقه بعد هم که خبر شهادت قطعیشان را به من اعلام کردند.
شما هم به خانواده گفتید؟
اول با برادر بزرگترم و داماد خانوادۀمان تماس گرفتم و به آنها خبر دادم. بعد هم به منزل پدرم آمدیم و موضوع شهادت رضا را مطرح کردیم.
پدر و مادرتان هنوز بهتزدهاند، چقدر برای شنیدن خبر شهادت آمادگی داشتند؟
گریه کردند و اشک ریختند، اما دربین حرفهایشان گفتند که رضا، فدای سر علیاکبرِ امامحسین (ع).
شهید، فرزند چندم خانواده بود؟
فرزند ارشد. بعد از آقارضا سه برادر و یک خواهر هستیم.
آخرینبار کی با ایشان گفتگو کردید؟
یک شب قبل از شهادتش به من پیام داد. نوشته بود: «در دجله، غسل کردم. جایت خالی! فردا یک عملیات سنگین داریم. برایم دعا و حلالم کن.».
شما چه جواب دادید؟
آیۀ «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» را برایش فرستادم و نوشتم به حرم امامرضا (ع) میروم و حتماً دعاگویتان هستم.
چه ویژگی بارزی داشتند؟
آقارضا خیلی اهل روضه بود. وقتی در مراسم روضهخوانی حضور پیدا میکردند، مداحهایی که ایشان را میشناختند، بعضی روضهها را در حضور ایشان نمیخواندند، چون از شدت گریستن، بیهوش میشد.

گفتگو با همرزم و رفیق ۱۶ ساله محمدرضا سنجرانی
سیدعلی از همرزمان شهید «محمدرضا سنجرانی» است، اما بیش از این، رفیق شانزدهسالۀ او. در ازدحام جمعیتِ سیاهپوشی که به یکباره به منزل پدر شهید سنجرانی هجوم میآورند و جای سوزن انداختن در خانه و حیاط باقی نمیگذارند، او را مییابیم. میان حزن مداحی و گریستنهای جمعیت، صدا به صدا نمیرسد. بهناچار آقاسیدعلی را به داخل کوچه و چند خانه آنطرفتر میکشانیم تا از جمعیت بهتزدۀ ایستاده در پیادهرو و خیابان، کمی دور باشیم.
گوشهای میایستیم تا صدا واضحتر شنیده شود و با همرزم شهید که تمایلی به عنوان کردن نام فامیلیاش ندارد، گفتگو میکنیم. آقاسیدعلی، حواسش نیست و دوستی دیرینهاش با رضا سنجرانی، حال این روزهای «بی رفیقی» را دگرگون کرده.
بین حرف زدنهایش چندبار بغض میکند و گاه که نوای عزای محرم از خانۀ شهید سنجرانی بلندتر میشود، بغض میترکاند. روی پا بند نیست و بیقرار است و دوستانش منتظر او. به قول خودش، آنچه برایمان میگوید، فقط گوشهای از زندگی و شخصیت رفیقی است که میشود به اندازۀ ۱۶ سال رفاقت، از او حرف زد.
سال ۷۹ با آقارضا آشنا شدم. آن زمان او مسئول آموزش ۱۰ حمزۀ نیروی مقاومت مشهد بود و حدود پنج سال بود مربی شده بود. کار نظامی من را که دید، پیشنهاد داد در واحد آموزش کمکش کنم. اینطور شد که توفیق پیدا کردم در آن مقطع، جانشین آقارضا شوم و این شروع رفاقت و برادری ما بود.
آقارضا در زمینههای مختلف نظامی تخصص داشت و، چون ما در بسیج، نیروی متخصص زیادی نداریم، بچهها تلاش میکنند در ابعاد گوناگون مهارت پیدا کنند. آقارضا در زمینههای مختلفی همچون فرماندهی، راهبری و نگهداری نیرو، مسائل تاکتیکی و رزم و سلاحشناسی، ورزیده و زبده بود.
حدود ۴۰ روز پیش، یک روز آقارضا با یکی دیگر از دوستانمان به قرارگاه ما آمد. من خط بودم و با بیسیم با هم حرف زدیم. آقارضا گفت: «آمدهام تو را ببینم.». من گفتم: «اگر تا فردا صبح بمانی، از خط برمیگردم.». آقارضا جواب داد که امکانش نیست و من هم گفتم: «پس انشاءا... دیدار در کربلا!». به همین دلیل، قسمت نشد هم را ببینیم، اما هفتهای یکبار از قرارگاه خودمان به او زنگ میزدم و با هم حالواحوال میکردیم.
حدود یک ماه پیش هم، آقارضا با چند نفر دیگر از بچهها روی مین رفته بود و موج، رضا را گرفته بود و شنوایی یکی از گوشهایش را از دست داده بود. شنیدم بهخاطر اثرات موج، قادر به حرف زدن و شنیدن نیست و بچهها صحبتهایشان را روی کاغذ مینویسند و به دستش میدهند تا بخواند. چند روزی در بیمارستان بستری بود و وقتی مرخص شد، همسر و دو فرزندش به دیدنش آمده بودند. چهار روز پیش آقارضا بودند و بعد هم برگشته بودند.
اگر بخواهم دربارۀ رفاقتم با آقارضا صحبت کنم، به اندازۀ ۱۶ سال رفاقتمان حرف دارم که مجالش نیست. مسلماً رسانههای مختلف نمیتوانند ابعاد گوناگون شخصیتی یک شهید را به مردم نشان بدهند و فقط به مقطعی از آن میپردازند، درحالیکه این شهدا، یکشبه به این مرحله از فداکاری نرسیدهاند. آنها زندگیشان را برای انقلاب و هدفشان گذاشتند.
شهدای مدافع حرم نه بهخاطر بسیجی بودنشان، حقوقبگیر بودند و نه امتیاز و مسند خاصی داشتند، حتی شاید خیلی جاها بهخاطر اینکه بسیجی هستند، طرد هم شده باشند، گاه برخورد بدی هم با آنها میشود، اما از راه خود برنمیگردند. وقتی کسی به چهلسالگی میرسد و با وجود مشکلات زندگی و دغدغۀ معاش و خانواده، همچنان بسیجی باقی میماند، کار ارزشمندی انجام داده است. آقارضا کارمند بانک ملی بود و هر هفته پنجشنبه و جمعهها را برای آموزش نیروها به کوه و بیابان میرفت، درحالیکه میتوانست کنار زن و فرزندانش باشد.
از دیگر ویژگیهای رضاسنجرانی، هوش و ذکاوت سرشارش بود. او وقتی شروع به تدریس میکرد، به مدت یک ساعتونیم، بیوقفه و با تسلط کامل صحبت میکرد؛ به همین خاطر به «فک آهنی» معروف بود. ما در بین مربیان مشهد (چه بسیجی و چه نظامی)، کسی را به قدرت تدریس او نداشتیم و این فقط حرف من نیست. او هم اطلاعات و معلومات داشت و هم به لحاظ کار عملی، زبده بود. اگر از نیرویش میخواست کاری را انجام دهد، خودش بارها آن را انجام داده بود. تا خودش در فصل زمستان، برهنه نمیشد و با زیرپوش، روی زمین یخ و سرد سینهخیز نمیشد، از نیرویش نمیخواست این کار را بکند. تا خودش گاز اشکآور نمیخورد، به نیرویش گاز اشکآور نمیداد.

شما جمعیتی را که الان به منزل پدر آقارضا آمدهاند، خوب نگاه کنید، با ظواهر مختلف و از همه قشر هستند؛ چون او خیلی مردمدار بود. من که با او رفیق خانهیکی بودم، این را کاملا از نزدیک دیده بودم، حتی توی بانک که کار میکرد، بعضی مشتریان بانک، شیفتهاش شده بودند و به او اعتماد کامل داشتند. میخواهم بگویم آقارضا انسانی تکبعدی نبود. او با عملش، امربهمعروف میکرد و روحیۀ بسیجیاش را به اطرافیان تسری میداد.
ورزشکار بود و درظاهر، خشن به نظر میرسید، اما آدم بسیار احساساتیای بود. هیچوقت ندیدم بهخاطر اینکه استاد ورزشهای رزمی است، بخواهد این موضوع را به رخ بکشد یا از این مهارت خود، جایی سوءاستفاده کند. همیشه احترام همه حتی کوچکتر از خود را نگه میداشت. همیشه مراقب من بود و، چون سید هستم، احترام ویژهای برایم قائل بود.
من بهعنوان کسی که شش تا از رفقایش شهید شده، این را همیشه به دوستان همرزمم میگویم که جان شهدای مدافع حرم را، حضرت زینب میخرد و شهادتشان را تأیید میکند، پس چقدر خوب است کاری کنیم که به بهای سنگینی بخرد. مثل مصطفی صدرزاده که ظهر تاسوعا شهید شد، مثل مرتضی عطایی که ظهر عرفه، جانش را تقدیم کرد.
الان هم بیخود نیست که رضا سنجرانی در ماه محرم شهید شده. او عجیب در مصیبت آقا قمربنیهاشم (ع) گریه میکرد. در روضههای دوسهنفره و در جمعهای خصوصیمان میگفت: «سید! مصیبت آقا قمربنیهاشم رو بخون.». بهخاطر همین بود که در چنین روزهایی به شهادت رسید و رضا سنجرانی شد و فرماندۀ لشکر فاطمیون، لقب «یل فاطمیون» را به ایشان دادند.
این گزارش چهارشنبه، ۵ مهر ۹۶ در شماره ۲۶۲ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است