کد خبر: ۵۰۸۸
۲۸ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
روایت ۷ سال آزادگی در اسارت

روایت ۷ سال آزادگی در اسارت

رمضان‌علی چوپانی ۵۵ ساله در عملیات خیبر در سال ۱۳۶۲ اسیر شد و شش سال در اسارت ماند. محمد نسل شاملو از دیگر آزاده‌های محله سرافرازان است که سال ۶۲ و در عملیات بدر اسیر شد و ۶ سال در اسارت ماند.   

روز آزادگی را بهانه کردیم برای شنیدن خاطرات دو آزاده از محلۀ پایداری که هر‌کدام حدود ۷ سالی از زندگی‌شان را تحت شکنجه‌های روحی و جسمی بعثی‌ها تاب آورده‌اند. حالا سال‌ها از آن روز‌ها می‌گذرد، اما هنوز هم خاطرۀ تلخ آن زمان که بیشتر شبیه خوابی تلخ جلوه می‌کند، همچنان در حافظۀ آن‌ها حک شده است. از علی چوپانی و محمد شاملو می‌خواهیم از روز‌هایی  بگویند که اگرچه در اسارت بودند، اما در واقع امتحان آزادمردی را پس دادند و سربلند به وطن بازگشتند.

 

رمضان علی چوپانی ۷ سال در اسارت بعثی‌ها بود

 

کسی از ما برنگشت

رمضان‌علی چوپانی ۵۵ ساله در عملیات خیبر در سال ۱۳۶۲ اسیر شد و ۷ سال در اسارت ماند. شب نخست پیش از عملیات خیبر، ما را بردند نزدیک رودخانه هورالهویزه. کنار اسکله همه را جمع کردند. حدود ۱۰۰‌نفر می‌شدیم. دعای توسل را که خواندیم، گفتند: «قرار است شما طعمۀ این عملیات باشید و امکان برگشتی برای شما وجود نخواهد داشت؛ یا باید پیروز شوید یا شهید.» گفتند: «اتوبوس‌ها کمی آن طرف‌تر روشن است. هر کسی می‌خواهد بازگردد از تاریکی شب استفاده کند و سوار شود.»، اما کسی از ما سوار آن اتوبوس‌ها نشد و برنگشت.

ما لشگر ۵ نصر بودیم و وظیفۀ من تخریب بود. هم‌رزمانمان در آن گروه از مشهد، خوزستان و یزد بودند. سوار لنج شدیم. تا اواسط آب رفتیم. ساعت سه بعد‌از ظهر فردای آن روز بود که لنج خراب شد و ما را برگرداندند. هر‌چه گفتند پیاده شوید، هیچ کسی گوش نداد تا جایی که ناچار شدند ۱۰‌نفر را در نزدیکی ساحل به آب بیندازند، اما حریف بقیه نشدند.

دست آخر لنج با ۹۰‌سرنشین دوباره حرکت کرد، اما این بار با موتور خاموش. همه باید پارو می‌زدیم تا لنج در مسیر مورد نظر هدایت شود. ۱۷‌ساعت در آب بودیم. لنج همچنان بین نیزار‌ها در حرکت بود. قرار بود ساعت سه و نیم شب برسیم به روستای القرنۀ عراق. ساعت‌۷ صبح بود که به خشکی رسیدیم. مرتضی قربانی از بچه‌های ۵ نصر بود. ما ۹‌نفر بودیم که کلاش و مهمات و بازوبند تخریب داشتیم.

مسیر دودی را نشانمان داد و گفت شما چند نفر به سوی آن نشانه بروید. گویا رزمندگان در محل آن دود با دشمن درگیر شده‌اند و به کمک شما نیاز دارند. ۵، ۶‌کیلومتری را طی کردیم تا به محلی رسیدیم که از هر دو سو به ما تیراندازی می‌کردند. وقتی داخل روستا شدیم، پیرمردی ۶۰، ۷۰ ساله را دیدیم که تیر دوشکا خورده بود به پیشانی‌اش و نیمی از سرش نبود.

لنجمان دیگر خراب شده بود و آنجا نه راه پس داشتیم و نه پیش. عراقی‌ها همۀ روستا را اشغال کرده بودند. ما تنها ۳۴‌نفر بودیم که قرار بود در مقابل آن همه عراقی بایستیم و برای اینکه آن‌ها تصور کنند تعدادمان کم نیست، دائم تیراندازی می‌کردیم. چهار روز به مبارزه در روستا گذشت و ما نه راه پیش داشتیم و نه پس.

تمام روستا را گشتیم تا در نهایت تختۀ سیاهی پیدا کردیم و آن را به عنوان لنج در آب انداختیم که بتوانیم بازگردیم، ولی نیرو‌های عراقی امانمان ندادند و تنها موفق شدیم یک شهید و دو مجروح را سوار آن کنیم که بازگردند. کم‌کم هلیکوپتر عراقی‌ها ما را شناسایی کرد و تانک‌ها نیز از مقابل به ما نزدیک شدند. در موقعیتی قرار گرفته بودیم که ۴۰‌کیلومتر تا مرز ایران آب بود. از ساعت ۷ صبح فردای همان روز تیراندازی‌ها بسیار شدت گرفت و تا ۴ عصر ادامه داشت. من آن زمان ۱۷‌سال بیشتر نداشتم. همه چیز مثل یک رؤیا یا خواب می‌گذشت.  

در موقعیتی بودیم که هلیکوپتر‌های عراقی‌ها از بالا تیر می‌زدند و تانک‌ها از مقابل، اما در‌حالی‌که تیر مانند برف می‌بارید، از همان تعداد کمی که بودیم هیچ کسی شهید نشد؛ تیر‌ها در مقابل ما کمانه می‌کردند. در این شرایط بود که فرمانده دستور داد همۀ اسلحه‌ها را بیندازید که تسلیم شویم، اما عده‌ای از بچه‌ها گفتند: «نه می‌خواهیم شهید شویم»، اما فرمانده گفت هر کس از دستور من سرپیچی کند، شهید حساب نمی‌شود.

قرار شد اسلحه‌ها را در گل و لای مخفی کنیم، اما حواسمان نبود که از قبل دو آرپی‌جی‌زن از ما در گودال‌های مقابلمان هستند. به دستور فرمانده همه دستانمان را بالا بردیم که صدای هلهلۀ عراقی‌ها بلند شد. در همین حین یکی از آ‌ر پی جی زن‌های داخل گودال با فریاد ا... اکبر بالا آمد و عراقی‌ها را به تیر بست و عدۀ بسیاری از آن‌ها مجروح شدند و مردند.

آن‌ها دوباره ما را به تیر بستند. این بار تیراندازی آن‌قدر شدید بود که با شنیدن باد زوزۀ گلوله در کنار گوشمان، حس می‌کردیم شهید شدیم. فرمانده جلو رفت و با ضربۀ دستش سیلی محکمی به آرپی‌جی‌زن زد و اسلحۀ او را گرفت و به گوشه‌ای انداخت و او را به پشت جمعیت هدایت کرد که شناخته نشود. دوباره صدای رقص و پایکوبی عراقی‌ها بلند شد. آن‌ها باز داشتند به ما نزدیک‌تر می‌شدند که آ‌ر پی جی زن دوم نیز همین کار را کرد و فرمانده دوباره او را نیز تنبیه کرد و بین جمعیت کشاند. آن روز ما در بین هلهله و رقص و پایکوبی بعثی‌ها اسیر شدیم، اما هیچ‌گاه معجزۀ زنده‌ماندنمان را فراموش‌نمی‌کنم.

 

محمد نسل شاملو ۷ سال در اسارت بعثی‌ها بود.

 

آن نماز شب‌های پنهانی   

محمد نسل شاملو دیگر اسیر دفاع مقدس محله سرافرازان است که او هم ۷ سال در بند بعثی‌ها بود. او سال ۶۲ و در جریان عملیات بدر اسیر و شد الان ۵۵ سال دارد. او می‌گوید: در عملیات بدر ۲۶ اسفند سال ۶۹ بود که اسارت بخشی از سرنوشت من شد. آن زمان ۱۷‌ساله بودم و برای بار دوم بود که  به جبهه اعزام می‌شدم. ابتدا خط‌شکن‌ها رفتند و شب دوم یا سوم ما را جایگزین آن‌ها کردند.

درگیری پیش آمد و من مجروحیت جزئی پیدا کردم. دو سه شب در بیمارستان الامارۀ عراق بودیم و بعد ما را به کمپ‌۹ (رمادی ۳) فرستادند. در کمپ‌۹ حدود ۱۵۰‌نفر از رزمندگان عملیات بدر اسیر شده بودند. حدود ۵۰‌مجروح در بین آن‌ها بود. برخی دو دست نداشتند، برخی دست و سرشان مجروح بود و برخی مانند من مجروحیت جزئی داشتند.

زخمی‌ها را به آسایشگاه‌۴ منتقل کرده بودند که بعد‌ها مربوط به بیمارستان قاطع شد. در بین مجروحان فراوانی که آنجا بودند، فقط تعداد انگشت‌شماری مانند من  اوضاعشان بهتر بود که می‌توانستند کار‌های سایر جانبازان را انجام دهند. خاطرم هست فردی به نام علی سلطانی را آوردند و پای سیم خاردار‌ها نشاندند. ریشش را زدند و دشداشه (لباس عربی بلند) بر تن او کردند.

او ادعا می‌کرد به آن‌ها پناهنده شده است. می‌گفت یکی از فرماندهان توپخانه بوده است. او بسیار رزمنده‌ها را مورد آزار و اذیت قرار می‌داد و با آزار‌هایی مانند فحاشی، جاسوسی و بد و بیراه گفتن به امام و بسیجیان و سپاهیان هر طور که می‌توانست رزمنده‌ها را عذاب می‌داد. حتی یک بار که بزرگان و طلبه‌های آسایشگاه که تصمیم‌گیرندگان ما بودند، او را نصیحت می‌کردند که رزمنده‌ها را اذیت نکند، اما او گوشش بدهکار این حرف‌ها نبود و هر روز به خاطر جاسوسی‌هایش یکی را کتک می‌زدند و شکنجه می‌کردند.

یک نفر به اسم محمد‌باقر درودی داشتیم که دهان و فکش آسیب دیده بود. برای اینکه دهانش پاره شده بود، با سیمی آن را بسته بودند که خونریزی نکند. او حتی نمی‌توانست غذا بخورد. من حکم مترجم او را داشتم. بیشتر از هر کس دیگری متوجه صحبت‌هایش می‌شدم. یک روز به من گفت، چون سختم است نماز را بخوانم بیا نماز را به جماعت بخوانیم که ناچار نشوم در دو رکعت اول حمد و سوره بخوانم.

موافقت کردم، اما قرار شد یکی ۱۰ سانت جلوتر از دیگری بایستد و او هر رکوع و سجده‌ها را با فاصلۀ زمانی اندکی از من انجام دهد. پس از مدت دو سه روزی علی سلطانی قضیه را فهمیده و ما را به بعثی‌ها لو داده بود. آن‌ها پس از بازجویی و پذیرایی از من، مرا به آسایشگاه شماره یک منتقل کردند. در آن آسایشگاه اغلب رزمنده‌ها یزدی بودند.

روزی که رفتم آنجا سرنوشتم را برای آن‌ها گفتم و بعد خیلی دیر خوابیدم. از خواب که بیدار شدم، دیدم همه به نماز ایستاده‌اند، فکر کردم نماز من قضا شده است. نماز را خواندم، در‌حالی‌که می‌دیدم آن‌ها هنوز به نماز ایستاده‌اند، خوابیدم. دوباره با صدای اذان از خواب برخاستم و آن زمان بود که متوجه شدم هر ۵۰‌نفر آنجا نماز شب را به جماعت می‌خواندند و من از این قافلۀ دیندار عقب مانده بودم.

همان‌جا بود که علت و معلول‌ها را کنار یکدیگر چیدم و متوجه شدم که در آسایشگاه ما نیز آن بیماران که نمی‌توانستند از بستر بلند شوند، نماز شب می‌خواندند. از همان زمان بود که تصمیم گرفتم من هم برکت نماز شب را در زندگی‌ام ساری و جاری کنم.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام