رضا یعقوبزادههراتی نامههایش را با امضای «شهید» مینوشت
در هیاهوی پیش از انقلاب اسلامی در مشهد، بیت آیتالله شیرازی یکی از محلهایی بود که جوانان انقلابی آنجا تجمع میکردند. یکی از این جوانان سیدرضا یعقوبزادههراتی بود که هرروز در راهپیماییها شرکت میکرد و روی دیوارها شعار مینوشت. آقاسیدرضا بعداز انقلاب هم پای کار وطن ماند و هنوز بیستسالش نشده بود که به جبهه رفت.
گزارش پیش رو بیان خاطراتی کوتاه از شهید سیدرضا یعقوب زادههراتی است و از زبان برادرش، آقاسیدجلیل، روایت میشود که از سال۷۴ در محله لشکر سکونت دارد.
سوراخ بینیات پراز دوده است!
قبل از انقلاب در کوچه قهوهخانه عرب زندگی میکردیم. رضا هرروز راه میافتاد و روی دیوارهای محله، شعار «مرگ بر شاه» مینوشت و یکی از دوستانش را بپّا میگذاشت که مراقب باشد کسی نیاید. برای شعارنویسی روی دیوارها پیشگام بود و بروبچههای محل دنبالهرواش بودند. شبها در کوچهپسکوچهها شعار مرگ بر شاه سر میداد و به اهالی قوت قلب میداد که با او همصدا شوند.
من و رضا قاتی مردم میشدیم که جلو منزل آیتالله شیرازی اجتماع میکردند. شب که به خانه برمیگشتیم از حوادث آن روز برای اهل خانه صحبت میکردیم. سیدرضا هیجانزده میگفت: «نیروهای سرکوب به طرف ما گاز اشکآور پرتاب میکردند و ما فرز و چالاک آنها را به طرف خودشان برمیگرداندیم و لاستیک آتش میزدیم.» و پدر به شوخی میگفت: «همان است که سوراخ بینیات پراز دودهاست!» و با نگرانی ادامه میداد: «آخر شما دوتا کار دست خودتان میدهید.»
سیدرضا که معنی ترس را نمیفهمید، شجاعانه ادامه میداد: «من اصلا از آنها نمیترسم و آدم حسابشان نمیکنم. تازه از فردا میخواهم تیر و کمانم را بردارم، ریگ بگذارم در کاسه نمدش و چشمان آنها را هدف بگیرم.» و بعد با خنده میگفت: «توی این شیرتوشیر چه کسی میفهمد کار کی بوده!»
رضا نجار بود. تفنگ ژ ۳ را با چوب درست میکرد و میداد به بچههای محل به عنوان اسباببازی. میگفت: «با این تفنگها به نیروهای گارد شلیک کنید.»
سیدرضا سر نترسی داشت
همراه برادرم در راهپیماییها حضوری فعال داشتیم. آن روزها تانکها در اطراف حرم امامرضا (ع) مستقر بودند و سعی داشتند از تجمع مردم جلوگیری کنند. سیدرضا سن و سالی نداشت ولی سر نترسی داشت. او شعار مرگ بر شاه را روی کاغذ مینوشت و اطراف تانکها پرت میکرد و گاهی نیز آن شعارها را فریاد میزد.
رضا هرماه برای ما نامه میفرستاد. زیر نامه هم مینوشت، دوستدار شما شهیدرضا یعقوبزاده
یک روز تا دیروقت در راهپیمایی بودیم، ساعت از ۴عصر گذشته بود. به رضا گفتم: «برویم خانه، نگرانمان میشوند.» ولی او هنوز خستگیناپذیر در صف اول مبارزه با مزدوران حکومت شاه بود. بالاخره به خانه برگشتیم. ما شانزدهخواهر و برادر بودیم. دیدیم همهشان نگران و گریان دم در ایستادهاند. پدر میخواست ما را تنبیه کند ولی عدهای از اعضای خانواده هم مشوق ما بودند و خوشحال از اینکه ما را سالم میبینند.
ارسال نامه با امضای شهید
سال۶۲ موعد سربازی رضا فرارسیده بود. ازخداخواسته کارهایش را درست کرد و رفت منطقه. هرماه برای ما نامه میفرستاد. زیر نامه هم مینوشت، دوستدار شما شهیدرضا یعقوبزاده. پدر را متوجه این نکته کرده بودم که رضا عاشق شهادت است؛ او با آرامش میگفت: «هرچه خدا بخواهد، همان میشود.»
تا اینکه در جبهه، سنگر آنها مورد اصابت آرپیجی قرار گرفت و هردوپایش از زانو قطع شد و ترکشی هم زیر گلویش را نشانه گرفت. او و تعدادی از همرزمانش به شهادت رسیدند و برخی از آنها همانجا دفن شدند.

نام: سیدرضا یعقوبزاده هراتی
تاریخ تولد: ۷ شهریور سال ۱۳۴۲
تاریخ شهادت: ۹ دی سال ۱۳۶۶
محل شهادت: دهلران
یگان خدمت: ارتش
* این گزارش چهارشنبه ۶آبانماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.