محمد لُری روی کاغذ قدیمیترین آبنباتساز مشهد است
پیرمرد همانطور که روی صندلی نشسته است از جعبه نباتی که مقابلش قرار دارد نباتهای شکسته و سالم را از هم جدا میکند. دور تا دورش سینیهای نباتی قرار دارد که باید سرد و سپس جدا شوند، پیرمرد در همان نگاه اول خاطره پدربزرگها را در ذهنمان زنده میکند. جلیقه بافتنی به تن کرده است و نباتی را در دهانش مزه مزه میکند، در کارش نزدیک به یک قرن تجربه دارد و به قول قدیمیها سرد و گرم روزگار را چشیده و هیاهوی زمانه را از نزدیک لمس کرده است. عطر داغ نبات و شکر پنیر تمام فضای مغازه را پر کرده است.
محمد لُری متولد ۱۳۰۶ و ساکن محله حسین باشی مشهد، قدیمیترین فردی است که نامش در اتحادیه نبات و آبنباتسازان مشهد ثبت شده است. بیش از ۸۰ سال است که نبات و شکر پنیر دست مردم میدهد، شیرینترین مزه دنیا؛ وقتی با او همکلام میشویم به گوشهایش اشاره میکند و زیر لب بهگونهای که بهسختی میتوان شنید میگوید: «گوشهایم کر شده نمیشنوم.» ۶ فرزند پسر دارد، اما ۲ پسرش از سالها پیش شغل پدری را پیشه کردهاند و اکنون که پدر ناتوان شده است زمام کار را به دست گرفتهاند. با همراهی و کمک یکی از پسرانش میتوانیم نگاهی گذرا به زندگی این پیرمرد دوستداشتنی بیندازیم.
روزهای سخت کودکی
۹ ساله بوده که پدرش تصمیم میگیرد برای کار به مشهد بیاید؛ بنابراین وسیلههای بسیار کمی به همراه غذا و مَشک آبی را بار الاغ میکند و دست دختر و پسرش را میگیرد و همراه همسرش راهی شهر امام رضا (ع) میشود. ۵ روزی طول میکشد تا به شهر میرسند و با نشانیای که داشتند سراغ حاجی نصرا... را میگیرند. حاجی، باغی در خواجهربیع داشته است که برای آن باغبان و سرایداری میخواسته و اینگونه میشود که محمد همراه با خانوادهاش ساکن این باغ میشوند.
محمد در همان کودکی همراه پدر در باغ مشغول به کار میشود و در فصلهای توت و انگورچینی جعبههای میوه را پر از محصول میکند. پدرش که در بیرجند لخهدوز بوده است، زمانی که کار زیادی در باغ نبوده، تختهای در کنار خیابان میگذاشته و کفش مردم را تعمیر میکرده است.
یک سال از آمدن آنها به مشهد و باغ حاج نصرا... نمیگذرد که روزی پدر که در باغ مشغول کار بوده است یکباره احساس ناراحتی و درد میکند و همانجا رو به قبله روی زمین دراز میکشد، اشهد خود را میگوید و در عرض چند دقیقه فوت میکند. این اتفاق را بیبی که در باغ بوده است میبیند و برای مادر محمد تعریف میکند.
بعد از مرگ پدر، مسئولیت خانواده بر دوش محمد ۱۰ ساله میافتد. او که در این مدت کار باغ را بهخوبی یاد گرفته بود، اداره آن را به عهده میگیرد. حاجی نصرا... که جُربزه و جنم محمد را در همان سن کم میبیند او را به مغازه قنادی خود میبرد تا شاگرد مغازه باشد و بتواند حرفهای یاد گیرد. مغازه حاجی در کوچه سیابون قرار داشته است و در کنار مغازه کارگاه نبات و آبنباتسازی او بوده که محمد در کارگاه مشغول به کار میشود.
کرامت شیخ نخودکی
کارکردن در مغازه و کارگاه باعث نمیشود تا محمد از کارهای باغ غافل شود. در فصل تابستان که خانواده حاجی نصرا... برای زندگی به باغ میآمدند با همان سن کمش وقت بیشتری برای باغ میگذاشته است. یکی از همین روزها که در باغ مشغول کار بوده است ناگهان صدای جیغ همسر حاجی را میشنود و سراسیمه بهسمت صدا میرود، گویا عقربی پای همسر حاجی را نیش زده است و او از درد به خود میپیچد. محمد که ۱۰ سال سن داشته است مات و مبهوت مانده بود که باید چهکار کند، اما همسر حاجی به او میگوید به در خانه شیخ حسنعلی نخودکی که در همان نزدیکی بوده برود و از او بخواهد تا دعایی بخواند یا دارویی بدهد.
محمد که ترسیده بود تمام راه را تا خانه شیخ میدود و زمانی که به حلقه در میکوبد شیخ با لبادهای که پوشیده بود و عرقچینی بر سرش در را به روی محمد باز میکند و با دیدن وحشت او میگوید: «پسرم تو را چه شده؟» او نیز ماجرا را برای شیخ تعریف میکند. چند دقیقه از حضور محمد میگذرد که شیخ نخودکی با لیوان آبی به رنگ زعفران دوباره در چارچوپ در ظاهر میشود و آب را به دست او میدهد. محمد با فکر اینکه آب، دارویی برای همسر صاحب باغ است، میخواهد برود که شیخ میگوید: «آب برای توست» آب را که میخورد یک دانه انجیر و یک دانه خرما برای همسر حاجی از شیخ میگیرد و دوباره مسیر را بهسمت باغ میدود.
زمانی که به باغ میرسد همسر صاحب باغ انگار که دیگر دردی نداشته باشد بهراحتی بر متکایی تکیه داده بوده است و محمد انجیر و خرمای دعا خواندهشده را به او میدهد و دیگر دکتری بر بالین همسر صاحب باغ نمیآید و حالش کاملا خوب میشود.
کُنده وارداتی
در دهه ۲۰ سختی کار در کارگاه نباتسازی بیشتر بود. در آن زمان که آب، برق و گاز بر سر در هر کوچه و خیابانی نبود برای کار در کارگاه ناچار بودند آب را از رود یا قنات بیاورند و سپس در مخزن بزرگی بگذارند تا گل و لای آن تهنشین شود. وقتی آب زلال میشد آن را در دیگهای بزرگ ریخته و با کندههایی که از روسیه میآمد دیگ را روشن میکردند. در آن زمان به جای استفاده از چوب درختان برای نباتسازی از کُندهای که از کشور روسیه وارد میشد استفاده میکردند، چون معتقد بودند این کنده بهتر از چوب میسوزد و بازه زمانی طولانیتری برای خاکسترشدن دارد.
اولین کارگاه و مغازهای که برای خود دست و پا میکند، در کوچه سیابون قرار داشته است
چند سالی که میگذرد محمد نهتنها در کارگاه بهخوبی کار میکند و برای خودش اوستایی میشود، بلکه پای پاچال هم میایستد و به مشتریها جواب میدهد. توانایی او باعث میشود تا حاجی دارچینی که دستی در کار نباتسازی داشته است به او پیشنهاد شراکت بدهد. محمد نیز قبول میکند تا سرمایه از حاجی دارچینی باشد و کار از محمد. یکی دو سال به همین شکل سپری میشود و محمد ازدواج میکند و صاحب فرزند میشود.
بهدلیل اینکه مخارج زندگی او بیشتر میشود با اندک سرمایهای که جمع کرده بوده است با فرد دیگری به نام حاج آقا فاضلی شریک میشود، اما چند سال بعد اتحادیه در بازدیدی که دارد میگوید باید فروشگاه که مانند سوپرمارکت بوده است از کارگاه جدا شود و اینگونه میشود که کارگاه نباتسازی سهم محمد و فروشگاه از آن حاج آقا میشود.
اولین کارگاه و مغازهای که برای خود دست و پا میکند، در کوچه سیابون قرار داشته است. مغازه بسیار کوچکی بوده که در پشت مغازه نیز کارگاه نباتسازی مستقر بوده است. سالها مغازه و فروشگاه در این مکان دایر است تا اینکه مغازه در طرح بازسازی حرم قرار میگیرد و او مغازه دیگری را در کوچه حسینباشی خریداری و اکنون بیش از ۱۵ سال است که به این کوچه نقل مکان کرده است.
ارگ قدیم
صحبت از مشهد قدیم که میشود خاطره بسیار شیرینی دارد: «موقعی که کودکی ۷، ۸ ساله بودم بهترین خیابان مشهد خیابان ارگ بود. آنقدر این خیابان مهم و از نظر پاکیزگی چشمنواز بود که مأموری با لباسی شبیه پاسبانها در ابتدای آن حضور داشت و اجازه ورود به هر کسی را نمیداد مثلا اگر کسی لباس مرتبی به تن نداشت یا فقیر و ژولیده بود، اجازه نداشت وارد این خیابان شود.»
سالها از آن روزها میگذرد و حاج آقا لری که باری از تجربه به همراه دارد هنوز هم هر روز به مغازه میآید. پسرش میگوید: با وجودی که پدر از کار افتاده شده است، اما هر روز در مغازه حضور دارد، این موضوع باعث حفظ روحیه او و قوت قلبی برای ماست.
مراحل پخت نبات
با وجودی که پسر نیز سن و سالی دارد، اما میشد بهوضوح احترام خاصگذاشتن به پدر را در رفتارش دید. نگاه گرمی به صورت پدر میاندازد و در جواب سؤال ما درباره پخت نبات میگوید: «درستکردن نبات، آبنبات و شکر پنیر همانند گذشته باید با دست و بهطور کارگاهی انجام شود. هنوز دستگاهی جایگزین دست انسان برای تولید این شیرینیها نشده است، بهدلیل همین هم هست که نباتسازهای قدیمی آبنبات و شکر پنیر را تولید میکنند.»
او که تجربیات پدر را همراه خود دارد، درباره مراحل تولید نبات میگوید: «اولین مرحله، نخکشی است که با نخ پنبه و چسبهای نشاستهای دیگ را نخکشی کرده و بعد از آن مواد به جوش آمده از شکر سفید و آب را در پاتیل خالی میکنیم و مدت یک هفته میگذاریم تا بماند، در این فاصله بلورهای نبات دور نخ پشمی شکل میگیرد و بعد از آن روی ظرف را کنار زده و نباتها را که به صورت زنجیرهای آویزان به نخها هستند، خارج میکنیم. اگر نبات زعفرانی باشد همان ابتدا بعد از جوشآمدن زعفران ساییدهشده را اضافه میکنیم.»
کار بهطور سنتی و با دست انجام میشود، اما کارگران با دقت تمام مسائل بهداشتی را رعایت میکنند، آنها تلاش میکنند زنجیرههای نبات را سالم و با کمترین خردشدن خارج کنند تا با همان شکل زیبا به دست خریدار برسد. شاید باورتان نشود نباتهایی که هماکنون در مغازههای شیک و در بستهبندیهای مارکدار به فروش میرسند بیشتر حاصل زحمت همین افراد در کارگاههاست.
نبات و خواص آن
حتما شما هم تا به حال دل درد گرفتهاید یا مشکلات مزاجی دیگری برایتان به وجود آمده است که احساس ناراحتی کنید و مادربزرگتان بگوید اگر یک لیوان چای و نبات بخوری خوب میشوی! قدیمیها نبات را دوای هر دردی میدانستند و هر مشکلی که برایشان پیش میآمد نبات مصرف میکردند، اما پیرمرد قصه ما درباره اینکه آیا نبات واقعا خاصیت دارد، میگوید: «نبات طبعی گرم دارد و استفاده از آن برای درمان افراد سرد مزاج بسیار مفید است، همچنین برای تسکین و کاهش درد معده، درمان تنگی نفس و نفخ مؤثر است ضمن اینکه نشاطآور و بسیار مقوی است. به همین دلیل هم در گذشته کنار سینی چای همیشه نبات وجود داشت.»
مشاغل فراموش شده
وقتی به طبقهای ساده نبات و بستههای چیدهشده آبنبات و شکر پنیر اطراف مغازه نگاه میکنم، دستان زحمتکش و توانمند حاج آقا لری در ذهنم نقش میبندد. کسی که نزدیک به ۸۰ سال از عمر خود را در لابهلای این طبقها و آتش دیگ گذرانده و با وجود سختیهای بسیاری که کشیده و اینکه از کودکی بار مسئولیت خانواده را به دوش داشته است، اما ناشکر نیست و هنوز هم مردانه وظیفه خود میداند تا ساعتی را در مغازه بگذراند؛ اینجاست که خوشحال میشوم از اینکه زندگی مُدرن چندان تأثیری در این شغل سنتی نداشته است و حتی دستگاههای اتومات و... نتوانسته جلو پخت سنتی این شیرینیها را بگیرد. وقت خروج از مغازه پیرمرد دوباره جعبه نبات را مقابلش میکشد و باز جداکردن خردهنباتها از درشتها را از سر میگیرد.
*این گزارش شنبه، ۱۹ آبان ۹۷ در شماره ۳۱۵ شهرآرامحله منطقه ۲ چاپ شده است.

