کد خبر: ۱۵۶۲۲
۲۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۰
احمد توحیدی

حسین که شهید شد دیگر کسی به احمدآقا، «آقاجان» نگفت!

در بیش از شش دهه‌ای که احمد توحیدی در محله امام رضا(ع) خیاطی می‌کند یاد گرفته است چطور از پارچه، لباسی برازنده برای تن مشتری بدوزد. اما یک جای زندگی‌اش هست که هیچ نخ و سوزنی از پس ر‌فوکردنش برنمی‌آید؛ جای خالی حسین.

در بیش از شش دهه‌ای که احمدآقا خیاطی می‌کند یاد گرفته است چطور از پارچه، لباسی برازنده برای تن مشتری بدوزد. او تکه‌های پارچه را با نخ و چرخ خیاطی به هم وصل می‌کند، اما یک جای زندگی‌اش هست که هیچ نخ و سوزنی از پس ر‌فوکردنش برنمی‌آید؛ جای خالی حسین.

حسین که روزگاری کنار دست پدر خیاطی یاد می‌گرفت، هنوز هفده‌سالش تمام نشده بود که راهی جبهه شد و بعد از مدت کوتاهی، خبر شهادتش به خانواده رسید تا احمدآقا بماند و داغ سنگین جای خالی فرزندش. حالا چهل سال از آن روز‌ها گذشته است. در این سال‌ها احمد توحیدی، ساکن محله امام رضا(ع) به نوجوانان زیادی خیاطی یاد داده است، پسر‌هایی که او را یاد فرزند شهیدش می‌انداختند و هر کدام برایش یک حسین دیگر بودند، اما هیچ‌کدامشان او را «آقاجان» صدا نمی‌کردند.

 

خیاط خوش‌پوش

در هشتادوسه‌سالگی، هنوز هم آراسته است؛ از آن مرد‌هایی که خط اتوی کت‌وشلوارشان به راحتی از چشم نمی‌افتد. وقتی وارد اداره یا بانکی می‌شود ظاهر مرتبش توجه‌ها را جلب می‌کند. خیلی‌ها با دیدن او پیش خودشان فکر می‌کنند حتما روزگاری طبابت کرده یا مهندسی کار آزموده است. بعضی‌ها هم به خاطر کت و شلواری که آن‌جور شیک توی تنش نشسته درست حدس می‌زنند و از او می‌پرسند: «شما خیاط هستید؟»

شاید این همه دقت در پوشیدن لباس و وسواس در جزئیات، ریشه در سال‌های دور و پیشینه خانوادگی‌اش داشته باشد. پدرش خیاط بود و از میان هفت عمویش هم سه نفر همین حرفه را دنبال می‌کردند. همین پیشینه خانوادگی باعث شده بود نام توحیدی‌ها در روستای زادگاهشان در نزدیکی شهرستان کاشمر به‌عنوان خیاط بر سر زبان‌ها بیفتد.

هفده ساله بود که تصمیم گرفت راهی کاشمر شود و خیاطی را از عمویش یاد بگیرد. پدرش خیاط بود و از کودکی چشم احمد با این کار آشنا شده بود، اما حالا نوبت خودش بود که یاد بگیرد چطور باید روی پارچه کوک بزند.

 

احمد توحیدی

 

اولین چیزی که یاد گرفتم، دقت بود

متر خیاطی دور گردنش است و پارچه‌ای روی میز مغازه پهن می‌کند. همان‌طورکه اندازه‌های پارچه را بررسی می‌کند، از آن سال‌ها تعریف می‌کند: با این حرفه چندان غریبه نبودم، اما وقتی خودم نخ و سوزن به دست گرفتم، ماجرا فرق می‌کرد. حتی برای زدن کوک‌های ساده هم دلشوره داشتم؛ می‌ترسیدم پارچه مردم را خراب کنم.

اولین چیزی که از عمو یاد گرفت، دقت بود؛ «آن‌قدر روی یکدست و تمیز بودن دوخت تأکید داشت که از همان هفته اول این موضوع در ذهنم جا افتاد و کم‌کم برای خودم هم به یک وسواس تبدیل شد. کار را با کوک‌های ساده شروع کردم و بعد سراغ زیگزاگ‌دوزی رفتم. مرحله‌به‌مرحله جلو آمدم تا نوبت به برش پارچه شلوار رسید. وقتی در این کار مهارت پیدا کردم، تازه سراغ دوخت کت رفتم؛ کاری که بیشتر از هر چیز به همان دقتی نیاز داشت که عمو از روز اول به من یاد داده بود.»

سه سال بعد عمویش تصمیم گرفت همراه زن و بچه‌اش به مشهد بیاید و کارش را اینجا ادامه دهد. عمو که کار احمدآقا را قبول داشت به او پیشنهاد کرد همراهش بیاید. احمدآقا هم که جوان بود و می‌خواست بیشتر یاد بگیرد، با آنها راهی شد. حدود یک سال کنار عمویش در مشهد کار کرد، سپس تصمیم گرفت در دو مغازه دیگر هم شاگردی کند. آنچه را از استاد جدیدش یاد می‌گرفت، با دانش خودش ترکیب می‌کرد.

 

احمد توحیدی

 

وقتی احمدآقا خیاط درجه‌یک شهر شد

سال ۱۳۴۷، یکی از مأموران اتاق اصناف برای ارزیابی کار خیاطان به مغازه‌ای که احمدآقا در آن کار می‌کرد، رفت. آن روز برای احمدآقا اتفاقی افتاد که مسیر کارش را تغییر داد؛ «مشغول کار بودم که آن مرد بالای سرم آمد و خواست چند مدل دوخت برایش انجام دهم. هر مدلی که می‌خواست، می‌دوختم و او هم همه را روی کاغذ یادداشت می‌کرد. وقتی می‌خواست از خیاط‌خانه بیرون برود، از بین هشت نفری که آنجا کار می‌کردیم، فقط اسم من را به عنوان خیاط درجه یک ثبت کرد.»

درست همان روز‌هایی که از عنوان خیاط درجه یک خوشحال بود، پسرش هم به دنیا آمد؛ پسری که نامش را حسین گذاشتند. حسین از همان بچگی آرام و مهربان بود؛ بچه‌ای که از همان روز‌های اول دل پدر و مادرش را برده بود، حتی همسایه‌ها هم دوستش داشتند.

احمدآقا همان‌جا متوجه شد که سرشانه لباس یک سانتی‌متر اشتباه اندازه‌گیری شده است

احمدآقا که به فکر راه‌انداختن کار خودش بود، با یکی دیگر از شاگرد‌های مغازه که به کارش اعتماد داشت و می‌دانست او هم دنبال استقلال کاری است، صحبت کرد. هر دو پس‌اندازشان را روی هم گذاشتند و مغازه‌ای باز کردند؛ اول در چهارراه لشکر و بعد به میدان ده‌دی رفتند.

 

آخرین سفارش‌های سال؛ دوماه قبل از نوروز

آوازه کارشان آن‌قدر پیچیده بود که از دو ماه مانده به نوروز، دیگر نمی‌توانستند سفارش جدیدی قبول کنند. دقت در دوخت و خوش قولی باعث شده بود مشتری‌های زیادی از جای‌جای شهر به مغازه‌شان بیایند؛ از فرماندار و مسئولان عالی‌رتبه گرفته تا مأموران ساواک برای دوخت کت‌وشلوار به مغازه آنها می‌آمدند.

احمدآقا همین که اسم ساواک را به زبان می‌آورد، یاد مرد قوی‌هیکلی می‌افتد که دو دست پارچه کت‌وشلواری به مغازه آورده بود. او تعریف می‌کند: یکی از شاگرد‌ها هنگام دوخت، سرشانه یکی از کت‌ها را یک سانتی‌متر جابه‌جا دوخته بود. روز بعد، آن مرد با عصبانیت به مغازه آمد و گفت دستور می‌دهد درِ همه خیاطی‌های شهر را ببندند. از او پرسیدم چه مشکلی پیش آمده و اگر اشتباه از ما بوده، چرا باید همه خیاط‌خانه‌های شهر تعطیل شوند. مرد کت را پوشید و احمدآقا همان‌جا متوجه شد که سرشانه لباس یک سانتی‌متر اشتباه اندازه‌گیری شده است. از او خواست کت را بدهد تا در کمتر از یک ساعت ایرادش را برطرف کند. مرد وقتی دید کت درست شده و آسیبی هم به لباس نرسیده، روی عذرخواهی نداشت؛ بنابراین آرام تشکر کرد و از مغازه بیرون رفت، اما ماه بعد دوباره پارچه‌ای برای دوخت به مغازه آورد.

 

شهید حسین توحیدی

 

حسین؛ شاگرد کوچک آقاجان

احمدآقا از قدیم اهل دین و دین‌داری بود و هنوز هم همین‌طور است. وقتی تظاهرات علیه رژیم شاه شروع شد، او هم در کنار مردم به خیابان آمد و در تظاهرات شرکت کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ هم سعی می‌کرد هر طور که می‌تواند، سهمی در کمک به دیگران داشته باشد.

حسین، پسر احمدآقا، هم که پدر را الگوی خودش قرار داده بود، از وقتی وارد دبیرستان شد، هم درس می‌خواند و هم از پدر خیاطی یاد می‌گرفت. او از بچگی پدرش را «آقاجان» صدا می‌کرد و همیشه در خانه و مغازه روی حرفش حرفی نمی‌آورد. حدود دوسالی پیش پدر کار می‌کرد تا اینکه یک روز از او اجازه خواست تا راهی جبهه شود.

احمدآقا دلش نمی‌خواست پسر هفده‌ساله‌اش به جبهه برود. به حسین گفته بود «چند ماه دیگر باید به خدمت سربازی بروی، تا آن موقع صبر کن.»، اما حسین تصمیمش را گرفته بود و برای اینکه دل پدر را به دست بیاورد جواب داده بود: «آقاجان! تا آن موقع می‌روم لباس رزمنده‌ها را می‌دوزم و تعمیر می‌کنم.»

احمدآقا از پسرش که حرف می‌زند همه‌چیز را با جزییات به خاطر می‌آورد؛ «دوم اردیبهشت سال ۶۵، قرار بود از طرف مسجد جوادالائمه (ع) به جبهه اعزام شود ولی آن روز حسین از قطار جا ماند. با اینکه همه وسایلش را جمع کرده بود تا همراه دوستانش راهی شود، انگار قسمت نبود آن روز برود.»

پدر که چهره غمگین و درهم‌رفته حسین را می‌دید، به او گفت غصه نخورد، فردا خودش، او را تا راه‌آهن می‌برد. احمدآقا تعریف می‌کند: همراه مادر خدابیامرزش و خواهر و برادرش، حسین را به راه‌آهن بردیم و از زیر قرآن رد کردیم. در ایستگاه آن‌قدر سر به سر او گذاشتیم که صدای خنده‌مان در سالن انتظار پیچیده بود تا اینکه حسین سوار قطار شد.

 

آخرین وداع در ایستگاه قطار

صدای احمدآقا می‌لرزد؛ «حسین سرش را از پنجره قطار بیرون آورد و دستش را در دستم گره کرد. بغض گلویم را گرفته بود، اما خودم را نگه داشتم تا دم رفتن، او و مادرش را ناراحت نکنم. قطار که حرکت کرد، دست حسین کم‌کم از دستم جدا شد. آن وقت بود که سیل اشک امانم را برید.»

از روزی که حسین رفت، فقط یک بار برای خانواده نامه نوشت و در آن خبر داد که حالش خوب است. او داوطلب شده بود کار با تیربار را یاد بگیرد و بعد از پایان دوره آموزشی، به‌عنوان تیربارچی مشغول خدمت شده بود.

خانه احمدآقا تلفن نداشت. حسین یک بار به خانه همسایه زنگ زده بود تا از حال خودش خبر بدهد و خانواده خیالش راحت شود. از قضا آن روز احمدآقا و خانواده‌اش خانه نبودند و نتوانستند به تماس حسین جواب بدهند. احمدآقا با صدایی گرفته می‌گوید؛ «کاش آن روز خانه بودیم، کاش تلفنش را جواب می‌دادیم.»

از چهره‌اش پیداست که بعد از این همه سال، هنوز هم دلش برای شنیدن صدای حسین و «آقاجان» گفتن‌هایش تنگ می‌شود. هنوز یک ماه از رفتن حسین نگذشته بود که چند نفر از سپاه به خانه احمدآقا آمدند تا خبر شهادت را بدهند. اما گفتن این خبر تلخ آن‌قدر سخت بود که نتوانستند با خانواده در میان بگذارند. از همسایه‌ها پرس‌وجو کرده و سراغ عموی احمدآقا رفته بودند؛ همان عمویی که احمدآقا همراه او به مشهد آمده بود.

‌

نمی‌توانستم خبر را باور کنم

احمدآقا آن شب را به یاد می‌آورد؛ «زنگ در خانه به صدا درآمد. عمویم و یکی از دوستانم پشت در بودند. هرچه تعارف کردم داخل بیایند، قبول نکردند. دم در ایستاده بودیم و حرف می‌زدیم که کم‌کم گفتند حسین مجروح شده، به پایش تیر خورده و در بیمارستان بستری است. همان‌جا ضعف کردم. ته دلم می‌گفتم حتما اتفاقی افتاده است. زانوهایم سست شده بود. گوشه باغچه جلو خانه نشستم تا بتوانم با گریه خودم را آرام کنم.»

با وجود پیشرفت چرخ‌های خیاطی، هنوز هم بعضی دوخت‌ها را با دست انجام می‌دهم

به‌سختی خودش را جمع‌وجور کرد. باید خبر را به همسرش می‌داد، اما چطور می‌توانست از شهادت حسین بگوید، وقتی خودش هنوز نمی‌توانست این خبر را باور کند؟

احمدآقا نفس عمیقی می‌کشد، از جایش بلند می‌شود و آلبوم عکس را از توی کمد بیررون می‌آورد. در میان عکس‌ها، تصویر حسین کنار میز خیاطی بزرگ‌تر از بقیه چاپ شده است. احمدآقا انگشتش را روی دست‌های پسرش در عکس می‌کشد؛ «یک بار موقع برف‌بازی زمین خورد و دستش شکست. با چه هول‌وولایی بردمش دکتر تا دستش را گچ بگیرند.»

یک هفته بعد، پنجم خرداد سال۶۵، احمدآقا برای آخرین بار حسین را در معراج شهدای مشهد دید، تا آخرین دیدار با پسرش باشد؛ «همسایه‌ها هم برای تشییع آمده بودند؛ همان‌هایی که حسین همیشه حواسش به آنها بود. هر وقت برای خرید از خانه بیرون می‌رفت، از همسایه‌های مسن‌تر می‌پرسید چیزی لازم ندارند؛ نان، ماست یا شیر، تا مجبور نباشند خودشان برای خرید بروند و در صف بایستند.»

دستش را گره می‌کند و بغضش را می‌خورد؛ «حسین در ارتفاعات حاج‌عمران، موقعی که پشت تیربار نشسته بود با اصابت گلوله دشمن به شهادت رسید درست موقعی که هفده‌سال و هشت‌ماه و هجده‌روز داشت.»

آرام، قطرات اشک روی صورت پیرمرد سر می‌خورد. داغ حسین، با گذشت این همه سال، هنوز برای احمدآقا تازه است.

 

احمد توحیدی

 

هیچ شاگردی جای حسین را نگرفت

احمدآقا بعد از شهادت پسرش، مدتی خودش را غرق کار کرد؛ شاید کار کمک کند کمتر به جای خالی حسین فکر کند. سال‌ها گذشت و او همچنان در مغازه میدان ده‌دی، کنار شریک قدیمی‌اش، به خیاطی ادامه داد. در این سال‌ها، هر بار نوجوانی برای شاگردی به مغازه می‌آمد، او را یاد حسین می‌انداخت. برای همین، با دل و جان به آنها خیاطی یاد می‌داد و سعی می‌کرد فوت و فن کار را به‌خوبی یادشان دهد. خیلی از شاگردهایش بعد از مدتی استاد شدند و برای خودشان مغازه‌ای باز کردند. اما برای پدر هیچ شاگردی جای حسین را نگرفت.

 

لذت پایان‌ناپذیر خیاطی

احمدآقا می‌گوید از اواخر دهه ۷۰، با آمدن چرخ‌های خیاطی صنعتی و پیشرفته، کارشان راحت‌تر شد، اما هنوز هم معتقد است بعضی دوخت‌ها را نمی‌شود به ماشین سپرد و باید با دست انجام داد؛ «اگر بعضی قسمت‌های لباس با دست دوخته شود، لباس بهتر روی تن می‌ایستد، آراسته‌تر به نظر می‌رسد و دیرتر هم خراب می‌شود. برای همین، با وجود پیشرفت چرخ‌های خیاطی، هنوز هم بعضی دوخت‌ها را با دست انجام می‌دهم.»

او توضیح می‌دهد: حتی نوع کوک‌هایی که روی لباس زده می‌شود، در ظاهر و زیبایی آن تأثیر دارد؛ جزئیاتی که شاید به چشم همه نیاید، اما برای یک خیاط باتجربه اهمیت زیادی دارد.

این همه سال کار، البته برای احمدآقا بی‌دردسر هم نبوده است. سال‌ها ایستادن پشت میز خیاطی و اتو، کم‌کم زانوهایش را از پا انداخته و حالا به آرتروز هم دچار شده است؛ «دلم می‌خواهد لباسی که از مغازه بیرون می‌رود، هیچ ایرادی نداشته باشد.»

از سال ۱۳۴۸ تا امروز، همکاری احمدآقا و دوستش ادامه دارد؛ شراکتی که حالا حدود شش دهه از عمرش می‌گذرد. البته مدتی است شریکش به‌دلیل بیماری کمتر به مغازه می‌آید و بیشتر در خانه است. وقتی حرف بازنشستگی به میان می‌آید، با خنده می‌گوید: «با ۶۶سال سابقه کار، باید دو بار بازنشسته شده باشم.»

یکی‌دو سالی است که احمدآقا کمتر سفارش قبول می‌کند، اما هنوز هم بعضی روز‌ها راهی مغازه می‌شود و برای دوستان و آشنایانش کت‌وشلوار می‌دوزد؛ چون هنوز هم از خیاطی لذت می‌برد.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۲۱ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام