کد خبر: ۱۵۳۲۵
۱۰ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۵۳
پدر شهید درخشی

نیاز درخشی، همسایه پسرشهیدش شد

حسین درخشی، معروف به «آقانیاز»، پدر شهید علی اکبر درخشی که راوی روز‌های انقلاب در محله کوی سلمان بود به فرزند شهیدش پیوست.

آقانیاز را اهالی محله کوی سلمان خوب می‌شناختند؛ مردی که نامش با سال‌های دور این محله، روز‌های انقلاب و پسری که برای دفاع از میهن شهید شد، گره خورده بود. حسین درخشی، معروف به «آقانیاز»، پدر شهید علی اکبر درخشی بود؛ پدری که دو بار مهمان «شهرآرامحله» شد و در ۱۱ بهمن ۱۳۹۵ و ۱۹ بهمن ۱۳۹۹، از خاطرات سال‌های انقلاب و جنگ برایمان گفت. حالا، اما خودش از میان ما رفته است؛ در هشتادوچهارسالگی و در روزی که فرزندانش با رضایت او، برای بدرقه پیکر رهبر شهید رفته بودند.

 

پدری که همیشه دلتنگ بود

فاطمه رحیم زاده، همسر آقانیاز، از روز‌هایی روایت می‌کند که زندگی مشترکشان با هشت فرزند و خاطرات علی اکبر می‌گذشت. او می‌گوید: آقانیاز همیشه از پسر شهیدش یاد می‌کرد. گاهی با او حرف می‌زد و به مزار و جایگاهش فکر می‌کرد. بار‌ها از زبان او شنیدم که می‌گفت: «پسرم تو خوشبختی و جایت خوب است و کاش مثل تو شهید می‌شدم.»

 

سهم آقا نیاز از روز‌های انقلاب

آقانیاز متولد ۱۳۲۱ بود و از سال ۱۳۵۱ در محله کوی سلمان زندگی می‌کرد؛ زمانی که این محدوده هنوز چند خانه بیشتر نداشت. او بعد‌ها یکی از شاهدان و راویان شفاهی روز‌های منتهی به انقلاب در این محله شد.

در خاطراتی که برای «شهرآرامحله» تعریف کرده بود، از جلسات مخفی چهارنفره، اعلامیه‌ها و نوار‌هایی می‌گفت که شبانه دست به دست می‌شدند. حتی یک بار مأموران ساواک برای پیداکردن «حسین درخشی» به سراغ بنگاه او آمده بودند؛ درحالی که روی جواز کسبش نوشته شده بوده «نیاز درخشی». همان تفاوت نام، همراه با هوشیاری همسرش که نوار‌ها و اعلامیه‌ها را در باغچه پنهان کرده بود، باعث شد آن روز خطر از کنارشان عبور کند.

آقانیاز از روز ۱۰ دی مشهد نیز خاطره‌ای فراموش نشدنی داشت؛ روزی که درگیری‌ها به اطراف استانداری کشیده شد

 

خاطراتی که زنده ماند

اما روایت آقانیاز از انقلاب، بدون شهید علی اکبر کامل نمی‌شد. پسرش در بسیاری از تظاهرات همراه پدر بود؛ حتی در روز‌هایی که شهر مشهد شاهد درگیری‌های خیابانی بود.

آقانیاز از روز ۱۰ دی مشهد نیز خاطره‌ای فراموش نشدنی داشت؛ روزی که درگیری‌ها به اطراف استانداری کشیده شد و حضور تانک ها، خیابان‌های شهر را به صحنه‌ای پرخطر تبدیل کرد. آن روز پدر و پسر در کنار هم بودند. آقانیاز تعریف کرده بود: «وقتی تانک‌ها آمدند، من و علی اکبر رفتیم کنار بیمارستان امام رضا (ع) سنگر گرفتیم. پسر شهیدم وقتی تانک‌ها را دید، من و خودش را انداخت داخل جوی تا آسیبی به ما نرسد».

 

شکر خدا برای فرزندان انقلابی

آقانیاز مدتی بود درگیر بیماری سرطان بود و بیماری آرام آرام توانش را گرفت تا اینکه یک روز حالش وخیم‌تر شد و او را به بیمارستان شهیدهاشمی نژاد منتقل کردند. آقانیاز بستری شد؛ اما همان روز، فرزندانش تصمیم گرفتند برای حضور در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید راهی مراسم شوند.

فاطمه رحیم زاده می‌گوید: آقانیاز از تصمیم فرزندانش ناراحت نشد. برعکس، از اینکه بچه هایش در مسیر انقلاب حضور دارند، خدا را شکر کرد. فرزندان به مراسم رفتند و آقانیاز در بیمارستان ماند. حالش بدتر شد و همان روز سرانجام چشم هایش را بست.

حالا او در قطعه صالحین بهشت رضا (ع)، در فاصله‌ای کوتاه از مزار علی اکبر، آرام گرفته است؛ پدری که سال‌ها آرزوی دیدار دوباره پسرش را داشت و سرانجام، خودش راهی همان مسیری شد که علی اکبر سال‌ها پیش رفته بود.

 

* این گزارش دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵ در شماره ۶۸۴ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام