حکایت استاد و شاگردی که همچنان دلوسازند
مثل یک رادیکال بزرگ، سقف، کارهای عجیبی با موجودات زیر خود میکند؛ کمشان میکند، زیادشان میکند، از دایره موجودات حقیقی بیرونشان میکند و پرده از رازهای وجودشان برمیدارد؛ رازهایی که از برخوردهای بلند و رسمی تا دیالوگهای گذری و سر پایی خودشان را میکشانند. همه اینها به یک اتفاق ساده برمیگردد، به در و دیوار شهر که نگاه میکنیم، گاه نگاهمان میافتد روی برخی تابلوهای شهر و کنجکاویمان تحریک میشود و هی سوال میآید در ذهنمان. کافی است دل بزنی به دریا و بروی سراغ آدمها و قصههایشان...
حاجیکردستانی سطلساز را همه میشناسند؛ این را از روی همان تابلوهای بزرگ که گفتم، فهمیدم. البته همه میدانند حاجی در بستر بیماری است و حجره را خیلی وقت است کس دیگری میچرخاند. در حجره همیشه ۷صبح تا اذانظهر باز است، این برایش قانون شده است که بعدازظهرها ۲بعدازظهر کار شروع شود و به رسم گذشته سر شب که میشود، کرکره حجره هم پایین بیاید. بار اول سر ظهر میرسم و حجره تعطیل است. صاحب مغازه کناری، کوتاه میگوید تا بعدازظهر باید صبر کنیم و منظورش ساعت ۲ است.
چکش در دل چرمها
سطلها همان بیرون مغازه ماندهاند و از نقطهای دور چشم را بهخود میکشانند؛ اصلا انگار برای همه تازگی دارند. بعدازظهر دل به دریا میزنم و راهی میشوم. مغازه باز است و من بیاجازه وارد میشوم. سراغ حاجیکردستانی را میگیرم، میگوید: بیمار است؛ و باز مشغول کار میشود. میخهای ریز را از سطل کناری تندتند برمیدارد و با چکش میزند در دل چرمها... این پا و آن پا میکنم و نزدیکترین جای ممکن درست روبهروی مرد مینشینم، روی تکهچوبی که حکم صندلی را دارد. مرد همچنان گرم کار است و هر از گاهی سرمیچرخاند و لبخند میزند و بعد دوباره سطل، پر از میخ است و چکش و حرکت تند دستها و سطل پشت سطل است که درون هم قرار میگیرد.

بوی خانه مادربزرگ
عطر چای دارچین با بوی روزهای قشنگ و خاطرهانگیز گذشته درهم میآمیزد، قاطیِ بوی تند لاستیکها. اینجا همهچیز آرام، ساده و آشناست و بوی آرامش و سکوت بعدازظهرهای خانه مادربزرگ را دارد. آفتاب بعدازظهر که میافتد روی شانه مرد، عصر زمستانیاش را گرمتر میکند...
مرد، اما هیچوقت سردش نمیشود. چینهای روی صورتش نشان میدهد سن و سالی از او گذشته است. چهره مهربانی دارد و در طول مصاحبه، خنده از روی لبهایش محو نمیشود، وقتی با دستهای مردانهاش که از زور کار خشک شدهاند، میخها را مینشاند روی تن سطلها.
با اینکه سرتاسر حجره که خیلی هم کوچک نیست، پُر است از لاستیکهای بازشده که در هنگام ورود، حس خوبی به آدم نمیدهند، اما بعدتر که چشمهایت عادت میکند ترکیب همگون و آرامبخشی میسازند.
۴۰سال کار بدون بازنشستگی
سیدکریم جمالیرضوان یک عمر ۴۰ساله را اینکاره بوده است میگوید:می ترسم بمیرم این شغل روی زمین بماند. حالا چشمبسته هم میتواند سطلها را میخ بزند و تحویل مشتری دهد. مشتری که میگویم، منظورم کسانی هستند که شغلهای خاص دارند؛ روستاییاند، شهرستانی و... یا آنهایی که کارشان با مصالح و گچ و خاک است و فعالیت ساختمانی دارند.
سیدکریم از همان زمان که درهای حجره دوربست را بالا میداده، لاستیکهای بازشده را بیرون روی هم میچیده و از صبح اول طلوعی، مشتریها را یکبهیک پاسخ میداده و تا حالا که هنوز هم خودش را شاگرد میداند، هیچوقت از کار خسته نشده است. میپرسم ۴۰سال کار بازنشستگی ندارد؟
با همان مهربانی میخندد و میگوید: تا هر زمان که خدا قوت دهد، ما پای کاریم. بعد دوباره سرش را پایین میاندازد و من فقط حرکت چکش را روی تن سیاه چرم میبینم.

باید یک خانه را نان بدهم
سیدکریم آن روزها که شاگرد حاجیکردستانی شده بود، هنوز سالهای اول جوانی و زندگیاش بوده است؛ این را باخنده میگوید و تعریف میکند: تازه ازدواج کرده بودم و دو نفر بیشتر نبودیم، اما حالا باید یک خانه را نان بدهم؛ و بعد دوباره میخندد و باز هم خدا را شکر میگوید، همین...
جمالی لاستیکهای لازم برای دلوسازی را از شرکت اتوبوسرانی و اداره راه تهیه میکند
مشتریها حالا بیشتر شدهاند
سیدکریم اوایل در کار فروش لاستیکهای ماشین بوده است و بعد قسمتش این میشود که از این کار نان بخورد. ۴۰سال است که مشک آب درست میکند و خورجین و دلوهای بزرگ و کوچک. حالا هم به اندازه همان گذشته مشتری دارد و حتی بیشتر. میگوید حالا ساختمانسازیها بیشتر شدهاند و این سطلها بیشتر نیاز است.
میگوید: یک زمان مشک آب از پوست گوسفند بود، اما حالا همه چیز لاستیکی شده است. بعد توضیح میدهد: لاستیکها را در کارگاه و مکان مخصوصی باز میکنند. من از لابهلای حرفهایش میفهمم آنها را از شرکت اتوبوسرانی و اداره راه تهیه میکنند و در یک کارگاه مخصوص، چند کارگر آنها را روی هم میچینند و باز میکنند؛ درست مثل گوسفند که با کز دادن بازش میکنند و ورق ورق.
هر سطل ۳ قران
سیدکریم اشاره میکند که در قدیم اینطور شغلها مخصوص اهالی پایینخیابان بود، اما حالا دیگر کسی این شغل را ندارد و یادش میآید از روزهایی که سطلها را به ۳ قران میفروختند.
همانطور که سیدکریم چکش میزند، نگاهم میافتد به میخهایی که خورجینهای لاستیکی را روی دیوار میخکوب کرده است؛ سیدکریم در روز یا سطل میسازد یا خورجین و مشکهای آب.
میگوید: هنوز خیلیها میوههایشان را با خورجین حمل میکنند. سپس میخندد و دلوهای آب را نشان میدهد که کشاورزان از آن استفاده میکنند با این توضیح که بعضیها آب سرِ زمینهایشان را با اینها حمل میکنند.
کار دست چیز دیگری است
سیدکریم همانطور که حرف میزند، با اشتیاق چاقو تیز میکند و اضافههای چرم را میگیرد. بعد میخی برمیدارد و در دل سنگین چرم فرو میبرد. دیگر به این کار عادت کرده است؛ حتی اگر زمانی دستگاهی بیاید که همین کار را انجام دهد، او دلش رضا نمیدهد که کار دستش را بسپارد به دستگاه؛ میگوید: کار دست چیز دیگری است.
همه دیوارها را بهجز گوشه کوچکی که قاب عکسی در آن جا خوش کرده، مشکهای آب و خورجینها گرفتهاند؛ همانها که محصول دستهای زبر و مردانه سیدکریم هستند.
وقتی میپرسم از کارت راضی هستی، با لبخند میگوید: روزی را اوستاکریم میدهد. میخندد و گرمای لبخندش عصر زمستانی این حوالی را گرم میکند.
بلند که میشوم، عطر چای دارچین تا خیابان با من است؛ فکر میکنم همه اینها به یک اتفاق ساده برمیگردد، بودن زیر رادیکال بزرگ زندگی...
* این گزارش در شماره ۳۸ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.