عشق به کتاب مرا کتابفروش کرد
شیرین شجاعی| چشمانش را باز نگه داشته بود تا خوابش نبرد، نمیدانست چه موقع از شب است. صدای خُرو پف اهل خانه برایش حکم ساعت داشت. چشم میکشید تا صدا بالا بیاید. با هر خُرناسه انگار دنیا را به او میدادند. آرام سرش را از زیر لحاف پشمی بیرون آورد تا اوضاع و احوال را از نزدیک ببیند.
خوب میدانست اگر کسی او را در این حالت ببیند، حسابی توبیخ میشود. چراغ فتیلهای را که حالا خاموشتر از همیشه بالای طاقچه خودنمایی میکرد، از نظر گذراند. اصلا نمیدانست قدش میرسد به آنجا یا نه! آرام برخاست؛ کتاب اسکندرنامه را زیر بغل زد و ریز ریز از اتاق خارج شد. حالا باید به سراغ چراغ میرفت؛ به هر زحمتی بود چراغ را از بالای طاقچه برداشت؛ انگار که قلهای را فتح کرده باشد، پیروزمندانه دوباره از اتاق خارج شد.
کتاب، همپای کودکی!
«از پنج سالگی راهی مکتبخانهام کردند. من هم همین که حروف را شناختم، شیفته کتاب شدم.» اگر ساعتها، گوش را به قصههایش بدهی باز هم کم است. میگوید: «در مکتب، قرآن درس میدادند، اما من همیشه یک کتاب داستان زیر بغلم بود.» زمان را هم فراموش میکنی وقتی یدا... حسینی، قدیمیترین کتابفروش محله صاحبالزمان(عج) پا به خاطرات کودکیاش میگذارد و از سالهای
رفته عمرش میگوید: «متولد۱۳۱۸ هستم، اما شناسنامهام را برای۱۳۲۰ گرفتند دو سال بزرگتر.» دلیلش را نمیپرسم، او هم نمیگوید انگار آن زمان این جزو رسوم بوده است. سر کلام را میگیرد و ادامه میدهد: «تمام دنیای کودکیام با خواندن کتابهایی سپری شد که اصلا برای سن و سال من نبود. حتی به نوع کتاب هم توجه نمیکردیم؛ فقط تشنه خواندن بودیم.»
زادگاهش به روستای گلمکان برمیگردد که حالا رنگ و بویی از شهر به خود گرفته است. میگوید: «آن زمان خیلی کتاب نبود. در گنجه هر خانه چندتایی پیدا میشد تا هممحلهایها از هم قرض بگیرند و بخوانند.» در همان کودکی تمام کتابهای قدیمی را خوانده است. ادامه میدهد: «قدیمیترین آنها اسکندرنامه، مختارنامه، هزارویک شب، امیرارسلان، خاورنامه و کتاب جوهری که خیلی متن و وزن سنگینی داشت، بود. آن زمان کتاب زیاد نبود، همینها را چندین و چندبار میخواندیم.»
کودکی به دنبال تاریخ...
سفر کربلا برایش پر از خاطره است. کربلایییدا... ادامه میدهد: سال۱۳۲۸ به همراه پدر و مادرم راهی کربلا شدیم و سه ماه را در کربلا، نجف و سامرا ماندیم. وقتی به حرم میرفتم مفاتیحی که زیر بغلم میگرفتم از خودم بزرگتر بود. همان زمان هم علاقه زیادی به تاریخ و کتابهای تاریخی داشتم؛ دوست داشتم به دیدن برج متوکل در سامرا بروم، اما پدرم راضی نمیشد و میگفت: «ما فقط برای زیارت آمدهایم.»
علاقهاش به تاریخ هوای شیطنت به سرش میاندازد؛ «بالاخره یک روز به قصد دیدن برج بهتنهایی از شهر خارج شدم، اما شدت باد آنقدر زیاد بود که نزدیک بود مرا هم با خود ببرد؛ این شد که به ناچار دوباره به شهر بازگشتم و قید دیدنش را زدم.»

بچه درسخوان!
«همیشه بچه درسخوانی بودم.» این را میگوید و ادامه میدهد: «کلاس چهارم دبستان را بهخاطر فوت پدر، همراه عمویم به همدان رفتم و راهی مدرسه «سوم اسفند» آنجا شدم. منِ بچه روستایی با آن ظاهر و لباسها آنقدر علاقهمند به درس بودم که معلمم هم تعجب میکرد؛ این شد که بعد از ۱۵روز من مُبصر و همهکاره کلاس شدم.»
فقط یک سال را مهمان همدانیها بود، اما همان یک سال برایش پر از خاطره است و میگوید: «همان سال کنگره ابوعلی سینا در همدان برگزار شد. من هم با آن که سنی نداشتم، به خاطره علاقه به تاریخ در آن همایش شرکت کردم.»
در دوران دبیرستان شبی یک قران میدادم و کتاب کرایه میکردم
یک قِران برای کتاب
بازگشت به مشهد برایش با روزهای دبیرستانش همراه است و میافزاید: «در دوران دبیرستان علاقهام به کتابهای تاریخی بیشتر شد. سالهای ۳۷ یا ۳۸ برای خواندن کتابها، دست به دامان کرایه کتاب شدم. فقط دو مغازه کتابفروشی، یکی متعلق به آقای رحمانینامی در خیابان شاهرضای سابق یا همان چهارراه خسروی فعلی، یکی هم کتابفروشی فردی به نام فخرآلعلی بود که مغازهاش در خیابان دانشگاه قرار داشت.
شبی یک قران میدادم و کتاب را میگرفتم. بیشتر هم سراغ رمان میرفتم؛ به سوی رم، خورشید تیسفون، سلطان جنگل، دلشادخاتون و کلی کتاب دیگر که در همان سن و سال نوجوانی خواندم.»
سپاهی برای کسب دانش...
دفتر روزهای زندگی را ورق میزند تا ببردمان به سومین سال دهه چهل خورشیدی. سیدکتابفروش میگوید: «من سپاهدانشی بودم. کسانی که در زمان شاه دیپلم میگرفتند، به روستاها میرفتند و بهجای سربازی به بچهها درس میدادند. من هم باروبندیلم را جمع کردم و عازم شدم.» نشانی را خوب به یاد دارد: «اهواز، منطقه دشتمیشان (همان آزادگان امروز)، بخش هویزه، روستای رفیه». لبخند صورتش را پر میکند: «بعد از آنجا منتقل شدم به تربت و یک سال هم آنجا تدریس کردم. همیشه عاشق تدریس بودم؛ حتی در زمان مدرسه هم به دوستان همکلاسیام درس میدادم.»
حسینی ادامه میدهد: «درسخواندن برام اهمیت زیادی داشت. این شد که سال۱۳۴۷ دوباره شال و کلاه کردم و راهی دانشگاه شدم تا بتوانم سال۴۹ فوق دیپلمم را بگیرم. کلاسهای دانشگاه بهصورت شبانهروزی بود و برای هر شب تا صبح خرج خورد و خوراک و خوابگاه از ما ۳۵ریال میگرفتند.»
دانشگاه، شروعی دوباره
حسینی ادامه میدهد: «دوران دانشگاه مطالعاتم جدیتر شد. تا قبل از آن همه فکرم رمان بود و داستانهای تاریخی؛ هیچکس هم نبود راه را نشانم بدهد و راهنماییام کند. اما در این دوران استادان خوبی داشتم که من را به سمت مطالعه کتابهای روانشناسی و جامعهشناسی هدایت کردند.»
هنوز خاطراتش در مقابل چشمانش رژه میرود: «دانشگاه، مکان خوبی برای افزایش سطح معلوماتم بود. آن زمان کتابخانهای داشتیم که امانتگرفتن کتاب از آن آزاد بود و من هم مشتاق مطالعه. این اشتیاق آنقدر زیاد بود که تمام تعطیلات عید را در دانشگاه ماندم و شروع به مطالعه کتابهای این حوزه کردم.»
همه نوع کتابی را از نظر گذرانده است: «بعد از مدتی جذب کتابهای مذهبی مثل جامع ادیان شدم. آن زمانها دکترشریعتی هر ۱۵روز در حسینیه ارشاد، کلاس تاریخ مذاهب داشت و ما هم مشتری ثابت کلاسهای درس بودیم.»
آرام میگوید: «آن زمان به فکر پسانداز پول یا خرید خانه و ماشین نبودم. همه فکرم درگیر مطالعه و کسب اطلاعات بود. بعد از این ارتقای تحصیلی عازم مدارس مینودشت شدم تا به عنوان مشاور تعلیماتی در مدارس راهنمایی کار کنم.»
دوباره به روزهای دانشجویی بازمیگردد؛ انگار گرفتن مدرک فوقدیپلم عطش درس خواندنش را سیراب نکرده است. میگوید: «بعد از یک سال دوباره کنکور دادم و در دانشگاه سپاهیان انقلاب یا همان سپاهیان دانش، لیسانس علوم تربیتی در رشته مشاوره گرفتم و دوباره راهی مدارس مینودشت شدم.»
سال۶۴ عشق به کتاب، جواب داد و مغازه کتابفروشیام را در همین محل راه انداختم
بازگشت به مشهد
تاریخ بازگشت به مشهد را خوب به یاد دارد و بیان میکند: «سال۵۵، بعد از چند سال تدریس در شهرهای مختلف، دوباره ساکن مشهد و در ناحیه یک آموزش و پرورش مشغول به کار شدم. با پیروزی انقلاب، مشاور راهنمایی هم از بین رفت و من راهی کوچه پسکوچههای کتابهای تاریخ شدم و تدریس تاریخ را بر عهده گرفتم.»
تاریخها را بهخوبی در خاطر دارد و عنوان میکند «سال۶۴ عشق به کتاب، جواب داد و مغازه کتابفروشیام را در همین محل راه انداختم.» تاریخ محله را هم خوب میداند: «این منطقه و مغازه در سال۴۱ ساخته شد؛ تمام این خیابانها بیابان بود و زمینهای کشت گندم.» چشمانش در کوچه پسکوچههای محله به دنبال تاریخهای ازیادرفته است و میگوید: «درست همین جایی که ما نشستهایم، اداره ثبت بود که بعد از آنکه تصمیم به فروش آن گرفتند حاجآقا شافق که پدرخانم من بود، آن را خرید و شروع به ساخت این مغازهها کرد. سال۶۴ هم این مغازه را تبدیل به کتابفروشی کردم.
نخستینبار در چهارراه میدانبار آقایان خلخالی و گلکار میدان بارفروشان را ساختند و سرقفلی مغازههای بزرگ را یکی ۲ هزارتومان به مردم میفروختند. اما تقریبا نخستین مجموعهای که در این محله ساخته شد، همین مغازههای حاجیشافق بود.» دلش تنگ است برای خیابانهایی که رنگی از کتاب ندارند و اینگونه از حسش میگوید: «از اینجا تا آخر وکیلآباد هر دو طرف خیابان را که بگردی یک کتابفروشی نیست؛ ما هم که هستیم در خیابان فرعی و حاشیه هستیم.»
میراثی به نام کتاب
حرف را به کتابفروشیاش بازمیگرداند و میگوید: «میراث من همین کتابهاست. سه برابر اینها را در خانه دارم. شاید ۳۰هزار جلد کتاب باشد.» دوباره به خاطرات گذشتهاش بازمیگردد: «آن زمان که تدریس میکردم، ماهیانه مبلغی از حقوقم را کتاب میخریدم. شاید همین علاقه به جمعآوری کتاب بود که باعث شد این مغازه را باز کنم. ابتدا کتاب زیادی نداشتم و فقط زمان بیکاریام را به اینجا میآمدم و کتاب میخواندم یا با دوستانم صحبت میکردم. اما به مرور زمان شروع کردم به خرید کتابخانههای شخصی منازل.
آن اوایل زیاد برای خرید یا مطالعه کتاب نمیآمدند؛ اما به مرور زمان مشتریهایی که به دنبال کتابهای خاص بودند هم زیاد شدند. من هم به خاطر اینکه مکانی برای نگهداری کتابها داشتم، زیاد خرید میکردم. کمکم پسرم هم به کمک من آمد و همنشین کتابها شد.»
دوستانی از جنس کتاب!
خرید کتابخانههای شخصی باعث رفاقت با دوستان زیادی شده است: «خانههای زیادی رفتم، کتابخانههای بزرگی که مردان بزرگتری را پشت خود داشتند. چندین کتابخانه بزرگ را خریدم. یک بار به خانهای رفتم که ۳میلیون تومان را برای کتابهایشان تعیین کردند. آن سال آن را به من ندادند، اما سه سال بعد کتابها را به همان قیمت قبلی به من فروختند. مجموعهای از کتابهای سنگی و جلد چرمی که هزار جلد آن را شخصی به قیمت یکمیلیون و ۵۰۰تومان از من خرید و به کتابخانه آستان قدس اهدا کرد.»
انگار هنوز در همان روزها به سر میبرد، ادامه میدهد: «زمانیکه کتابها را فروختم، تازه مشتریها یکییکی میآمدند و قیمتهای بالا پیشنهاد میدادند، اما من فقط میگفتم فروختهام. بعد از چندروز آن شخص با ماشینش آمد و همه را بار کرد و رفت. تقریبا ۸۰سال سنش بود و مردانگی در وجودش موج میزد.»
جمعهای برای کتاب
روزها را پشت سر میگذارد تا میرسد به جمعهبازارکتاب و میگوید: «اوایل خودم هر هفته به جمعهبازارکتاب میرفتم و توانستم دوستان زیادی آنجا پیدا کنم؛ اما این چند سال اخیر دیگر از تب و تاب افتادهام و این مسئولیت را به پسرم واگذار کردهام.» نگاهش را به کتابها میدوزد و میگوید: «نمیگویم همه کتابها را خواندهام، اما تا جایی که توانستهام آنها را مطالعه کردهام، بهخصوص کتابهای تاریخی و مذهبی را؛ به خاطر علاقهام به مذاهب و ادیان هر کتابی را در این زمینهها میدیدم، میخواندم.»
کتابخانهام کلاس درس است!
کتابی قدیمی را که کاغذها بهسختی خود را میان جلد نگه داشتهاند میآورد و میگوید: «سال۳۹ چند جلد از این کتاب را یافتم و بعد از خواندن، همه را به کتابخانه گلمکان اهدا کردم.» کتاب هنوز در دستانش است: «آن زمان کتابهای بسیاری بود که فقط بخشی از آن را از گوشه و کنار پیدا میکردیم و میخواندیم؛ اما نداشتن قدرت مالی باعث میشد قید دنبال کردن و خرید کتاب را بزنیم. همین هم باعث شده که امروز خیلی به کتاب خواندن اهمیت بدهم. خیلیها میآیند و من کتاب را حتی ارزانتر از قیمتش به آنها میدهم، فقط برای اینکه کتاب خواندن رواج پیدا کند.»
برای سید خیابان قرنی دنیای کتاب اهمیت زیادی دارد و در پایان یادآوری میکند: «کتابفروشی باید یک کلاس درس باشد؛ برای من هم همینگونه است. بیشتر زمانم را با همسایهها و علاقهمندان به کتاب میگذرانم. در را که باز میکنم، منتظر آمدن همهشان هستم. اینجا با هم بحث میکنیم و داشتهها و مطالعاتمان را به همدیگر یاد میدهیم.»
این گزارش شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱ در شماره ۳۹ شهرآرامحله منطقه یک منتشر شده است.