کد خبر: ۱۴۱۰۲
۲۳ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
پاکبانانی که بعد از ۲۰ سال، جارویشان را به زمین گذاشتند

پاکبانانی که بعد از ۲۰ سال، جارویشان را به زمین گذاشتند

در این گزارش پای صحبت پاکبانان زحمتکش و بی‌ادعای شهرمان نشسته‌ایم؛ کارگرانی که به‌تازگی جارویشان را زمین گذاشته‌اند. این پاکبانان، جوانی خود را در کوچه‌پس‌کوچه‌های پژوهش، امامت، معلم، سیدرضی، دانشجو و‌... به پیری رسانده‌اند.

صدای خش‌خش جارویش تنها صدایی است که سکوت نیمه‌شب را می‌شکند. بی‌صدا و آرام گام بر‌می‌دارد و جلو می‌رود تا پشت سر، پاکی و پاکیزگی را به جا گذارد. تمام خیابان‌های محله و کوچه پس‌کوچه‌های آن را بلد است و مثل کف دستش می‌شناسد. ضرورت کارش هست که بلدِ جغرافیای محل کارش باشد. سرمای استخوان‌سوز زمستان و گرمای تابستان، سیلاب و یخ‌بندان، نه‌تنها بهانه‌ای برای تعطیلی کارش نیست، که برعکس، در این مواقع گاه کارش چند‌برابر می‌شود.

از پاکبانان زحمتکش و بی‌ادعای شهرمان می‌گوییم؛ افرادی که حالا چندتایی از آنها پیش روی ما نشسته‌اند، کارگرانی که به‌تازگی جارویشان را زمین گذاشته‌اند. این پاکبانان، جوانی خود را در کوچه‌پس‌کوچه‌های پژوهش، امامت، معلم، سیدرضی، دانشجو و‌... به پیری رسانده‌اند. اینجا قرار است آنها از خاطرات و ناگفته‌های حرفه‌ای بگویند که روزی حلال و پرزحمتی را نصیبشان کرده است.

قرار گفت‌و‌گو را در فرهنگ‌سرای ترافیک می‌گذاریم؛ همان جایی که چند‌روز قبل، جشنی برایشان گرفته و از آنها که در آستانه بازنشستگی بودند، قدردانی شد.

 

یک استکان چای و حس خوش رفع خستگی

علی‌اکبر شاهدی، از قدیمی‌ترین پاکبانان در این جمع پنج‌نفره است که از سال‌۷۹ در منطقه ۱۱ خدمت می‌کند. او از زمانی‌که نه از بولوار آموزگار خبری بود و نه بولوار جلال آل‌احمد، کارش را در این محدوده شروع کرد. شاهدی روز‌هایی را به خاطر دارد که فرغون و جارو به‌دست، راسته کوچه‌های آزادشهر را تمیز می‌کرد.

او تعریف می‌کند: دهه ۷۰، ۸۰ جمع‌آوری زباله با کامیون و خاور انجام می‌شد. وقت و ساعت مشخص هم نداشت. ماشین یک شب ساعت ۷ می‌آمد، یک شب‌۹. فردا‌صبح هم ما پاکبان‌های محله که آن زمان «رفتگر» صدایمان می‌زدند، حین جارو‌کردن کوچه، زباله‌های جامانده از شب قبل را در فرغون می‌ریختیم تا سر چهارراهی که سرکارگر مشخص کرده بود، بریزیم. آن زمان، یک بار هم طی روز، ماشین، زباله‌های جامانده را جمع می‌کرد.

شاهدی از زمانی یاد می‌کند که خانه‌های محلات زیبا‌شهر و آزادشهر، یک و نهایت دو‌طبقه با حیاط‌های مصفا بود و انتهای امامت به کالی می‌رسید که محل ریختن سرشاخه‌های درختان هرس‌شده زمستان و به‌آتش‌کشیدنشان بود؛ «زمستان‌ها که سرشاخه درخت‌ها زده می‌شد، آنها را با کامیون به کال آخر بولوار امامت می‌آوردند و همان‌جا سوزانده می‌شد.»

او از مردمی می‌گوید که با ریختن زباله‌ها در کال، کار آنها را از آنچه بود، سخت‌تر می‌کرد؛ «برای اینکه محله را بوی گند برندارد، مجبور بودیم هفته‌ای یکی‌دو‌بار در دسته‌های هفت‌هشت‌تایی کال را تمیز کنیم، اما به هفته نکشیده روز از نو، روزی از نو. دوباره کال پر می‌شد از زباله.»

آقا‌علی‌اکبر که در پنجاه‌و‌شش‌سالگی بازنشسته شده است، از تلخ و شیرینی کارش می‌گوید و محبت اهالی محله که برایش خیلی دلچسب بود. او تعریف می‌کند: یک خداقوت از سر مهر، خستگی را از تن ما می‌گرفت. یک استکان چای که به دستمان داده می‌شد، حس خوشی داشت که گفتنی نیست.

او از محبت یکی از بانوان سالمند خیابان جلال‌آل‌احمد می‌گوید که هر روز صبح با یک سینی استکان چای و نان و پنیری، خستگی را از تن او می‌گرفت؛ «آن خانم خیلی بامحبت بود. خاطرم هست یک روز موقع جاروکردن کوچه، یک انگشتر پیدا کردم. خیلی به‌دنبال صاحبش بودم، اما پیدا نشد. یک روز همان خانم وقتی سینی چای را برایم آورد گفت انگشترش گم شده است. نشانی را که پرسیدم دیدم همان انگشتر است. نمی‌دانید چقدر خوشحال شد وقتی فهمید انگشتر را پیدا کرده‌ام.»

 

تا کمر توی آب بودیم

اسحاق محمودی که ۲۱ سال از ۲۵‌سال خدمتش را پای ثابت رفت‌وروب و نظافت کوچه امامت‌۹ به طول ۱۳۶۳‌متر بوده است، می‌گوید: در این کوچه، من جوانی‌ام را پشت سر گذاشتم. از مدرسه‌رفتن بچه ها‌ی اهالی تا دانشگاه‌رفتن و حتی ازدواج‌کردنشان را دیده و شیرینی عروسی و دامادی‌شان را خورده‌ام.

او همچنین از سرما‌های استخوان‌سوزی می‌گوید که در برف و باران باید سر کار می‌بودند؛ «سال‌های اول که با موتور رفت‌وآمد می‌کردم، در برف و باران، سر پاچه‌های شلوارم که خیس شده بود، از شدت سرما قندیل می‌بست، اما با همان وضعیت باید کار می‌کردیم.»

او از خاطره بارندگی شدید و آب‌گرفتگی زیرگذر‌های استقلال یادش است که برای باز‌کردن مسیر آب‌رو کانال‌ها تا کمر در آب می‌رفتند. همچنین آن نیمه‌شب را به یاد می‌آورد که وقتی با هشت‌نفر از همکارانش مشغول شکستن یخ‌های جداول زیرگذر استقلال بودند، با وجود گذاشتن چند علامت هشدار‌دهنده، اتوبوسی آمد و همه پاکبانان را زیر گرفت و راهی بیمارستان کرد.

پاکبانان محلات در‌کنار نظافت و پاکیزگی کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، امین و حافظ امنیت محله هم می‌توانند باشند. محمودی لابه‌لای صحبت‌ها از نیمه‌شبی می‌گوید که یک‌بار‌ه کوچه در تاریکی مطلق فرو رفت و به‌دنبالش صدای خش‌خش از سمت درختی آمد.

استرس آسایش همسایه‌ها را داشتیم. بعد آب‌شدن برف‌ها هم وظیفه‌مان جارو‌کشی شن‌ها بود

او تعریف می‌کند: در تاریکی شب، مرد بلند‌قامت لاغر‌اندامی را دیدم که از بالای درختی پایین می‌آمد، در‌حالی‌که کابل برقی در دست داشت. تا گفتم چکار می‌کنی، با چاقویی که در دست داشت، مرا تهدید به کشتن کرد. ساکت شدم.، اما همین‌که رفت، گوشی را برداشتم و به ۱۱۰ و اداره برق خبر دادم. یک‌بار هم لای شمشاد‌ها یک کیف پیدا کردم که داخلش چکی به مبلغ ۸ میلیون‌تومان بود.

معلوم بود کیف دزدی است؛ چون فقط یک برگه چک در آن بود. همان‌جا چند‌تا از بچه‌ها را شاهد گرفتم و به سرکارگر هم اطلاع دادم. فردا صبح از کلانتری و اطلاعات دنبالم آمدند. صاحب مال با مأمور آمده بود. کیف را که دادم، یکی از بچه‌ها گفت «نمی‌خواهی یک شیرینی به این بنده خدا بدهی؟» همین حرف باعث شد به باج‌گرفتن محکوم شوم و قصد بردنم به کلانتری را داشتند. آمدم ثواب کنم، داشتم کباب می‌شدم!

 

اشک شوق با پیدا‌شدن حلقه گمشده

عباس آزادی پسرعمه آقا‌اسحاق است. او که شغلش قبلا خیاطی بوده است، به‌همراه پسرعمه‌اش، از اوایل دهه‌۸۰ برای رفت‌و‌روب و نظافت کوچه‌های محله زیباشهر انتخاب شدند. عباس‌آقا حدود هفده‌سال در امامت‌۷ مشغول به کار بوده است. او از ابتدای کارش در دو دهه قبل‌تر یادش است که آن زمان هنوز خیلی از بولوار‌ها و خیابان‌ها کشیده نشده بود و از یک جایی دیگر به آن «بیرون شهر» گفته می‌شد و بیابانی بود و چوپان‌ها گله گوسفندانشان را برای چرا می‌آوردند.

آزادی از زمستان‌ها و یخ‌بندان‌هایی می‌گوید که جای کشیدن جارو و نظافت باید نیمه‌شب یخ‌ها را می‌شکستند و تازه حرف هم می‌شنیدند؛ «از شدت سرما دست‌ها و پاهایمان کرخت و بی‌حس می‌شد، اما باید کار می‌کردیم. آن زمان نمک‌پاشی نمی‌شد و بیشتر شن‌پاشی بود. موقع شکستن یخ‌ها بعضی همسایه‌ها صدایشان بلند می‌شد که سر‌وصدای بیل و کلنگتان نمی‌گذارد بخوابیم. ازطرفی باید کارمان را انجام می‌دادیم، از سوی دیگر، استرس آسایش همسایه‌ها را داشتیم. بعد آب‌شدن برف‌ها هم وظیفه‌مان جارو‌کشی شن‌ها بود.»

عباس‌آقا از دوران کرونا هم خاطره‌ای تلخ دارد؛ حادثه‌ای که سبب خانه‌نشینی چندماهه‌اش شد. او تعریف می‌کند: دوره کرونا از ساعت ۱۰ به بعد ماشین‌هایی که در شهر تردد می‌کردند، جریمه می‌شدند. من و پسرعمه‌ام برای اینکه جریمه نشویم، ساعت ۸:۳۰ می‌زدیم بیرون تا به ساعت منع تردد نخوریم. یک شب زیر پل جهاد، یک پراید که دو جوان با حالت غیرعادی در آن بودند، از پشت چنان به ماشین من زدند که هر تکه ماشین به سمتی افتاد و خودم راهی بیمارستان شدم.

خاطره پیداکردن مدارک شناسایی، گوشی، طلا و... در بخش خاطرات شیرین عباس‌آقاست. او تعریف می‌کند: یک شب ساعت ۱۲:۳۰ مشغول کار بودم که از دور دیدم زن و شوهر جوانی با چراغ قوه گوشی روی زمین دنبال چیزی هستند. سال‌ها در آن کوچه کار می‌کردم و یکدیگر را می‌شناختیم. جلو که رفتم، گفتند حلقه خانم از دستش افتاده است، اما هر‌چه می‌گردند، پیدا نمی‌کنند. فردا گرگ‌و‌میش هوا کارم که سبک شد، یک‌دفعه یاد حلقه افتادم. شروع کردم به گشتن.

بعد نیم‌ساعت گشتن حلقه را پنجاه‌شصت‌متر بالاتر در جوی آبی دیدم. گذاشتم هوا کمی روشن‌تر شود. بعد رفتم زنگ در خانه را زدم. خانم وقتی فهمید حلقه را پیدا کرده‌ام، از شدت هیجان و خوشحالی گریه می‌کرد.

 

گپ‌‌و‌گفتی با آشنایان کوچه‌های آزادشهر که بعد از  20 و اندی سال، جارویشان را به زمین گذاشتند

 

سفر کربلایی که قسمتم شد

بازار خاطره‌گویی پاکبانان تازه‌بازنشسته حسابی داغ شده است. عیسی سحابی که از اوایل دهه‌۸۰ از‌طریق برادر همسرش وارد این شغل شده است، می‌گوید: قدیم جوی‌ها و کانال‌های اصلی نبود. موقع بارندگی‌ها از میدان نمایشگاه آب جاری می‌شد به‌سمت پارک و اینجا سیلاب و راه‌بندانی درست می‌شد دردسرساز.

خاطرم هست جایی که الان چهارراه معلم است، میدانی بود به همین نام. ما به کمک بچه‌های فنی و عمران آمده بودیم. زمین خشک بود، اما یک‌دفعه باران شدیدی بارید و به‌دنبالش چنان سیلی آمد که همه وسایل بچه‌های سازمان را با خودش برد.

سحابی که کارش را در کوچه‌پس‌کوچه‌های محله شریف شروع کرده است، درباره مأموریت در محدوده حرم مطهر در زمستان‌هایی که یخ‌بندان زیاد بود، می‌گوید: برای تردد زائران و مسافران در محدوده حرم، بعضی روز‌های سرد و برفی، ما را به کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف حرم امام‌رضا (ع) می‌فرستادند.

‌در‌میان مأموریت‌هایی که آقا‌عیسی خارج از منطقه، انجام وظیفه کرده است، او بهترین و لذت‌بخش‌ترین خدمت را روز‌هایی می‌داند که در نجف اشرف، زیر پای زائران اربعین حسینی (ع) را جارو زده است.

سر‌تا‌سر جوی را که آب فاضلاب شهر هم در آن ریخته می‌شد، با بیل و یک فرغون تمیز می‌کردیم

او تعریف می‌کند: سال‌۹۶ بین پاکبانان منطقه قرعه‌کشی کردند. اسمم که خوانده شد، انگار دنیا را به من دادند. اولین‌بار بود که این سفر قسمتم می‌شد. اما آن سال تا دقیقه‌۹۰ که بچه‌ها رفتند، گذرنامه‌ام آماده نشد و خیلی دلم شکست. سال بعد، بدون قرعه‌کشی جزو پاکبانانی بودم که عازم نجف اشرف شدم. آن ده‌پانزده‌روزی که در نجف بودم، از عمر کاری‌ام حساب نشد.

سحابی در ادامه صحبت‌ها از ناامنی‌های شبانه و سر‌و‌کار‌داشتن با زورگیران و دزد‌ها می‌گوید و ادامه می‌دهد: بار‌ها متوجه شده بودم نیمه‌شب یک یا دو نفر دور ماشینی می‌چرخند یا حتی یک بار متوجه زورگیری و سرقت خودرویی شدم که بلافاصله با ۱۱۰ تماس گرفتم.

 

وقتی کیسه زباله مرسوم نبود

بیشتر از نیمی از عمرش را در منطقه‌۱۱ به پاکبانی گذرانده است. احمد الهی وقتی ۲۳‌سال بیشتر نداشت، از‌طریق دوستی در قسمت خدمات شهری منطقه به کار مشغول شد. او می‌گوید: من چهارسالی روی ماشین کار می‌کردم و مسئول جمع‌آوری زباله بودم.

‌الهی از روز‌های سخت جمع‌آوری زباله در محدوده قلعه وکیل‌آباد می‌گوید که آن زمان جزو منطقه ۱۱ بود؛ «آن زمان، مردم قلعه اغلب مال‌دار بودند و گاو و گوسفند داشتند. کیسه زباله مرسوم نبود. تین‌های حلبی هفده‌کیلویی تبدیل به سطل زباله شده بود. گاه فضولات حیوان هم قاطی زباله‌ها می‌شد. روزی که نوبت جمع‌آوری زباله از آن سمت شهر بود، عزا می‌گرفتیم.»

‌احمدآقا ۲۲‌سال از خدمتش را در یکی از کوچه‌های پژوهش گذرانده است. او تعریف می‌کند: وقتی من مأمور به خدمت در محدوده پژوهش شدم، سرتا‌سر خیابان پژوهش‌۲ فقط یک خانه ساخته شده بود. زباله‌های بیشتر کوچه‌های محدوده با یک نیسان آبی جمع می‌شد.

‌او از جوی‌های پر‌عمق محله هم که تا پل استقلال امتداد داشت، خاطره دارد؛ جوی‌های عمیقی که رواناب‌های منطقه به آن سمت کشیده می‌شد و با ریخته‌شدن زباله‌ها همیشه مملو از لجن بود.

الهی تعریف می‌کند: وقتی برای نظافت آن محل می‌رفتیم داخل جوی، در حالت ایستاده فقط سرمان پیدا می‌شد. سر‌تا‌سر جوی را که آب فاضلاب شهر هم در آن ریخته می‌شد، با بیل و یک فرغون تمیز می‌کردیم.

از خاطرات خوش احمد‌آقا در کوچه پژوهش‌۲ احترامی است که ساکنان محله به او می‌گذاشتند و اعتمادی که به او داشتند؛ «بعضی همسایه‌های کوچه وقتی به سفر می‌رفتند، کلید خانه‌شان را به من می‌سپردند تا در نبودشان به آنجا سر بزنم، یا بعد‌از کار برای نظافت به منزلشان بروم.

آن‌قدر محبت داشتند که بعد ۲۲‌سال خدمت در کوچه وقتی فهمیدند بازنشسته شده‌ام و دیگر قرار نیست به محله‌شان بروم، ناراحتی را در چشمانشان دیدم. آنها حتی قبول نکردند کلید خانه‌شان را پس بگیرند. خواستند باز هم به محله‌شان بروم، اما این‌بار نه به‌عنوان پاکبان محله، بلکه می‌گفتند میهمان خانه‌شان باشم.»

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۲۳ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۲۸ شهرآرامحله منطقه ۱۱ و ۱۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44