کد خبر: ۱۴۰۲۷
۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
مهدی اشرف‌زاده؛ پاکبانی که دوست دارد معلم ریاضی شود

مهدی اشرف‌زاده؛ پاکبانی که دوست دارد معلم ریاضی شود

مهدی اشرف زاده رفتگری است که حالا تنها دغدغه‌اش پیداکردن کتاب‌های درسی، آن هم کتاب‌های دبستان است! خودش می‌گوید: می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم. نقشه‌های زیادی در سر دارد.

صدای جارو زدنشان را می‌توانی بشنوی، البته اگر قبل از طلوع آفتاب زمانی که هنوز شب است و سپیده نزده بیدار باشی. دم‌دمای ظهر بود که دیدمش؛ کنار درختی ایستاده بود و داشت خستگی درمی‌کرد. قصه زندگی آنها آن‌قدر برای ما عادی شده که صبح‌ها بدون هیچ تاملی از کنارشان به سادگی عبور می‌کنیم. نگاهش به اطراف بود؛ دلم می‌خواست کمی با هم گپ بزنیم.

مدار صفر درجه

مهدی اشرف زاده رفتگری است که حالا تنها دغدغه‌اش پیداکردن کتاب‌های درسی، آن هم کتاب‌های دبستان است! خودش می‌گوید: می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم. نقشه‌های زیادی در سر دارد. آقای تازه‌داماد از تجربه‌های دامادشدنش می‌گوید در وضعیتی که به قول خودش هیچی نداشته است یعنی صفر! آن هم در دوره‌ای که مدرک‌گرایی و مثلا سوادداشتن خیلی بیشتر از چیز‌های دیگر توی چشم است. از او می‌پرسم که اگر باسواد شدی دوست داری چه رشته‌ای بخوانی؟ می‌گوید: چه رشته‌ای؟ (کمی مکث می‌کند) نه بابا! به آن خیلی فکر نمی‌کنم؛ همین که بتوانم بخوانم و بنویسم کافی است.

سوالم شاید کمی آرمان‌گرایانه است. صادقی دغدغه مدرک را مانند دیگر نخبگان! ندارد. او در محله خودش و برای همسری که دیپلم هم دارد یک نخبه است و نیاز ندارد پز درجات عالیه‌اش را برای نشان‌دادن گزارش کارش به این و آن دهد. درست است که در نگاه ما در مدار صفر درجه زندگی، روزگار را سپری می‌کند ولی همین که خیابان‌ها را جارو می‌کند و فکر می‌کند، از خیلی‌ها برای جامعه مفید‌تر است.

 

عشق آدم رو کور می‌کنه...

قصه عشق این مرد نارنجی‌پوش خودش یک مثنوی هفتاد من است. آن‌قدر ساده و بی‌تکلف از زندگی و دامادشدنش حرف می‌زند که انگار هیچ مشکلی نبوده و به قول معروف همه چی آرومه! او می‌گوید: در حال گذراندن خدمت سربازی بودم که به یکی از دوستان گفتم می‌خواهم داماد شوم! او هم یکی از آشنایانشان را معرفی کرد و شد دیگر...

داشتم سواد یاد می‌گرفتم که عقد و عروسی پیش آمد و کاملا درس و مشق را فراموش کردم!‌

این را هم بگویم که من قبل از اینکه به مشهد بیایم، شاهرود خدمت می‌کردم و از آنجا به مشهد منتقل شدم. در مشهدبه کلاس‌های نهضت سواد آموزی رفتم. داشتم سواد یاد می‌گرفتم که عقد و عروسی پیش آمد و کاملا درس و مشق را فراموش کردم!‌ای پدر عاشقی بسوزد که حتی به علم و دانش هم رحم نمی‌کند!

 

نجیب و سربه‌زیر

با کمی پررویی از او می‌پرسم: با توجه به اینکه تو بی‌سوادی و همسرت دیپلم است، چطور راضی شدید که با هم ازدواج کنید؟ که او هم در کمال بی‌خیالی می‌گوید: ما اصلا به این چیز‌ها فکر نمی‌کردیم. من اهل هیچ برنامه‌ای نبودم. این را به همسرم هم گفتم؛ صاف و پوست کنده. خیلی از خانواده آنها خوشم آمده بود و تعجب کرده بودم که بدون هیچی (تاکیدش روی هیچی خیلی زیاد است) قبول کردند دخترشان را به من بدهند. حالا می‌فهمم سوادداشتن یا نداشتن خیلی به تفکر و روش زندگی آدم ارتباطی ندارد؛ این فکرکردن در کوچه و خیابان است که اثراتش را بعد‌ها در زندگی می‌گذارد.

 

علاقه به ریاضی!

در اینجا خودم تعجب و البته ذوق می‌کنم وقتی می‌بینم او این قدر به ریاضی علاقه دارد! یاد پرسش اولم می‌افتد و می‌گوید: اگر به دانشگاه بروم دوست دارم معلم شوم و ریاضی درس بدهم. بین صحبت‌هایمان از چند معادله چندمجهولی نام می‌برد که باعث می‌شود ذوق‌زدگی‌ام دو چندان شود!

اگر به دانشگاه بروم دوست دارم معلم شوم و ریاضی درس بدهم

 

جوجه را آخر پاییز...

خودم را در مقابلش کوچک حس کردم. اعتماد به نفس فراوان و خوش‌بینی‌اش به زندگی، درس و جامعه کمی حال و احوالم را تازه کرد و از گفت‌و‌گو با او واقعا لذت بردم. بگذریم از اینکه بعضی از ما خیلی به این افراد روی خوش نشان نمی‌دهیم و فکر می‌کنیم آنها بدبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستند ولی با این طرح و ایده‌ای که مهدی اشرف‌زاده برای خودش در نظر گرفته باید بگویم که جوجه را آخر پاییز می‌شمارند!

 

*این گزارش سه شنبه، ۲۸ شهریور ۹۱ در شماره ۲۲ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44