کد خبر: ۱۳۹۱۱
۱۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
مکبر نماز امام خمینی(ره)

مکبر نماز امام خمینی(ره)

محمود خادم‌الخمسه می‌گوید: هنگام اقامت در عراق فرصت شد به محلی که امام خمینی(ره) نماز می‌خواندند برویم. بعد از چند شب خواستم مکبر امام شوم و اذان بگویم. ایشان هم مخالفتی نکردند و این افتخار برای همیشه شامل حال من شد.

این روایت زندگی مردی است که صبح روزهایش را در یکی از بیمارستان‌های محله ما شروع می‌کند و آرزو دارد که دعای خیر بیماران بدرقه راهش باشد. او همیشه به همین امید نفس می‌کشد و زندگی می‌کند. این پرونده کوچک برای مردی بسته شده که اتفاق‌های بزرگی از انقلاب را در دل خود دارد.

مردی که ادعا دارد آنها را جای دیگری هم بازگو کرده است تا این روایت‌ها که شیرین‌ترین دوره زندگی او را ساخته‌اند همیشه ماندگار بمانند. در بیمارستان قرارمی‌گذاریم، لابه‌لای حرف‌ها و رفت‌و‌آمد آدم‌هایی که سراغشان به مدیر بیمارستان می‌افتد، بین سکوت‌های «محمود خادم‌الخمسه» که خودش دنیایی از ناگفته‌هاست.

زیر دستش برگ سفیدی است که هرازگاهی چیزی روی آن می‌نویسد و پیداست برای جلوگیری از فراموشی است و بعد لبخند می‌زند به همه اتفاق‌های کوچکی که زندگی او را بزرگ کرده‌اند و حالا دارد تعریفشان می‌کند. این طرف میز مصاحبه گزارشگر شهرآرامحله است و روبه‌روی آن چند لیوان چای گذاشته‌اند و مرد اول روایت که حرف‌ها و سکوت‌ها و لبخندهایش در میان بخار‌های چای گم می‌شود.

 

زندگی‌ام را مدیون استادم هستم

ارتباط من و خادم‌الخمسه از مدت‌ها قبل شروع شده بود برای پیگیری خبر‌های کوچک. برایم تعریف کرده بود که در خانواده‌ای مذهبی و پرجمعیت به دنیا آمده است. می‌دانستم بچه پایین‌خیابان مشهد است و فرزند دوم یک خانواده ۹ نفره. پدرش تاجر و بنکداری قماش داشت. حتی می‌دانستم ارادت خاصی به مرحوم عابدزاده دارد، آن‌قدر که عکسش را یک گوشه میزش گذاشته است.

همیشه تعریف می‌کرد: شاگرد مرحوم عابد‌زاده بودم و دوران مدرسه را در دبستان عسکریه گذرانده‌ام. این نام را تا زمانی که زنده باشم و نفس بکشم فراموش نمی‌کنم. کسی که بنای کارش خیر بود و قصد ساختن بنا‌هایی به نام چهارده معصوم را داشت و خیلی از آنها را هم ساخت.

 

نعمتی که خدا به من داده بود

خادم‌الخمسه با همه دغدغه‌های بزرگ و کوچکی که دارد هنوز هم هر وقت فرصتش می‌شود دم می‌گیرد و می‌خواند. او این نعمت خوب را از همان روز‌های کودکی داشته و می‌گوید: «به‌خاطر صدایم همیشه در برنامه‌های جانبی مدرسه شرکت می‌کردم، سرود می‌خواندم و.... بزرگ‌تر که شدم در جلسات مذهبی شرکت می‌کردم و همین مقدمه آشنایی من با جلسات و آدم‌های مذهبی شد. آشنایی با آنها بیشتر من را به فضای انقلاب نزدیک کرد.»

 

منزل ما محلی برای فعالیت‌های انقلابی بود

او خوشحال است که در خانواده‌ای به دنیا آمده و بزرگ شده که از همان اول در فعالیت‌های انقلابی و مذهبی شریک بوده و می‌گوید: «روحیه پدرم طوری بود که از همان اول خانه‌مان محلی برای فعالیت‌های انقلابی بود و بیشتر نوار‌های انقلابی در منزل ما تهیه و تکثیر می‌شد.»

 

فکر نمی‌کردیم این‌قدر استقبال شود

فعالیت‌هایش آن‌قدر گسترده است که می‌تواند روز‌ها درمورد آنها حرف بزند. یادش نمی‌رود روز‌های سال ۴۶ و مجلس روضه خانوادگی‌شان را؛ «آیت‌ا... خزعلی را دعوت کردیم و اطلاعیه‌ها و دعوت‌نامه‌ها را به‌صورت دستی نوشتیم و توزیع کردیم و بعد مشغول آماده کردن منزل شدیم. منزل ما قدیمی بود و اتاق‌ها در کنار هم. اول فکرش را نمی‌کردیم این دعوت کوچک با این همه استقبال روبه‌رو شود. تعداد افراد در شب اول دعوت آن‌قدر بود که شب دوم حیاط را هم آماده کردیم. شب بعد آدم‌ها تا کوچه ایستاده بودند.»

 

حساسیت رژیم به منزل ما

این موضوع حساسیت رژیم را بیشتر کرد. از شب دوم خانه پر از مامور بود. شب سوم، چون بیم دستگیرشدن حاج‌آقا می‌رفت او را با لباس مبدل از منزل خارج و جلسه را هم تعطیل کردیم. خوشبختانه دست ماموران آن شب به حاج‌آقا نرسید و فردایش پدرم را دستگیر کردند و چند روزی هم گذشت تا آزاد شد، هرچند پدرم تا به حال حرفی نزده که در این چند روز چه اتفاق‌هایی افتاده است.

 

سفر استثنائی در سال ۴۷

این خاطرات مربوط به روز‌های نوجوانی خادم‌الخمسه است، اما مهم‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق مربوط به سفر خانوادگی‌شان در دی ۴۷ است. هنوز هم طعم شیرین آن را به خاطر دارد و از مرورش لذت می‌برد. جریان این سفر طولانی را موبه‌مو برایمان تعریف می‌کند، اما چون فرصت ما اجازه نمی‌دهد، ترجیح می‌دهم از زمان ورود خانواده خادم‌الخمسه به عراق پیگیر شوم.

 

به دیدار امام خمینی (ره) اشتیاق داشتم

«بعد از اینکه یک ماه در عربستان بودیم به کویت برگشتیم و در برگشت با سید جبرئیل آشنا شدیم که خانه‌ای در عراق داشت و همان‌جا بود که اصرار کردیم تا مقدمات سکونت ما در عراق را فراهم کند و همراه او به عراق رفتیم و شهر نجف را برای اقامت انتخاب کردیم. در بین راه به شهر‌های دیگر هم رفتیم. چیز‌های زیادی از امام خمینی (ره) شنیده بودم. از همان روز‌های اول ورودمان به پدرم گفتم که دوست دارم امام خمینی (ره) را از نزدیک ببینم و پیگیر این موضوع بودم که کجا می‌توانم ایشان را ببینم. گفته بودند شب‌ها در مدرسه آیت‌ا... بروجردی هستند.»

 

مهم‌ترین و شیرین‌ترین اتفاق مربوط به سفر خانوادگی‌شان در دی ۴۷ به عراق و دیدار با امام خمینی(ره)است

آغاز رفاقت با مرد اول دنیا

«همان شب زودتر و قبل از نماز به آنجا رفتیم. آن‌قدر اشتیاق دیدن ایشان را داشتم که در همان صف‌های اول نماز با پدرم نشستیم و منتظر ورودشان بودیم. امام موقع نماز آمدند با همان وقار و ابهت همیشگی، با همان ابرو‌های گره خورده و آرامشی که همه را مجذوب خود می‌کرد. در محراب نشستند و نماز خواندند. بعد از نماز، چون فهمیده بودم به حرم می‌روند تصمیم گرفتم ایشان را همراهی کنم.

فردی همراه امام (ره) بود که می‌گفتند از ماموران ساواک است، اما امام خمینی (ره) مخالفتی با همراهی او نداشتند، شاید به‌خاطر نوجوان بودن من هم مانع و خطری برای همراهی نمی‌دیدند و من با خیال راحت می‌توانستم تا هر زمان که دوست دارم با امام بمانم.»

خادم‌الخمسه هنوز هم باور نمی‌کند این‌قدر جرئت داشته که بتواند با مرد اول دنیا این‌قدر راحت و صمیمی شود. می‌گوید: «در بین راه برای امام خمینی (ره) با همان لحن مشتاقانه تعریف کردم مشهدی هستم و خیلی از ماجرا‌های دیگر را که لازم می‌دانستم امام بدانند را گفتم و تعریف کردم و امام با همان متانت همیشگی گوش می‌دادند.»

 

به این دیدار‌ها مشتاق شده بودم

«آن شب به دیدن ایشان مشتاق‌تر شدم و از پدرم خواستم تا زمانی که امام در نجف هستند برای شرکت در نماز‌های جماعت ایشان بروم و پدرم مخالفتی نداشت. این برنامه هرشب من شده بود که برای نماز به مسجد بروم و بعد برای زیارت امام خمینی (ره) را همراهی کنم. بعد از چند شب خواستم مکبر امام شوم و اذان بگویم. ایشان هم مخالفتی نکردند و این افتخار برای همیشه شامل حال من شد که اذان نماز امام خمینی (ره) را در نجف بگویم.»

امام خمینی (ره) را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم

در همان سفر بود که امام خمینی (ره) را به‌عنوان مرجع تقلید انتخاب کردم و به خودشان هم گفتم، شاید به این دلیل که فکرمی‌کردم ایشان از این موضوع خوشحال می‌شوند. امام (ره) حرف‌هایم را با تبسم همراهی می‌کردند و علت را پرسیدند و من با همان هیجان نوجوانی گفتم: «اعلمیتتان برای من و پدرم مشخص شده است.» و امام (ره) با دعایی من را مشتاق‌تر کردند. «این آرامش امام (ره) را خیلی دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم.»

 

امام فقط یک عبارت گفتند؛ «به سید علی سلام برسان.» هنگام برگشت به مشهد اولین کارم رفتن پیش آیت‌الله خامنه‌ای بود

من و امام (ره) دوست شده بودیم

یادم هست حتی جریان منبر حاج‌آقا خزعلی را برایشان تعریف کردم و همسایگی با آیت‌... خامنه‌ای و آقای طبسی را با همان اشتیاق نوجوانی تعریف کردم: «آن‌ها هر وقت کاری داشته باشند به من زنگ می‌زنند.» امام خمینی (ره) هم با رغبت گوش می‌دادند. من و امام (ره) دوست شده بودیم. قرار شد به مشهد برگردیم. روز دل‌کندن از امام (ره) روز سختی بود، اما چاره‌ای جز بازگشت نداشتیم. روز آخر را برای خداحافظی گذاشتم و گفتم: «داریم برمی‌گردیم مشهد و اگر کاری دارید و....»

 

به سید علی سلام برسان

امام فقط یک عبارت گفتند؛ «به سید علی سلام برسان.» هنگام برگشت به مشهد اولین کاری که کردم رفتن پیش آیت‌ا... خامنه‌ای بود که تازه از زندان آزاد شده بودند. با دیدن ایشان ماجرای رفتنم به نجف را برایشان تعریف کردم.»

 

* این گزارش در شماره ۸۷ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۴ بهمن ماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام