کد خبر: ۱۳۷۹۸
۲۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
آموزش علم و هویت به دانش‌آموزان افغانستانی‌ در مدرسه توحید

آموزش علم و هویت به دانش‌آموزان افغانستانی‌ در مدرسه توحید

در مدرسه توحید، خبری از تنبیه و تحقیر نیست؛ توصیه، گفت‌و‌گو و مدارا جای آن را گرفته است. موسوی‌عمادی می‌گوید: اگر اختیار داشتم، می‌گفتم اول کار پرورشی، بعد آموزشی. آموزش بالاخره انجام می‌شود، اما رفتار، کلام و تربیت اجتماعی خیلی مهم‌تر است.

بچه‌ها دسته‌دسته روی موزاییک‌های حیاط مدرسه توحید در محله فجر نشسته‌اند؛ بعضی‌ها لقمه‌هایشان را آرام می‌جوند، بعضی با ذوق بسته خوراکی را باز می‌کنند و چندنفری هم صف بوفه را به هم زده‌اند. فروشنده بوفه با حوصله جوابشان را می‌دهد. عجله‌ای در کار نیست؛ انگار همه می‌دانند این چند‌دقیقه، سهم کوچک شادی روزشان است.

در این شلوغیِ صمیمی، سیدرضا موسوی‌عمادی وارد حیاط می‌شود. هنوز چند قدم برنداشته است که بچه‌ها متوجه حضورش می‌شوند. یکی جلو می‌دود، یکی از پشت صدایش می‌زند و چند‌نفر بی‌مقدمه بغلش می‌کنند.

این صحنه فقط مخصوص حیاط پسرانه نیست؛ در حیاط مدرسه دخترانه نیز همان اتفاق تکرار می‌شود. همه دبستانی‌اند و انگار یک قرارداد نانوشته دارند: «آقا» فقط مدیر نیست؛ کسی است که می‌شود دوستش داشت. با موسوی و تعدادی از معلمان این مدرسه درباره شیوه آموزش، مسئله هویت و ساختار این مدرسه گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

 

معلمی که بازنشسته نشد

سیدرضا موسوی عمادی ۴۱‌سال سابقه خدمت دارد و هنوز بازنشسته نشده است. قصه آشنایی‌اش با افغانستان به سال‌۸۰ برمی‌گردد؛ زمانی‌که در یک دوره تربیت‌معلم ویژه مهاجران شرکت کرد. آشنایی با یکی از شرکت‌کنندگان، مسیر تازه‌ای برایش باز کرد؛ مسیری که به هرات ختم شد و به رفت‌وآمد‌های آموزشی؛ «از همان‌جا ارتباطم با افغانستان شروع شد. وقتی رفتم، دیدم مردمش چقدر پرتلاش و زحمت‌کش‌اند. خیلی مظلوم‌اند. یک جور‌هایی همیشه در سختی بوده‌اند و انگار روز خوش ندیده‌اند. از همان‌جا به دلم افتاد یک‌کاری بکنم.»

او از همان سال‌ها، در افغانستان برای معلمان دوره آموزشی می‌گذاشت. استاد دانشگاه فرهنگیان بود و با آنها روی روش‌های تدریس کار می‌کرد. هروقت تقویم چند‌روز تعطیلی نشان می‌داد، چمدانش آماده بود؛ «می‌رفتیم و در خدمت معلمان افغانستانی بودیم.»

 

دیدن یک زخم پنهان

در همین رفت‌وآمد‌ها بود که متوجه یک مسئله نگران‌کننده شد. دانش‌آموزانی که در ایران تحصیل کرده و بعد به افغانستان برگشته بودند، دیگر آن آدم قبلی نبودند. زبانشان، لهجه‌شان و حتی نگاهشان تغییر کرده بود؛ به‌خصوص آنهایی که در شهر‌های بزرگ ایران درس خوانده بودند. موسوی عمادی می‌گوید: احساس کردم این بچه‌ها هویتشان را آرام‌آرام از دست داده‌اند. نه اینکه نخواهند، بلکه فرصت نگهداشتنش را نداشته‌اند.

از او می‌پرسم کسی که اینجا به دنیا آمده و بزرگ شده است، اصلا چقدر افغانستان را می‌شناسد. لبخند کم‌رنگی می‌زند و جواب می‌دهد: دوستان ما بالاخره یک روز باید برگردند کشورشان؛ به‌ویژه در سنی که قرار است آینده افغانستان را در حوزه‌های اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی بسازند. اما بزرگ‌ترین مانع این است که خیلی از نوجوان‌ها خودشان را ایرانی می‌دانند.

جغرافیا، ادبیات و فرهنگ ایران را بهتر از افغانستان می‌شناسند. اصلا افغانستان را نمی‌شناسند؛ چون بین ایرانی‌ها درس خوانده‌اند و دوست ایرانی دارند. برعکس، همان‌جا، عده‌ای بودند که شناخت خوبی از افغانستان داشتند. آنها کسانی بودند که ایران زندگی نمی‌کردند ولی بر هویت و ملیت خودشان تأکید می‌کردند و افغانستان را خیلی خوب می‌شناختند.

 

دانش‌آموزان افغانستانی‌ علم، هویت و حس تعلق را با هم در مدرسه توحید یاد می‌گیرند

 

ایده‌ای که از سر دلسوزی آمد

این دغدغه موسوی، کم‌کم تبدیل به ایده شد. ایده‌ای که ساده به نظر می‌رسید، اما اجرای آن ساده نبود؛ ساختن مجموعه‌ای آموزشی برای دانش‌آموزان افغانستانی که در ایران تحصیل می‌کنند، اما همه ارکانش، از معلم و معاون گرفته تا مسئول و مدیر، از خودشان باشند؛ «من اعتقاد دارم با کتاب و درس، کار تربیتی کامل نمی‌شود. کسی که سر کلاس ایستاده است، با نگاهش، کلامش، رفتارش و حتی واژه‌هایی که انتخاب می‌کند، می‌تواند حس تعلق را زنده نگه دارد.»

سال‌۹۴ این ایده مجوز گرفت و «مجتمع آموزشی توحید» در محله فجر راه اندازی شد.

 

دانش‌آموزان افغانستانی‌ علم، هویت و حس تعلق را با هم در مدرسه توحید یاد می‌گیرند

 

هویتی که فراموش نمی‌شود

در مدارس توحید، کتاب‌های رسمی نظام آموزشی ایران تدریس می‌شود، اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. مناسبت‌ها، مراسم گوناگون و آیین‌های ملی و مذهبی افغانستان هم بخشی از برنامه است.

 این بچه‌ها هویتشان را آرام‌آرام از دست داده‌اند، نه اینکه نخواهند، بلکه فرصت نگهداشتنش را نداشتند

موسوی‌عمادی یکی از خاطره‌هایش را این‌طور تعریف می‌کند: در جشنی به مناسبت میلاد حضرت‌فاطمه (س)، سرود ملی افغانستان را پخش کردیم. بچه‌های کلاس اول اشک می‌ریختند. در طی چند ماه آموزش، تأثیری گذاشتیم که بچه‌ها به پرچم و سرود کشورشان حساس شدند. حتی اعتراض می‌کردند که چرا پرچمشان را کمی آن‌طرف‌تر گذاشته‌ایم.

او این حساسیت را نشانه موفقیت معلمان می‌داند؛ معلمانی که به گفته خودش، فقط درس نمی‌دهند، هویت را هم منتقل می‌کنند.

 

از چند کلاس تا شش مرکز

مدرسه توحید کارش را با تعداد کمی دانش‌آموز شروع کرد، اما امروز به شش مرکز رسیده است؛ هم دخترانه و هم پسرانه. دو مرکز کنار هم در محله فجر، دو مرکز در شهرک شهید‌رجایی، یک مرکز در شهرک شهید‌باهنر و یک مرکز در چهارراه برق محله خیرآباد. درمجموع بیش از ۱۱۰۰‌دانش‌آموز از مقطع ابتدایی تا متوسطه در این مدارس تحصیل می‌کنند.

از موسوی‌عمادی می‌پرسم تفاوت این مدارس با مدارس خودگردان چیست؛ می‌گوید: مدارس خودگردان بدون مجوز فعالیت می‌کنند و نظارتی بر آنها وجود ندارند. ما زیر‌نظر آموزش‌وپرورش هستیم و برای ثبت‌نام دانش‌آموزان افغانستانی محدودیت‌های قانونی داریم. دانش‌آموزانی داریم که به دلایل مختلف نمی‌توانند در مدارس دولتی ثبت‌نام کنند و اینجا هم ظرفیت محدود است.

با‌این‌حال نکته مهم‌تر انتخاب آگاهانه خانواده‌هاست؛ «دانش‌آموزانی داریم که می‌توانند به مدرسه دولتی بروند، اما خودشان می‌خواهند اینجا باشند. چون اینجا همه از جنس خودشان هستند. تمسخر، تحقیر و دسته‌بندی که شاید در بعضی از مدارس و توسط برخی از معلمان شنیده می‌شود، اینجا وجود ندارد.»

برای موسوی‌عمادی، و برای تمام معلمان مدرسه، تربیت اولویت اول است. درواقع آقای موسوی می‌گوید اولویت اول و دوم و سوم آنها کار پرورشی است و بعد آموزش؛ «اگر اختیار داشتم، می‌گفتم اول کار پرورشی، بعد آموزشی. آموزش بالاخره انجام می‌شود، اما رفتار، کلام و تربیت اجتماعی خیلی مهم‌تر است.»

در مدرسه توحید، خبری از تنبیه و تحقیر نیست؛ توصیه، گفت‌و‌گو و مدارا جای آن را گرفته است. او می‌گوید: به‌هر‌حال آموزش به‌هر‌شکلی اتفاق می‌افتد و دانش‌آموز، چیز‌هایی یاد می‌گیرد، اما تکلیف مهارت‌های فردی و ارتباطات اجتماعی‌اش چه می‌شود؟

 

خسارتی که جبران نمی‌شود

موسوی می‌گوید اتفاقات ماه‌های اخیر، فشار‌های زیادی به خانواده‌ها وارد کرد. او حتی در این وضعیت با همکارانش جلسه گذاشتند شاید سال بعد فقط یکی‌دو مرکز فعال بماند؛ زیرا خیلی از دانش‌‍‌آموزان و حتی معلمان افغانستانی این مدرسه ناچار به برگشتن شده‌اند.

با‌این‌حال بعضی ماندند، به‌ویژه آنهایی که دختر داشتند؛ «حتما می‌دانید که تحصیل دختران در افغانستان، به‌ویژه شیعیان، وضعیت جالبی ندارد و با مشکلات زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. از‌طرفی، خانواده‌هایی می‌آمدند که برای تحصیل فرزندشان گریه می‌کردند. برای نداشتن کارت بانکی یا گواهی‌نامه گریه نمی‌کردند، اما برای تحصیل بچه‌هایشان چرا. قطع تحصیل، خسارتی است که هیچ‌چیز جبرانش نمی‌کند.»

موسوی می‌گوید ظاهرا بخشنامه‌های جدید راه‌هایی را باز کرده، اما مسیر هنوز پر از ابهام است.

 

دانش‌آموزان افغانستانی‌ علم، هویت و حس تعلق را با هم در مدرسه توحید یاد می‌گیرند

 

دلی که برای هم‌وطن می‌تپد

معلمان ما به‌خاطر مدیر مدرسه کار نمی‌کنند، بلکه به‌خاطر هم‌وطنانشان با جان و دل فعالیت می‌کنند

«با معلم ایرانی تقویت هویت ملی افغانستانی‌ها سخت است.» موسوی‌عمادی این را با اطمینان می‌گوید. معلمان مدرسه توحید، زبان بچه‌ها را می‌فهمند؛ نه فقط زبان گفتاری، بلکه زبان دلشان را. او مطمئن است روزی خواهد شنید که دانش‌آموزان توحید، در آینده فرهنگی افغانستان نقش دارند؛ چون اول از همه، خودشان را باور کرده‌اند.

البته به گفته او، مواردی هم وجود داشته است که والدین افغانستانی دانش‌آموزان، به‌خاطر جو این مدرسه، بچه‌اش را به جای دیگری برده، چون دلش می‌خواسته بچه‌اش ایرانی بار بیاید، نه افغانستانی.

او می‌گوید معلمان مدرسه توحید با بقیه فرق دارند، چون اینجا فقط بحث کار و حقوق و اینها نیست، بحث هم‌وطنان خودشان است؛ «می‌دانید! معلمان ما به‌خاطر مدیر مدرسه کار نمی‌کنند، بلکه به‌خاطر هم‌وطنانشان با جان و دل فعالیت می‌کنند. این نگاه هم یکی‌دوروزه ایجاد نشده است، بلکه ما در جلسات متعدد و در دوره‌های مختلفی آن را ایجاد کرده‌ایم. من مطمئنم یک روزی می‌شنوم که بچه‌های توحید از سرآمدان فرهنگ، هنر و جامعه افغانستان هستند.»

موسوی عمادی در پایان می‌گوید: مجتمع آموزشی توحید زیر نظر مرکز امور بین‌الملل و مدارس خارج از کشور وزارت آموزش‌وپرورش فعالیت می‌کند و در مسیر تحقق اهداف تربیتی و آموزشی خود، از حمایت‌های اداره کل اتباع و مهاجرین خارجی استان، کارشناسی امور تحصیلی اتباع اداره کل آموزش‌وپرورش استان و همچنین مدیریت آموزش‌وپرورش ناحیه پنج مشهد برخوردار بوده است.

 

دانش‌آموزان افغانستانی‌ علم، هویت و حس تعلق را با هم در مدرسه توحید یاد می‌گیرند

 

معلمانی که رنج را پیش از درس فهمیده‌اند

گفت‌و‌گو با معلمان مدرسه توحید، خیلی زود از چارچوب سؤال و جواب‌های رسمی خارج می‌شود. هر‌دو زن‌اند، هر‌دو سال‌ها معلمی کرده‌اند و هر‌دو تجربه زیستن و تدریس در افغانستان را دارند. وقتی از مدرسه حرف می‌زنند، منظورشان فقط تخته و کتاب و دفتر نیست؛ از امنیت، از هویت، از ماندن و نماندن، و از کودکانی می‌گویند که تحصیل برایشان فراتر از درس‌خواندن است.

فاطمه ارباب‌زاده معلم پایه‌های اول تا سوم دبستان است. بیش از پانزده‌سال سابقه تدریس دارد؛ ده‌سال در افغانستان و پنج‌سال در مدرسه توحید. ده‌سال است که فقط پایه اول را درس می‌دهد و به قول خودش، «اول دبستان، نقطه شکل‌گیری آدم‌هاست.»

او که هر‌دو فضای آموزشی ایران و افغانستان را تجربه کرده است، مهم‌ترین تفاوت را نه در کتاب‌ها، که در حس امنیت می‌داند؛ «بزرگ‌ترین تفاوت، امنیتی است که آنجا نداشتیم؛ مخصوصا برای خانم‌ها. چه زن‌هایی که می‌خواستند سر کار بروند و چه دختر‌هایی که می‌خواستند به مدرسه بیایند. این دغدغه، همیشه همراهمان بود. اما اینجا، در مشهد، خداراشکر، این نگرانی را نداریم.»

ارباب‌زاده مدرسه را «انسان‌ساز» توصیف می‌کند و معتقد است آموزش بدون توجه به تربیت، ناقص است. با‌این‌حال، مسیر تحصیل همیشه هموار نبوده است. او از روز‌های ابتدایی ثبت‌نام می‌گوید؛ روز‌هایی که خیلی از خانواده‌ها نمی‌توانستند فرزندانشان را به مدرسه بفرستند؛ «گرفتن مدارک مورد‌تأیید از دفاتر کفالت یکی از سخت‌ترین کار‌ها بود. خیلی‌ها اصلا موفق نمی‌شدند. اما کم‌کم با بخشنامه‌هایی که صادر شد، مشکلات کمتر شد؛ به‌خصوص برای دخترها. آنهایی که نمی‌توانستند به مدرسه بیایند، کم‌کم شرایطشان حل شد.»

با‌این‌حال، عدد‌ها گاهی بیش از هر توضیحی حرف می‌زنند؛ «سال پیش من ۴۵‌دانش‌آموز داشتم، امسال ۲۵‌نفر. این یعنی خیلی از خانواده‌ها برگشته‌اند افغانستان.»

بزرگ‌ترین تفاوت، امنیتی است که آنجا نداشتیم؛ مخصوصا برای خانم‌ها!

رقیه شکوهی، یکی دیگر از معلمان مدرسه توحید، ۲۴‌سال سابقه معلمی دارد. نزدیک به بیست‌سال در مقطع ابتدایی در افغانستان تدریس کرده و در حوزه قصه‌گویی هم فعال بوده است. در جشنواره‌های مختلف شرکت کرده، برای زنان قصه گفته و حتی انجمن قصه‌گویان افغانستان را راه انداخته است. آمدنش به مشهد، اما انتخابی از سر علاقه نبود؛ یک ضرورت بود؛ «پسرم بیمار شد. دکتر‌ها جوابش کرده بودند. با آمبولانس از بیمارستان به مشهد آمدیم. یکی از استادانم می‌دانست چرا آمده‌ام. او آقای موسوی را می‌شناخت؛ چون ایشان در افغانستان سمینار برگزار می‌کرد.»

بعد از راه‌اندازی مدرسه توحید، مسیر شکوهی هم به این مجموعه رسید؛ «وقتی مدرسه شکل گرفت، من هم به توحید پیوستم و تدریس را اینجا ادامه دادم. برای من، اینجا فقط یک محل کار نیست. ادامه همان مسیری است که سال‌ها در افغانستان شروع کرده بودم؛ کار با کودک، با قصه، با آموزش.»

در حرف‌های هر‌دو معلم، یک نقطه مشترک پررنگ است: مدرسه، فقط محل انتقال درس نیست؛ جایی است برای ساختن اعتمادبه‌نفس، برای زنده نگهداشتن حس تعلق و برای اینکه بچه‌ها احساس کنند دیده می‌شوند. آنها می‌گویند بچه‌هایی که به مدرسه توحید می‌آیند، خیلی زود فرق این فضا را با جا‌های دیگر حس می‌کنند. نه‌فقط به خاطر هم‌زبان بودن، بلکه به خاطر اینکه معلم، تجربه زیسته‌ای شبیه آنها دارد؛ رنج را می‌شناسد، ترس را فهمیده و می‌داند تحصیل، برای بعضی خانواده‌ها آخرین امید است.

در مدرسه توحید، معلم‌ها فقط درس نمی‌دهند؛ شاهد رفتن‌ها هستند، کم‌شدن جمعیت کلاس‌ها را می‌بینند و هر‌سال با جای خالی چند نفر روی نیمکت کنار می‌آیند. با‌این‌حال، همچنان می‌مانند و تدریس می‌کنند؛ با این باور که حتی اگر تعداد کمتر شود، تأثیر ماندگارتر خواهد بود.

 

* این گزارش یکشنبه ۷ دی‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۵ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام