محمدرضا سلطانی، زندانی سیاسی دوره پهلوی است
علی رنجکش| تاریخ پرافتخار کشورمان سرشار از جانفشانیها و استقامتهای مردان و زنانی است که برای آزادی و استقلال و برقراری عدالت اسلامی مبارزه کردند، به زندان افتادند، شکنجه شدند و در بسیاری موارد جان خود را از دست دادند. مردان و زنانی که در زمان حکومت ستمشاهی، بهترین دوران زندگی خود را گوشه زندانهای انفرادی سپری کردند و چه بسیار روزها و شبهایی را که دور از خانواده و با دژخیمان ساواک گذراندند.
در آستانه فرارسیدن دهه فجر، فصل شکوفایی و بهار انقلاب، پای صحبت محمدرضا سلطانی یکی از مبارزان سیاسی آن زمان که در حال حاضر در محله هاشمیه مشهد ساکن است، نشستیم؛ مردی که سردی زمستان را در زندان ستمشاهی تجربه کرده بود.
گفتگو با محمدرضا سلطانی را با توصیفی از کتاب «۵۳ نفر» که سالهای گذشته خوانده بودم، شروع میکنم. در این کتاب آمده است که «زندان سیاسی جای مخوفی است با دیوارهای عظیم و متعدد و اتاقهای سرد وتاریک که زندان را احاطه کرده است. هر لحظه یک بار صدای دلخراش فریادی که از سر درد وشکنجه در فضای آن میپیچد، دل هر تازه واردی را چنان تحت تاثیر قرار میدهدکه انگار کسی که به دام این زندان افتاده است، هیچ وقت رها نمیشود.»
- ساواک، زندانیان سیاسی مشهد را کجا و چگونه نگهداری میکرد؟ آیا میشود تصویری از این زندان در آن مقطع برایمان بازگوکنید؟
ساواک و شهربانی آن زمان تمام کسانی را که به اتهام فعالیتهای سیاسی یا به قول خودشان خرابکاری، بازداشت میکردند، ابتدا به مکانی در حوالی باغ ملکآباد که یکی از معروفترین بازداشتگاهای ساواک بود، منتقل میکردند. درآنجا زندانیان بعد از بازجوییهای اولیه و تحمل شکنجه و تکمیل پرونده به پادگان لشکر درچهارراه لشکر منتقل میشدند و شکنجهها درآنجا ادامه داشت.
مکانی در حوالی باغ ملکآباد یکی از معروفترین بازداشتگاهای ساواک بود
- اگر اجازه دهید برگردیم به مقطعی که شما تصمیم به کار سیاسی علیه رژیم گرفتید؛ چه عاملی باعث شد شما یک فعال سیاسی ضدرژیم شوید؟
آن زمان، منزل ما در کوچه پسکوچههای خیابان عامل و شغل من نیز معماری ساختمان بود. فکر میکنم حدود سال۱۳۵۰ بود. آن سالها فقر، فساد و بیعدالتی به اوج خود رسیده بود و مملکت دیگر تاب و تحمل این همه ظلم و ستم را نداشت.
من علاقه شدیدی به جلسات سخنرانی و مذهبی داشتم و در زمانهای بیکاری به مدرسه نواب یا مسجد کرامت میرفتم ودر جلسات سخنرانی افرادی چون مرحوم آیتا... فلسفی و شهیدهاشمینژاد شرکت میکردم و بهره میگرفتم.
- آشنایی شما با مقام معظم رهبری در همین زمان بود؟
بله. ایشان در همان سالها در مدرسه نواب جلسه کوچکی داشتند که در آن به تفسیرقرآن میپرداختند و عدهای گرد ایشان جمع شده بودند. من نیز کمکم با این جلسه آشنا شدم. سخنان ایشان آنقدر جاذبه داشت که بعد از مدتی آن جلسه کوچک تبدیل به یکی از مهمترین جلسات سخنرانی آن زمان شد.
یادم هست ایشان سوره منافقون را با چنان دقت و ظرافتی تفسیر میکردند که از مفاهیم آن میشد بوی انقلاب را حس کرد. بعدها همان گروه وارد فاز عملیاتی و اجرایی شد و اقدام به تهیه دستگاه تکثیر و توزیع اطلاعیههای امام کرد.
- ساواک چگونه از فعالیتهای شما اطلاع یافت؟
فعالیتهای ما بهصورت کاملا محرمانه و زیرزمینی ادامه داشت و کمکم درتمام سطح شهر فراگیر میشد. سال۱۳۵۲ یکی از اعضای گروه توسط ساواک شناسایی و به دنبال آن گروه از هم گسسته شد، عدهای فراری و برخی نیز دستگیر شدند.
- از نحوه دستگیریتان بگویید.
سال۱۳۵۲مصادف با روز میلاد امامحسین(ع)، در حال کار بودم که شخصی آمد و به بهانهای که میخواهد ساختمانی را نشانم دهد، مرا با خود به یکی از کوچههای خلوت اطراف برد. بعد دو نفر بهسرعت آمدند و دستبند زدند و چشمانم را بستند. ابتدا مرا به منزلم بردند. وقتی همسر و دختران کوچکم مرا با دستان بسته دیدند، بسیار نگران و ناراحت شدند.
ماموران خانه را گشتند اما چیزی پیدانکردند. در واقع چیزی شبیه معجزه رخ داد، زیرا یکی از فرزندانم مقابل درِ کمدی که کتابها، نوارها و اطلاعیههای حضرت امام(ره) را در آن پنهان کرده بودم، به خواب رفته بود. یکی از مأموران پرسید داخل کمد چیست؟ و من پاسخ دادم: لوازم چینی.چون بچه جلوی درخوابیده بود، آنها از گشتن داخل کمد صرفنظر کردند. اگر اسناد درون کمد را میدیدند، حکم اعدامم قطعی بود. بعد از آن مرا با خودرویی به مکانی که بعدها فهمیدم بازداشتگاه ساواک در حوالی باغ ملکآباد است، بردند.
- فضای داخلی زندان را توصیف کنید.
سالن بسیار بزرگی بود که وسط آن اتاقهایی با ابعاد یک متر در یک متر قرار داشت، بدون روشنایی و تنها از دریچهای که برای دادن غذا یا کنترل زندانیان استفاده میشد، اندکی نور به داخل اتاق میآمد. در نگاه اول مکانی بسیار دلهرهآور و ترسناک به نظر میرسید.
- بازجوییها چگونه بود؟ آیا سریع اعتراف کردید (باخنده) نوع شکنجهها به چه صورت بود؟
در طول شبانهروز چندینبار زندانی را با ضربوشتم و توهین و دشنام از سلول خارج میکردند و به اتاق اعتراف میبردند، از او میخواستند که برگه اعتراف را پر و اسامی دیگر دوستانش را بازگو کند. اگر شخص مقاومت زیادی نشان میداد، او را به تخت مخصوصی میبستند و با کابل برق که به صورت رشتهای از هم جداشده بود، به دستها وکف پایش میزدند بهصورتی که با یک ضربه، خون تمام دست وپایش را فرا میگرفت.
این کار در طول روز چندبار اتفاق میافتاد. در مرحله بعد نیز بر روی تاولهای زخمهای قبلی دوباره کابل میزدند که پوست دوباره پاره میشد. یا زخمها را نیز با آتش سیگار میسوزاندند، دردی توصیف نشدنی، تمام وجود انسان را دربر میگرفت. اینها در حالی بود که ماه مبارک رمضان نیز شروع شده بود و ما با آن وضعیت دردناک روزه نیز میگرفتیم.
در طول چند ماه بازجوها هرچه کردند نتوانستند از من اعتراف بگیرند. چون مدرکی نیز به دست نیاورده بودند، فشارهاکمتر شد بهطوریکه کمکم میتوانستم با همسلولیهای دیگر ارتباط برقرارکنم. یک روز هم آمدند وگفتند: میخواهیم آزادت کنیم البته فقط به خاطر زن و بچههایت وگرنه اعدامت میکردیم؛ به شرط اینکه دیگر فعالیت سیاسی نداشته باشی.
- آقای سلطانی نمیخواهم از فضای زندان خارج شویم. آیا پیش آمد که در اوج شکنجهها به هدف و راهی که برگزیده بودید، شک کنید و تصمیم بگیرید با یک اعتراف ساده به آن خاتمه دهید؟ هرگز؛ در طول دوران مبارزه چه قبل از شکنجهها و چه در اوج آن کوچکترین تزلزلی در اراده و تصمیمی که گرفته بودم، پیدا نشد. همیشه این آیه شریفه را در همه حال زمزمه میکردم که «الابذکر ا... تطمئن القلوب» یا «وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَىالَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ» و اراده ما بر این قرار گرفته است که به مستضعفان نعمت بخشیم و آنها را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم.
این وعده خداوند نهتنها به من بلکه به همه زندانیان آن زمان قوت قلب میداد. یادم هست بهترین نمازها، رازونیازها و توسلها رادر همین دوران داشتیم.
- بعد ازآزادی به قولی که به ساواک دادید، عمل کردید؟
(باخنده) نه، حسابی بدقولی کردم. دوباره رفتم سراغ دوستان قدیمی، اما عده کمی باقی مانده بودند. بسیاری از فعالان سیاسی مثل مقام معظم رهبری به ایرانشهر تبعید شده بودند، عدهای هم هنوز در زندان بودند، بقیه نیز زیرکنترل شدید ساواک قرار داشتند. با این وجود دوباره فعالیتها از سرگرفته شد و حتی یکبار به صورت محرمانه به دیدار آیتا... خامنهای به ایرانشهر رفتیم و از ایشان رهنمودهای بسیارخوبی برای ادامه مبارزه گرفتیم.
بعداز بازگشت احضاریهای از دادگاه به دستم رسید که خود را معرفی کنم. در تاریخ تعیینشده به مکانی که اعلام شده بود، رفتم؛ آنجا دوباره تمام دوستان را جمع کرده بودند. ساواک دوباره در همان مکان همگی ما را به صورت کاملا فرمایشی به زندان محکوم کرد؛ به این ترتیب من و همه فعالان سیاسی راهی زندان وکیلآباد شدیم. در آنجا ابتدا در بند عمومی بودم، بعد به بخش سیاسی منتقل شدم.
- از چهرههای سرشناس انقلابی مشهد کسی باشما همبند بود؟ وضعیت احزاب سیاسی دیگر بهچه صورت بود؟ آیا کسی جذب آنها میشد؟
در آن مقطع خیر؛ فقط آقای عسکر اولادی از حزب موتلفه در بند سیاسی چهره معروف و مشهوری بود. حضور فعالان سیاسی و احزاب دیگر زیاد به چشم میخورد؛ کمونیستها، ملیمذهبیها و سازمان مجاهدین با تئوریهای پوچ به دنبال عضوگیری بودند. متاسفانه بین زندانیان کسانی که از بینش اسلامی بالایی برخوردار نبودند، فریب حرفهای آنان را میخوردند و جذب حزب آنها میشدند.
در آن مقطع آقای عسکر اولادی از حزب موتلفه در بند سیاسی چهره معروف و مشهوری بود
من که وارد بند سیاسی شدم، سرکرده همین گروهها بارها به سراغم آمد و سعی در جذب من داشت که باتوکل به خدا با همین معلومات محدودی که داشتم، آنها را مایوس میکردم. سعی کردم اشتباه بودن هدفشان را به خودشان تفهیم کنم و مانع از جذب دیگر جوانان به گروههای آنان شوم.
- پس در زندان هم مبارزه ادامه داشت؟
بله، باوجود محدودیتهای شدید، ادامه داشت. درآنجا موضوعات مربوط به جنگ تئوریها و ایدئولوژیها حسابی تنورش داغ بود. اگر اشتباه نکنم ازسال ۵۴ و۵۵ رژیم به این نتیجه رسیده بود که دیگر نمیتواند موج خروشان اعتراضات مردمی را در سراسرکشور کنترل کند؛ بنابراین تصمیم به تغییر دادن مهرههای سیاسی و نظامی گرفت تا شاید این ترفند موثر باشد.
- وضعیت مشهد در آن زمان چگونه بود؟
بهجرئت میتوان گفت درآن سالها مشهد،کانون اصلی اعتراضات و تحولات مردمی و کنترلنشدنی بود. ساواک و دیگر مزدوران شاه در این زمان احتیاط را کنار گذاشته بودند و بهراحتی مردم را در کوچه و خیابانها میکشتند. حکومت نظامی و ساعات منع آمدوشد، افزایش پیداکرد. تمامی جلسات مذهبی لغو وکنترلها دوبرابر شده بود اما مردم همچنان سرزنده و هوشیار در صحنه حاضر بودند. ما نیز که در زندان رژیم حسابی تجربه کسب کرده بودیم، سعی میکردیم پل ارتباطی علما و دیگر اقشار جامعه باشیم و آنان را هدایت کنیم.
- اگر موافقید برسیم به فعالیتهای شما بعداز پیروزی انقلاب اسلامی. شما که یک مبارز سیاسی با سابقه زندان و شکنجه و جانبازی بودید، آیا پس از انقلاب مانند گذشته در صحنه حضور داشتید؟
بله، بعداز پیروزی انقلاب گروههای مارکسیستی و دیگر گروههای چپ بهشدت دنبال مصادره انقلاب به نفع خود بودند و اگر هوشیاری علما و در راس آنها حضرت امامخمینی(ره) نبود، معلوم نبود چه اتفاقی برای انقلاب و مردم میافتاد.
در آن روزها به دعوت جمعی از دوستان قدیمی و انقلابی در مراکز مختلفی مشغول به کار شدم؛ در گزینش سپاه پاسداران، بنیادشهید، نهضت سوادآموزی و دیگر ارگانها هر خدمتی که از دستم برمیآمد، انجام میدادم.
شوق پیروزی انقلاب اسلامی باعث شده بود روز و شبمان یکی باشد و هدف همه ما خدمت بدون چشمداشت به مردمی باشد که عمری زیرفشار حکومت تحقیر شده بودند.
دردوران دفاع مقدس نیز به عنوان مسئول نهاد نمایندگی ولی فقیه در کنار سردارشهیدشوشتری، کار بازرسی از مناطق جنگی و جبههها را برعهده داشتم. بعد هم تادوره بازنشستگی در آموزش وپرورش انجام وظیفه کردم.
- گاهی اوقات دربعضی محافل سیاسی یا فرهنگی به افراد یا جریاناتی برمیخوریم که در یادداشتها یا مقالات و یا در جلسات مختلف خود، از سر بیاطلاعی یا از روی دشمنی مواردی را در سطح جامعه مطرح میکنند که در رابطه با انقلاب واقعیت ندارد و این موجب گمراهی نسل جدید از تاریخی که نسل شما آن را رقم زده است، میشود. به نظر شما با اینگونه جریانات چگونه باید برخورد شود؛ برخورد حذفی یا آگاهیبخشی؟
تمام طول انقلاب را که نگاه میکنیم، همیشه عدهای بودهاند که به دنبال تغییر در روند انقلاب اسلامی بودهاند و در پوششهای مختلف قصد ناکارآمد نشان دادن نظام را داشتهاند. به نظرمن بهترین کار، آگاهیبخشی است.
من درحال حاضر به جلسات زیادی میروم و خاطرات انقلاب را برای نوجوانان وجوانان مدارس بازگو میکنم و به سؤالات و ابهاماتی که جوانان دارند بهطور کامل پاسخ میدهم. حتی یکی از دوستان پیشنهاد ثبت این خاطرات را در قالب کتاب داد که در حال بررسی آن هستم.
- فضای سیاسی بحثمان زیاد شد. از هر دری سخن گفتیم جز خانه و خانواده. کمی از آنها بگویید.
فکر میکنم همسر یک مرد مبارز، باید انسان ویژهای باشد. همسرم، انسان بسیار بزرگی است. او در تمام دوران مبارزه مثل کوهی استوار و باصلابت در کنارم ایستاد و سختیهای زیادی را تحمل کرد؛ در دوران زندان نیز برای بچهها هم پدری کرد و هم مادری. خداوند ۱۰ فرزند بسیارخوب به من عنایت کرد، ۶پسر و ۴دختر که تکتکشان انسانهایی مومن و موفق در جامعه و در مشاغل مختلف در حال کار و تلاش هستند.
*این گزارش چهارشنبه، ۱۱ بهمن ۹۱ در شماره ۴۱ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.