کد خبر: ۱۲۱۹۵
۱۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
محمدزاده بازمانده یک گردان است

محمدزاده بازمانده یک گردان است

محمدزاده از بچه‌های پایگاه بسیج مسجد آیت‌الله فقیه‌سبزواری خود را بازمانده‌ای از یک گردان آماده می‌داند، گردانی که خیلی‌هایشان برنگشتند و تنها عکسی از آن‌ها روی دیوار مسجد به جا مانده است.

با اینکه آن روز‌ها و حال‌و‌هوای دفاع، خاطرات زیادی را رقم زده، اما آدم‌هایی را که در دل همین خاطرات تجربه کسب کردند و مرد شدند به سکوت واداشته است. خیلی از این آدم‌ها احساس می‌کنند کسی درک‏‏شان نمی‏‏‌کند، حرف‌هایشان خریداری ندارد و تبدیل به یک مشت خاطره تکراری شده است.

شاید برای همین است که «محمدزاده» کمی سخت راه می‌آید و لب به سخن می‌گشاید. حق هم دارد چه کسی معنای حرف‌هایش را از زمانی‌که موجی در زمان جنگ در محله راه افتاده بود، می‌فهمد و چه کسی باور می‌کند او هنوز هم با همین خاطره‌ها زندگی می‌کند؟ او هنوز خود را در همان زمان نگاه داشته، زمانی که محله طلاب سنگر کوچکی شده بود....

محمدزاده متولد سال ۱۳۴۷ و از بچه‌های مسجد آیت‌ا... فقیه‌سبزواری است. او جزو اولین بسیجی‌های پایگاه بسیج این مسجد هم بوده است. پایگاه بسیجی که بچه‌های محله طلاب مشهد را دورهم جمع می‌کرد تا قبل از هرچیز یادآور رفاقتشان باشد. رفقایی که سال‌های سال چه در بازی‌های کودکانه چه در پایگاه و جبهه کنار هم بودند. 

سال ۱۳۶۲ اولین‌بار عازم شد و بعد از ۴۵ روز دژبانی در کار دیدبانی مهارت یافت. از آن بالا دیدن هم‌محله‌ای‏‌ها شوق دیدبانی‌اش را بیشتر می‌کرد. خیلی‌هایشان برنگشتند و حالا فقط عکسشان روی دیوار مسجد مانده، برخی جانباز و برخی هم مفقودالاثر شده‌اند.

برای همین هم هست که او خود را بازمانده‌ای از یک گردان آماده می‌داند که باید می‌رفت و نرفت. اگرچه این پایگاه بازمانده‌های دیگری هم دارد که حالا چه در پست‌های دولتی یا عرصه‌های علمی سرآمد هستند، اما این بازمانده گاه عجیب هوای رفتن به سرش می‌زند...

سوت جنگ در محله

سوت جنگ که زده شد اول از همه در گوش محله صدا کرد. این محله بود که تکان خورد و اهالی‌اش را برای دفاع از کشور رهسپار جبهه‌ها کرد. اوج جنگ در محله هم بیداد بود. صف‌های طولانی برای اعزام، صندوق‌های کمک‌های مردمی به جبهه و... ، برخی کارشان درست کردن مربا و غذا برای رزمنده‌ها شده بود و برخی پای چرخ‌های خیاطی می‌نشستند و برای آن‌ها لباس می‌دوختند. آری جنگ بود و شوخی‌بردار نبود. این محله بود که برای اولین‌بار آن را جدی گرفت. اگرچه همیشه تعدادی پیشگام بودند اما آیا یک محله را به دنبال خویش نکشاندند؟

 

محمدزاده از بچه‌های پایگاه بسیج مسجد آیت‌ا... فقیه‌سبزواری بود

 

اوایل جنگ، محله طلاب

حوالی سال ۵۸ بود و محله طلاب هنوز شوق پیروزی انقلاب را داشت که جنگ تحمیل شد. نیرو‌های بسیجی که تازه شکل گرفته بودند، بچه‌های محله‌ای مذهبی و قدیمی به‌حساب می‌آمدند که تا آن روز پای ثابت مسجد و منبرهایش بودند. بچه‌محل‌ها با شنیدن این خبر خیلی زود خود را آماده کردند و پایگاه بسیجشان را پر از بسیجی‌...

 

اولین پایگاه بسیج محله

مسجد آیت‌ا... فقیه‌سبزواری یکی از اصلی‌ترین مساجد آن زمان بود که با پیروزی انقلاب پایگاه بسیجی در آن شکل گرفت. شهید «محقق» بنیان‌گذار این پایگاه، اولین کسی بود که در محله لباس رزم پوشید و سنگر کوچکی در محله برپا کرد. آموزش‌هایش بسیار جدی بود؛ چراکه خودش فردی جدی و منظم بود.

شهید «محقق» اولین کسی بود که در محله لباس رزم پوشید و سنگر کوچکی در محله برپا کرد

هر روز ساعت‌ها آموزش نظامی می‏‌داد و یک لحظه هم کوچه را خالی از نیرو نمی‌گذاشت. یک محله مقابلش می‌ایستادند و قدم‌رو می‌رفتند. اسلحه به دست می‌گرفتند و تمرین نظامی می‌کردند. همان روز‌ها هم بود که شهید محقق بعد از اینکه خیالش از پرورش نیرو‌های بسیجی راحت شده بود خودش راهی جبهه شد.

با این حال در مرخصی‌هایش کار آموزش را رها نمی‏‌کرد. یک بار رو به بچه‌ها کرد و گفت: بچه‌ها مواظب مسجد باشید و پایتان را از دایره مسجد بیرون نگذارید. توی صدایش یک‌جور بغض همراه با غرور بود. آخرین صدایی که محله از او شنید....

 

صف‌های طولانی ثبت‌نام برای اعزام به جبهه

تصور اینکه مردم برای رفتن به جبهه صف ببندند، برای هیچ‌یک از آدم‌های دنیا مقدور نیست غیر از خودمان که خبر داریم نجنگیدیم، دفاع کردیم. برای همین دفاع هم بود که مردم پشت درِ مسجد‌ها و پایگاه‌های اعزام نیرو شناسنامه به دست می‌ایستادند. وسط همین بهبوهه و نگرانی مردم از ادامه جنگ هم گاه خاطرات قشنگی رقم می‌خورد.

از پیرمرد ۹۰ ساله‌ای که شناسنامه به دست برای ثبت‌نام آمده بود و اصرار به رفتن داشت تا نوجوان‌های زیر ۱۸ سالی که شناسنامه‌هایشان را دستکاری کرده بودند و از هر کاری که به ذهنشان می‌رسید فروگذار نبودند تا خودشان را به جبهه برسانند.

اولین پایگاه بسیج محله طلاب چنین وضعیتی داشت و مردم از همه‌جای محله و منطقه برای ثبت‌نام به آنجا می‌رفتند. محمدزاده نیشخندی می‌زند و می‌گوید: من نیز از آن افرادی بودم که شناسنامه‌ام را دستکاری کردم. یادم می‌آید با شهید کاظم اسدیان این کار را کردیم. یعنی ابتدا از شناسنامه‌مان کپی گرفتیم، روی آن دستکاری کردیم بعد دوباره کپی گرفتیم و....

با این کار می‌خواستیم وارد جبهه شویم، کاظم همان اول موفق شد ولی من گیر افتادم. البته دفعه بعد با همین شیوه راهی جبهه شدم. بعد از آن با برادر شهید اسدیان می‌خواستیم راهی شویم، اما از آنجا که کاظم تازه شهید شده بود پایگاه با اعزام او مخالفت می‌کرد. یک علتش هم این بود که آن زمان جبهه زیاد با کمبود نیرو مواجه نبود، اما او اصرار کرد و راهی شد.

 

روایت اسکناس‌های یک‌تومانی و ۲ تومانی صندوق

پایگاه بسیج مسجد آیت‌ا... فقیه سبزواری یک پایگاه ثابت جمع‌آوری کمک‌های مردمی داشت که خود نمود روایتی دیگر از همدلی مردم محله برای کمک به جبهه حق بود؛ یک صندوق معمولی که مقابل مسجد گذاشته بودند. محمدزاده به اینجا که می‌رسد خود را پشت صندوق می‌بیند که در حال نگاه کردن به آدم‌هایی است که خیلی کم پیش می‌آمد از مقابل صندوق عبور کنند و پولی داخل آن نیندازند. پول‌هایی که هرچقدر هم کم بود، اما از ارزش معنوی زیادی برخوردار بود. اسکناس‌های یک‌تومانی و دوتومانی زیادی از این صندوق بیرون می‌آمد که بچه‌های بسیج آنها را برای اعزام به جبهه استفاده می‌کردند.

 

محمدزاده از بچه‌های پایگاه بسیج مسجد آیت‌ا... فقیه‌سبزواری بود

 

۲ هزار کتابش حاشیه داشت

شهید اسفندیاری معلم تحصیل‌کرده دانشسرا بود. او شاید تنها شهیدی بود که یک قفسه کتاب شخصی داشت که همه آنها را خود خریداری کرده بود. یک عادت خوب داشت و آن اینکه هر کتابی که مطالعه می‌کرد داخل صفحاتش حاشیه‌ای می‌نوشت. خیلی عجیب است که هر ۲ هزار کتاب او حاشیه داشت.

بازمانده رزمنده‌های بسیجی بعد از شهادت علی، کتاب‌هایش را به مکانی فرهنگی اهدا و فقط چندتای آنها را به عنوان یادگاری در پایگاه نگهداری کرد. او خیلی دوست دارد کمی درباره شخصیت شهید علی‌اسفندیاری حرف بزند: «مطالعه زیاد دیدش را باز کرده بود، برای همین هم بود که از مسائل جبهه و جنگ و مسائل سیاسی روز آگاهی کامل داشت.

بیشتر کتاب‌های مطهری را داشت. از طرفی طبع شعری نیز داشت که هنگام شهید شدن بچه‌های محل و پایگاه به اوج خود رسیده بود و هر وقت رزمنده تازه‌ای از محله شهید می‌شد شعرش را با اضافه کردن نام او ادامه می‌داد.

یادم نمی‌آید عصبانیتش را دیده باشم.  با همه مشکلات با دید باز برخورد می‌کرد. قبل از عملیات کربلای ۴ صحبت‌هایی می‌کرد که معلوم بود از شهادتش خبر دارد. درست چند روز قبل از عملیات بود که رودرروی من نشست و شروع به صحبت کرد. گویی داشت با من اتمام‌حجت می‌کرد.

یادم هست که می‌گفت: «می‌دانی که جنگ است می‌دانی که در جنگ شهادت است یا من یا تو یا هر دو. آیا آمادگی داری؟» بعد اوضاع جهان را برایم تشریح کرد و با مقایسه‌ای با کشور‌های دیگر فلسفه دفاع را برایم توضیح داد، گفت: «من با دید باز و با آگاهی به جبهه آمدم این را به پدر و مادرم بگو. می‌گویی؟»

در آن لحظه احساس کردم علی اسفندیاری قرار است شهید شود. بعد از آن اتفاق تا ۱۵، ۱۶ روز از او خبری نداشتم، عملیات بود و به دلایل امنیتی تا دو ساعت قبل از عملیات او را ندیدم. اول جاده شلمچه فلکه مقاومت با لباس پلنگی دیدمش، با اینکه هوا سرد و بارانی بود اورکتش را نپوشیده بود، خواستم نزدیکش شوم، گفت: «نیا فرصت نیست ولی یادت باشد بعد از شهادتم، وقتی خواستند ساکم را تحویل خانواده‌ام بدهند، اورکت را ندهند، چون امانت سپاه است.

بگو آن را به سپاه تحویل دهند.» به بیت‌المال اهمیت زیادی می‌داد. حتی زمان تدریسش در مدرسه اگر چند دقیقه تاخیر می‌کرد قلکی داشت که مقداری از حقوقش را داخل آن برمی‌گرداند و به مدرسه می‌داد. لحظه شهادتش در یک جیبش قرآن بود و داخل جیب دیگرش مفاتیح. صبح عملیات خبری از او نبود و او در خاک عراق جا مانده بود. ششم بهمن خبر شهادتش را شنیدیم، برای همین خانواده برایش دوبار سالگرد می‌گیرند.

 

نمره زیر ۱۹ نداشت

توی صدای محمدزاده بغضی بدقلقی می‌کند، فرصت می‌خواهد برای بیرون رفتن مخصوصا حالا که اسم تک تک بچه‌محل‌هایش را به زبان می‌آورد. یادش می‏‌آید از آنها جامانده است. از شهید رضایی می‌گوید: با شهید رضایی در یک هنرستان درس می‌خواندیم؛ هنرستان شهید محدث.

هیچ نمره‌ای زیر ۱۹ نداشت  این بچه بسیار بااستعداد بود، خطاط خوبی بود، همه ورزش‌ها را انجام می‌داد و از همه مهم‌تر حافظ کل قرآن بود. در یک برهه از زمان که نیرو در جبهه کم بود من در مشهد دنبال نیرو آمده بودم.

شهید رضایی آن زمان در پایگاه مسئول پرسنل بچه‌های پایگاه بود، به محض اینکه متوجه شد برای چه آمده‌ام اعلام آمادگی کرد. بعد از آن هم از زمان اعزام به جبهه تا شهادتش یک هفته بیشتر طول نکشید، این اتفاق آن‌قدر سریع افتاد که پدرش موفق به دیدنش نشده بود و این حسرت را هربار به زبان می‌آورد.

با شهید رضایی در هنرستان شهید محدث بودیم. هیچ نمره‌ای زیر ۱۹ نداشت و از همه مهم‌تر حافظ کل قرآن بود

 

داش‌مشتی محله

برای محمدزاده یاد شهید محمود شهری افتادن قبل از هرچیز همراه با خاطرات شیرین گذشته در محله است. بچه‌محلی که برای خودش داش‌مشتی محله بود در غیرت و ناموس‌پرستی نظیر نداشت. هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد در محله کسی مزاحم اهالی شود.

محمدزاده در پایان می‌گوید: «شجاعتش مثال‌زدنی بود و مهم‌تر اینکه از این شجاعت در راه درستی استفاده می‏‌کرد و همان ابتدا جزو بنیان‌گذاران پایگاه شد. وقتی هم که در روز یک اردیبهشت سال ۶۳ جنازه‌اش را از میمک آوردند پر از ترکش بود، با این حال آن‌قدر آرام بود که فکر کردم در خواب عمیقی فرورفته است.»

 

* این گزارش یکشنبه، ۳۱ شهریور ۹۲ در شماره ۷۲ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام