کد خبر: ۱۱۲۷۷
۱۴ تير ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
خاطرات اهالی تلگرد از روزهای کشف حجاب رضاخانی

خاطرات اهالی تلگرد از روزهای کشف حجاب رضاخانی

غلامحسین ژیان ابراهیم‌آبادی می‌گوید: می‌رفتیم مشهد و از فلکه طبرسی نان می‌خریدیم. با هر کلکی بود وارد حرم می‌شدیم و نان‌ها را می‌رساندیم به شیخ علی‌محمد و او هم بین افرادی که در حرم تحسن کرده بودند، تقسیم می‌کرد.

کمیل حسنی| خدا می‌داند اگر ایستادگی‌های مظلومانه هفت سال مقدس ملت غیور ایران (۱۳۱۴ - ۱۳۲۰) در برابر قانون ننگین کشف حجاب وحشی صفتی مثل رضاخان و اعوان و انصار بی دینش نبود چه بر سر این خاک و بوم مقدس آمده بود و امروز ما کجای جهان ایستاده بودیم.

از زمانی که این قانون در سال ۱۳۱۴ اجرا شد تاکنون بیش از هشتاد سال می‌گذرد و متاسفانه تاکنون آنطور که باید و شاید به این رویداد مهم تاریخی کشورمان پرداخته نشده و تولیدات فرهنگی رسانه‌ای در حد انگشت شمار برای آن دوران و به ویژه قیام مردمی گوهرشاد اصلا قابل قبول نیست.

آنچه در ادامه می‌خوانید گزارشی است از آن دوران غربت و مظلومیت به روایت چند تن از قدیمی‌های منطقه چهار.

شرح قصه پرغصه

قصه کشف حجاب برمی‌گردد به ماجرای اولین سفر خارجی رضاشاه به ترکیه در ۱۳۱۳.

او در این سفر بیش از اندازه تحت تأثیر اقدامات غرب‌گرایانه آتاتورک قرار گرفت و پس از بازگشت به ایران عزم خود را برای غربی‌شدن جامعه ایرانی جزم نمود و مدعی آن شد که اگر مردم لباس متحد‌الشکل بپوشند، کلاه پهلوی به سر گذارند؛ تقیدات دینی را کنار بگذراند و زنان حجاب بردارند؛ متمدن خواهند شد!

به این ترتیب رضاخان که شدیداً تحت تأثیر بی‌حجابی و بیبندوباری زنان ترکیه قرار گرفته بود بخشنامه کشف حجاب را در دیماه ۱۳۱۴ تایید کرد تا دستور العمل اجرای قانون کشف حجاب به تمام ولایات ایران ارسال گردد.

البته ممنوعیت مجالس و اجتماعات مذهبی، روضه‌خوانی و دیگر شعائر مذهبی هم از دیگر اقدامات ضددینی این دیکتاتور ظالم بود. 

تصویب این قانون‌ها که بیش از پیش جامعه روحانیت را با محدودیت مواجه کرده بود، اعتراضات علما و روحانیون و مخالفت‌های گسترده‌ی مردمی را نیز در سراسر کشور و در شهر‌هایی نظیر قم، اصفهان و شیراز در پی داشت.

مهم‌ترین نمونه این اعتراض‌ها قیام بزرگ مسجد گوهر شاد در مشهد بود که با قتل عام بی سابقه‌ای از سوی دستگاه نظامی رضاخان سرکوب شد.

با انتشار خبر قیام گوهرشاد، مقدمات اعتراض اجتماعی وسیعی فراهم شد، اما عدم وجود رهبری منسجم و خشونت شدید حکومت از جمله عواملی به شمار می‌آیند که باعث شد رضاخان مصمم به اجرای خشونت‌بارتر کشف حجاب بشود.

 

نان رسانِ گوهرشاد

غلامحسین ژیان ابراهیم‌آبادی، متولد ۱۳۰۱، ساکن محله تلگرد مشهد: در یکی از روستا‌های حومه مشهد به نام «مرغانون» زندگی می‌کردیم.

شیخِ روستا به‌نام «شیخ علی‌محمد مسبب» منبع اطلاعات ما از واقعه مسجدگوهرشاد بود. وقتی‌که این جریان پیش آمد، شیخ علی‌محمد به چند نفر از روستایی‌ها گفت «بیایید برویم مشهد که شیخ بهلول در اعتراض به کشف‌حجاب، حرم رفته و مردم هم اطرافش جمع شدند».

بعداز رفتن شیخ، اخبار اتفاقات و محاصره معترضان در مسجدگوهرشاد به گوش ما که آن زمان نوجوان بودیم، میرسید؛ ما هم به اتفاق یکی‌دو تا از جوانان روستا تصمیم گرفتیم هرطور شده، به آن‌ها نان و غذا برسانیم چون باخبر شده بودیم که به این ها آب و غذا نمی‌رسد.

خلاصه می‌رفتیم مشهد و از فلکه طبرسی نان می‌خریدیم. با هر کلکی بود وارد حرم می‌شدیم و نان‌ها را می‌رساندیم به شیخ علی‌محمد و او هم بین بقیه تقسیم می‌کرد.

آنجا بود که دیدیم مردم با بیل و کلنگ و چهارشاخ و داس و غیره، آنجا تجمع کرده بودند. به همین خاطر هم مامورها جرأت نمی‌کردند سمت مسجد بروند.

یکی‌دو روز می‌آمدیم مشهد نان می‌بردیم و برمی‌گشتیم تا اینکه روز سوم ما را گرفتند. از بخت ما یکی از سربازهای آنجا فردی بود به‌نام «غلامرضا» (فاملیش یادم رفته) که از روستایی‌های ما بود.

وقتی دید که دارند ما را می‌زنند، آمد و ما را خلاص کرد و ما باز کارمان را ادامه دادیم. هر روز پیاده از روستا می‌رفتیم نان می‌بردیم و برمی‌گشتیم.

حدود یک‌‌ساعت ونیم توی راه بودیم. تا اینکه روز قتل‌عام مردم در مسجد فرارسید. آن‌طورکه ما شنیدیم، جنازه‌ها را زنده و مرده بار ماشین می‌کردند و می‌بردند...؛ البته شیخ روستای ما زنده ماند ولی او را به سمنان تبعید کردند و تا چند سال آواره بود.

 

خاطرات اهالی تلگرد از روزهای کشف حجاب رضاخانی

 

وقتی چادر از سر مادرم برداشتند...

حسین معصومین؛ فرزند محسن؛ متولد ۱۳۰۷، ساکن محله تلگرد: آن زمان خانه ما نزدیک همین پل فجر بود؛ جایی‌که به‌نام «روستای رده» می‌شناختندش. زندگی‌مان از راه کشاورزی می‌چرخید.

خدا پدرم را بیامرزد؛ گنابادی بود و همشهری شیخ بهلول. خاطره‌ای که از دوران کشف‌حجاب در ذهن دارم، برمی‌گردد به همان زمان کودکی‌ام.

یادم هست که مادرم می‌خواست برای خرید و زیارت برود بیرون؛ من را هم همراهش برد. چهارراه مقدم فعلی، دروازه‌ای بود که کشاورزان محصولاتشان را می‌فروختند.

از رده تا مقدم فقط دو روستا بود؛‌ روستای «محراب‌خان» و روستای «سیبیسی» که الآن سیلوهای گندم آنجاست. مسیر هم کاملاً خاکی بود.

درحال حرکت به‌سمت حرم بودیم که نرسیده به فلکه‌ طبرسی، دو آژان به‌سمت مادرم حمله کردند. من بچه بودم و وحشت‌زده شده ‌بودم. بنده‌خدا مادرم فرار کرد و به پشت در خانه‌ای رفت؛ این دو پاسبان‌ هم دنبالش دویدند.

حالا من هم همان‌طور در خیابان گریه می‌کردم. بچه شش‌هفت‌ساله‌ای بودم. بالاخره چادر و رو بند مادرم را برداشتند و مادرم پیراهن بلندی را که از خانه پوشیده بود، روی سرش کشید –چون پیراهن دیگری هم در زیر آن داشت-.

مجددا همین دو پاسبان آمدند و خواستند پیراهن را هم از سر مادرم دربیاورند تا موهایش مشخّص باشد و پوشیده نباشد. 

بالاخره با گریه و زاری و التماس و داد و فریاد دست از سر مادرم برداشتند.

من یک قبای کهنه به تن داشتم. مادرم آن را از تن من درآورد و روی سرش انداخت و من را نزدیک خود نشاند تا گرم بمانم. خلاصه پاسبان‌ها رفتند و چادر و روبند مادرم را هم بردند.

این‌طور شد که بازار نرفته و زیارت نکرده، از کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و بیراهه‌ها برگشتیم خانه.

بعداز این اتفاق و یک بار دیگر که باز به حجاب مادرم تعرض کردند، مادرم دیگر حرم نرفت تا زمان پسر لعنتی رضاخان که خدا آن پدر و پسر نحس را لعنت کند.

خدا نصیب کسی نکند، آن روزها ناموس مسلمان امنیت نداشت.

 

روضه‌خوانی با تدابیر امنیتی

برپایی مجالس روضه با مکافات همراه بود. فرض کنید برای برپایی روضه در مسجد یا خانه‌ای در روستا، به‌ازای هر دویست‌‌سی‌صد متر تا مقدم یک نفر را می‌گذاشتند تا آمدن و نزدیک‌شدن پاسبان‌ها را به‌صورت لحظه‌ای اطلاع بدهند و به این ترتیب، اگر خطری در پیش بود مجلس جمع می‌شد و مردم متفرّق می‌شدند.

 

بازداشت به جرم نپوشیدن کت و شلوار!

در دوره‌ حجاب‌برداری، مردها را هم به پوشش خاصی اجبار می‌کردند؛ یعنی مثلا  قبای مردها را درمی‌آوردند و می‌گفتند باید کت‌وشلوار بپوشید! ما را چه به کت‌وشلوار! اوضاع عجیبی بود.

در دوره‌ حجاب‌برداری، قبای مردها را درمی‌آوردند و می‌گفتند باید کت‌وشلوار بپوشید

مندیل‌ها (شال‌های دور سر مردان روستایی) را برمی‌داشتند و می‌گفتند باید سرتان برهنه باشد.

ما یک قباهایی داشتیم که مادرم آن‌ها را می‌دوخت. خودش پارچه می‌بافت و نخ می‌ریسید؛ چون ما زراعت‌کاری پنبه داشتیم، تمام لباس‌های ما را مادرمان درست می‌کرد. اصلا احتیاجی به خرید لباس نداشتیم.

یادم هست، زمانی پدرم و چند نفر دیگر در کوچه نشسته و مشغول به کار پنبه‌زنی بودند که آژان‌ها آمدند و و شال و کلاه و قباهای آن‌ها را برداشتند و همه آن‌ها را مثلا دستگیر کردند و بردند تا مقدم.

البته مثل اینکه عده‌ای از آنها را که در مسیر گریه و زاری و التماس می‌کنند آزاد می‌کنند ولی پدر ما و چند نفر دیگر را که ۱۰ نفری می‌شدند؛ را تا مقدّم می‌برند و بعد از بازداشت دوروزه و گرفتن تعهد از آنها (که دیگر نه قبا بپوشند و نه شال سر کنند) آزادشان می‌کنند.

 

ناامنی چادری‌ها

قربان‌علی کوهجانی؛ متولد ۱۳۱۲، ساکن محله وحید: آن زمان که این اتفاقات افتاد، بچه بودیم؛ چهارپنج سال بیشتر نداشتیم. محل زندگی‌مان «قلعه نی» از روستا‌های حومه تربت‌حیدریه بود.

چیزی که در ذهنم مانده این است که یک روز با مادرم داشتیم می‌رفتیم قبرستان روستا؛ سر مزار مرحوم پدرِ مادرم (پدربزرگم). یک‌دفعه دیدیم علی گلی آمد.

علی آژان بود. از روستای خودمان هم بود. وضعیت روبه‌راهی هم نداشت؛ یعنی معتاد بود. او که آمد، زن‌ها همه فرار کردند. یک عده که پناه بردند به خانه یکی از اهالی روستا به‌نام «حاج ابراهیم». عده‌ای نیز همان‌طور بیرون ماندند.

‌آن‌هایی که به خانه حاجی خدابیامرز رفتند که در امان ماندند؛ حاجی گفت نمی‌گذارم  کسی بیاید داخل، اما چادر آن‌هایی را که بیرون ماندند، از سرشان کشیدند. آن خانم‌ها هم بنده‌های خدا از خجالت و حیا آب می‌شدند. راستش از آن زمان خیلی گذشته و بیش‌ازاین، یادم نمی‌آید. ای‌کاش خیلی زودتر از این‌ها می‌آمدید!

 

* این گزارش یکشنبه، ۲۰ دی ۹۴ در شماره ۱۸۴ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام