جانباز محله فاطمیه جوانیاش را صرف دفاع از وطن کرد
شادی شریفی | اعتقادات هرکسی زندگیاش را رقم میزند؛ یکی درس میخواند و دانشمند بزرگی میشود و آموختههایش را میآموزاند؛ دیگری راه نیایش به درگاه الهی را در پیش میگیرد و مسیر سیر و سلوک عرفانی را برمیگزیند و به اکتشافهای غیبی میرسد.
دراینمیان، هستند کسانی که زندگی بهظاهر سادهای را برگزیدهاند؛ زندگیای که هم با عبادت همراه است و هم با تفکر و تدبر در اوضاع و احوال جهان و کشور. اتفاقا کسانی که در این دسته قرار میگیرند، هیچ ادعایی ندارند، اما حاضرند برای دفاع از اعتقاداتشان از جان مایه بگذارند.
یکی از این افراد، محمدرضا روحافزاست. ۵۱ سال دارد و ۳ هزارو ۲۶۰ روز از عمرش را صرف دفاع از اعتقادات و وطنش کرده است. او هم، زمانی مانند همسنوسالانش شور جوانی داشته و این شور و حرارت را برای میهنش خرج کرده است. چند بار هم تا مرز شهادت رفته است، اما چیزهایی که با منطق و استدلال مادی توضیح داده نمیشود، نجاتش دادهاند. سرانجام در یکی از همین ۳ هزارو ۲۶۰ روز موج انفجار قرار میگیرد و آسیب میبیند، اما زنده میماند.
من زنده هستم
یک سال پیشاز انقلاب اسلامی هنوز نوجوان بودم که پدر و مادرم تصمیم گرفتند از گرگان به مشهد و محله فاطمیه نقلمکان کنند. این اتفاق افتاد و ما همسایه امام هشتم (ع) در خیابان گاز شدیم؛ محلهای قدیمی با همسایههایی اصیل و متدین. همین بافت مذهبی منطقه بر تفکرم تاثیر گذاشت.
از همان دوران نوجوانی به طرز عجیبی مسائل اجتماع را زیرنظر داشتم. اوضاع کشور در آن برهه تاریخی خیلی حساس شده بود. واقعا همه دنیا دستبهدست هم داده بودند تا به ایران که حاضر نبود زیر بار حرف زور برود، فشار بیاورند. این موضوع را وقتی فهمیدم که در جبهه بودم؛ چون تمام دستگاهها و تجهیزات نظامی بعثیها مربوطبه آمریکا و کشورهای اروپایی بود.
همان سالهای شروع جنگ در هلالاحمر، امداد و نجات را بهطور عملی یاد گرفتم. آن موقع به عضویت بسیج در آمده بودم و از همین طریق به جبهه کردستان اعزام شدم. پدرم ارتشی بود و این شد که بعد از اعزام به کردستان در سال۶۲ به ارتش پیوستم. ابتدا دورههای عمومی و تخصصی سلاحهای نیمهسنگین را در تهران و شیراز پشت سر گذاشتم و پس از آن، ماموریتهایم یکی پساز دیگری شروع شد. سال۶۳ بار دیگر به کردستان و سمت دریاچه مریوان اعزام شدم. فرمانده دسته بودم. دستور رسید که لشکر ما به جنوب اعزام شوند و فوری راهی اهواز شدیم. چهارپنجماه اهواز بودیم.
عملیاتها سنگین و پشت سر هم بود و مدتی خانوادهام از من بیخبر ماندند؛ آنها تصور کردند شهید شدهام، اما من زنده بودم. یادم نمیرود که برای اجرای عملیات والفجر ۸ با تدابیر امنیتی به شلمچه رفتیم. فاصله ما با عراقیها ۴۰ متر بیشتر نبود و صدای آنها را بهوضوح میشنیدیم.
عراقیها تجهیزات نظامی پیشرفتهای داشتند. بین ما و دشمن باتلاقی واقع شده بود. پیشاز عملیات، من و فرماندهام از خط پدافندی سرکشی کردیم و سپس خمپارهای زدیم که به قلب انبار مهمات و نیروهای دشمن اصابت کرد. آنها بچههای ما را زیر آتش گرفتند؛ درنتیجه هفتهشتنفر بیشتر زنده نماندیم. در این گیرودار خمپاره ۱۰۰ فرانسوی که صدا نداشت، کنار خودروی جیپ من و فرمانده خورد.
نیممتری بیشتر با ما فاصله نداشت و موج انفجار به ما اصابت کرد. من نیمهبیهوش شدم. نالههای «یا حسین (ع)» و «یا زهرا (س)» را میشنیدم. دل و روده و دست و صورتهای متلاشیشده را هم میدیدم که هیچگاه از یادم نمیرود. من و دیگر مجروحان را ابتدا به بیمارستان صحرایی بردند و بعد هم به بیمارستان شهید بقایی اهواز اعزام کردند.
۴۰ روز در بیمارستان مداوای اولیهام ادامه داشت و دوباره سرحال شدم و به جبهه کردستان برگشتم. جنگ بود و استراحت نمیشناخت. اگر یک لحظه غفلت میکردیم، دشمنِ تا بن دندان مسلح، وطن ما را تسخیر میکرد. این آمدوشدِ ما به جبهههای جنوب و کردستان هشتسال و یازدهماه و پنج روز طول کشید؛ چون از پیش از جنگ و ماجراهای درگیری با ضدانقلاب در کردستان آغاز شده بود. نیمی از این مدت را در کردستان بودم و بقیه را در جنوب.

امدادهای غیبی
رزمندههای دفاع مقدس هم با چشم دل و هم با چشم سر، معجزات زیادی در جبهه دیدهاند. برای خود من هم این اتفاق افتاده است؛ یعنی چندبار تا مرز شهادت رفتم و در کمال ناباوری زنده برگشتم. یک بار در عملیات ظفر در جبهه کردستان، دسته ما زیر پای دشمن بود. برای اینکه بهتر تجسم کنید، دشمن روی تپه بود و ما هم با لباسهایی به رنگ خاک درحالیکه صورتهایمان را سیاه کرده بودیم و کف پایمان و اسلحهها را با پارچه بسته بودیم، در پایین تپه پنهان شده بودیم.
سگهای بویاب آنها متوجه حضور ما شده بودند و سروصدا میکردند. اما آنها منور میزدند و نمیتوانستند ما را ببینند. رمز عملیات «یافاطمهالزهرا (س)» بود. آن عملیات لو رفت و ناگهان دشمن با چهارلول که معمولا با آن بالگرد را هدف میگیرند نه انسان را از پشت تپه ما را محاصره کردند.
جواد کلهر آرپیجیزن ما بود. او پایش پیچ خورده بود و من از این موضوع اطلاعی نداشتم. به جواد گفتم به طرف چهارلول شلیککن، اما او به علت آسیبدیدگی نمیتوانست این کار را انجام دهد. فوری خودم را به او رساندم و آرپیجی را روی شانهام گرفتم. قبلاز اینکه گلوله را شلیک کنم، آرپیجیزن عراقی بهسمت من شلیک کرد. از ته دل گفتم یا اباالفضل (ع).
گلوله کنار پایم به زمین خورد. زمینی که بهاصطلاح ما «ترکشساز» بود، اما گلوله عمل نکرد و فقط دود سفیدی از آن بلند شد. من فوری به عقب رفتم. یک بار هم مشابه این اتفاق در شلمچه رخ داد. میخواستم با دستگاه جهتیاب، موقعیت آرپیجیزن عراقیها را شناسایی کنم. در تاریکی شب به بلندی رفتم. جز سیاهی چیز دیگری دیده نمیشد. ناگهان گلوله آرپیجی به فاصله چندمیلیمتری از کنار گوشم عبور کرد...
طلب که ندارم
احساس میکنم تکلیفم را درقبال وطنم انجام دادهام، اما باز هم هرکاری برای دفاع از مسلمانان مظلوم در هر گوشه دنیا از دستم برآید، انجام میدهم. این را وظیفهام میدانم و هیچ طلب و درخواستی هم از هیچ کسی ندارم؛ چون دفاع از اسلام و مسلمان وظیفه من و امثال من است.
*این گزارش در تاریخ ۲۹ آذر ۱۳۹۴ در شماره ۱۸۱ شهرآرامحله منتشر شده است.