کد خبر: ۸۳۲۶
۲۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
مشتری‌های خرازی اهل چانه‌اند حتی برای صد تومن!

مشتری‌های خرازی اهل چانه‌اند حتی برای صد تومن!

غلام‌رضا محمدزاده مغازه‌دار محله جنت می‌گوید: بعضی‌ها عادت کرده‌اند برای هر چیزی چانه بزنند و تخفیف بگیرند، حتی برای یک زیپ ۱۵۰ تومانی. نمی‌دانم مگر قرار است در این زیپ چقدر استفاده داشته باشیم که تخفیف هم بدهیم؟

یک مغازه پر از قفسه با دکمه‌های ریزودرشت و نوار‌های رنگ‌به‌رنگ، نخ و سوزن و یک رادیوی  قدیمی که سر میخ است و کهنگی و قدیمی بودن مغازه را بیش از بیش به رخ می‌کشد، نمای حجره‌ای است که مرد سپیدموی محله آن را می‌چرخاند و پختگی حرف‌ها و رنگ محاسنش، نشان می‌دهد که از باتجربه‌های روزگار است.

«غلام‌رضا محمدزاده»، صحبت را با «یاعلی‌مدد» شروع می‌کند و حرف‌هایی را که می‌خواهد، راحت می‌زند، بی‌هیچ تکلف و قیدوبندی و همین، کلامش را شیرین‌تر می‌کند.

اعتقادی به روزنامه و سایر رسانه‌ها ندارد و به‌قول خودش اهل این حرف‌ها نیست. همان ابتدا برایمان می‌گوید: اصلا سواد این حرف‌ها را ندارم. چند سال کلاس چهارم را رفوزه شدم و همین موضوع باعث شد قید کلاس و درس و مدرسه را برای همیشه بزنم؛ البته مسئولان مدرسه هم اجازه تحصیل و درس خواندن را به من ندادند.

 

بالاخیابان، پر از خاطره

حاجی محمدزاده متولد ۱۳۱۷ است و صاحب خرازی قدیمی خیابان امام‌خمینی ۱۱ که ۴۵ سال است این مغازه را می‌چرخاند و حالا که نفس همیشگی‌اش را ندارد، برای فروش از کسی کمک می‌گیرد.

اما خودش همیشه پای کار ایستاده؛ «فروشنده‌ها جوان هستند و کم‌تجربه. خودم که باشم، کار بهتر می‌چرخد؛ هرچند حوصله و قوت گذشته را ندارم.»

می‌گوید: جنس‌ها را به‌صورت کلی از تهران می‌خرم و به سود کم به فروش می‌رسانم. او انصاف در معامله را شرط اصلی کار می‌داند و اعتقاد دارد که فروشنده‌های قدیمی این خصلت را داشته‌اند.

حاجی در روزگار جوانی‌اش در سرای «نظام‌وزیر» در فلکه حضرت، چرم‌فروشی داشته و حرفه‌اش همین بوده است. زادگاه و محل تولدش هم همان اطراف بوده؛ «محله دربند علی‌خان».

عاشق این است که از حرم و گنبد طلایی که هر روز آن را می‌دیده و دست‌به‌سینه به صاحبش سلام می‌داده، برایمان بگوید.

از شلوغی شهری که هیچ‌وقت خلوت نبوده. هر وقت حرف بالاخیابان می‌شود، این خاطرات بیشتر برایش جان می‌گیرد؛ «خوبی مغازه قدیم من این بود که به‌خاطر نزدیکی‌اش به حرم، زودبه‌زود برای زیارت می‌رفتم اما کار چرم، رونق گذشته را نداشت و مجبور بودیم برای خرید به شهر‌های مختلف برویم. ازطرفی مغازه‌های دور حرم کم‌کم خراب شد و این‌ها همه در کنار هم سبب شد که مغازه و شغلم را عوض کنم.»

او ادامه می‌دهد: شوهرخواهرم یک مغازه در اطراف خیابان سعدی خرید. من هم، چون بیکار بودم، تصمیم گرفتم چندوقتی همراه او باشم تا فوت‌وفن کار دستم بیاید. به‌نظرم از کار چرم راحت‌تر بود؛ به همین سبب مصمم شدم یک مغازه در همان اطراف بخرم.

مشتری‌ها در گذشته ساده‌تر می‌گرفتند، اما الان ده‌ها نوع نخ از رنگ‌های مختلف داریم، باز مشتری یک رنگ خاص می‌خواهد

 

مشتری‌ها مدارا کنند 

می‌گوید: شاید امروز نوع و شکل اجناس فرق کرده باشد، اما روال کار امروز و گذشته خیلی فرق نکرده؛ هنوز هم قیمت اجناس خرازی‌ها خیلی کم است و باید ذره‌ذره پول روی هم بگذاریم تا شب یک چیزی دستمان را بگیرد.

البته مشتری‌ها در گذشته ساده‌تر می‌گرفتند، اما الان ده‌ها نوع نخ از رنگ‌های مختلف داریم، باز می‌بینم مشتری یک پارچه دستش گرفته، نخ هم‌رنگ آن را می‌خواهد. کسی که می‌خواهد یک سوزن یا یک متر کش بخرد، آن‌قدر‌ها قیمتش نمی‌شود، بنابراین همیشه باید پول خرد داشته باشیم تا بتوانیم باقی‌مانده پول مشتری را بدهیم.

بعضی‌ها هم عادت کرده‌اند برای هر چیزی چانه بزنند و تخفیف بگیرند، حتی برای یک زیپ ۱۵۰ تومانی. نمی‌دانم مگر قرار است در این زیپ چقدر استفاده داشته باشیم که تخفیف هم بدهیم؟ ناگفته نماند که مشتری خوب هم کم نداریم؛ خیاط‌های قدیمی که برای تهیه لوازمشان کلی خرید می‌کنند.

 

مشتری های خرازی برای ۱۵۰ تومان هم چانه می‌زنند!

 

کم‌لطفی مشتری، زمین‌گیرم کرد

او دوست ندارد کسی ناراضی از مغازه‌اش بیرون برود؛ برای همین تا حد امکان با مشتری‌ها راه می‌آید، اما از کم‌لطفی برخی از آن‌ها این‌چنین برایمان می‌گوید: چند وقت قبل یک نفر که چند دکمه را به هزار تومان خریده بود، بعد از یک ماه دکمه‌ها را پس آورد و تقاضای برگشت پولش را داشت.

من سخت‌گیر نیستم و جنس نخواسته را پس می‌گیرم، اما آن روز خیلی عصبانی شدم. خاطرم هست این موضوع باعث درگیری لفظی بین من و مشتری شد. خلاصه یکی من گفتم و یکی او.

ظهر آن روز که به منزل رفتم، حالم بد شد و عصر، یک طرف بدنم بی‌حس شد و به‌خاطر این موضوع، سکته کردم و هنوز عوارض آن عصبانیت با من است.

از این نمونه‌ها خیلی پیش می‌آید. می‌بینید طرف چند تا سوزن می‌خرد و بعد پشیمان می‌شود و پس می‌آورد. نمی‌دانم مگر ارزش ریالی آن سوزن‌ها چقدر است که آن‌ها را می‌آورد تا پولش را بگیرد؟

 

حاجی پدر شهید هم هست 

در پایان گفتگو با یادآوری یکی از مشتری‌ها متوجه می‌شویم که حاجی پدر شهید هم هست؛ هرچند خودش تمایلی برای سخن گفتن درباره این موضوع ندارد.

وقتی از او درباره پسر شهیدش می‌پرسیم، می‌گوید: هادی در هنرستان شهیدبهشتی درس می‌خواند. دوره تحصیلش که تمام شد، اصرار به رفتن به خط مقدم داشت. مخالفت من و مادرش هم فایده‌ای نداشت و سرانجام به جبهه رفت و سال ۱۳۶۵ در کردستان شهید شد.

 

جوان‌ها آموختن هنر یادشان نرود

حاجی می‌گوید: من احتیاج مالی ندارم و بیشتر برای فرار از تنهایی به مغازه می‌آیم. رفت‌وآمد مردم به اینجا و خوش‌وبش با آن‌ها، حالم را خوب می‌کند. جوان‌ها را که می‌بینم، حسرت می‌خورم که چرا جوانی‌ام این‌قدر زود تمام شد.

هیچ‌چیز به ارزش جوانی نمی‌رسد. این را از قول من به همه جوان‌هایی که اهل گله و شکایتند، بگویید که کنار درس حتما به‌دنبال یاد گرفتن هنری هم باشند. هنر همیشه دستگیر آدم است.   



* این گزارش در شماره ۲۰۴ سه شنبه ۱۲ مرداد ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام