آن عکس برایم معما شد!
ایستادگی دربرابر ظلم، یکی از ویژگیهای انسانی است که زن و مرد و کوچک و بزرگ نمیشناسد. برخی با دیدن ظلم و فساد، دغدغه برایشان ایجاد میشود و تا آن را رفع نکنند، آرام نمیشوند و حتی با آگاهی از اینکه در این راه جانشان را از دست میدهند، باز در این مسیر قدم برمیدارند.
در دوران حکومت ستمشاهی همین افرادِ ظلمستیز بودند که بهپاخاستند و نهضت انقلاب را با رهبری امامخمینی به پیروزی رساندند. یکی از همین افراد، فاطمه نیکخورمیزی، هممحله ایمان در محله هنرور است.
او در جریان تحصن منزل آیتالله شیرازی و تحصن منزل آیتالله قمی و در اولین راهپیمایی بانوان مشهد حضور داشته است. از این بانوی انقلابی خواستیم که از خاطرات مبازراتش، برایمان صحبت کند.
معمایی که سالها بعد حل شد
در خانوادهای روحانی متولد شدم. پدرم از مبارزان انقلابی بود و جزو همرزمان بهلول و در بسیاری از وقایع انقلابی مشهد حضور داشت. یادم میآید روزی مادرم انباری را تمیز میکرد و برحسب کنجکاویام، کتابها را ورق میزدم که چشمم به عکسی افتاد. عکس، زمینه سبزرنگی داشت.
صاحب عکس فردی روحانی بود که تا آن لحظه ندیده بودمش؛ به همین دلیل عکس را به مادرم نشان دادم و پرسیدم این فرد کیست؟ او هم فوری عکس را از دستم گرفت و پنهان کرد و گفت: «از این عکس به کسی چیزی نگو.» این برایم یک معما بود که چرا نباید از این فرد، حرف بزنم و اصلا او کیست؟
تا اینکه سالها بعد، صحبت از کاپیتولاسیون شد و کتابچهای به دستم رسید که عکس روی آن، فردی در حال سخنرانی را نشان میداد که متوجه شدم این همان روحانی است که سالها قبل، عکسش را لای کتابی در انباریمان پیدا کردم. بعد هم فهمیدم که عکس امام، متعلق به سال ۴۲ است که پدرم آن را بهصورت مخفیانه نگهداری میکند، زیرا داشتن عکس ایشان، جرم محسوب میشد و همراهدارنده آن را زندانی و شکنجه میکردند.
اعلامیههای امام را از چند کانال مختلف ازجمله مکتب پیروان زهرا (س) به دستم میرساندند
اعلامیههایی که به دستمان میرسید
اعلامیههای امام را از چند کانال مختلف ازجمله مکتب پیروان زهرا (س) که در آن درس میخواندم، مادر آقای غزالی، مدیرمسئول سابق روزنامه خراسان، به دستم میرساند.
آنها را میخواندم و با دوستم طاهره، مرتب تایشان میزدیم و پشتشان مینوشتیم: «لطفا پاره نکنید، آن را به دیگری بدهید» و اگر هوا بارانی یا برفی بود، آنها را درون نایلونی میگذاشتیم. در لباسهایمان پنهان میکردیم و هنگام غروب، بیرون میرفتیم و دربین خانهها و مغازهها توزیع میکردیم.
متن برخی اعلامیهها درباره تعطیلی مغازهها و بازار بهخاطر شهادت هموطنانمان در دیگر شهرها بود که باید همان روز بهدست مردم میرسید.
ابتکاری برای جلوگیری از دستگیر شدن
با دوستم فکر کرده بودیم برای اینکه به ما مشکوک نشوند، کاسهای دستمان بگیریم و نشان بدهیم که قصد خرید ماست داریم و چند سکه هم در دستمان میگرفتیم. دوستم سر کوچه کشیک میداد و اگر کسی نزدیک میشد، فوری خبر میداد.
گاهی که در خانهها باز میشد، وانمود میکردیم در حال پیدا کردن مغازه بقالی هستیم که ماست بخریم. یکبار در حاشیه خیابان، روبهروی بیمارستان امدادی، پلیس به ما مشکوک شد. بازهم نقش بازی کردیم که بهدنبال مغازه بقالی هستیم. او هم رد شد و رفت.
بدون اطلاع خانواده
خانوادهام انقلابی بودند، اما بهدلیل جو حاکم و دستگیری و شکنجه افراد بازداشتشده، آنها میترسیدند که دستگیرم کنند و اذیت شوم.
دوستم طاهره هم خانوادهای مذهبی و انقلابی داشت و وضعیتش مشابه من بود، پس برای اینکه آنها را نگران خودمان نکنیم و ازطرفی بتوانیم در فعالیتهای انقلابی شرکت کنیم، به خانوادهام میگفتم میروم خانه طاهره. او هم میگفت میروم خانه فاطمه. به این شیوه بدون اطلاع خانوادهها، اعلامیه توزیع کرده یا در تظاهرات شرکت میکردیم.
سخنرانی انقلابی در عروسی دوستم
سال ۵۵ یکی از دوستان دانشجوی انقلابیام با پسری همانند خودش ازدواج کرد و از ما دعوت کرد که در مراسم ازدواجش شرکت کنیم. بههمراه سایر دوستانم رفتیم عروسی، اما بهخاطر شهدای انقلابی در سایر شهرها، لباس سرمهای تیره پوشیدیم و از همان ابتدا اعلام کردیم که بهخاطر آنها عزادار هستیم.
در آنجا ۴۵ دقیقه صحبت کردم. متن سخنرانیام را از کتاب «دنیای مسیحیت» شهیدهاشمینژاد آماده کرده بودم. با آنکه ۱۷ سال بیشتر نداشتم، همه را به سکوت و گوش دادن وادار کردم.
بعد از سخنرانیام، دانشجوهایی که در عروسی حاضر بودند، گفتند: «با خودمان گفتهایم اینها مکتبی هستند و چیزی نمیدانند، اما واقعا که خوب سخنرانی کردید.» حتی استادم، خانم «زندی» که در آنجا حضور داشت، آمد و مرا بهخاطر سخنرانی محکمی که کردم، بوسید.
خودم را به لنگی زدم و گریختم
در جریان یکی از راهپیماییهای بانوان انقلابی مشهد، دختر آیتا... شیرازی و عدهای دیگر از بانوان، دستگیر شده بودند. به ما خبر دادند که در حمایت از دستگیرشدگان، بعد از جلسه درس، مقابل مسجدالرضا تجمع است. بههمراه دوستم بدون اطلاع خانوادههایمان، راهی چهارراهلشکر شدیم. وقتی رسیدم، عده کمی رسیده بودند.
منتظر ماندیم و کمکم عدهای دیگر از بانوان هم رسیدند و جمعیتمان زیاد شد، بهنحویکه چهارراهلشکر دیگر مسدود شد. رهگذران که ما را میدیدند، تعجب میکردند، زیرا تا آن دوران این همه بانوی چادرمشکی را یکجا ندیده بودند. نظامیها در یک لحظه به مردم حمله کردند. آنها با باتوم بانوان را میزدند.
جمعیت متفرق شدند و به کوچههای اطراف چهارراهلشکر رفتند. اتوبوس آورده بودند و برخی را سوار اتوبوس میکردند. در شلوغیها دوستم را گم کردم و از جمعیت عقب ماندم. با عده کمی، همراه بودم. نزدیکیهای استانداری، سربازها به طرفمان آمدند. همه فرار کردند. نمیدانم چرا در آن لحظه مانند سایرین فرار نکردم؟
سربازی نزدیکم آمد و گفت: «بدو برو.» یکمرتبه به فکرم رسید که بگویم «لنگم و نمیتوانم بدوم.» خودم را به لنگی زدم. او هم دلش برایم سوخت و مرا با باتوم نزد. دو یا سه ساعت طول کشید تا به خانه برسم و قبل از من، خبر وقایع به خانهمان رسیده بود. وقتی رسیدم خانه، دیدم مادرم و سایر همسایهها نگران من و دوستم هستند و تصور کرده بودند جزو دستگیرشدگان هستیم.
بیان حقایق، بدون ترس از دستگیری
عدهای از بانوان از مکتب ما تقاضای مربی برای قرآن کرده بودند. ماه رمضان سال ۵۶ برای تدریس قرآن و حدیث به کویکارگران رفتم. هنگامی که حدیثی میگفتم، آن را به مسائل روز ربط میدادم و از ظلم شاه و شهید شدن هموطنانمان در سایر شهرها صحبت میکردم و تاثیر خوبی هم در بین بانوان میگذاشت.
در آن محله، ارتشیهای زیادی زندگی میکردند. یک روز صاحبخانه گفت: «لطفا با ملاحظه بیشتری صحبت کنید، زیرا حرفهایتان را به ارتشیها گزارش میدهند.» گفتم: «وظیفه من، هوشیار کردن مردم و گفتن حقایق به آنهاست. برایم مهم نیست که دستگیرم کنند.» از فردایش هم جلسهها را در مسجد برگزار کردیم.
بحثهای داغ در دورهمیهای خانوادگی
آن دوران در همه خانهها بحثهای انقلابی، داغ بود. عدهای موافق و گروهی هم مخالف بودند. یادم میآید پسرخاله ناتنیام که در مدرسه نظامی شاهی درس میخواند و فهمیده بود که بحثهای انقلابی با فامیل میکنم، آن روز آمده بود تا مرا متقاعد کند که دست از عقیدهام بردارم.
بینمان بحث داغی درگرفت و وقتی نتوانست مرا متقاعد کند، گفت: «ما از خودمان استادانی داریم. آنها میتوانند شما را قانع کنند.» گفتم: «ما هم استادانی داریم که میتوانند شما را قانع کنند.»
البته بعدها او متوجه شد که شاه چه فرد خیانتکاری است، بنابراین آمد، عذرخواهی کرد و گفت بهخاطر حرفهایی که در گوششان خوانده بودند، خام شده بود و حالا حقیقت را فهمیده است.
با لباس مبدل، خانم طاهائی را فراری دادیم
ازطریق مکتب به ما خبر دادند که پسر آیتا... خزعلی در قم شهید شده است و میخواهند برایش مجلس ختمی در منزل یکی از انقلابیها در خیابان دریادل برگزار کنند. بههمراه خواهرم و دوستم، راهی آن آدرس شدیم. هنوز مجلس شروع نشده بود که با آمدن دختر آیتا... شیرازی، خانم طاهائی، مقدسی و سایر بانوان، سخنرانیها شروع شد.
بعد از خاتمه گفتند که خانهها و خیابانهای اطراف محاصره شده است و قصد دستگیری خانم طاهائی را دارند. خواهرم با جیپش آمده بود. قرار شد خانم طاهائی با عینک آفتابی و چادررنگی سوار ماشین خواهرم شود و از آنجا برویم.
وقتی با چهره تغییریافته سوار ماشین شدیم، دیدم در همه کوچهها و خیابانهای اطراف، نظامیها ایستادهاند و رفتوآمدها را کنترل میکنند، ولی ما با این روش، توانستیم جلوی دستگیری این شیرزن انقلابی را بگیریم.
تحصن در منزل آیتالله شیرازی
عدهای از تظاهراتکنندگان را نظامیها در چهارراهلشکر، بازداشت کرده بودند. روحانیان هم تصمیم گرفته بودند برای آزادی این افراد، در منزل آیتا... شیرازی تحصن کنند. این خبر به ما هم رسید.
به خواهر بزرگترم گفتم که برای تحصن به منزل آیتا... شیرازی میرویم، اما به خانوادهام گفتم بههمراه دوستم به حرم میرویم. ساعت ۴ بعدازظهر رسیدیم. هنوز تعداد کمی آمده بودند. اهل منزل راهنماییمان کردند به اتاقی در انتهای حیاط. برای مردها هم حیاط را فرش کرده بودند.
ماه رمضان بود و گفتیم حتما بعد از افطار جمعیت، بیشتر میشود. مردها اطلاع دادند که راههای منتهی به منزل آیتا... را بستهاند و اجازه ورود و خروج به منزل را نمیدهند. بهتدریج تعداد افراد زیاد شد.
مردها بیشتر بودند و بانوان شاید پنجنفری بیشتر نمیشدند. مردها شعار میدادند و دعا میخواندند و روحانیان سخنرانی میکردند و ما هم از پنجرههای اتاق که مشرف به حیاط بود، صحبتها را دنبال میکردیم. دو شب آنجا بودیم. در آن مدت، صدای تیراندازی و شعارهای مردم در خیابان، یک لحظه قطع نمیشد.
در تمام این مدت، آیتا... شیرازی که دخترشان جزو دستگیرشدگان بود و همچنین سایر علما، با ساواک تلفنی صحبت میکردند. بالاخره ساواک تسلیم و قرار شد بازداشتشدهها آزاد شوند و تحصن، خاتمه پیدا کند.
هنگامی که تحصن تمام شد، آیتا... مرعشی و آیتا... مروارید جلوی در منزل ایستاده بودند و به همه خوشامد میگفتند. مردم زیادی هم آمده بودند که اجازه ندهند پلیس، ما را دستگیر کند. ما هم وارد جمعیت شدیم. هنگامی که به خانه برگشتیم، مادرم نگران شده و تصور کرده بود مرا دستگیر کردهاند.
تمرین شعار دادن میکردیم
در راهپیماییها «آقای صفائی» نامی بود که پشت وانت میایستاد و شعارها را میگفت و بقیه تکرار میکردند. آنهایی که نزدیک ماشین بودند، شعارها را کوبنده تکرار میکردند، اما عدهای که عقبتر بودند، همراهی کمی میکردند.
بههمین دلیل در منزل با دوستم شعارها را تکرار میکردیم و قرارمان این بود که در صفهای عقب، در دو طرف جمعیت بایستیم و شعارها را کوبنده تکرار کنیم تا جمعیت هم همراهمان شوند. من از سال ۵۶ که جریان انقلاب علنیتر شد تا پیروزی انقلاب، حتی یک روز هم در خانه نبودم و دائم در برنامههای انقلابی شرکت میکردم.
عروسیام به بحث انقلابی کشید
عروسی به دور از تجملاتی داشتم، حتی یک انگشتر عقیق بهجای حلقه خریدم. آن زمان بین دختران رقابت بود که چه کسی با کمترین هزینه ازدواج میکند. روز مراسم قرار شد دایی داماد بهدنبال عاقد برود. مهمانها دو گروه شده بودند و بحثهای انقلابی میکردند. من هم با اینکه عروس بودم، در این بحثها شرکت میکردم.
آمدن دایی داماد و عاقد بسیار طولانی شد، بهحدیکه اذان مغرب را گفتند. بعد که آمدند، فهمیدم دایی در میانه راه متوجه میشود قرار است تظاهراتی برای آزادی زندانیهای سیاسی انجام شود. او به جمع تظاهرکنندگان میپیوندد و فراموش میکند که باید بهدنبال عاقد برود و بعد از تظاهرات، یادش میآید که برای چه آمده بیرون.
لحظه شیرین دیدار یار
روز ۱۲ بهمن ۵۷ برایم فراموشنشدنی است. بعد از مدتها قرار بود مریدمان را ببینیم، اما آن زمان بهخاطر جو بد صداوسیما، تلویزیون در بیشتر خانوادههای مذهبی، جایگاهی نداشت و ما هم از این قاعده مستثنا نبودیم. برای اینکه شاهد لحظه تاریخی ورود امامخمینی باشیم، بههمراه عدهای از بانوان به منزل همسایه مادرشوهرم رفتیم.
تلویزیون فقط چند ثانیه امام را نشان داد و برنامه قطع شد. نگران شدم که حتما اتفاقی برای امام افتاده که برنامه قطع شده. به خیابان رفتم. دیدم همه به یکدیگر گل و شیرینی میدهند و اتفاقی برای امام نیفتاده است. بسیار خوشحال شدم و به خانه برگشتم.
*این گزارش شنبه ۱۶ بهمن ۹۵ درشماره ۲۳۲ شهرآرامحله منطقه دو چاپ شده است.