کد خبر: ۶۶۷۸
۰۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
از سواد خواندن و نوشتن تا تحصیل در دکترا

از سواد خواندن و نوشتن تا تحصیل در دکترا

سیده‌زهرا حسینی که در چهارده‌سالگی ازدواج کرده، از سواد، فقط خواندن و نوشتنش را بلد بوده و حالا در آستانه تحصیل در مقطع دکتری است.

 نوشتن از زنی که در چهارده‌سالگی ازدواج کرده است و حالا در پنجاه‌وهفت‌سالگی بانویی موفق است، چندان راحت نیست؛ زنی که از سواد فقط خواندن و نوشتنش را بلد بوده است و حالا در آستانه تحصیل در مقطع دکتری است؛ زنی که از سه‌سالگی قرآن را آموخته و حالا بخش بزرگی از این کتاب آسمانی را حفظ است. بی‌شک شنیدن ماجرای زندگی‌اش برای شما هم لذت‌بخش خواهد بود.

پدرم شاگرد امام بود

سیده‌زهرا حسینی متولد ۱۳۴۰ است. او در عراق به‌دنیا آمده است: «پدرم سیداحمد حسینی در کربلا شاگرد امام‌خمینی (ره) بود. او برای تحصیل علم به کربلا رفته بود و من آنجا به‌دنیا آمدم. پدرم خیلی به تحصیل اهمیت می‌داد، تاجایی‌که وقتی سه‌ساله بودم و تازه زبان باز کرده بودم، من را به مکتب فرستاد.»

خاطرات حسینی از کودکی و مکتب رفتنش، جالب و شنیدنی است: «ما دو نفر بودیم. شاگرد ملایی بودیم که به ما قرآن درس می‌داد. در زیرزمینی درس می‌خواندیم که پنجره کوچکی رو به بیرون داشت. ملای ما زنی قدبلند و درشت‌اندام بود.

گاهی به ملایمان در کار خانه کمک می‌کردم. خاطرم هست روزی سینی برنج را جلویم گذاشته بودم و داشتم تمیز می‌کردم که مادرم سر رسید. ملا فوری سینی را از دستم گرفت تا مادرم نبیند. یادم نمی‌رود وقتی توضیح‌المسائل را به من می‌داد تا از رویش بخوانم، وقتی به کلمه شوهر می‌رسیدم، خجالت می‌کشیدم یا آرام می‌خواندم تا ملا نشنود یا آن قسمت از مسئله را جا می‌انداختم.»

به اینجای ماجرا که می‌رسد، خاطره دیگری را به یاد می‌آورد: «من و شاگرد دیگر که او هم دختر بود، با خودمان زیرانداز می‌بردیم. یک روز وقتی درس تمام شد و می‌خواستم زیراندازم را جمع کنم، دیدم مار بزرگ و سیاهی پشت آن است. انگار مار از پنجره، خودش را به داخل زیرزمین انداخته بود. ملایمان گفت زهرا! ان‌شاءا... خوش‌روزی هستی. این نوع مار، نشانه روزی و برکت است. من پنج سالی پیش ملا درس قرآن یاد گرفتم.»


بلد نبودم فارسی صحبت کنم

زهرا تا دوازده‌سالگی در عراق زندگی می‌کند: «درس پدرم که تمام شد، به ایران برگشتیم. اول به تهران رفتیم. به‌خاطر جو مذهبی مشهد و اقوامی که در گناباد داشتیم، به مشهد آمدیم. خاطرم هست نه مادرم می‌توانست فارسی صحبت کند و نه ما ۹ خواهر و برادر می‌توانستیم.

علاقه زهرا به درس و مدرسه باعث می‌شود او را در مدرسه شبانه ثبت‌نام کنند: «در خانه‌ای زندگی می‌کردم که غیر از خودم ۸ خواهر و برادر زندگی می‌کردند. من هم دختر بزرگ خانه بودم. باید به مادرم در کار‌های خانه کمک می‌کردم. پدرم وقتی به ایران آمد، به‌خاطر سطح علمی‌اش از او خواستند که در دانشگاه تهران تدریس کند، اما پدرم قبول نکرد و شروع به تدریس در مشهد کرد.

پدرم همیشه تاکید می‌کرد که درس بخوانم. من هم واقعا به درس خواندن علاقه داشتم. شبانه من را ثبت‌نام کردند. هر شب برادر هشت‌ماهه‌ام را با خودم به سر کلاس می‌بردم. مدرسه ما مثل مدرسه‌های حالا نبود و ما روی زمین می‌نشستیم. خاطرم هست برادرم زیر میز معلم می‌رفت و بازی می‌کرد. هر وقت به خانه می‌آمدم، دوروبر مادرم شلوغ بود و باید کمکش می‌کردم. مادرم میهمان‌نواز بود و از همه‌جا برایش میهمان می‌آمد. همین رفت‌وآمد‌ها باعث شد که قید مدرسه رفتن را بزنم.»

 

مادرم میهمان‌نواز بود و از همه‌جا برایش میهمان می‌آمد. همین رفت‌وآمد‌ها باعث شد که قید مدرسه رفتن را بزنم

مدرس کوچک قلعه آبکوه

او قرآن را آن‌قدر خوب یاد گرفته بود و خوب یاد می‌داد که وقتی در قلعه آبکوه ساکن شدند، ۵۰ شاگرد از خانم‌های مسن گرفته تا کودکان محله برای آموزش قرآن به خانه‌اش می‌آمدند: «حیاط را فرش می‌کردیم. قد و قواره‌ام به معلم‌ها نمی‌خورد، اما قرآن‌آموز‌ها می‌گفتند خوب قرآن درس می‌دهم. سن‌وسالی نداشتم.

فکر می‌کنم ۱۲ یا ۱۳ سالم بود. هنوز انقلاب نشده بود. ساواک، پدرم را آزار می‌داد. یک‌بار نیمه‌شب با ماشین باری آمدند و پدرم را بردند. من هم بین درس‌های قرآن از ساواک و ظلم شاه می‌گفتم. فردایش، مادر شاگردهایم می‌آمدند و به مادرم می‌گفتند به دخترت بگو از شاه بد نگوید و برایمان دردسر درست نکند.»

زهرای دوازده‌ساله باوجود جثه ریزش شاگردان زیادی داشته: «بخشی از جهیزیه‌ام، هدایایی بود که قرآن‌آموزان به مناسبت‌های مختلف برایم می‌آوردند؛ مثلا قرآن را تمام می‌کردیم، هدیه می‌آوردند. به سوره «عم» می‌رسیدیم، هدیه می‌آوردند. هرچه می‌گفتم نیازی نیست، آن‌ها می‌گفتند رسم است.»


پدرم را دیدند، من را پسندیدند

پدرش در بعضی مساجد شهر، جلسه وعظ داشته و به منبر می‌رفته. شوخ‌طبعی پدر باعث می‌شود برای زهرا خواستگاران زیادی از همین پای منبر پیدا شوند: «مادر همسرم پای منبر پدرم بود. از خانمی که کناردستش نشسته بود، می‌پرسد این حاج‌آقا را می‌شناسی؟ خیلی از اخلاق و رفتارش خوشم می‌آید.

این واعظ، دختر ندارد؟ زن کناردستی هم دست بر قضا به منزل ما رفت‌وآمد می‌کرد. او هم گفته بود دختر دارد، اما کم‌سن‌وسال است. مادرشوهرم گفته بود ایرادی ندارد. چیزی نگذشت که به خواستگاری‌ام آمدند. پدرم خیلی تاکید داشت که همسرم سید باشد. خیلی از خواستگارانم به همین دلیل رد می‌شدند. چهارده‌سالم بود که همسرم به‌همراه مادرش به خواستگاری‌ام آمدند.»

نگاه توی آیینه

وقتی به خواستگاری‌اش می‌آیند، او آن‌قدر خجالت می‌کشد که حاضر نمی‌شود مقابل میهمانان حاضر شود: «مادرم گفت پشت در اتاق بایستم و توی آیینه اتاق، نگاه کنم. چیزی نگذشت که مردی را دیدم که تسبیح‌به‌دست است و کت و شلوار به تن دارد. همسرم من را توی آیینه دیده بود؛ البته همیشه می‌گوید چیزی مشخص نبود، فقط بینی‌ات را دیدم.» (می‌خندد.) در جلسه خواستگاری وقتی حرف از مهریه می‌شود، پدر زهرا به مهریه کمی رضایت می‌دهد: «هر چه مادرشوهرم می‌گفت لااقل اجازه بدهید ۱۵ هزار تومان یا ۱۰ هزار تومان مهر عروسمان کنیم، پدرم قبول نکرد. پدرم می‌گفت من که نمی‌خواهم دخترم را بفروشم. ۵ هزار تومان به نیت پنجتن کافی است.»

 

خرید عقد بدون حضور عروس

برای خرید عقد، همسرش و یک بزرگ‌تر به در خانه مادر زهرا می‌آیند: «مادرم حلقه‌اش را درآورد و گفت از روی همین، برایش انگشتر بگیرید. اجازه ندارم دخترم را با شما بفرستم. همسرم و دایی‌اش هم رفتند هرچه در بازار بود، به سلیقه و اندازه فرضی گرفتند، ولی هیچ‌کدام از لوازمی که خریده بودند، اندازه‌ام نبود.»

شب عید غدیر زهرای چهارده‌ساله به عقد هادی وزیری درمی‌آید؛ مردی که پنج سال از زهرا بزرگ‌تر بود: «بعد از عقد دیگر شاگرد قرآن قبول نمی‌کردم، با این حال بعضی بانوان به خانه‌ام می‌آمدند و با اصرار می‌خواستند که به آن‌ها قرآن درس بدهم. از همسایه کناری‌مان خیاطی یاد گرفتم. آرایشگری و بافتنی را هم در همان دوران یاد گرفتم، طوری‌که تمام لوازم بافتنی جهیزیه‌ام را خودم بافتم.»

یک سال‌ونیم بعد زهرا به سر خانه‌وزندگی‌اش می‌رود: «در خانه مادرهمسرم یک اتاق به من و همسرم دادند و ما زندگی‌مان را شروع کردیم. پدرشوهرم در خانه، ماشین آش‌بری داشت. آن‌ها آش‌ها را روی طناب پهن می‌کردند تا خشک شود. بعد ماشین باری می‌آمد و رشته‌ها را می‌برد. من هم این کار را یاد گرفته بودم و به خانواده همسرم کمک می‌کردم. آن‌قدر کم‌سن‌وسال بودم که توی حیاط با خواهر‌های همسرم بازی می‌کردم. ارتباطمان خیلی خوب بود و الان هم هست.»



از سواد خواندن و نوشتن تا دکتری

 

فعالیت‌های انقلابی

او زمان انقلاب، دختر اولش را باردار بوده است، با این وجود به تظاهرات می‌رفته و اصرار به این حضور داشته: «یادم هست پلاستیک به پایم می‌بستم تا بتوانم در سرمای هوا راه بروم. همه اعضای خانواده مادرشوهرم و اقوام به تظاهرات می‌رفتند. بعد از انقلاب هم جزو اولین افرادی بودم که پایم به بسیج مسجد باز شد. دوره‌های اسلحه‌شناسی و تیراندازی را گذراندم. مدرک فرماندهی پایگاه را هم همان دوران بعد از انقلاب گرفتم. دو دخترم را داشتم که در بسیج فعالیت می‌کردم.»


شهرک امام و ماجراهایش

زهرا و همسرش جزو اولین افراد ساکن در شهرک امام یا همان محله ایثارگران بوده‌اند: «خاطرم هست آنجا بیابانی بیشتر نبود، اما در همان شرایطِ نبود امکانات هم همیشه خوش و خرم بودم. شاگردهایم همیشه دوروبرم بودند و تنهایی را حس نمی‌کردم. خاطرم هست با دو دخترم می‌خواستیم به حمام برویم. وقت برگشت در اتوبوس نشسته بودم.

خانمی کناردستم بود. حرف از درس و تحصیل شد. او مکتبی را به من معرفی کرد. همان روز به آن مکتب رفتم و، چون سواد خواندن و نوشتن داشتم، ملای مکتب مدرسه‌ای را معرفی کرد که به‌صورت شبانه به خانم‌هایی مثل من درس می‌دادند. وسط سال بود و معلمی درحال تدریس در مقطع پنجم ابتدایی. وقتی اصرارم را دید، قول داد که با مدیران آموزش‌وپرورش درمورد من صحبت کند، با این وجود سر کلاس نشستم.

چند روز بعد جزوه‌ای برایم آورد و گفت آن را بخوانم و بروم چهار پایه اول را امتحان بدهم. شب و روز با وجود داشتن دو بچه، درس خواندم. نمره‌هایم که آمد، قبول شده بودم. کلاس پنجم را درحالی می‌گذراندم که همسرم شرط گذاشته بود اگر شاگرد دوم بشوم، اجازه تحصیل خواهم داشت. یادم می‌آید معلم کلاس پنجمم با من به حوزه امتحانی می‌آمد تا دخترم را نگه‌دارد. آخر سال وقتی نمره‌ها را روی شیشه زدند، باورم نمی‌شد. شاگرد دوم شده بودم. دنیا برایم جور دیگری شده بود. انگار خواب می‌دیدم؛ این یعنی اجازه داشتم ادامه تحصیل بدهم.»

 

از سواد خواندن و نوشتن تا دکتری

 

خانواده تحصیل‌کرده

زهرا با علاقه و جدیت هر سال را بهتر از سال گذشته با وجود بچه‌هایی که پشت‌سر هم به دنیا می‌آمدند، پشت‌سر می‌گذاشته: «با وجود بارداری، در همه کلاس‌ها شرکت می‌کردم. یک سال، معلم جغرافی سخت‌گیری داشتیم. اگر دیر سر کلاس می‌رفتم، برایم غیبت رد می‌کرد. یک روز رتق‌وفتق امور بچه‌ها وقتم را گرفت. باردار بودم. ماه‌های آخر بارداری سر بچه پنجمم بود. می‌دویدم که زود به کلاس برسم. به زمین خوردم. مدیر و ناظم‌های مدرسه، دورم جمع شدند و گفتند با معلم صحبت می‌کنیم. این‌قدر خودت را اذیت نکن، اما من بلند شدم و پشت در کلاس، صندلی گذاشتم و تمام صحبت‌های معلم را از همان‌جا گوش دادم.»

دوره دبیرستان در رشته انسانی تحصیل می‌کند. همان سالِ دیپلم، در آزمون دانشگاه شرکت می‌کند و در رشته زبان عربی پذیرفته می‌شود. زهرا حسینی حالا که مقابلم نشسته است، منتظر نتیجه دکتری در رشته زبان عربی است و شک ندارد که پذیرفته می‌شود؛ چون سال گذشته هنوز دفاعش را انجام نداده بود که در مقطع دکتری پذیرفته شد. او با وجود همه تلاش‌هایش برای ادامه تحصیل، هرگز از تربیت فرزندانش غافل نشده است: «من هفت فرزند دارم؛ پنج دختر و دو پسر. آن‌ها با دقت تمام تربیت شده‌اند.

بی‌اغراق بگویم، همدیگر را تو خطاب نمی‌کنند. ملیحه، دختر بزرگم، رتبه ۹ کنکور را آورد و در رشته طراحی دوخت دانشگاه تهران تحصیل کرده است. او متاهل است و یک پسر دارد. انسیه، دختر دومم، لیسانس دارد. متاهل است و ساکن تهران. او هم یک پسر دارد. کوثرسادات، سومین دخترم، فارغ‌التحصیل مهندسی نرم‌افزار از دانشگاه فردوسی است.

او هم دو دختر دارد. محمد، فرزند چهارمم، فوق‌لیسانس عمران است و مهندس راه. پنجمین فرزندم دختر است. اسماسادات، مهندس پتروشیمی از دانشگاه شریف است و حافظ قرآن. فرزند ششمم، نسیبه‌سادات، هم جزو نخبگان کشوری است و دو مدرک ارشد دارد. مهندس معدن است و کتابی هم در دست ترجمه دارد. آخرین فرزندم، امیررضا، نیز امسال کنکور می‌دهد و می‌خواهد پزشک شود.»

مادربزرگ محله ما که سه نوه دارد، اکنون درحال آموزش زبان فرانسه است: «بعد از زبان عربی که زبان مادری‌ام بود، زبان انگلیسی را یاد گرفتم. درحال‌حاضر هم درحال آموزش زبان فرانسه و حفظ قرآن هستم. نصف قرآن را حفظم، اما چند جزء را به تثبیت رسیده‌ام.»

سیده‌زهرا حسینی علاوه‌بر هنر‌های که دارد، طراح و خیاط ماهری هم هست و لباس‌های نامزدی دخترهایش را خودش دوخته است. او با همه این اوصاف درحال نگارش زندگی‌نامه‌اش به سه زبان عربی، انگلیسی و فارسی است.

او آن‌قدر شاد و سرزنده است که انرژی مثبتش را به اطرافیانش هم منتقل می‌کند: «باید به زن‌های دیگر بگویم اگر کسی اشکشان را درآورد، اشکشان را پاک نکنند؛ آن فرد را از زندگی‌شان پاک کنند. من همیشه از افرادی که به من حس خوبی نداده‌اند، دوری کرده‌ام؛ برای همین همیشه شاد هستم و خوب زندگی می‌کنم.»



این گزارش ۱۹ اسفند ۱۳۹۶در شماره ۲۸۴ شهرآرا محله منطقه ۲ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام