کد خبر: ۶۶۲۴
۲۴ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
مردم فکر می‌کنند پرستار باید یک خانم سفیدپوش باشد!

مردم فکر می‌کنند پرستار باید یک خانم سفیدپوش باشد!

محمد گیلاسی، سرپرستار بخش مسمومان و سوپروایزر شیفت شب بیمارستان امام رضا (ع) می‌گوید: مردم برایشان جا افتاده که پرستار یک بانوی سفیدپوش باشد، برخی هنوز به پرستار آقا می‌گویند «آقای دکتر».

 «برای اینکه مادرم راضی باشد شغل خلبانی را که از کودکی آرزویش را داشتم رها کردم و در رشته پرستاری ثبت‌نام کردم.» این بخشی از صحبت‌های محمد گیلاسی، سرپرستار بخش مسمومان و سوپروایزر شیفت شب بیمارستان امام رضا (ع)، است که به مناسبت روز پرستار با او به گفتگو نشستیم.

به راستی که کدام یک از ما چنین گذشتی می‌کند و از رشته دلخواهش دست می‌کشد و چشم بر روی آرزوهایش می‌بندد، تنها برای اینکه مادرش نگرانی بابت او نداشته باشد.

هر چند او از پرستاری، شغلی که این روز‌ها با آن انس گرفته هم راضی است، اما هنوز ته دلش برای پرواز در آسمان‌ها لک زده است.

 

همکاری در خانواده

در خانواده‌ای متوسط به دنیا آمده و پسر آخر خانواده است و از نظر عاطفی مادروابستگی بیشتری به او دارد. دوران کودکی و حتی در زمان تحصیلش در مغازه کوچک بقالی پدرش کار می‌کرده و کمک حال پدرش بود.

او درباره آن روز‌ها می‌گوید: «تعدادمان زیاد بود، به نوبت دم مغازه پدرم می‌ایستادیم تا دیگری به تکالیفش برسد، به این شکل، هم کمک بابا می‌کردیم و هم خودمان تکالیفمان را انجام می‌دادیم و از درس عقب نمی‌افتادیم. این شرایط زندگی و همکاری سبب شده بود تا ما خواهر و برادر‌ها با هم رابطه نزدیک‌تری داشته باشیم.»

او با این هدف که بتواند در یکی از شاخه‌های پزشکی در آینده درس بخواند به رشته تجربی می‌رود. اما از طرفی علاقه زیادی هم به خلبانی دارد به همین خاطر سال ۱۳۶۷ در آزمون پذیرش خلبانی شرکت کرده و قبول می‌شود.

بعد از گذراندن آزمایش‌ها و تست‌های مختلف و گذشتن یک هفته پراسترس بالأخره پاسخ آزمون می‌آید و او در رشته خلبانی قبول می‌شود. «عاشق هیجان بودم. حالا می‌توانستم با خاطری آسوده به دنبال آنچه دوست داشتم بروم و آینده‌ام را برنامه‌ریزی کنم.

آن یک هفته از عمرم حساب نمی‌شد. مسئولان هم گفته بودند در هفته آینده برای اعزام فراخوان می‌دهند. اما ورق برگشت، درست همان شنبه‌ای که قرار بود خودم را معرفی کنم، مادرم گفت: برادرت در جبهه است دوست ندارم تو هم بروی. بگذار نگران یک نفر باشم.

نتوانستم روی حرف مادرم حرفی بزنم به خواسته‌اش عمل کردم و انصرافم را اعلام کردم. دردناک‌ترین قسمتش این بود که آن زمان ۲۸ هزار تومان جریمه بابت آزمایش‌ها و... پرداختم. هر چند خلبانی را دوست داشتم و دارم، اما به خاطر مادرم پشیمان نیستم از کاری که انجام دادم.»

با آنکه تمام رؤیا و آینده‌اش را روی خلبانی و پرواز برنامه‌ریزی کرده بود از آرزویش چشم پوشید. در همین زمان نتایج آزمون کنکور هم آمد و او در رشته پرستاری قبول می‌شود. مادرش بار سفرش را برای دانشگاه شهید بهشتی تهران می‌بندد و محمد عازم می‌شود.

 

پرستاری از گذشته تا امروز

همیشه شرایط همان طور که می‌بینید نبوده و به‌تبع دست‌خوش تغییرات زیادی شده است. مانند رشته پرستاری که به گفته گیلاسی زمانی بیان اینکه در رشته پرستاری تحصیل می‌کنند چندان مورد پسند و اقبال جامعه نبود. او توضیح می‌دهد: «آن زمان شرایط برای پرستاری نامناسب بود به‌ویژه برای آقایان، اگر کسی سؤال می‌کرد چه رشته‌ای درس می‌خوانید به طور مسلم خیلی راحت نمی‌توانستیم بگوییم پرستاری می‌خوانیم.

سعی می‌کردیم به نحوی از جواب دادن امتناع کنیم تا چیزی از رشته تحصیلی‌مان نگوییم. یادم می‌آید که از ۴۲ نفر پذیرفته شده تنها ۷ پسر بودیم که در زمان فارغ‌التحصیلی ۴ نفر شدیم. کم‌کم این شرایط بهتر شد و در حال حاضر این موضوع پذیرفته شده است که آقایان هم می‌توانند در رشته پرستاری تحصیل کنند.»

تصور کنید تا دیروز دانشجو روی ماکت تمرین‌هایش را انجام می‌داده و امروز که به بیمارستان می‌آید باید همان‌ها را روی بیمار اجرا کند و این برای گیلاسی که تازه وارد محیط بیمارستانی شده یک چالش و یک خاطره به‌جا گذاشته که بعد از سال‌ها آن را به یاد می‌آورد.

او از اولین روز کاری‌اش این طور برایمان تعریف می‌کند: «آمپول زدن سخت نبود، اما زدن آنژیوکت حسابی برایم سخت و چالشی بود. کمی استرس و اضطراب داشتم، اما بعدش برایم به کاری عادی تبدیل شد. اولین آنژیوکت را خوب به‌خاطر دارم، با کلی استرس دست بیمار را گرفتم و با دستانی لرزان آنژیوکت را زدم، برخلاف تصور مربی‌ام تشویقم کرد که کارم را خوب انجام دادم و این انگیزه‌ای شد برای ادامه دادن کارهایم در کادر درمانی.»

 

صبر ندارید، پرستار نشوید

 

می‌گویند دکتر!

خاطره‌هایش را در این سال‌های خدمتش مرور می‌کند و لبخندی گوشه لب‌هایش می‌نشیند و برایمان تعریف می‌کند: «مردم برایشان جا افتاده که پرستار یک بانوی سفیدپوش باشد، برخی هنوز به پرستار آقا می‌گویند «آقای دکتر».

هنوز هم بیماران یا همراهانشان که می‌آیند و صحبت می‌کنند هنگامی که می‌روند می‌گویند: «آقای دکتر متشکریم»، صدایشان می‌زنم و می‌گویم من پرستارم «می‌گویند اشکال نداره آقای دکتر». نمی‌دانم چه باید بگویم.

اولین فوتی‌ای که داشتم فراموش نمی‌کنم. دانشجوی ترم ۴ و ۵ بودم که بعد از کلی جست‌وجو در بیمارستان شریعتی بخش خون‌شناسی مشغول به کار شدم. بیماران جوان زیادی بودند که امکان بهبودشان نبود و فوت می‌کردند. با بیمارانم ارتباط عاطفه عمیقی پیدا می‌کردیم.

آن‌قدر صمیمی می‌شدم که همدیگر را به اسم کوچک صدا می‌زدیم. هنگامی که اولین بیمار جوانم فوت کرد، احساس کردم یکی از عزیزانم فوت کرده، چند روز ناراحت بودم و فکرم درگیر بود.

حالا بعد از گذشت سال‌ها یاد گرفته‌ام که چطور هیجاناتم را کنترل کنم. گذر زمان و کار، به ما دانشجویان یاد می‌دهد فرصت برای گریه نیست باید کارمان را به‌درستی انجام بدهیم و غممان را در دل نگه داریم.»

اگر گذرتان به مراکز درمانی افتاده باشد محال است درگیری‌های بیمار یا همراهانش را با کادر پزشکی ندیده باشید. از سر کنجکاوی از گیلاسی می‌پرسیم «کتک هم خورده‌اید؟» می‌خندد و با حالتی خاص می‌پرسد: «از مریض یا همراه مریض؟ زیاد اتفاق افتاده، نه‌تنها پرستار، ممکن است بهیار یا کمک‌بهیار هم از آن‌ها کتک بخورند.»

بعد ادامه می‌دهد: «دورانی که در بیمارستان هاشمی‌نژاد کار می‌کردم گاهی بیمارانی داشتیم که در دعوا مجروح و زخمی می‌شدند. آن‌ها را که به بیمارستان می‌آوردند، یک‌دفعه می‌دیدم ادامه دعوایشان در بیمارستان رخ می‌دهد.

جدایشان می‌کردیم خودمان کتک می‌خوردیم. گاهی نیز بیمار به‌دلیل دردی که دارد آستانه تحملش پایین می‌آید و کنترلش را از دست می‌دهد و واکنش نشان می‌دهد. گاهی بیمار بی‌قرار می‌شود و به بیمار دیگر یا پرستار حمله می‌کند. بیشتر در مقابل بیمار کوتاه می‌آییم، چون او آمده خدمات از ما بگیرد.

به همین خاطر است که اولین رکن شغل ما صبر است و در مرحله دوم علاقه است. کسی که آستانه تحملش پایین باشد نمی‌تواند پرستار خوبی شود و در مقابل برخی رفتار‌های بیماران و همراهانشان صبوری کند.»

گاهی بیماران ادامه دعوایشان را به بیمارستان می‌ورند جدایشان که می‌کنیم خودمان کتک می‌خوریم!

 

یادآوری شیرین

شیرین‌ترین خاطره‌اش در سال ۱۳۷۸ اتفاق افتاده است. خاطره‌ای که هر بار به خاطر می‌آورد برایش لذت‌بخش است. او برایمان این چنین تعریف می‌کند: «آن زمان در اتاق CCU بیمارستان هاشمی‌نژاد مشغول به کار بودم. چهار تخت با دو پرستار، آن شب یک تخت خالی داشتیم. از بیمارستانی تماس گرفتند و پرسیدند تخت خالی دارید؟ گفتم بله. گفتند چه خوب یکی از همکاران پذیرش دچار مشکل قلبی شده و باید بستری شود. او را به بخش آوردند.

همان اوایل در گزارش شرح مختصری از بیمار گرفتم. خانواده‌اش هنوز نرسیده بودند. رو به من کرد و گفت «می‌خواهم به شما وصیت می‌کنم...» گفتم «چرا وصیت حاج آقا!»

گفت «احساس می‌کنم می‌خواهم بروم.» گفتم: «نه این چه حرفیه این حرف‌ها را نزنید.» او اصرار داشت وصیت کند و من نگذاشتم به این سمت برود که می‌خواهد بمیرد. دقیقا ۲ دقیقه بعد قلبش ایستاد.

فکر نمی‌کردم احساس کند که دارد می‌میرد. ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب بود. با صدای داد من همکار دیگرم بیدار شد و به‌سرعت پیشم آمد، ظرف ۲ تا ۳ دقیقه او را احیای قلبی کردیم و برگشت.

۱۵ سال بعد از آن اتفاق زنده بود. همین اتفاق سبب شد تا علاقه بیشتری به کارم پیدا کنم وقتی می‌بینید می‌توانید جان یک نفر را نجات دهید لذت‌بخش‌ترین حس دنیا را دارید.»

 

یک درخواست مشترک

اگر دور و اطرافتان کادر درمانی به‌ویژه پرستار داشته باشید بی‌شک شما هم از او درخواست سرم‌زدن، تعویض پانسمان و آمپول‌زدن را کرده‌اید. هنگامی که موضوع را با گیلاسی در میان می‌گذاریم با لبخندی به لبش می‌نشیند انگار که خاطراتش یکی پس از دیگری مرور می‌شود.

با همان لبخندی که به لب دارد می‌گوید: «این درخواست‌ها برای ما عادی شده است، تا جایی که بتوانیم و مقدور باشد انجام می‌دهیم. بیشتر بستگان مشکلاتشان را مطرح می‌کنند. بعد از این سال‌ها توقعشان از سطح سرم و آمپول خارج شده و به سمت مشاوره رفته است.

گاهی می‌شویم مشاور تلفنی، وقتی می‌پرسیم دکتر برده‌اید؟ می‌گویند: «بله، اما گفتیم برای اطمینان بیشتر از شما بپرسیم». این هم لطف دوست و آشنا نسبت به ماست» این‌کار را باید با علاقه انتخاب کرد، جان بیمار در بخش در دستان پرستار است تا پزشک.

زیرا پزشکان بعد از کار درمانی دیگر حضور ندارند و این پرستار است که همیشه بر بالین بیمار حاضر است و اگر پرستار دیر اقدام کند بیمار دچار مشکل می‌شود.

کسی که با عشق و علاقه کار کند و علمش را داشته باشد، حتما موفق خواهد بود. پرستار باید بیشتر کار‌ها را یاد داشته باشد تا در زمان طلایی به داد بیمار برسد. شیفت‌های طولانی شب به‌تبع با زندگی متأهلی و بچه‌ها کار سختی است که پرستاران با آن درگیرند.

گیلاسی این زندگی سخت را تجربه کرده و در این زمینه توضیح می‌دهد: «من و همسرم هر دو در تهران مشغول به کار بودیم.

از زمانی که پسرم به دنیا آمد کم‌کم وضعیت کاری ما هم تغییر کرد. در تهران کسی را نداشتیم برای همین او را به مهدکودک بردیم، از وقتی به مهد رفت بیمار شد، برای همین مجبور شدیم شیفت‌هایمان متفاوت باشد تا نوبتی او را در خانه نگه داریم.

یادم هست پسرمان را در بین راه به یکدیگر می‌دادیم. اگر من خانه بودم با اتوبوس می‌رفتم و در میدان آزادی پسرم را به همسرم می‌دادم و به‌عکس. آن‌قدر زندگی ما تحت‌تأثیر این شغل قرار گرفته بود که هیچ یک از پسرانم حاضر نشدند رشته پرستاری را انتخاب کند.

البته وقتی زن و شوهر هر دو پرستار باشند در کنار مشکلات و سختی‌های زندگی، خوبی‌هایی هم دارد، چون یکدیگر را درک می‌کنند و در خانه بیشتر مراعات هم را می‌کنند.»

 

درد‌های یک پرستار

هنگامی که از گیلاسی می‌پرسم توقعتان از مردم چیست انگار که دست روی زخمش گذاشته‌ایم او می‌گوید: «همان‌طور که مردم از پرستاران درک بیشتر را انتظار دارند ما هم از مردم انتظار داریم ما را درک کنند. کادر درمانی هم انبوهی از مشکلات خودشان را دارد.

یک پرستار به‌خاطر شیفت‌های کاری‌اش و شیفت شبش فشار‌ها و بیدارخوابی‌های زیادی را تحمل می‌کند به همین خاطر گاهی توان و انرژی‌اش کم می‌شود.

گاهی دانشجویان بدون علاقه فقط در این رشته ثبت‌نام می‌کنند، اما باید به آن‌ها بگویم این رشته‌ای است که بازار کار خوبی دارد، اما اگر آستانه تحملتان بالا نیست و علاقه‌ای ندارید باید صبرتان را افزایش دهید.

آستانه تحمل و شکیبایی را در خودتان افزایش دهید. اگر علاقه‌تان به این رشته ظاهری باشد از درون فرسوده می‌شوید.»




این گزارش سه شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۹ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام