کد خبر: ۵۹۳۷
۱۴ آبان ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
جانباز نابینا، قربانی مین‌های بازمانده از جنگ

جانباز نابینا، قربانی مین‌های بازمانده از جنگ

ابراهیم جلایر رضایی یکی از قربانیان مین‌های به‌جامانده از جنگ تحمیلی است که شانزده سال پیش هردو چشمش را از دست داد.

جنگ بی‌رحم است. اگر سایه‌اش روی کشور و مملکتی بیفتد به همین راحتی‌ها دست از سرش برنمی‌دارد. تا می‌تواند تلفات می‌گیرد. برایش فرقی هم ندارد که طرف مقابلش در آن معرکه دخیل بوده یا نه یا اصلا جنگ را به چشم دیده یا درک کرده است.

جنگ تحمیلی هشت ساله شاید برای مایی که کیلومتر‌ها دورتر از مناطق جنگی زندگی می‌کنیم و می‌کردیم تمام شده باشد، ولی برای مرزنشینان غرب کشور پایان نیافته است.

هنوز چیزی نزدیک به بیست و هشت هزار هکتار از زمین‌های ایران و دو استان خوزستان و ایلام آلوده به انواع مین و خمپارۀ عمل نکرده است؛ این یعنی همچنان جنگ ادامه دارد و کشته دشت می‌کند.

یک روز خبر می‌رسد که چوپان ایلامی روی مین رفته و جانش را از دست داده است و روز دیگر همین اتفاق برای کودک بی‌گناه اهل مهران در هنگام بازی می‌افتد تا پایش از زانو قطع شود. کودکی که نمی‌داند اصلا جنگ چیست و چگونه است.

خیلی لازم نیست جای دوری برویم. همین‌جا درست کنار گوشمان در محلۀ فاطمیه ابراهیم جلایررضایی یکی از همان‌هایی است که قربانی مین‌های به‌جامانده از جنگ تحمیلی شده و شانزده سال پیش هردو چشمش را از دست داده است.

 

جانباز سی وشش ساله!

درِ خانه را که باز می‌کند و به استقبالمان می‌آید، جا می‌خوریم. آخر نام جانباز که می‌آید، توقع داریم با مردی جاافتاده و دست‌کم چهل و چند ساله رو به رو شویم، نه جوانی سی‌وشش ساله.

همراهش داخل خانه می‌رویم و پس از چاق سلامتی و تعارف‌های معمول گفتگو را با ابراهیم آغاز می‌کنیم. همان ابتدا می‌گوید که مشهدی نیست و اهل جایی است در دویست کیلومتری مشهد.

«من متولد سال شصت هستم و اهل طاهرآباد. در نزدیکی کلات. سال‌ها در همان روستا زندگی کردیم. کار و بارم هم کشاورزی بود. پدرم یک زمین داشت و، چون بیماری آسم اذیتش می‌کرد، من به عنوان پسر بزرگ خانواده کنار دستش می‌ایستادم و کار می‌کردم.

هجده ساله که شدم مثل همۀ هم سن و سال‌هایم دفترچۀ سربازی را گرفتم و پست کردم. آموزشی را در صفر چهار بیرجند گذراندم و وقتی که تمام شد در کمال ناباوری بیشتر ما‌ها را که بچه‌های استان خراسان رضوی بودیم به اهواز فرستادند تا در آنجا خدمت کنیم.».

 

فقط یک ماه و نیم مانده بود

سربازی برای خیلی‌ها یک نقطۀ عطف است. زندگی‌شان را به دوقسمت قبل و بعد تقسیم می‌کند، ولی برای جانباز جوان ما این نقطه خیلی پررنگ‌تر از بقیه است و اصلا مسیر زندگی‌اش را به کلی عوض می‌کند.

او تعریف می‌کند: «به اهواز که رسیدیم من به خاطر چهار سال درس طلبگی که خوانده بودم و روحیه‌ای که داشتم، به واحد عقیدتی‌سیاسی فرستاده شدم. بیش از نیمی از خدمتم را در آنجا گذراندم و پس از مدتی سرباز نمازخانه شدم.

تقریباً به آخر‌های سربازی نزدیک می‌شدم که بنابه دلایلی یگان خدمتی‌ام را عوض کردند و، چون نزدیک‌ترین واحد به ما ادوات بود، گفتند که باید به آنجا بروی.».

خیلی‌ها دوست ندارند اتفاقات تلخ و ناگواری را که برایشان رخ داده است، دوباره به یاد بیاورند و بازگو کنند. به ابراهیم می‌گوییم که هرکجای این داستان یادآوری‌اش سخت و اذیت‌کننده است، ادامه ندهد.

جز با لبخند پاسخی نمی‌دهد و می‌گوید: «تقریباً یک ماه و نیم بیشتر به پایان خدمتم نمانده بود. روزشماری می‌کردم که هرچه زودتر تمام شود تا به روستایمان بروم و بساط ازدواجم را راه بیندازم.

یک روز به همراه یکی دیگر از بچه‌ها قرار شد به واحد تدارکات برویم تا وسایلی را برای گردان و گروهان بیاوریم. آن روز‌ها اوج مین‌روبی از زمین‌ها بود و سرباز‌ها و کادری‌های ارتش هم مشغول این‌کار بودند.

از معبری که باز کرده بودند، رد شدیم. درحال برگشت بودیم که ناگهان صدای انفجار آمد و دیگر هیچ چیزی ندیدم. فقط فهمیدم که دوست سربازم و کسی که در حال خنثی‌کردن مین بود شهید شده‌اند و من به‌شدت مجروح شده‌ام.».

یک ماه و نیم بیشتر به پایان خدمتم نمانده بود. روزشماری می‌کردم که هرچه زودتر تمام شود تا به روستایمان بروم

 

کوچولوی ایتالیایی چشم‌هایم را گرفت

مین والمرا، نامرد و کشنده است. این را از هر تخریبچی زمان جنگ که بپرسید می‌گوید. این کوچولوی نامرد ایتالیایی وقتی عمل می‌کند، شصت سانتی‌متری بالا می‌آید و تبدیل به هزار ترکش می‌شود.

چشم‌های ابراهیم و جان دو سرباز دیگر را همین والمرای اهدایی ایتالیا به صدام گرفت. می‌گوید: «من و دوستم در فاصلۀ بیست و پنج متری محل انفجار مین بودیم، ولی، چون والمرا بود، این‌طور کشته و زخمی شدیم.

یادم هست وقتی این اتفاق رخ داد من کاملا به هوش بودم و می‌فهمیدم که دور و برم چه می‌گذرد، ولی هیچ چیز نمی‌دیدم. فکر می‌کردم که در چشم‌هایم خاک رفته است و در بیمارستان شستشو می‌دهند و خوب می‌شود.

خلاصه مرا که به قول معروف آش و لاش شده بودم، سوار بر آمبولانس به خرمشهر رساندند. آنجا فقط لباس‌های پر از خونم را درآوردند و، چون امکانات زیادی نداشتند، راهی اهوازم کردند.

از نوک پا تا فرق سر ترکش خورده بودم. صورتم بیشتر از همه آسیب دیده بود، تا جایی که فکم به‌شدت نابود شده بود و برای چندین ماه امکان حرف زدن نداشتم.

اهواز هم دست کمی از خرمشهر نداشت. شاید اگر زودتر مرا به تهران اعزام می‌کردند، پزشک‌ها کاری از دستشان برمی‌آمد. ولی با تقدیر و قسمت نمی‌شود جنگید.

سه ماه در اهواز بستری بودم و مدام عمل می‌شدم تا ترکش‌های پرشماری را که در بدنم بود دربیاورند. پس از سه ماه گفتند که برای چشم‌هایش کاری از دست ما برنمی‌آید.

مرا به تهران فرستادند. آنجا دکتر‌ها بار‌ها و بار‌ها معاینات مختلفی انجام دادند تا بتوانند دربارۀ چشم‌هایم اعلام نظر کنند. اگر اشتباه نکنم دوازده‌بار عمل‌های جراحی مختلف روی چشم‌هایم انجام دادند، ولی فایده نداشت.

حتی پس از آن همه سی‌تی‌اسکن در اهواز نفهمیده بودند که هنوز یک ترکش ریز در چشم سمت چپ من هست و در جای خطرناکی قرارگرفته است. همان ترکش کوچک باعث شد عصب‌ها قطع شود و دیگر نتوانند کاری برای آن انجام بدهند.».

جلایر نفسی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد: «همۀ این جریان‌ها نه ماه طول کشید. یک روز پزشک‌ها پس از عمل آخری که روی من انجام دادند، دور هم جمع شدند و اعلام نظر کردند.

گفتند که دیگر برای چشم‌های من نمی‌شود کاری انجام داد. حتی بحث پیوند را هم پیش کشیدیم، ولی گفتند چشم چپ عصبش به کلی قطع شده و در چشم راست ارتباط قرنیه و شبکیه از بین رفته است و این امکان وجود ندارد.

عده‌ای گفتند اگر به خارج از کشور اعزام شود شاید پزشک‌های فرنگی بتوانند کاری بکنند که دست‌کم بینایی یک چشم برگردد، اما نشد. البته درست هم بود؛ وقتی عصب قطع شده باشد یعنی تمام! آنجا بود که گفتند دیگر قرار نیست دنیا را ببینی. از آن روز شدم جانباز هفتاد درصد.».

بدن ابراهیم هنوز هم پُرترکش‌های همان مین والمرایی است که شانزده سال پیش منفجر شده است. به لکه‌های روی صورتش اشاره می‌کند و می‌گوید: «این‌ها یادگاری‌های همان روز است.

هنوز تعداد زیادی از این‌ها توی بدنم هست که بودنشان خطرناک نیست و برای همین برای درآوردنشان اقدامی نکرده‌ام. آن‌هایی که زیرپوست هستند هرازچندگاهی خودشان بیرون می‌آیند.».

 

جانباز نابینا پس از پایان جنگ

 

خواب‌هایی که خبر از حادثه می‌داد

جایی در لابه‌لای صحبت‌هایمان، ابراهیم از رؤیا‌هایی که قبل و حین سربازی دیده است و هنوز به خاطر دارد حرف می‌زند، اما به سرعت از کنارش رد می‌شود.

پاپیچش که می‌شویم تسلیم می‌شود و می‌گوید: «پیش از اعزامم به آموزشی یک شب خواب دیدم که در خانه نشسته‌ایم و ناگهان یک بمب درست وسط اتاق فرود آمد و همه کشته شدند جز من که مجروح شدم.

تا مدت‌ها فکر این خواب از سرم بیرون نمی‌رفت و با خودم می‌گفتم که حتماً قرار است اتفاقی بیفتد. ماه‌ها از این جریان گذشت، دوباره یک شب، همان زمان که سرباز عقیدتی بودم، خوابی با همین مضمون دیدم.

بیدار که شدم دیگر شَکّم به یقین تبدیل شده بود. بوی یک حادثه و اتفاق به مشامم رسیده بود. شاید یکی دو هفته بعد به ادوات منتقل شدم و آن حادثه رخ داد.».

 

افسردگی گرفتم

بااراده‌ترین و مقاوم‌ترین انسان روی زمین هم که باشی، وقتی به تو بگویند که پس از بیست سال دیدن دنیا دیگر قرار نیست جایی را ببینی، باز هم روحیه‌ات دگرگون می‌شود.

هزارجور فکر و خیال به سراغت می‌آید و افسردگی می‌گیری. ابراهیم هم مثل همۀ ماست و از سیارۀ دیگری نیامده است. «زمانی که در بیمارستان بودم با خودم می‌گفتم که حتماً بینایی‌ام خوب می‌شود.

ولی به‌مرور زمان دیگر امیدم را از دست دادم و فهمیدم  چه بلایی سرم آمده است. پس از مرخص‌شدن از بیمارستان چندین ماه خانه‌نشین شده بودم و هیچ کجا نمی‌توانستم بروم.

این وضعیت برای من که دائم در زمین کشاورزی بودم و همراه پدرم زراعت می‌کردم، خیلی سخت بود. برای همین هم کمی بهانه‌گیر و افسرده شده بودم. اما موضوعی که بیش از همه مرا اذیت کرد، منتفی‌شدن ازدواجم بود.

در روستای ما رسم است که دختر و پسر شیرینی می‌خورند. وقتی پسر از سربازی برمی‌گردد عروسی می‌گیرند و می‌روند سر خانه و زندگی‌شان. دختر شیرینی‌خورده‌ام وقتی وضعیتم را دید رک و پوست‌کنده گفت من نمی‌توانم تو را جمع کنم و عروسی بهم خورد.».

خدا بانویی را سر راهش قرار می‌دهد که اصلا خودش دوست دارد با یک جانباز ازدواج و از او پرستاری کند

 

دختری که دوست داشت همسر جانباز داشته باشد

اما به قول شاعر «خدای ار به حکمت ببندد دری/ گشاید به فضل و کرم دیگری». افسردگی و ناراحتی ناشی از برهم‌خوردن ازدواج ابراهیم خیلی طول نمی‌کشد.

این دفعه خدا بانویی را سر راهش قرار می‌دهد که اصلا خودش دوست دارد با یک جانباز ازدواج و از او پرستاری کند. داستان ازدواج جانباز محلۀ فاطمیه خیلی شبیه فیلم‌های سینمایی است.

او تعریف می‌کند: «فکر می‌کنم یک‌سال پس از آن جریان بود که یکی از آشنایانمان به دیدنم آمد و گفت دختری را در مشهد می‌شناسم که در مکتب حضرت‌رقیه (س) تحصیل می‌کند و تا به حال چندین‌بار به من گفته است که دوست دارد با یک جانباز ازدواج کند، من قبول کردم که موضوع را با خانمم در میان بگذارد.

قرار شد که اول با همدیگر روبه‌رو شویم و صحبت کنیم. اگر تفاهم داشتیم من به صورت رسمی با خانواده‌ام برای خواستگاری اقدام کنم. رفتیم در حرم مطهر نشستیم و به قولی سنگ‌هایمان را واکندیم. خیلی زود همۀ کار‌ها انجام شد و من به جرگۀ متأهلان پیوستم.».

ابراهیم در حالی که دختر کوچکش از سر و کولش بالا می‌رود، ادامه می‌دهد: «ثمرۀ این ازدواج سه فرزند است. دو پسر سیزده و نه ساله و یک دختر یک سال و نیمه.».

 

زندگی شیرین می‌شود

زندگی ابراهیم پس از ازدواج کاملا زیرورو می‌شود و حالا می‌فهمیم که چرا دائم آن شعر معروف را تکرار می‌کند. ابراهیم جلایر که با مدرک سیکل روانۀ سربازی شده بود، با تشویق‌های همسرش و ارادۀ خودش درس را ادامه می‌دهد.

او حالا در شرف گرفتن مدرک کارشناسی است و برای آزمون کارشناسی‌ارشد سال آینده آماده می‌شود. می‌گوید: «خودتان بهتر می‌دانید مرد که در خانه بنشیند و کاری نکند به پروپای همه می‌پیچد و مدام غر می‌زند.

من هم که نمی‌توانستم سرکار بروم، برای اینکه به این وضعیت دچار نشوم با تشویق‌های همسرم تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم. اول از همه به مرکز مخصوص نابینایان رفتم و مقداری خط بریل یاد گرفتم.

از آنجاکه مدرسه‌ای مخصوص ما برای ادامۀ تحصیل وجود ندارد، مجبور شدم به همین مراکز بزرگسالان بروم. یادم هست پسرهایم دستم را می‌گرفتند و مرا تا مدرسه همراهی می‌کردند تا در کلاس‌ها حاضر شوم.

خودشان هم در حیاط می‌ماندند و بازی می‌کردند تا کلاس من تمام شود. به همین شیوه دیپلمم را گرفتم. از آنجا که کار با رایانه را یاد گرفته بودم و تاحدودی حرفه‌ای بودم، رشتۀ کامپیوتر را برای ادامۀ تحصیل انتخاب کردم.

اما دوری مسیر دانشگاه و عواملی دیگر باعث شد که انصراف بدهم. پس از مدتی مترجمی زبان انگلیسی قبول شدم و یک سال دیگر در این رشته فارغ‌التحصیل می‌شوم. در این میان همسرم خیلی کمکم کرد.

گاهی اوقات با صبر و حوصله می‌نشست و کتاب‌ها را برایم می‌خواند که من بروم و امتحان بدهم. شاید اگر او نبود، زندگی من این طور رقم نمی‌خورد.».
جانباز منطقۀ ما بیان می‌کند: «خیلی‌ها می‌پرسند که چرا درس می‌خوانی؟ مگر می‌خواهی سرکار بروی؟ یک جا نشستن و کار نکردن مرد را اذیت می‌کند.

من نمی‌خواهم و اصلا قصد ندارم جای فرد دیگری را که جوان است و سالم، بگیرم. از آنجا که سه چهار سال درس حوزه خوانده‌ام، می‌خواهم سایتی سه زبانه برای انتشار احادیث و احکام راه‌اندازی کنم. اگر کتاب ترجمه‌نشده‌ای هست برای نابینایان ترجمه کنم و چندین و چند کار دیگر.».

 

هر نابینایی فقیر نیست

تعارف که نداریم. هنوز خیلی‌هایمان برخورد درست با معلول به‌ویژه با نابینایان را نمی‌دانیم. گاهی دل‌سوزی‌ها و ترحم‌های بیجای بعضی‌ها عجیب برای معلول‌ها آزاردهنده است.

به همه این‌ها وضع ناگوار و نابسامان پیاده‌رو‌های شهر برای معلولان را هم باید اضافه کرد. جلایررضایی که بار‌ها با این صحنه‌ها مواجه شده است، عنوان می‌کند: «برخورد نامناسب با نابینا‌ها از سوی دو دسته است. یک عده فکر می‌کنند که ما متکدی هستیم و بهمان پول می‌دهند.

یادم هست یک‌بار عصازنان در پیاده‌رو راه می‌رفتم که یک نفر به‌زور می‌خواست به من پول بدهد. فکر می‌کرد من گدا هستم. یا بار دیگر سوار تاکسی شدم که راننده با لحن بدی گفت پول این را چه کسی می‌خواهد بدهد. گفتم خودم.

در همان حین موبایلم زنگ خورد و وقتی آن راننده گوشی را دست من دید، گفت از کجا پول آوردی که موبایل خریدی! من هم گفتم پدرجان هر نابینایی که فقیر نیست.

یک نگاه به سرووضع من بینداز. دستۀ دوم هم کسانی هستند که از سر دلسوزی می‌خواهند کمک بکنند، ولی بیشتر ضرر می‌زنند. یک‌بار آقایی قصد کمک کردن به مرا داشت.

در پیاده‌رو دستم را گرفت و همان‌طور که می‌رفتیم اصلا حواسش به میلۀ آهنی وسط پیاده‌رو نبود. محکم پای من به میله خورد.». او می‌افزاید: «پیاده‌رو‌ها اخیرا برای نابینا‌ها مناسب‌سازی شده است و از سنگ‌فرش‌های مخصوص استفاده کرده‌اند، ولی این میله‌های آهنی که برای ماشین و موتور‌ها نصب کرده‌اند، یک خطر بالقوه برای ماست و هرلحظه ممکن است که با آن‌ها برخورد کنیم.».

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام