کیمیای شعر قاسم احمدی در دکان مسفروشیاش
لابهلای ظرفهای مسی و مجسمههای برنجی که گاه مدتها در مغازه احمدی خاک میخورد، پشت میل و کبادهای که رفیق سالیان دراز او هستند، چند دفتر شعر مهمان همیشگی این مغازهاند. دفترهایی که از برگهای مندرسشان پیداست هر روز قاسم آقا چند بیتی را در میان ورقهای آن جستوجو میکند.
گاهی هم ابیات تازهای که میسراید، در همین دفتر کهنه به یادگار میگذارد. قاسم احمدی، بچه دریادل، کاسب خوشنام محله بالاخیابان، شعر و ورزش و کار را در هم تنیده و با راهاندازی کار زائر امام رضا (ع) و همسایههای قدیمی، روزگار میگذراند.
رفاقت با دفترهای خسته
هر روز روی صندلیهای جور و واجور جلو مغازهاش چند نفر از قدیمیهای محل نشستهاند که یا مشغول مرور خاطرات گذشتهاند و یا مسائل روز جامعه را تحلیل میکنند. احمدی از آن کاسبهای خوش ذوقی است که برای هر مبحثی، ضربالمثل، حکایت و یا بیتی ناب در آستین دارد.
بحث که داغ میشود یا به محفوظاتش مراجعه میکند و یا میرود سراغ دفتر شعرهایی که در طول سالیان جمعآوری کرده است. «عشق را بیمعرفت معنا نکن/ زر نداری مشت خود را وامکن».
با خواندن این بیت صحبتش را شروع میکند و میگوید: کتاب زیاد میخوانم، از حافظ و سعدی و مولانا گرفته تا شعرهای امروزی. هرشعری محتوایش قشنگ باشد مینویسم و حفظ میکنم. برای اینکه خوب در خاطرم بماند هفتهای دو سه بار آنها را تکرار میکنم. از این دفترهای قدیمی دو سه تا داخل مغازه است و چند تایی هم داخل خانه. شعر خواندن را از دوران مدرسه شروع کرده، آن موقعی که در مدرسه ابوذر تکخوان گروه سرود بود و چند باری هم به صدا و سیمای خراسان رفته و اجرا داشته است.
او شعر را دریچهای برای بیان آنچه درون وجود انسان است میداند و در این روزگار که غم مردم سینهاش را میفشارد، شعرهایش هم به سمت و سوی همدردی رفته است. یکی از آن دفترها را برمیدارد و ورقهای خستهاش را رد میکند تا میرسد به شعری که خودش سروده است؛ «.. این جهان را عاری از هر غصه و غم میکشم/ من در این دنیا تمام مردمش را بیدرنگ، با تنی سالم لبی خندان خرامان میکشم».
توصیه پدرانه پهلوان وفادار
با اینکه میانسالی را پشت سر میگذارد، اما به خاطر ورزش سرحال و قبراق است. کشتی آزاد، کشتی باچوخه و جودو را امتحان کرده، اما هیچ کدام مانند گود باستانی او را عاشق خود نکرد. با پهلوانانی، چون میرزا عسگری و ترشیزیان و بانکی کار کرده است و در پنجاه و چهار سالگی هنوز هم به سالن استاد ریاحی میرود و صاحب زنگ و ضرب است.
میگوید: «از سن پایین در رشتههای مختلف ورزشی مقام آوردم. در کشتی و جودو تا مرحله کشوری هم رفتم. باستانی را با بچه محلهایم خیلی جدی دنبال میکردم. سال ۷۶ که استاد ریاحی سالن را تاسیس کرد ما اولین نفراتی بودیم که در آنجا تمرین میکردیم. صاحبزنگهای زیادی را دیدهام و اساتید خبرهای داشتهام. اما در کنار ورزش به زندگی و کار هم مشغول بودم و به توصیه یکی از بزرگان، کار را جدیتر از ورزش دنبال کردم».
از سال ۸۰ که این مغازه را کنار خانهام گرفتم، به دنبال این هستم که کار همسایه و زائر را راه بیندازم
پهلوان احمد وفادار سال ۷۱ توصیهای به او کرد که هنوز دعاگویش است. «در اوج جوانی و قهرمانی برای مسابقات به همدان رفتم. حاج احمد وفادار که میدانست در کنار ورزش کار هم میکنم، گفت: برای فلان جام کشوری اسمت را نوشتم، یک ماه که تمرین کنی و بعد از چهار تا کشتی ۲۰ هزار تومان به تو میدهند. گفتم: من با کار در بازار روزی ۱۰ هزار تومان درمیآورم. گفت پس برو دنبال ۱۰ هزار تومان، از ورزش چیزی دستگیرت نمیشود».
سری تکان میدهد و بعد از حمد و فاتحهای که برای حاج احمد میخواند، با افسوس میگوید: خیلی از همدورهایهای من که رفتند دنبال ورزش، الان خانهای هم ندارند. من ورزش حرفهای را کنار گذاشتم، اما باستانی را برای عشقش دنبال کردم. ۱۰ سال است ضرب هم میگیرم. الان به قول باستانی کارها رده ۶ هستم و هنگام واردشدن از در برایم ضرب میگیرند».

کاسبی برای کارراهاندازی
پای خاطره تعریف کردن که میرسد شیرینی کلامش بیمثال است. با اینکه سنوسالش به دوران جنگ نمیخورد، اما خاطراتی دارد که شنیدنی است. «سال ۶۵ اوج بمباران شیمیایی، سیزده سالم بود که رفتم جبهه. با اینکه درسم خوب بود، مدرسه را رها کردم، بحث وطن و ناموس درمیان بود. دو بار رفتم جبهه. یک بار که بیخبر رفتم مادر و برادرهایم دو روز دنبالم میگشتند، تا اینکه نامهام به دستشان رسید و متوجه شدند جبههام. یک دفعه هم از راه مدرسه کتابهایم را به یکی از دوستانم دادم که ببرد خانه و خودم مستقیم رفتم راهآهن و پنهانی سوار قطار شدم. همان دوران به عنوان کوچکترین فرد جبهه با من مصاحبه کردند. هفت ماه و بیست روز در منطقه بودم».
او که به رسم دیرینه کاسب کارهای دور حرم، سالیان سال اول صبحش را با زیارت شروع کرده و بعد کرکره مغازه را بالا میزند، درباره روزی حلال میگوید: قدیم تابستانها میرفتیم شاگردی، خیلی کارها مانند بنایی و صافکاری و انگشترسازی را یاد گرفتم، حتی دوران سربازی هم در صافکاری پادگان بسیج خدمت میکردم.
چند سالی هم اجناس مختلف را از تولیدیها به دست مغازهدار میرساندم. اما از سال ۸۰ که این مغازه را کنار خانهام گرفتم، به دنبال این هستم که کار همسایه و زائر را راه بیندازم. بیشتر مشتریهایم محلی هستند و از قدیم خانواده ما را میشناسند. اینجا بیشتر از اینکه محل کسب باشد، محلی برای دیدار رفقا و همسایههای قدیمی است، حتی آنها که از این محل رفتهاند.
* این گزارش پنجشنبه ۲۳ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۲ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.