کد خبر: ۱۵۴۵۷
۲۸ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
ابوالقاسم افخمی

پدر ابوالقاسم افخمی «بابای مدرسه»‌ بود

برای ابوالقاسم افخمی مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ بخشی از کودکی‌اش در همان حیاط و کلاس‌های درس گذشت؛ جایی که پدرش «بابای مدرسه» بود. همین یک جمله کافی است تا بفهمیم چرا ابوالقاسم از مدرسه، صدای زنگ، نیمکت‌ها و راهروهایش ترسی نداشت.

همه ما از روز‌های مدرسه خاطره‌داریم؛ یکی از نیمکت‌های چوبی و تخته‌سیاه، یکی از زنگ تفریح و بازی‌های حیاط مدرسه و دیگری از راهی که هر روز برای رسیدن به کلاس طی می‌کرد. با آمدن روز‌های آغازین مهر، این خاطرات برای همه زنده می‌شود، اما خاطرات ابوالقاسم افخمی رشیدی از محله سعدآباد، کمی متفاوت از دیگران است.

برای او مدرسه فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ بخشی از کودکی‌اش در همان حیاط و کلاس‌های درس گذشت؛ جایی که پدرش «بابای مدرسه» بود. همین یک جمله کافی است تا بفهمیم چرا ابوالقاسم از مدرسه، صدای زنگ، نیمکت‌ها و راهروهایش ترسی نداشت. اولین مدرسه‌اش به نام لفافیان در خیابان بهار بود؛ همان مدرسه‌ای که پدرش در آن خدمت می‌کرد و ابوالقاسم هم کلاس اول دبستانش را همان‌جا گذراند.

 

چند قدم تا کلاس درس

برای یک پسر بازیگوش، مدرسه‌ای که پدر در آن کار می‌کند، امتیاز‌های خودش را دارد. یکی از شیرین‌ترین این امتیازها، هم‌جواری خانه به مدرسه بود. برخلاف بسیاری از بچه‌ها که هر روز مسیری را برای رفت‌وآمد طی می‌کردند، کافی بود ابوالقاسم چند قدم از خانه فاصله بگیرد تا به کلاس درس برسد.

او می‌خندد و می‌گوید: آخرین نفری بودم که وارد کلاس می‌شدم، اما هیچ‌وقت نگرانی برای دیر رسیدن به مدرسه نداشتم؛ چون از خانه تا کلاس درس، برای من به معنای واقعی دو قدم راه بود.

با همان لبخندی که آقاابوالقاسم بر لب دارد، ادامه می‌دهد: زنگ تفریح که می‌خورد، بچه‌ها به حیاط مدرسه می‌آمدند تا دقایقی آب یا خوراکی بخورند و بازی کنند. اما من بدوبدو به خانه می‌رفتم. در همان زمان کوتاه چای یا غذا می‌خوردم و با شنیدن دوباره صدای زنگ، به کلاس برمی‌گشتم.

زنگ تفریح که می‌خورد، بچه‌ها به حیاط مدرسه می‌آمدند تا خوراکی بخورند اما من بدوبدو خانه می‌رفتم و چای یا غذا می‌خوردم

این رفت‌وآمد برای ابوالقاسم بخشی از زندگی روزمره‌اش بود؛ خاطره‌ای که هنوز هم با لبخند از آن یاد می‌کند. سه سال ابتدایی که گذشت، مدرسه‌اش هم عوض شد. پدرش مسئولیت مدرسه بخارایی در احمدآباد را برعهده گرفت و خانواده به آنجا رفتند.

 

کارکردن در کنار درس‌خواندن

ابوالقاسم از همان سال‌های کودکی یاد گرفته بود که کار کردن و درس خواندن می‌توانند کنار هم باشند. گاهی در کنار پدرش در نظافت مدرسه کمک می‌کرد و هم‌زمان درسش را می‌خواند. حتی برای اینکه بتواند یک سه‌چرخه داشته باشد، در یک دوچرخه‌سازی هم کار می‌کرد.

او تعریف می‌کند: سال۱۳۵۲ که هفت‌ساله بودم، به مدرسه می‌رفتم. هیچ‌وقت از اینکه در کار‌های مدرسه به پدرم کمک می‌کردم، ناراحت یا خجالت‌زده نشدم.

مدرسه برای او فقط کلاس درس نبود؛ جایی بود که در کنار درس خواندن، کار کردن را هم یاد گرفت. حیاط مدرسه برایش هم محل بازی و شیطنت‌های کودکانه بود و هم جایی برای تماشای تلاش پدر.

 

از مدرسه تا جبهه

جنگ که شد، او هم مثل بسیاری از جوان‌های آن روز‌ها عازم جبهه شد؛ رفت تا از خاک وطنش دفاع کند. بعد از بازگشت، فوق‌دیپلمش را گرفت و راهی بازار کار شد و سرانجام در سال‌۱۳۸۹ از بانک ملی بازنشسته شد. حالا ابوالقاسم افخمی مردی است که پشت سرش پر از خاطره است، اما هنوز هم وقتی صدای زنگ مدرسه‌ای را می‌شنود، یاد آن روز‌ها می‌افتد؛ روز‌هایی که چای و صبحانه در خانه منتظرش بود و زنگ تفریح، بهانه‌ای بود برای چند قدم دویدن تا خانه و دوباره برگشتن به کلاس درس.

 

* این گزارش شنبه ۲۷ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۴ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام