شهیدمحسن صادقی در ۱۶ سالگی تخریبچی شده بود!
«پسر من خوب بود. نجیب بود. آرام بود.» به قول مادر شهید محسن صادقی این جملات، روایت همه مادران شهداست، اما شهدا نیستند که بگویند «مادر من خیلی صبور و مهربان است.» ملیحهخانم یک لحظه آرام نمینشیند. چای و شیرینی میآورد و مدام تعارف میکند.
انگار او میخواهد ما فقط شاهد خندههایش باشیم و اثری از غم و اندوهش نبینیم. درست مثل همین چهاردههای که غمش را پنهان کرده است. اما همین که حرف از محسن میشود، خاطرات یکییکی از راه میرسند و بغضی که سالها پشت لبخندهایش پنهان مانده است، خودش را نشان میدهد. غمی که چهار دهه است با او زندگی میکند.
اینبار همراه معاون فرهنگی شهرداری منطقه یک و اعضای شورای اجتماعی محله فلسطین، مهمان خانه «ملیحه نوابی زرگرپور» شدیم؛ مادر شهید محسن صادقی که بیشاز چهار دهه است با خاطرات پسرش زندگی میکند؛ پسری که در شانزده سالگی راهی جبهه شد و پس از چند ماه پیکرش به خانه بازگشت.
در جبهه تغییر کرده بود
«محسن صادقی بیستم تیرماه سال۱۳۴۵ در مشهد به دنیا آمد. شانزده سالگی، لباس بسیجی پوشید و راهی جبهه شد. او تخریبچی و خطشکن بود. نوزدهم آبان سال۱۳۶۱ در سومار به شهادت رسید و پیکرش در آرامستان خواجهربیع به خاک سپرده شد.»
مسئول خادمالشهدای ناحیه عمار با گفتن این توضیحات بهصورت مختصر، شهید را برای جمع معرفی میکند. اما وقتی نوبت به مادر شهید محسن صادقی میرسد، انگار خاطرات بعد از این همه سال هنوز جایی میان دل و زبانش زنده است. از او میخواهیم کمی از پسرش بگوید. لبخندی میزند و میگوید: وقتی مادران شهید را در تلویزیون میبینم که از فرزندانشان تعریف میکنند و میگویند «پسر من خوب بود، نجیب بود، آرام بود و...» با خودم میگویم ما مادریم؛ این را نگوییم چه چیزی بگوییم؟
کمی مکث میکند و اینبار جدیتر میگوید:، اما از انصاف نگذریم، بچههایی که رفتند و شهید شدند، با بقیه فرق داشتند، درست مثل محسن من که با دو برادرش تفاوت داشت.
شهید شانزده سال داشت که رفت. مادر راضی بود، اما پدر نه. آقامحمود دلش نمیآمد او را راهی جبهه کند. حتی تصمیم داشت محسن را برگرداند. اما ملیحهخانم مقابل این تصمیم میایستد و میگوید «او هم مانند دیگر جوانانی که رفتهاند.»
مدام به من میگفت دیدی گفتم نباید برود، این پسر شهید میشود
مادر ادامه میدهد: وقتی شنیدم محسن تخریبچی شده و شبها برای خنثیکردن مین میرفته، خیلی تعجب کردم. محسن از تاریکی میترسید. چطور میتوانست شب برود وسط بیابان؟ چقدر در جبهه تغییر کرده بود.
امانتی که باید پس میدادیم
دو ماه بیشتر از رفتن محسن نگذشته بود که خبر شهادتش رسید. مادر میگوید: همه از قبل با او شوخی میکردند و میگفتند شهید میشود. خبر شهادتش که آمد، پدرش بیتاب شد. مدام به من میگفت «دیدی گفتم نباید برود، این پسر شهید میشود.» من هم میگفتم «آرام بگیر! یک نفر امانتی به تو سپرده و حالا آمده از تو پس بگیرد؛ تو گلایه میکنی که نمیدهم؟»
بغض راه گلوی ملیحهخانم را میبندد. اشکهایش آرام جاری میشود و میگوید: حتی یک بار نگذاشتم دوست و آشنا و حتی همسرم اشکها و دلتنگیهای من را ببینند. او امانت خدا بود که پس دادیم.
مادر شهید به همین خاطرات کوتاه بسنده میکند و از سر میهماننوازی یکسره تعارف میکند تا میهمانان میوه و شیرینی بخورند. اما خودش دست به چیزی نمیزند. سکوت میهمان فضای خانه اش شده است.
مسئول خادمالشهدای ناحیه عمار میگوید: آنطورکه میگویند، دستها و پاها و سر شهید قطع شده بود و ملیحهخانم هر وقت یاد آن خاطره میافتد، سکوت میکند.
* این گزارش شنبه ۲۱ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.