تونل وحشت، اول راه ورود به اردوگاه بعثیها بود
همه چیز دست به دست هم داده بود تا تو عشق به جبهه را از فکر و ذهنت پاک کنی. اما تو با اینکه حتی شرایط رفتن به سربازی را هم نداشتی پایت را در یک کفش کردی تا جزو اعزامیها باشی. خودت هم میدانی دامادیات در سن ۱۷ سالگی حربه پدرت بود تا تو را از رفتن باز دارد، آخر تو تک پسر بودی و از طرفی شبکوریات مانعی بود برای اعزامت. اما تورفتی، عاشقانه رفتی و اسیر شدی. یک اسیر مفقودالاثر که خانوادهات تا ۲۸ ماه حتی نمیدانستند زندهای یا شهید شدهای.
سرباز ارتش وطن
نامت محمود غلامی است و حالا ۴۴ سالهای. از بچههای پاک و بیآلایش محله سیدی مشهد. خودت را سرباز ارتش معرفی میکنی. میگویی زمان رزمندگیات در لشکر ۲۱ حمزه سیدالشهدا درمنطقه عمومی فکه جنوب بودی. جایی که شهیدان زیادی جان بر کف گذاشتند و تو هم یکی از آرزوهایت بود که با آنها به آسمان و پیش خدا روی و باز صدای سرفهات در فضا میپیچد و تو را تا یاد روزی که اسیر شدی میبرد. میگویی:
«سال ۶۷ در منطقه زبیدات شرهانی بود که اسیر شدم. پنجونیم صبح بود. مثل خیلی وقتهای دیگر به سنگرها میرفتیم برای آمورش قبضه که وسیلهای مثل آرپیچی بود. در قرارگاه لشکر بودیم که گلوله خورد به اول سنگر، تا ساعت ۹ ماندیم و بعد دستور عقبنشینی دادند. وقتی ما راضی به عقب نشینی شدیم از پشت، مسیرمان را بستند. اول به فارسی میگفتند، بیا بیا تا ما فریب بخوریم ولی وقتی آمدیم جلوتر دیدیم عراقی هستند و به زبان عراقی میگویند بیا بیا و...
۲۷ ماه در اسارت بدترین شکنجههای ۷ اردوگاه
۲۷ ماه در اسارت بودم و در این مدت ۷ اردوگاه عوض کردیم. آنجا افرادی که به نوعی از حق خود و کشورشان دفاع میکردند از نظر عراقیها «دجالین» معرفی میشدند و مرتب از این اردوگاه به اردوگاه دیگر فرستاده میشدند.
۲۷ ماه در اسارت بودم. آنجا افرادی که از حق خود و کشورشان دفاع میکردند
شب اول که میخواستم وارد زندان الرشید شوم، اولین پذیرایی عراقیها تونل وحشت بود. اتوبوس که به قرارگاه رسید، یادم میآید صندلی آخرخوابم برده بود. یکی از رفقایم بیدارم کرد و گفت اول ماجرا تونل وحشت است.
تا فاصله حدود ۱۳۰ متر عراقیها دوش به دوش در دو سوی مسیری تنگ ایستاده بودند و هر کدام با هر چیزی که در دستشان بود ما را کتک میزدند تا به داخل یکی از اردوگاهها هدایت شدیم.
دلت نمیخواهد خاطرات آن روزهای سخت را بر زبان بیاوری، اما خاطرات یکی یکی در ذهنت چیده میشوند و بر زبانت جاری. «هر روز پیش از صبحانه و ناهار و شام برنامه آمارگیری داشتند، البته با اعمال شاقه. آمارگیری به این روش بود که با ضرباتی که با کابل و باتوم به هر کسی وارد میکردند او را سر شماری میکردند و بعد غذایی بسیار ناچیز و بدمزه تشریفات هر روزمان میشد.»
سوغات جبههات سرفه است و جای زخم انبر
میگویی برای بازجویی بستگی داشت به چه شکل با آنها همکاری کنی. بعد وقتی متوجه حفرههای روی صورتت میشوم، میگویی: جای انبر است؛ یادگار ایام اسارت و زمان بازجوییها که با انبردست ریشهایمان را میکندند و به عربی میگفتند این سزای پاسدار خمینی است. گاه در بین کلامت صحبتهایت بریده بریده میشود. سرفه در گلویت میپیچد. وقتی میپرسم چرا؟ میفهمم تنها اسیر نبودی و این سرفهها یادگار شیمیایی شدنات است.
وقتی رادیوی اردوگاه ندای آزادگی سر داد
روز چهارشنبه ساعت ۹ صبح بلندگوی رادیو در اردوگاه وصل بود. اعلام شد: ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه خبری اعلام میکنیم به نفع مسلمین جهان به خصوص ایران و عراق. روزی بود که داشتیم سرمان را میتراشیدیم کاری که هر دو ماه یک بار باید انجام میدادیم.
دل توی دلت نبود که در این ۲۸ ماه مفقودالاثری آیا همسرت هنوز به پایت صبر کرده؟ خداخدا میکردی که این طور باشد
محرم حسنزاده یکی از رفقای اردوگاه زیر دستم بود و داشتم سرش را میتراشیدم. او گفت «جدی نگیر، حتما باز این سید هاشمی است.» سید هاشمی از نیروهای عراقی بود که همیشه برای آزار بچهها دست به این قبیل کارها میزد. اما این بار حقه نبود ساعت ۱۱:۳۰ رادیو چند بند از معاهده قبول شده بین ایران و عراق را خواند و در بند ۹ گفت تبادل اسرا از روز جمعه.
آن لحظه در پوست خودت جایی نداشتی. دلت میخواست فریاد بزنی. باورت نمیشد همه آن شکنجههای زجرآور به پایان رسیده باشد. باورت نمیشد تو باز میتوانی خانوادهات راببینی. دل توی دلت نبود که در این ۲۸ ماه مفقودالاثری آیا همسرت هنوز به پایت صبر کرده. خدا خدا میکردی که این طور باشد. در همین حال و هوا بودی که ایام به سر رسید. ۱۹ روز از اولین مرحله اعزام گذشته بود و حالا نوبت تو بود که با هزار و یک سئوال در ذهنت از اینجا پر بکشی و به ایران بروی.
از ۲۶/۵ همان سال تبادل اسرا شروع شد. اول آنهایی که ثبتنام کرده بودند در اولویت قرار گرفتند و پس از آن هم نوبت مفقودالاثرها بود که نوبت من نیز در لیست مفقودالاثرها در ۱۳ / ۶ رسید. همان روز صبح زود حرکت کردیم و ساعت ۴ بعداز ظهر رسیدم ایران.
از روزهای قرنطینه تا دیدار با خانواده
در ایران سه روز قرنطینه بودیم. پس از آن ساعت ۵ بعداز ظهر آمدیم فرودگاه کرمانشاه تا مجدد آمارگیری شویم. در حین سوار شدن ما به هواپیما بود که از هلال احمر به منزلمان مراجعه کرده بودند و خبر پیدا شدن و بازگشتنم را داده بودند.
پس ازپیاده شدنم از هواپیما داییام را دیدم و اولین سئوالم این بود که آیا همسرم هست یا رفته؟! اما دایی به خاطر اینکه اول از پدر و مادم نپرسیدم دلخور شد. من هم گفتم پدر و مادرم را مگر خدا از من بگیرد، ولی خانمم اگر پس از مفقودالاثر شدنم ازدواج کرده باشد حق شرعی و عرفیاش بوده. وقتی فهمیدم هست، قلبا خیلی خوشحال شدم و من خود را به خاطر این صبرش هنوز مدیون او میدانم و از این قضیه به بعد دوست داشتن و علاقهام به او بیشتر شده تا حالا که ۴ فرزند نیز دارم.
ورود به همان محله قدیمی
از ماشین که پیاده شدم، اهالی محله دورم را گرفتند و من را روی دستهایشان بالا بردند. آنها تا سه کوچه قبل از منزل قدیمی پدرم من را همین طور بدرقه کردند. به محلهام سیدی که رسیدم دیدم اینجا برایم همه چیز است. اینجا را یک جور دیگر میدیدم. وقتی چشمم به به در منزل قدیمی پدرم افتاد بغض گلویم را سخت فشار میداد.
این آرزوی هر مفقودالاثری در ایام اسارت بود. میگفتیم خدا کند برویم ایران و حتی اگر برای ۴۸ ساعت زنده باشیم، بعد خدا ما را ببرد تا لااقل پدر و مادرمان بدانند سر یک مزاری میتوانند گریه کنند و این حسرتشان نمیشود.
*این گزارش دی سال ۹۰ در شماره ۵ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.
