اعضای بدنِ مهرداد یازده ساله به چندین بیمار زندگی بخشید
همهچیز عادی به نظر میرسید و مجتمع ولایت در محله فرهنگیان که خانواده رضایی از سال ۹۸ آنجا زندگی میکنند، برای جشن عید غدیر آماده میشد. مادر مهرداد در خانه یکی از همسایههای سادات، مشغول بستهبندی و تزئین هدایا بود و تلفنش را برخلاف همیشه، روی حالت پرواز گذاشته بود.
مهرداد که متولد سال ۱۳۹۴ است، آن روز تمرین کشتی داشت؛ ورزشی که فقط سه هفته بود آن را آغاز کرده بود، اما مربیان از استعداد و توان بدنیاش میگفتند. بعد از آن هم قرار بود به موکب سر بزند که سرودشان را برای عید غدیر تمرین و در چهارراه ورزش اجرا کنند، اما یک اتفاق غیرمنتظره همهچیز را تغییر داد.
اینطور شد که روز عید غدیر امسال با همه عیدهای سال گذشته متفاوت شد. ۱۴خرداد، در خانه حجتالاسلام هادی رضایی، هنوز حال و هوای دو روز مانده به عید موج میزد، ولی همه اعضای خانواده لباس مشکی پوشیده بودند!
۲ ساعت جانکاه...
نشانی خانه آقای رضایی را تا آنجا میدانیم که مجتمع ولایت در شاهد ۱۰ است. از آنجا به بعدش را با عکسهای مهرداد پیش میرویم. از کنار آسانسور تا همه در و دیوارهای داخل خانه. پدر مهرداد اصلا به زبان نمیآورد «کمرم شکست»، ولی اشکهایش نشان میدهد که دنیا روی سرش آوار شده است؛ «توی خانه بودم که مربیاش زنگ زد. گفت حال مهرداد کمی بد شده، بیایید دنبالش. یکدرصد هم فکرش را نمیکردم قرار است بچهای که هیچ بیماری نداشت، فوت کند.»
همین جمله بهظاهر ساده، پدر را به کنار یک تخت در اورژانس بیمارستان ناظران میرساند و صدای آخرین جمله فرزند که هنوز هم مثل پُتک توی سرش میکوبد؛ «تشنمه... تشنمه». پزشکان میگفتند بیمار نباید آب بخورد، ولی بیقراریها و رنگ و روی پریده مهرداد، دل پدر را به رحم میآورد. پزشکان او را از اتاق بیرون میبرند تا اینکه دو ساعت بعد، نوبت به آخرین دیدار میرسد.
مهرداد همچنان میخندد
پدر مهرداد، با اینکه تُنِ صدایش را پایین میآورد تا حال دو ساعت آخر فرزندش را طوری شرح دهد که همسرش نشنود، مادر همه آنچه را که ندیده است، تجسم میکند و زیر گریه میزند. طیبهخانم که هنوز هیچ حرفی نزده، سمت اتاق میرود و علیرضای چهارونیمساله هم دنبالش میدود.
آقاهادی میرود خانمش را کمی آرام کند. عکسهای روی دیوار، نگاهمان را میدزدند. یک عکس را اعضای موکب اجتماعات شبانه، قاب کردهاند و حالا سه شمع کوچک، بیوقفه به پایش میسوزند.
هادی آقای رضایی برای احترام به ما به نشیمن برمیگردد. میپرسیم چندفرزند دارید؟ میگوید: مهرداد که همچنان دارد میخندد، که هیچ. بهجز او سه پسر؛ محمدمعین، محمدمتین و علیرضا. حرفهای پدر دوباره در سرمان میچرخد؛ «چند روز مانده به حادثه، با ذوق از برنامههای عید غدیر حرف میزد؛ از اجرای گروه سرود، از موکب و از جشنی که قرار بود کنار دوستانش برگزار شود. هیچکس تصور نمیکرد آن نوجوان پرانرژی که برای آیندهاش برنامه میریخت، یکهو به خاطره مشترک همه اهالی مجتمع تبدیل شود.»
همسایهها سنگ تمام گذاشتند
فوت ناگهانی مهرداد، باورپذیر نیست؛ برای همین پدرومادرش تمرکزی برای بیان اصل ماجرا ندارند. دائم از این در و آن در میگویند. حالا طیبهخانم که توانسته کمی خودش را جمعوجور کند از همسایهها میگوید؛ «خبر که در مجتمع پیچید، همسایهها خانه ما را پر کردند. هیچکس اجازه نداد درگیر مراسم شویم. غذا، پذیرایی، تشییع، مراسم هفتم و حتی چاپ عکسها، همه با همت همسایهها انجام شد.»
در خلوت به پسرم میگفتم، هرسال ما دنبال سادات بودیم، امسال آنها آمدهاند سراغ ما
در همین حین، کسی زنگ خانه را میزند. مردی آمده تا بگوید این داغ، تنها داغ یک خانواده نیست. طیبهخانم، ظرف خرماهایی که در پودر نارگیل و گل سرخ غلتانده، تعارف میکند و چای دوم را میریزد.
او میگوید: ما صاحب عزا بودیم، ولی انگار مهمان بودیم. روز تشییع، همزمان با عید غدیر بود؛ روزی که قرار بود مهرداد در موکب محله کنار دوستانش باشد. نوجوانهای مجتمع، بهجای جشن، برای دوستشان نوحه خواندند و با پرچمهایی که قرار بود در جشن غدیر بلند کنند، با او وداع کردند. در خلوت به پسرم میگفتم، هرسال ما دنبال سادات بودیم، امسال آنها آمدهاند سراغ ما.
دستهایش آرامم کرد
مادر هنوز آخرین دیدار را فراموش نکرده است؛ وقتی برای خداحافظی بالای سر پسرش رفت. او را در آغوش گرفت و دستهایش را بوسید. همان دستهایی که قرار بود فردای آن روز برای درمان حساسیتشان به پزشک مراجعه کنند.
با بغض تعریف میکند: مهرداد به خاک حساسیت داشت. سالن کشتی که میرفت، دستهایش خیلی زبر و خشن و پوسته میشد. ولی روز آخر، دستش از دستهای خودم صافتر شده بود.
حجتالاسلام رضایی اقامه نمازهای ظهر و عصر نمازخانه بوستان شاهد را برعهده داردو مهرداد هم مکبر مسجد حضرت عباس (ع) در شاهد ۱۰ بود. آقا هادی از مصائب اهل بیت امام حسین (ع) در عاشورا میگوید، ولی سخت است اشک نریزد برای بچهای که میگوید یک لخته خون، او را از آنها گرفته است.
طیبهخانم میگوید: روزی که هادیآقا از بیمارستان به من زنگ زد، همسایهها میگفتند «آرام باش.» من میگفتم آقای ما بیخودی گریه نمیکند. هراسان جلو ماشینهای خیابان را میگرفتم تا به بیمارستان برسم. خداراشکر که دیر رسیدم و تشنگی مهرداد را ندیدم. هنوز من دارم آقاهادی را آرام میکنم برای آن روز.

آخرین بخشندگی مهرداد
پدر مهرداد میگوید: اینطور که به من گفتند، در سالن کشتی شهدای باغبان، پسرم طبق معمول قرآن میخواند و بعد هم نرمش را شروع میکند. چنددقیقه بعد از درد پا شکایت میکند و میرود گوشه زمین، ولی لحظاتی بعد بیهوش روی زمین میافتد. وقتی من آنجا رسیدم، اورژانس گفت سطح هوشیاریاش ۱۲ است. یک آن دلم لرزید. به مادرم زنگ زدم و گفتم برای بچه دعا کند.
در بیمارستان، خانواده رضایی با واقعیتی روبهرو شدند که هیچ پدر و مادری آمادگی شنیدنش را ندارد؛ «حاضرید جان دیگران را نجات دهید؟». در همان ساعات سخت، از بیمارستان بیرجند به آقای رضایی تلفن زده میشود.
او توضیح میدهد: شوهرخواهرم از کارکنان اورژانس است. زنگ زده بود که توضیح دهد امکان اهدای اعضای بدن (دریچههای قلب و قرنیههای) مهرداد هست و میتواند زندگی انسانهای دیگری را نجات دهد.
مادر، درمیان سهمگینترین اندوه زندگیاش، تنها یک تصویر را به یاد میآورد؛ پسری که همیشه هرچه داشت با دیگران تقسیم میکرد. میگوید: همان لحظه با خودم فکر کردم مهرداد همیشه بخشنده بود. چرا من بخواهم جلو آخرین بخشندگیاش را بگیرم؟ این جسم، امانت خدا بود.
حالا هم باید به همان راهی برود که خدا خواسته است. تنها خواهشش این بود که صورت پسرش سالم بماند تا آخرینبار بتواند او را همانگونه که میشناسد، در آغوش بگیرد. وقتی پزشکان گفتند دو کودک نابینا با قرنیههای مهرداد میتوانند دنیا را ببینند، اشکهای مادر بیامان میریزد.
فکر کردم مهرداد همیشه بخشنده بود. چرا من بخواهم جلو آخرین بخشندگیاش را بگیرم؟ این جسم، امانت خدا بود
طیبهخانم میگوید: خوشحالم که هنوز چشمهای مهرداد دنیا را تماشا میکند. پدر میگوید: اگر داماد خانواده که در اورژانس کار میکند، از بیمارانی که هرروز چشمانتظار پیوند عضو هستند برایمان نمیگفت، شاید هرگز توان گرفتن چنین تصمیمی را نداشتی.
۲۰۰ هدیه به یاد پسرم
قاب عکسی که شمعها به پایش میسوزند، مربوطبه یکی از برنامههای موکب است. طیبهخانم تعریف میکند: به بچهها اسلایم هدیه داده بودند، ولی در بسته مهرداد نبود. وقتی خانمی که مسئول جایزهها بود این را متوجه شد، ۲۰۰اسلایم دیگر به یاد مهرداد به بچهها هدیه داد. روز بعد، مهرداد را در خواب دیدم که با خوشحالی از اسلایمش میگفت. آنجا بود که فهمیدم این نذر به او رسیده است.
مادر، آخرین چهارشنبه را بارها مرور کرده است؛ چهارشنبهای که مهرداد برای اولینبار از او خواست چندعکس یادگاری در حرم بگیرد. کنار گنبد، کنار پرچم ایران و تصویر رهبر شهید انقلاب ایستاد و گفت: «مامان، جوری عکس بگیر که همه با هم توی قاب باشند.»
طیبهخانم، اشکهایش را پاک میکند و بلند میگوید: خدا به ما صبر دهد. بعد ادامه میدهد: آن روز، استکانهای چای زائران را جمع کرد و دائم از من قول میگرفت دوباره بیاییم. فکرش را نمیکردم همین عکسها، آخرین عکسهای زندگیاش باشند.
* این گزارش چهارشنبه ۱۷تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۸ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.