کد خبر: ۱۲۸۱۱
۰۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۰
سیف‌الله رضایی در حج خونینِ ۶۶ قطع نخاع شد

سیف‌الله رضایی در حج خونینِ ۶۶ قطع نخاع شد

سیف‌الله رضایی از قدیمی‌های محله امیرآباد است. سال ۶۶ به همراه همسرش به حج تمتع رفت و در واقعه خونین مکه دچار قطع نخاع شد. می‌گوید: آن روز ماموران به سمت زائران حمله‌ور شدند و خیلی‌ها شهید شدند.

نجمه امینی| سیف‌ا... رضایی از قدیمی‌های محله امیرآباد است. این پیرمرد هفتادوپنج‌ساله به قول خودش، به اندازه سه‌برابر عمرش مشقت دیده و زحمت کشیده است. سینه حاج‌سیف‌ا... مملو از خاطراتی است که با مناسبت این روز‌های تقویم، گره خورده است. وقتی خاطرات او را می‌شنویم ناخوداگاه حوادث این روز‌های مکه برایمان تداعی می‌شود؛ با خود می‌گوییم این فتنه‌ها تمامی ندارد! او که در سال ۶۶ به همراه همسرش به حج تمتع رفت و زائر خانه خدا شد، در واقعه خونین مکه، مجروح می‌شود. حاج سیف ا... که در این حادثه دچار ضایعه نخاعی شده، بعد از انجام عمل جراحی، توانایی‌اش را در راه رفتن بازمی‌یابد؛ اگرچه آثار جراحت هنوز دست از سرش برنداشته است.

این گزارش، ثبت خاطرات این زوج قدیمی از حادثه آن روز‌های مکه است:دیواری از حاجیان مجروح بالا رفته بود

راهپیمایی، از بعثه امام، نزدیکی‌های قبرستان ابوطالب در مکه شروع شد. از زیر پل که عبور کردیم، زن‌ها از یک‌طرف و از سوی دیگر مردها، شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سرمی‌دادند که یک‌باره متوجه شدیم ماموران در خیابان ابوسفیان از بالای ساختمان‌ها به سمت زائران خانه خدا چیز‌هایی مثل سنگ و چوب، پرتاب می‌کنند. مردم همه حیران، در خیابان مانده بودند و ماموران سعودی از هیچ کوششی برای ضرب‌وجرح و کشتار زائران بی‌دفاع، دریغ نمی‌کردند.

مردم که می‌دیدند هیچ راه دفاعی ندارند، فرار می‌کردند. خیلی‌ها در میان انبوه جمعیت، زیر دست و پا جان باختند. یک لحظه به‌خودم آمدم و دیدم زیر جمعیت افتاده‌ام. در آن لحظه با تمام قدرتی که داشتم، توانستم خودم را به روی شکم برگردانم. ماموران سعودی به‌شدت مردم را می‌زدند.

ولوله‌ای راه‌افتاده بود. حاجی‌ها گیر افتاده بودند و نمی‌توانستند از زیر ضربات سنگین سعودی‌ها فرار کنند. آنها هم روی هم می‌افتادند و هم روی زمین و نمی‌توانستند از جا بلند شوند. خوب یادم می‌آید دیواری از مجروحان درست شده بود. خیلی از آنها سال‌خورده بودند و پای فرار نداشتند. برخی هم به‌خاطر فشار جمعیت، نتوانسته بودند خود را به خارج از شلوغی‌ها برسانند.

 

راهنمای جوان، تنها شهید مرد کاروان ما بود

پسر جوانی در کاروان ما به‌عنوان انتظامات و راهنما به زائران خدمت می‌کرد. آنها یک خانواده چهارنفره بودند. پدر و مادر، پسر و عروس خانواده. جوان، بسیار فعال و باهوش بود. خیلی برای رفاه زائران به این‌در وآن‌در می‌زد. آن روز تنها یک نفر آقا از کاروان ما شهید شد که همان جوان بود.

گویا از پس شکنجه‌ها و گیر کردن زیر آوار جمعیت، شهید شده بود. پای پدرش هم در این حادثه شکسته و در بیمارستان بستری بود. وقتی می‌خواستیم از مکه به مدینه برویم، خانواده آنها تنها دونفر شده بودند، مادر و عروس. حادثه تلخی بود؛ به‌خصوص برای آنهایی که عزیزانشان را از دست داده بودند.

 

یک ساعت زیر آوار مجروحان بودم

اندازه قد یک آدم، دیواری از مجروحان تشکیل شده بود که روی هم انباشته شده بودند. من هم یک‌ساعت زیر جمعیت مجروحانِ تلنبارشده بودم، تا اینکه اوضاع کم‌کم آرام شد و زائران مجروح را به بیمارستان‌ها و هتل‌های اطراف رساندند. وقتی بخشی از زائران را بردند و فضا خلوت‌تر شد، ازجا بلند شدم و آرام‌آرام شروع به یاری زائران کردم. آنجا بود که متوجه شدم یکی از پاهایم مشکل دارد و انگار در اختیار خودم نیست.

 بالاخره هرطور بود، به کمک دیگر زائران که برای کمک آمده بودند، سرپا شدم. مجروحان به روی دست مردم جابه‌جا و آنهایی که بدحال‌تر بودند، به آمبولانس‌ها منتقل می‌شدند. اطراف پر از سنگ، چوب و پرچم‌هایی بود که مردم برای راهپیمایی آورده بودند که روی همه آنها را خون گرفته بود. شمار مجروحان آن‌قدر زیاد بود که دیگر منتظر ننشستم. به کمک یک چوب، بلند شدم و از کنار قبرستان ابوطالب به سمت هتل که در طرف دیگر خانه خدا قرار داشت، راه‌افتادم.

وقتی برگشتم، تازه دردهایم شروع شد. هم‌سفر‌ها من را برای مداوا به بیمارستان نزدیک هتل بردند که متاسفانه دکتر آنجا تشخیص نداد و گفتند ضرب خورده و تنها به دادن مسکن، قناعت کردند، اما همچنان پادرد اذیتم می‌کرد.

 

سیف‌الله رضایی در حج خونینِ ۶۶ قطع نخاع شد

 

۲ خانم شهید که شناسایی نشدند

بعد از اینکه موفق شدم خودم را از شلوغی‌ها خلاص کنم و به هتل برگردم، دیدم هم‌سفرهایم جمع شده‌اند و نگرانند. سه‌نفر از آمار کاروانمان کم بود؛ دو خانم و یک آقا. یکی مادر اسیر بود، یکی هم مادر شهید. همه آن‌شب، بیمارستان‌ها و هرجایی را که احتمال می‌رفت آنجا باشند، گشتند.

یکی از آن سه‌نفر، پسری جوان و مسئول انتظامات زائران بود که مطمئن شدیم به شهادت رسیده است ولی از خانم‌ها خبری نبود. قرار شد خانم‌های هم‌اتاقی‌شان بروند و در سردخانه‌ها، روی کفن مجروحان را باز کنند. متاسفانه به‌دلیل شدت ضرب‌وجراحات، صورت آنها ورم کرده بود و هم‌سفری‌ها نتوانستند تشخیص دهند.

 بعد‌ها همسر یکی از آن خانم‌ها به‌عیادت من آمد. او درباره شناسایی همسرش تعریف می‌کرد که نتوانسته از طریق چهره، پیکر همسرش را شناسایی کند. وقتی جنازه‌ها را به ایران آوردند، از بخیه‌های روی شکمش که عمل جراحی شده بود، او را شناسایی کردند. یک‌انگشتر و ۶ ریال پول عربستان، تنها چیز‌هایی بود که از همسرش، برایش به‌یادگار مانده بود.

 

به مدت یک‌ماه در بیمارستانی در نزدیکی راه‌آهن، در بخش مجروحان جنگی، بستری شدم

سعودی‌ها عصایم را گرفتند

آن‌طور که یادم می‌آید، پیش از آن واقعه، ماموران سعودی در اطراف خانه خدا آماده‌باش بودند، تا اینکه در آن روز شروع به ضرب‌وشتم مردم بی‌گناه کردند.

فردای آن‌روز هم وقتی به خانه خدا رفتیم، دشمنی ماموران سعودی با ایرانی‌ها بیشتر شده بود. به زائران ایرانی به‌خصوص به من که افرادی از دوطرف شانه‌هایم گرفته بودند و طوافم می‌دادند، خیلی بد نگاه می‌کردند. به مدینه هم که رفتیم، همه تانک‌ها و ماموران سعودی به‌حالت آماده‌باش، دور حرم پیغمبر (ص) ایستاده بودند. آنها تکه‌ای چوب را که به‌عنوان عصا همراهم بود، از من گرفتند. بعد مجبور شدم برای راه رفتن، یک لوله مقوایی را که کناری افتاده بود، بردارم و از آن برای راه رفتن کمک بگیرم. ماموران سعودی برای ایجاد ترس و وحشت در دل زائران، مسیر‌های ورودی و خروجی را به‌قدری محدود می‌کردند که تنها دونفر می‌توانستند از کنار هم عبور کنند. آنها کنترل خیلی سختی بر زائران به‌ویژه ایرانی‌ها داشتند.

دور خانه خدا، هم‌سفر‌ها خیلی کمکم کردند. برخی جا‌ها مرا کول می‌کردند تا از اعمال، عقب نیفتم. پزشکانِ آنجا برای درمان مشکل جسمی که در آن واقعه برایم پیش آمد، هیچ‌کاری نکردند. بعد از یک‌ماه که به ایران برگشتم، هلال‌احمر اعلام کرد همه مجروحان حادثه برای درمان مراجعه کنند.

سراغ دکتر حلاج‌مقدم در بیمارستان امام‌رضا (ع) رفتم که تشخیص داد عارضه، برای کمرم اتفاق افتاده و ربطی به پاهایم ندارد. بعد از آن به مدت یک‌ماه در بیمارستانی در نزدیکی راه‌آهن، در بخش مجروحان جنگی، بستری شدم. پس از آن نیز کمرم را در بیمارستان قائم (عج) عمل کردند و تا حد زیادی بهبود پیدا کردم.

 

کوچه موزائیک‌ساز‌ها را با کارگاهمان، معروف کردیم

حدود یک‌سال کمرم درد داشت و نمی‌توانستم به‌راحتی حرکت کنم، تا اینکه بالاخره وضعیت جسمی‌ام روزبه‌روز بهتر شد و دوباره کار و تلاش برای زندگی و ۱۱ بچه سرونیم‌سر را ازسر گرفتم.

شغل اولم، پله‌سازی و حوض‌سازی بود؛ به‌اصطلاح «دست‌ریزی» می‌کردم، تا اینکه یک دوست قدیمی از کنار قهوه‌خانه عرب آمد برای دیدنم و پیشنهاد خرید کارخانه موزائیک‌سازی‌اش را در مهدی‌آباد داد. آن زمان پولی نداشتم و او پیشنهاد معاوضه با خانه‌مان را مطرح کرد.

خانه و یک تکه‌زمین در شهرک شیرین را فروختم و صاحب کارخانه موزائیک‌سازی شدم. بعد تصمیم گرفتیم سرپناه کوچکی درست کنیم. بالاخره به هرسختی که بود، یک خانه کوچک در کنار کارگاه ساختیم و زندگی کردیم. از آن به بعد شغلم موزائیک‌سازی شد.

تا زمانی که کمرم بهتر نشده بود، روز‌ها می‌رفتم کارخانه و کار کردن کارگران را تماشا می‌کردم. بعد از یک‌سال که دوباره سرپا شدم، خودم دست‌به‌کار شدم. حالا پسران خودم، پسر‌های فامیل و هم کسانی که در آن کارگاه موزائیک‌سازی کار یاد گرفتند، مشغولند و باعث اشتغال چندین جوان دیگر هم شده‌اند. خداراشکر، از این بابت خوشحالم. حالا هم چندسالی است کوچه‌ای در مهدی‌آباد به کوچه «موزائیک» معروف شده است. در طول زندگی‌ام سختی‌های بسیاری کشیدم، خیلی کار کردم و مشقت دیدم، ولی از ثمره زندگی‌ام و ۱۱ فرزندم بسیار راضی‌ام.

 

تجدیدخاطره در حج

حوالی سال ۸۶ دوباره هوای زیارت خانه خدا به سرم زده بود. آن زمان کم‌پول بودم ولی به هرسختی بود، یک‌میلیون تومان جور کردم و برای حج واجب ثبت‌نام کردم. با توجه به شرایط جسمی که سال ۶۶ برایم پیش آمده بود، زیارت آن سال به دلم نچسبیده بود؛ برای همین دوباره راهی خانه خدا شدم. بعد از بازگشتم، حاج‌خانم گلایه داشت که چرا او را با خود نبردم. من هم به همین دلیل با استفاده از پس‌انداز‌های خودش، دونفرمان را در حج عمره ثبت‌نام کردم و سال ۹۱ بار دیگر با هم به خانه خدا رفتیم.

ناجی‌ام شهید شد

خاطره همسر سیف‌ا... رضایی از روز حادثه خونین مکه: آن روز خیلی شلوغ شد. اصلا نمی‌توانستیم خودمان را کنار بکشیم و از بین جمعیتی که از ترس ماموران سعودی، هراسان در حال فرار بودند، خلاص شویم. در بین جمعیت، یکی از هم‌کاروانی‌ها من را کنار کشید و رو به خانه خدا گفت: «ای خدا، این زن یک عالمه بچه دارد. خودت نگهش‌دار.»

 بعد از اینکه کمکم کرد، هرجوری بود، مرا به کناری برد. خودش را دیگر ندیدم، تا اینکه آمدم هتل و متوجه شدم ناجی‌ام شهید شده است. همه ضرب‌وجرح‌های ماموران سعودی، خونی که از نزدیکی خانه خدا راه‌افتاده بود و همه آن بیچارگی حاجیان سال ۶۶ را خوب یادم هست. اصلا وقتی به کنار کشیده شدم، خیره ایستاده بودم و از دور نگاه می‌کردم. هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. روز‌های بسیار سختی بود؛ به خصوص برای کسانی که با همراه رفتند و تنها برگشتند.

 

سیف‌الله رضایی در حج خونینِ ۶۶ قطع نخاع شد

 

با آن‌همه مشقت، شیرم خشک نشد

سال ۶۶ که به خانه خدا رفتیم، ۱۰ فرزند داشتم. دختر آخرم تازه نُه‌ماهش بود که اسم‌مان برای حج آن سال درآمد. او را شیر می‌دادم و به هرسختی که بود، او را به خدا و اطرافیان سپردم. وقتی بعد از یک‌ماه و آن‌همه مشقتِ سفر مکه برگشتم، به لطف خدا شیرم خشک نشده بود. بعد از آن، خدا یک پسر دیگر هم به ما داد. حالا ۱۱ فرزند دارم؛ چهار پسر و هفت دختر که همگی سالم و موفق هستند و بسیار مهربانند.

 

آخر هفته آبگوشت خانه‌مان به‌راه است

بچه‌ها آخر هرهفته به خانه ما می‌آیند. در خانه، سفره می‌اندازیم و آبگوشتی را که از صبح بارگذاشته‌ام، در کنار هم می‌خوریم. ماشاءا... همه بچه‌ها ازدواج کرده‌اند و رفته‌اند سر خانه‌وزندگی‌شان. این روز‌ها دلمان به داشتن بچه‌های صالح، خوش است. همان دخترم که در سال ۶۶ نوزاد بود، حالا در مقطع دکتری شیمی در دانشگاه فردوسی تحصیل می‌کند. تنها نگرانی‌ام پیدا کردن شغلی برای اوست که به امام‌رضا (ع) سپرده‌ام.

 

*این گزارش در شماره ۱۶۷ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۷ مهرماه سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام