چشمهایم را در رزمایش بسیج از دست دادم اما با نور قرآن میبینم
عفیفه ناظمی| میگویند خداوند وقتی چیزی را از تو بگیرد، چیزهای دیگری میدهد که درک آن بصیرت میخواهد؛ امروز در کوچهپسکوچههای محله بهمن، مردی را دیدم که اگرچه خداوند چشم سرش را گرفته، چشم دلش بینا شده و اکنون به برکت قرآنی که دوره صفحاتش برایش یک عادت شده، تاجاییکه در توانش بوده سورههایی از قرآن را حفظ کرده است.
زمانیکه از روزهای نابیناییاش برایم میگوید، درک حادثهای که آغاز روزهای تاریک زندگیاش شده برایم امکانپذیر نیست. ابتدای امر فکرش را هم نمیکرده حضور در رزمایش سادهای که روزها برای شرکت در آن ثانیهشماری میکرده به نابیناییاش بینجامد، اما زمانی هم که این اتفاق رخ میدهد، آن را تقدیر خداوندی میداند تا نکند کفراننعمت کرده باشد و با گفتن اینکه «این حادثه تنها خواست خدا بوده» روانش را آرام میکند.
به گفته خودش سال ۱۳۲۹ در روستای خسروی در شهرستان قائن متولد شده و بعد از ۱۹ سال زندگی و ازدواجش در روستا، با هجوم خشکسالی چندساله، به همراه همسر و خانواده پدریاش به محله بهمن مشهد نقلمکان میکنند.
در مشهد، بعد از هشتسال کار در یک کبابی و با دستمزد روزانهاش که آن زمان ۴۵ قران بوده، بالاخره موفق میشود سال ۵۶ زمینی در اطراف بولوار ۲۲ بهمن کنونی که آن زمان گندمزار بوده خریداری کند و آن را بسازد تا سرپناهی باشد برای خود و خانوادهاش.
آقاسید معروف به آقاشیری
سیدحسین جوادپور بعداز خانه خریدنش، کار در کبابی را رها میکند و یک مغازه خواروبارفروشی در محله باز میکند. او از خاطرات آن سالهایش که بینا بوده میگوید و اینکه بهجز مغازهداری برای مردم آشپزی هم میکرده است.
در همین دوران به «آقاشیری» معروف میشود، میگوید: دلیلش این بود که خانوادههایی که بچهشیرخوار داشتند، با دادن کارت حق اخذ شیر به من، شیر روزانه بچههایشان را دریافت میکردند.
قدیمی محله بهمن، اوقات دیگرش را هم بیکار نمینشسته و با خودرویی که میخرد، کارهای روزانه مردم مثل بردن آنها به مطب پزشک را هم انجام میداده و خوب یادش هست که یکبارهم زن پابهماهی را که همسرش پیشش نبوده به بیمارستان میرساند. شایدبهخاطر همین خدمت به مردم بوده که الان به قول خودش مردم محله هوای او را دارند و اگر بخواهد به جایی برود، از همراهیاش دریغ نمیکنند.

کفنپوش جبهههای جنگ بودم
آقاسید خودش را یک بسیجی همیشه فعال میداند و از فعالیتش در سالهای نخستین پساز انقلاب در بسیج میگوید؛ فعالیتی که بهدلیل احساس دینی که به انقلاب و حضرتامام (ره) داشته انجام داده و هیچ توقعی هم درقبال آن از کسی نداشته است.
سال ۶۳ به عضویت بسیج اصناف درآمدم و بعد از آن نیز یکبار به جمع کفنپوشان پیوستم و به جبهههای جنگ رفتم
دراینباره میگوید: زمان انقلاب، برای دفاع از انقلاب و اینکه اسلام و ایمان پایدار بماند از هیچ کاری فروگذار نکردم و زمانی که جمله «امام را تنها نگذارید» را شنیدم تصمیم گرفتم همه تلاشم را به کار ببندم تا خونی که در راه انقلاب ریختهشده، پایمال نشود. او ادامه میدهد: سال ۶۳ به عضویت بسیج اصناف درآمدم و بعد از آن نیز یکبار به جمع کفنپوشان پیوستم و به جبهههای جنگ رفتم.
جریمه هم شدم
خاطرات جوادپور چه تلخ و چه شیرین همه حکایت از دلدادگی او به قشر بسیج و بسیجیان دارد. از حضورش در جبهه بهعنوان کفنپوش گرفته تا نابیناشدنش یا زمانیکه در هنگام آمادهباش برای امنیت محله و مقابله با ضدانقلاب جریمه میشود. او تعریف میکند: اوایل جنگ بود، آن روزها بسیج مساجد تشکیل شده بود و من به عضویت آن درآمده بودم.
افراد ضدانقلابی هم بودند که به قصد ازبینبردن انقلاب در محلات ایجاد ناامنی میکردند. به همین دلیل بسیجیها در آمادهباش بودند و گشت امنیتی تشکیل داده بودند. یکی از شبهایی که مشغول کشیک بودیم، فردی از ضدانقلاب برای اینکه بفهمد کسی برای تأمین امنیت محله آمادهباش هست یا نه، سنگی به شیشههای مسجد پرتاب کرد.
من نیز از مسجد بیرون آمدم و او را دنبال کردم که به طرف گندمزارهای اطراف مسجد فرار کرد و از دید پنهان شد. برای ترساندنش یک تیر هوایی شلیک کردم که، چون اجازه این کار را نداشتم ۵۰ تومان جریمه شدم؛ آن زمان این مبلغ زیاد بود!

عملی که به نابینایی مطلق انجامید
خاطره نابیناشدن، تلخترین روز زندگیاش بوده و اکنون هم که ۱۶ سال از آن زمان میگذرد، آن را از یاد نبرده است. سال ۷۶ در رزمایشی آموزشی که ازطرف بسیج برای آمادگی حضور در مناطق عملیاتی و پاکسازی آن برگزار میشود، شرکت میکند و در این رزمایش که در سدکارده برگزار شده بود، میلهای که برای برپایی چادر وصل شده از جا درمیرود و به سرش اصابت میکند.
در اثر همین ضربه ۶ ساعت بیهوش میشود و زمانی هم که به هوش میآید، نه بیمارستان میبرندش و نه خودش موضوع را پیگیری میکند. میگوید: در همان لحظهای که میله به سرم اصابت کرد، چشم راستم نابینا شد، اما چون با چشم چپ میدیدم، تا سه ماه متوجه آن نشدم.
زمانیکه بهخاطر کمسو شدن چشم چپم به بیمارستان مراجعه کردم، پزشک گفت یکی از چشمهایم بهطور کامل بیناییاش را از دست داده. من هم به تشخیص پزشک برای عمل چشم چپم اقدام کردم، اما بعداز عمل، بینایی همان چشم را هم از دست دادم و از دو چشم نابینا شدم.
هیچکس جوابگوی هزینه درمان نبود
آقاسید در ادامه لب به گلایه هم میگشاید و عنوانمیکند: با اینکه نابیناییام بهدلیل ضربهای بود که به سرم اصابت کرد و عمل ناموفقم هم هزینه سنگینی روی دستمان گذاشت، مسئولان مربوط اقدامی برای تأمین هزینههای درمانیام نکردند!
او اما میگوید که باز هم حضورش در بسیج را کمرنگ نکرده و در مصاحبهمان هم بارها این جمله را به زبان میآورد که ازدستدادن بیناییاش فقط خواست خدا بوده است: عمر مفیدم همین مقدار بیشتر نبوده و تقدیر برایم اینگونه رقم خورده است؛ برای همین هم هیچ گلایهای از سرنوشت ندارم.
همین مقدار سلامتی را هم از ورزش دارم
قدیمی محله ما بیان میکند: تا ۴۷ سالگیام که آن اتفاق افتاد، فعالیت فیزیکی زیادم در روز باعث شده بود در کمال سلامتی به سر ببرم و هیچ بیماریای به سراغم نیاید، اما بعداز نابینایی بهدلیل فشارهای روحی و جسمی یکبار سکته کردم و پساز یک آنژوگرافی ناموفق، عمل قلب باز انجام دادم و رگ پایم به قلبم پیوند زده شد؛ از آن زمان پاهایم هم ضعف دارد.
او با بیان اینکه همین مقدار سلامتی را هم از ورزش دارد، میافزاید: بااینحال هنوز هم ورزش را ترک نکردهام و هر روز دستکم نیمساعت بیرون از منزل همراه همسرم پیادهروی میکنم؛ ضمن اینکه خودم را مقید کردهام که حتما برای نماز به مسجد بروم.

نور قرآن به زندگیام وارد شد
آقا سید اعتقاد دارد از زمانی که نور آفتاب و دنیای بیرون از چشمهایش رخت بربسته، چیز زیادی را از دست نداده است. او دیگر نتوانسته مانند قدیم کار کند و در منزلش ماندگار شده اما به قول خودش در خانه به خواندن قرآن و دعا مشغول است و نور کلام خدا وارد زندگیاش شده و توانسته این چند صباح بقیه عمرش را بیشتر با قرآن و دعا مأنوس شود. میگوید: بعد از نابینا شدنم با گوشدادن به رادیو سورههای بسیاری از قرآن را حفظ کردم و از خداوند خواستم تا به من نیرویی دهد تا بتوانم کارهای شخصیام را با توان خود انجام دهم و اکنون نیز گاهی خودم برای خرید از مغازههای نزدیک منزل اقدام میکنم.
بعد از نابینا شدنم با گوشدادن به رادیو سورههای بسیاری از قرآن را حفظ کردم
مردمان خوب محله ما
۳۶ سال حضور این هممحلهایمان در محله بهمن او را بیشتر از گذشته مشتاق به گذران زندگی در اینجا کرده است؛ سیدحسین عنوان میکند: سالها زندگی در این محله و پیداکردن همسایههایی که محرم رازمان بودند و امین زندگیمان، باعث شده که زندگی در اینجا را به هرجای دیگری ترجیح دهیم. شاید اگر در هر محله دیگری بود، برای کوچکترین رفتوآمدهایم به مشکل برمیخوردم، اما در اینجا هیچوقت نشده که قصد رفتن به جایی را داشته باشم و همسایهها مرا به مقصد نرسانند.
آنچه محله کم دارد...
روشندل محلهمان اما از کمبودهای محله بهمن هم میگوید و از نبود فضایسبز برای تفریح خانوادهها و کودکان و نوجوانان. جوادپور به خطرسازبودن بازی کودکان در کوچهها نیز اشاره میکند و برای نمونه از تصادف کودکی که در کوچه مشغول بازی بوده با یک خودرو یاد میکند.
او از مسئولان درخواست میکند در این محله بوستان راهاندازی کنند تا کودکان و نوجوانان اوقات فراغت خود را بهجای گذراندن در خیابانها،آنجا بگذرانند و خانوادهها نیز مجبور نباشند برای تفریح به مناطق دیگر شهر بروند.
روشندلان مغفول ماندهاند
آقاسید در ادامه نبود راه هموار را دغدغه روشندلان عنوان میکند و ادامه میدهد: یک فرد نابینا علاوهبر مشکلاتی که در جامعه و برای یافتن کار و گذران زندگی دارد، برای راهرفتن خود هم که یکی از عادیترین کارهای روزمره اوست، به مشکل برمیخورد.
او اضافه میکند: وجود چالهچولهها چه در محلهای عبور عابر پیاده و چه در خیابانها برخی اوقات برای افراد تندرست هم دردسرساز میشود؛ چه برسد به افراد ناتوان یا نابینا.این روشندل در پایان از شهرداری و دیگر مسئولان میخواهد برای رفع کاستی همه محلات اقدام کنند تا نابینایان دغدغه رفتوآمد در شهر را نداشته باشند.
* این گزارش یکشنبه، ۲۱ مهر ۹۲ در شماره ۷۵ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.