غواصان، سیزدهبهدر به جبهه میروند
روزهای پایانی سال گذشته بود که قرار شد با او گفتگو کنیم؛ با پدر ۷۷ساله دو شهید و یک جانباز. اتفاقا آن روزها مصادف بود با نخستین سالگرد مادر شهیدان سیدمهدی و سیدرضا سیدی و این شد که گفتگوی ما تا همین چند روز پیش به تعویق افتاد. سرانجام با این پیرمرد باصفا در خانهاش در خیابان شیخ صدوق قرار گذاشتیم.
سیدجواد سیدی از قدیمیهای محله فاطمیه است؛ مردی که معتقد است با خدا معامله کرده و به شهادت و جانبازی فرزندانش افتخار میکند. در ادامه صحبتهای او را بخوانید و با زندگی شهیدانی از جنس همین مردم آشنا شوید، شهیدانی که فرقی نمیکند بچهمسجدی بودهاند یا سرشار از شور جوانی، در هر صورت برای باورهایشان رفتند.
یکی شوخ و یکی مسجدی
بعد از ازدواج، خدا ۱۳ فرزند به من داد که چهار بچهام در کودکی فوت کردند. یکی از پسرها هم تصادف کرد. رضا فرزند چهارم من بود و مهدی پنجمین بچهام. حدود دو سال با هم تفاوت سنی داشتند و متولد سالهای ۴۱ و ۴۳ بودند.
رضا خیلی شوخطبع بود و سربهسر مهدی میگذاشت، اما چون این دو پسرم فاصله سنی کمی داشتند باهم رفیقتر بودند. در نوجوانی رضا شاگرد مکانیکی بود و مهدی هم در آرایشگاه مشغول شد. مهدی بچه باخدایی بود و اهل نماز شب و مسجد و هیئت و مراسم مذهبی.
رضا بازیگوش بود و کمتر در این وادیها سیر میکرد. در سالهای جنگ ایران و عراق، مهدی از طریق پایگاه بسیج شهید سهیلی برای بازدید به مناطق جنگی میرفت و گاهی برادرش را هم با خودش میبرد. مدتی که گذشت پاپیچ من و مادرش شد که برای رفتن به جبهه به او اجازه بدهیم. مادرش مخالفت میکرد؛ چون محمد پسر بزرگمان درجبهه بود، میگفت اجازه بده او برگردد، بعد شما بروید. اما مهدی دستبردار نبود و آخرش هم در حدود بیستویکسالگی از طریق بسیج روانه شد.
دست برادرش را هم گرفت
مهدی تنهایی نرفت و دست برادرش را هم گرفت و با خود برد. میگفت رضا حتی در جبهه هم دست از شوخی با او برنمیدارد. من و مادرش سر از کارهای این دو در نمیآوردیم. بعدها فهمیدیم این دو در شلمچه مستقر بودند؛ غواصی میکردند و عملیاتشان اطلاعاتی بود تا سر از نقشههای دشمن درآورند.
برای همین گاهی که برای دیدن ما به مشهد میآمدند لام تا کام حرف نمیزدند. ما هم سعی نمیکردیم در کارشان سرک بکشیم. خاطرمان از بچهها جمع بود و میدانستیم که برای دفاع از وطن و ناموسشان رفتهاند. در همان سال ۶۴ محمد پسر بزرگم هم در جبهه بود.
البته مهدی و رضا باهم بودند و محمد در منطقهای دیگر با دشمن میجنگید. او پایش ترکش خورد و برای مداوا به اصفهان منتقلش کردند. من و مادرش به محض اینکه متوجه این قضیه شدیم خودمان را به اصفهان رساندیم. پس از مداوای اولیه، محمد را به صورت هوایی به مشهد اعزام کردند. سرنوشت او جانبازی برای کشورش بود.
مهدی و رضا در عملیات کربلای۸ شلمچه حین غواصی به شهادت رسیدند
شوک دوم
چند ماه از مجروحیت محمد گذشت. اوضاع جسمیاش بهتر شده بود که خبر دیگری به خانوادهمان شوک وارد کرد. مهدی و رضا در عملیات کربلای۸ شلمچه حین غواصی به شهادت رسیدند. اولین بار هادی پسر دیگرم از طریق دوستان مهدی از شهادت او و رضا باخبر شد.
او مانده بود که چطور ماجرا را برایمان تعریف کند. موضوع را به محمد که حالش بهتر شده بود گفته بود. همسرم خدابیامرز از رفتار این دو پسر بو برد که اتفاقی افتاده است. موضوع را جویا شد تا اینکه محمد و هادی با مقدمهچینی من و مادرش را در جریان ماجرا قرار دادند. البته سالها از سرنوشت جنازه بچهها خبر نداشتیم.
مدام بنیاد شهید میرفتیم، اما اثری از این دو نبود. سال۷۴ بود که گروه تفحص استخوانهای مهدی و جمجمهاش را که هنوز مقداری از موهای سرش بالای آن بود همراه پلاک و کتاب دعایی سالم برایمان آوردند. به فاصله شش ماه جنازه رضایم هم پیدا شد. میشد که دو پسر شهیدم و حتی مادرشان را که حدود ۱۴ ماه پیش فوت کرد، در بهشت رضا (ع) به خاک بسپاریم، اما به علت دوری راه با هزینه شخصی خودم هر سه عزیزم را در آرامگاه خواجهربیع و در کنار هم دفن کردم.
اتاق تعلیم در کنار سیلوی گندم
یادم میآید که یک شب مهدی نیامد خانه. او شاگرد آرایشگری در همین محله خودمان بود. با محمد دنبالش رفتیم و هرجا میدانستیم سراغش را گرفتیم، اما انگار این بچه آب شده بود و رفته بود توی زمین. آخر شب ناامیدانه به منزل برگشتیم.
دلمان مثل سیر و سرکه میجوشید که متوجه شدیم مهدی در خانه است. محمد سمتش رفت تا او را کتک بزند که تا آن وقت شب کجا بوده؟ مانع او شدم. از مهدی با جدیت پرسیدم کجا بوده و او هم گفت تعلیم میدیده است. او با دوستانش در کنار سیلو پاتوقی درست کرده بودند و تعلیمات جنگی میدیدند؛ اسمش را گذاشته بودند «اتاق تعلیم». بعدها مرا به این مکان برد و فهمیدم این بچه با این سن کم چقدر با تدبیر است. فردای همان روز دو تا از دوستانش که به اتاق تعلیم میرفتند پیش من آمدند و گفتند مهدی راه خودش را پیدا کرده است و من هم دیگر برای کارهایش، اما و اگر نمیآوردم؛ چون به ایمان او ایمان پیدا کرده بودم.
دلم میسوزد
رضا خیلی شیطنت داشت و مدام سربهسر مهدی میگذاشت. او گاهی اشک برادرش را درمیآورد. یک بار که مهدی را اذیت کرده بود او را به ستون بستم و حسابی کتکش زدم. گاهی دلم برای اینکه آن روز تنبیهاش کردم، میسوزد.
مرخصی نیمه تمام و آسیب جدی
مهدی به خاطر اعتقادات قوی و رابطه خوبش با خدا توانست رضا را هم با خود همراه کند. این اعتقادات تا حدی بود که این دو پسر از مرخصی تشویقی که فرماندهشان میداد استفاده نمیکردند. یک بار بهویژه مهدی آنقدر در جبهه لیاقت نشان داده بود که ۲۸روز مرخصی تشویقی به آنها تعلق گرفت. اما هر دو از این موضوع به خانواده چیزی نگفتند.
روز سیزدهبهدر گفتند باید بروند جبهه. هادی پسر دیگرم آن دو را مشایعت کرد. مهدی در بین راه به او گفته بود ۲۰روز از مرخصی مانده است، اما در جبهه به حضورشان نیاز دارند و باید زودتر بروند. مهدی موقع سوارشدن به وانتهای مخصوص رزمندهها به عقب پرتاب شد و از ناحیه سر آسیب جدی دید، اما به زخم عمیق سرش توجه نکرد و با همان حال راهی جبهه شد.
*این گزارش یکشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۴ در شماره ۱۵۰ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.