هفت روز جدال با مرگ
مدتها میشد برای دفاع از حرم اعلام آمادگی کرد بود، اما خبری از اعزام نبود تا اینکه اسفند ۹۴ اعلام کردند آنهایی که تمایل به رفتن دارند، دوباره نامنویسی کنند.
هادی فروتنکیا، ستوانیکمِ تیپ۲۵۸ ارتش که منتظر این لحظه بود، دوباره نامش را در فهرست نوشت و اینبار قسمتش شد تا برود. اینطور شد که ۲۷ اسفند، زمانی که همه در تدارک نوروز بودند، او در تکاپوی اعزام به سوریه بود.
این رفتن آنقدر او را خوشحال کرده بود که همسرش هم نتوانست این شادی را از او دریغ کند و بدون هیچ مخالفتی با دعای خیرش، او را بدرقه کرد.
همه ما میدانیم احتمال شهادت مدافعان حرم زیاد است، اما آنها با دانستن این موضوع بدون ترس از شهادت عزمشان را جزم میکنند و ثابتقدم به راهی میروند که انتخابش کردهاند.
هادی فروتنکیا، مدافع سیساله و جوان حرم نیز مانند دیگر همرزمانش، درباره علت رفتنش به سوریه میگوید: «دلیل رفتنم، فرمان رهبر و دفاع از حرم حضرت زینب (س) بود. تمامش عشق و علاقه بود. نمیخواستم از قافله شهادت عقب بمانم و طی حضورم در سوریه، هیچوقت از مرگ ترس نداشتم. روزی که میخواستم بروم به پدرم گفتم اگر بخواهند مانعاز رفتن من بشوند یا به هر دلیلی نتوانم به سوریه بروم، لباس نظام را کنار میگذارم.اگر امروز برای دفاع نروم، فردا از کشور خودم هم دفاع نمیکنم؛ پس بهتر است همین ابتدای کار آن را کنار بگذارم.»
وقتی به او خبر میدهند اسمش در بین مدافعان حرم است از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجد. همسرش که این شور و اشتیاق را میبیند، دلش نمیآید مانع رفتن او بشود و او را به خدا میسپارد، اما مادر که دلهره دارد، به عروس خود میگوید کاری کند که هادی منصرف شود.
همسر هادی پاسخ میدهد: «اگر هادی ۱۰ بار دیگر هم بخواهد برود، من موافق رفتنش هستم.» گفتگوی ما با این مدافع حرم، در مدت بستریشدن وی در بیمارستان ارتش صورت گرفت.
۷ روز مفقودی
۲۰ فروردین برای فروتنکیا، همان روز حادثه بوده است؛ روزی که اتفاقات آن، بدون شک، برای همیشه در خاطر او خواهد ماند.
وقتی قرار است از وقایع سوریه برایمان بگوید، به همین ماجرا اشاره میکند: «جمعه ۲۰ فروردین در زیتان (روستایی در سوریه) در یگان احتیاط بودیم؛ یگانی که درحال استراحت است. ناگهان به یگانها حمله شد.
بیسیم زدند که حمله شده و یگان را بهسمت خط حرکت دادیم. «جبهه النصره» (یکی از گروههای شورشی در سوریه) ازطریق هوایی بهشدت ما را میکوبید، اما هرطورکه بود، مستقر شدیم.
تجهیزات دشمن بیشتر از تجهیزات ما بود؛ به همین دلیل تقریبا خط ما را به هم ریخته بودند. فرمانده به من گفت تانک دشمن از مقر ۵ نفوذ کرده؛ به همراه آرپیجیزن بروید و متوقفش کنید.
بهاتفاق یکی از بچهها حرکت کردیم و جلو رفتیم. مقر یک، دو، سه و چهار را رد کردیم و به مقر۵ رسیدیم. ساختمانها زیاد بود. در فاصله ۳۰متری با تانک بودیم. میخواستیم آن را بزنیم، اما بین ما چهارپنجنفر از سربازان جبههالنصره بودند.
ابتدا آنها را و بعد تانک را با آرپیجی زدیم. میخواستیم برگردیم، اما مقرهای پشت سر، ما را گرفته بودند. تازه متوجه شدیم وقتی آن چهارنفر را زدیم، متوجه موقعیت دقیق ما شدهاند و ما در محاصره دشمن هستیم.
در آن موقعیت، تنها راهی که به ذهنم رسید، این بود که داخل بوتههای بلند علف برویم. یک خانه آن نزدیکی بود. به فرد همراهم گفتم به آنجا برویم و از پشت آن خانه، به روستا برگردیم.
داخل بوتهها پنهان شدیم؛ هرطور بود به آن خانه رسیدیم. فرمانده بیسیم زد که در مقر ۲ محاصره شدهاند و کمک میخواهند. میدانستم رفتنم یعنی شهادت، اما نمیتوانستم به آنها بیتفاوت باشم؛ برای همین به همراهم گفتم تو برگرد.
قبول نکرد، اما به او گفتم دینی به گردن تو نیست. او فرمانده گردان من است پس تو برگرد و برو.
بیرون آمدم. همانطورکه بهسمت آنها میرفتم، تکتیرانداز من را زد و نقش بر زمین شدم. دور خودم میچرخیدم و چند بار تشهدم را خواندم.
در جواب درخواست کمک دوستانم گفتم دیگر نمیتوانم کاری انجام بدهم؛ من رفتنی هستم. آنها ازطریق بیسیم، من را دلداری میدادند و میگفتند چیزی نیست؛ زنده میمانی. گلوله از سمت راستم خورده و از کنار نخاعم رد شده بود. بهخاطر درد و خونریزی زیاد، از هوش رفتم و این آغاز یک هفته مفقودشدن من بود.
گلوله از سمت راستم خورده و از کنار نخاعم رد شده بود. بهخاطر درد و خونریزی زیاد، از هوش رفتم
حفظ سلاح از حفظ جان برایش مهمتر است
همان شب عملیات نیروهای خودی اجرا میشود. منطقه را پس میگیرند، اما هادی را که بیهوش نقش بر زمین افتاده بود، نمیبینند و میروند.
همیشه میگویند تا خدا نخواهد، برگ از درخت نمیافتد؛ هرچند خونریزی فروتنکیا زیاد است، آفتاب سوزان سبب میشود خونهای بدنش خشک شده و لباسش را مانند پانسمانی به بدنش بچسباند.
در این وضعیت او تنها به نجات یا شهادت فکر میکند و اینکه اسلحه و فشنگهایش را از دست ندهد. به همین دلیل، روز دوم که به هوش میآید به این فکر میکند هرطورکه شده به عقب برگردد و خودش را به مقر برساند.
در این مدت، بدون آب و غذا بین علفهای خیس و بلند بهسختی دوام میآورد و تنها آموزشهایی که در این ایام دیده، به دردش میخورد و میتواند دوام بیاورد.
جلیقهاش را درمیآورد و آن را مانند بالشی زیر سر قرار داده و قسمتی از آن را هم روی سرش میاندازد تا آفتاب نخورد. آب و غذایش را از شبنم علفها و ریشه گیاهان تهیه میکند.
گرمای سوزان روز و سرمای طاقتفرسای شب برایش سخت است، اما او از هدفش بازنمیماند و سینهخیز خود را بهسمت مقر و همسنگرانش میکشاند.
واهمهای از مرگ نداشتم
عصر روز پنجم گرمای شدید هوا، درد، تشنگی و گرسنگی همه دستبهدست یکدیگر میدهند و سبب میشوند تا هادی از خدا بخواهد از آن وضعیت نجاتش دهد.
او از آن شرایط اینچنین یاد میکند: «از خدا خواستم یا من را ببرد یا اینکه زودتر به مقصد برساند. آرزو داشتم در آن شرایط فقط یک جرعه آب بنوشم. گفتم خدایا این آفتاب داغ را از آسمانت بگیر.
یک ساعت مانده بود به غروب که با خودم زمزمه میکردم. ناگهان باران شدیدی گرفت. شدت باران طوری بود که هرچه تلاش کردم نتوانستم ذرهای از آن آب بنوشم. باران شدید و سرمای هوا سبب شد بعداز دوساعت پشیمان شوم و بگویم خدایا اشتباه کردم، بارانت را بند بیاور!
اما باران یکریز میبارید. سرم را بهسمت زمین چرخاندم تا صورتم از قطرات باران درامان باشد که در کمال تعجب دیدم آب در جلیقهام که مچاله بود جمع شده.
انگار دنیا را به من داده بودند؛ آب را خوردم و مقداری آب باران در آن جمع کردم. سیراب شده بودم. کمکم باران بند آمد.
شب در پیش بود و هوا واقعا سرد میشد. قلبم بهشدت درد میکرد. دستم را روی قلبم گذاشته بودم و فشار میدادم و میگفتم خدایا من را ببر؛ واهمهای از مرگ نداشتم. خودم را به حالت جنین جمع کردم. فشار به قلبم میآمد و بدنم خیسخیس بود. باوجود سختی فراوان به من الهام شد که زنده میمانم و وقت رفتنم نیست.
شب سختی بود، اما زنده ماندم. صبح که شد، آفتاب داغ تا ظهر لباسهایم را خشک کرد. کمی جان گرفتم و ظهر دوباره حرکت کردم تا روز هفتم.»
شب سختی بود، اما زنده ماندم. صبح که شد، آفتاب داغ تا ظهر لباسهایم را خشک کرد
فکر میکردند جنازهام پیدا شده
«روز جمعه نزدیک مقر خودمان رسیده بودم. حدود ۱۰۰ متر بیشتر فاصله نداشتم، اما توان حرکت برایم نمانده بود. اسلحهام را آماده کردم و تیرهوایی زدم و رفیقم را هم صدا کردم.
چند نفر به سمت من آمدند؛ آنها از دوستانم بودند. گفتند خیلی دنبالت گشتیم، اما پیدایت نکردیم؛ برای همین خبر شهادتت را دادهایم. من را به عقب برگرداندند.
دوستم گریه میکرد و میگفت زمانیکه بیسیم زدند و گفتند فروتن پیدا شده، دستهایم را به آسمان بردم و گفتم خدا را شکر که جسدش پیدا شده، اما وقتی فهمیدیم که زنده هستی، پابرهنه بهسمت مقرتان دویدم تا تو را ببینم.»
کلیپهای داعش را نگاه نمیکنم
او در این مدت، ترسی از جبههالنصره و داعش نداشته و علت این شجاعتش را ابتدا توکل به خدا، عشق و علاقه به ائمه (ع) میداند و دلیل دیگر را نگاهنکردن کلیپهایی که آنها ساخته و منتظر میکنند.
میگوید: «کلیپهای داعش را نگاه نمیکنم؛ چون میدانم دیدن آنها خواسته و ناخواسته، ترس در دل میاندازد. به دوستان و هموطنانم هم توصیه میکنم این تصاویر را نبینند. یکی از اهداف داعش، ایجاد رعب و وحشت در مردم است تا بتوانند از این طریق بر آنها حکومت کنند.»
افتخار زندگی ام مبارزه با داعش است
فروتنکیا نبرد با داعش را یکی از افتخارات زندگیاش میداند و میگوید: «آنها بدترین آدمهای روی زمین و انسانهای زمانه ما هستند. آدمهایی که بویی از آدمیت نبردهاند و عاطفه ندارند، هنگام کشتن کوچک و بزرگ برایشان معنا ندارد و به کودکان هم رحم نمیکنند.»
او اعتقاد دارد عاشورای کنونی در سوریه است؛ آن زمان دشمن به امام حسین (ع) در صحرای کربلا حمله کرد و الان حرم خواهرش را میزنند؛ «ما میگوییم اگر در آن زمان بودیم همراه امام حسین (ع) و یارانش میجنگیدیم.
اما حالا حاضر نمیشویم برای دفاع از حرم خواهرش برویم. تاریخ عاشورا دارد تکرار میشود و اینبار ما به خواهر حضرت کمک میکنیم.»
روزهای مفقودشدن هادی برایمان سخت بود؛ زیرا کسی از شهادت یا اسارتش خبر درستی نداشت
وابسته به مادیات نیستم
برخی از مردم ما وقتی میشنوند فردی برای دفاع از حرم رفته است، بدون فکر دربارهاش قضاوت میکنند که ماهی چقدر دریافت میکند و اگر شهید بشود، چه چیزهایی نصیب خانوادهاش خواهد شد.
هادی فروتنکیا دراینباره توضیح میدهد: «من از نظر مالی بینیاز هستم، اما خودم را عادت دادهام که به مادیات وابسته نشوم. مانند برخی زاهدانه زندگی نمیکنم و عقیده دارم باید از مادیات استفاده کرده و درست زندگی کنیم.
امام علی (ع) میفرمایند طوری نماز بخوانید که انگار آخرین نمازتان است و طوری زندگی کنید که تا ۱۰ سال دیگر زنده هستید. از نگاه من، دین از مادیات جداست و هریک را باید در جایگاه خودش نگهداشت.»
او در پایان صحبتهایش میگوید: «عدهای میگویند ما نباید بجنگیم. رفتن به سوریه اشتباه است و... داعش با اینکه کشور مستقلی ندارد، مردم بیگناه را میکشد.
ما تلاش میکنیم سوریه به دستان این انسانهای خونخوار نیفتد و کشوری مستقل برای خودشان برپا نکنند. اگر داعش قدرت پیدا کند به هیچعنوان نمیتوان جلوی آن را گرفت؛ آن وقت باید در خرمشهر و همدان بجنگیم.»
مفقود شدن همسرم سخت بود
فاطمه رحیمیطلب، همسر هادی میگوید: «روزهای مفقودشدن هادی برایمان سخت بود؛ زیرا کسی از شهادت یا اسارتش خبر درستی نداشت، اما وقتی متوجه شدیم زنده است، خیلی خوشحال شدیم.
من مانعی برای رفتن همسرم نشدم و از این پس هم نخواهم شد و هر زمان که بخواهد برود، او را همراهی میکنم. اگر این وظیفه اوست، من مانعی برایش نخواهم شد.
هرچند برای هر زنی ازدستدادن همسرش سخت است، واهمهای از شهادت همسرم ندارم و میدانم او بهخاطر هدفش و دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسیده است.
زمانیکه میرفت به ما گفت ۵۰ درصد قول نمیدهم که زنده برگردم. رفتنم با خودم است و برگشتنم با خدا. ما هم راضی هستیم به رضای خدا و هر چه خیر است، از او طلب میکنم.»
این گزارش در شمـاره ۱۹۶ سه شنبه در ۱۸ خرداد ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.