عملیات کربلای ۴ به روایت غواص بازمانده
از قسمتهای مختلف جنگ تحمیلی زیاد گفتهایم و شنیدهایم. اگرچه همه خاطرات آن روزها از رشادتهای دلیرمردانی سخن به میان میآورد که همواره درس جدیدی به ما میدهند، عموما هر آنچه میشنویم یا لااقل در ذهنمان تداعی میشود به لشکر پیاده یا دراصطلاح، رزمندگان پیاده آن سالها برمیگردد و کمتر شده است که بهسراغ کسانی برویم که در دل آب به نقشآفرینی و جانفشانی برای میهن اقدام کردهاند. عملیات کربلای ۴ و ۵ مصداق بزرگی است برای بیان روایتی متفاوت از آن سالها. روایتی از جنس انجام عملیات در دل آب.
میگوید: خدا را شکر که سرفه میکنم. اصلا این لطف خداوند است که از آن سالها یادگار کوچکی در بدنم برایم نگهداشته است.
با اینکه ۱۸سال بعد متوجه میشود این سرفههای شدید و عصبی نتیجه شیمیاییشدن و استشمام همان بوی شبیه سبزیپلو با سیر است که چندین سال قبل بعداز دوشگرفتن در حمام صحرایی منطقه، هوس خوردن آن را کرده بود. اما باز هم از هر سه کلمه یک بار الحمدالله میگوید و میافزاید: امراضم همه لطف خداوندی است. اگر این امراض باعث استرس و اضطراب ما شود، ارزش کار را پایین میآورد. شاید باورتان نشود، ولی هیچگاه دوست ندارم بیان کنم که بهخاطر شیمیاییشدن سرفههای عصبی دارم.
بسیج؛ نقطه شروع فعالیت جهادی
حسن تجعفری، جانباز شیمیایی ۴۸ساله منطقه ماست که این روزها در محله ابوطالب سکونت دارد. او که در پرونده افتخارات خود بسیجیبودن را از ۱۴سالگی به ثبت رسانده است، برای شروع گفتگو روایتی از پادشاهی را بیان میکند که روزی با تمام خدمه خود برای نوشیدن مایه حیات به دل صحرا و جنگل میرود و در ادامه راه در تاریکی کامل قرار میگیرند و زیر پاهای خود و سایر همراهان چیزهایی را لمس میکند. راهبلد آن کاروان میگوید این چیزهایی که شما لمس میکنید، چیزهایی هستند که اگر بردارید ناراحت میشوید و اگر هم برندارید باز هم ناراحت میشوید.
میگوید: پادشاه و کاروانیان بعداز رسیدن به روشنایی مشاهده کردند که آنها همه طلا و جواهر بوده است. آن گروهی که برنداشته بودند، ناراحت شدند که چرا از طلا و جواهرات برنداشتهاند، آنها هم که برداشته بودند، ناراحت بودند که چرا بیشتر برنداشتهاند. مثال من هم از جبهه و جنگ درست مانند آنهایی است که طلا و جواهر برداشتند و ناراحت بودند که چرا بیشتر برنداشتند.
جزو اولین بسیجیان کشور
او ادامه میدهد: انقلاب که شروع شد، در آذر۵۸ بود که به فرمان امام، بسیج تشکیل شد و بهدنبال آن ستاد ملی بسیج در تهران شکل گرفت. اولین پایگاه بسیج در آن زمان در مسجد لرزاده تهران بود و در آن زمان، من جزو اولین گروههای آموزشدیده بسیج قرار گرفتم.
میگوید: در خرداد ۵۹ مرحله نخست آموزش عمومی را گذراندم و در چهاردهسالگی اولین فعالیتهای انقلابی و میهندوستی من در تهران جرقه خورد. شاید بتوان گفت با تشکیل بسیج بنده جزو ۲۰نفر اولی بودم که به این نهاد وارد شدم.
سپس میافزاید: بعداز آن دوره از تهران به مشهد آمدم و مسئولیت فرماندهی در پایگاههای مختلف بسیج را برعهده گرفتم. اولین تاریخ اعزامم به جبهه مهر ۶۴ بود که سهتا چهارماه در کردستان بودم. بعداز آن در سال۶۵ به جبهه جنوب رفتم. آنجا در هر فعالیتی که قرار بود انجام شود، من داوطلب میشدم.
این جانباز شیمیایی بیان میدارد: داوطلبی من به آنجا رسید که در واحد اطلاعات و عملیات از لشکر۲۱ امام رضا (ع) توانستم در گردان نوح که رزمندگان غواص حضور داشتند، داوطلبانه حضور پیدا کنم و آموزش غواصی ببینم. او در ادامه وارد روند عملیات کربلای۴ و ۵ میشود و میافزاید: نیروی اصلی این دو عملیات، غواصها بودند که در آن عملیات کار شناسایی و حتی تصرف برخی جزایر برعهدهشان گذاشته شده بود.
تجعفری با بیان اینکه «معتقدم عملیات کربلای۴ پیروزمندانهترین عملیات تاریخ جنگ ما بود»، ادامه میدهد: درست است که بنا به دلایلی در این عملیات کار آنطورکه تعریف شده بود، پیش نرفت، اما در آن عملیات در اوج آتش و خمپاره ما کمترین تلفات جانی را داشتیم و اگر کربلای۴ آنگونه پیش نمیرفت، هرگز پیروزی عملیات کربلای۵ رقم نمیخورد.
در کربلای۴ چه گذشت؟
به عملیات کربلای۴ بر میگردد و شب و روز عملیات را ثانیهبهثانیه برایمان به تصویر میکشد و میافزاید: گردان نوح، گردان ویژه غواصی بود که درواقع پیشران گردانهای دیگر بهشمار میرفت. ما باید چند ساعت زودتر از هر عملیات وارد عمل میشدیم. در کربلای۴ باید از کانال ماهی (آبافتادگی بین ایران و عراق در رود اروند) میگذشتیم.
او بیان میدارد: کار ما این بود که باید نقاط مدنظر را تحتپوشش خود درمیآوردیم و دراصطلاح موقعیت را امین میکردیم. عملیات کربلای۴ بنا به دلایلی پیش نرفت و ما در پشت خطوط مواصلاتی خودمان زمینگیر شدیم.
تجعفری ادامه میدهد: در آن عملیات ما به آب زده بودیم. خیلیها در آب شهید شدند، خیلیها خودشان را به جزیره رساندند، اما اسیر شدند تعدادی هم توانستند برگردند.
اضافه میکند: گردان نوح حدود ۳۴۰ رزمنده داشت هر گردان ۳گروهان دارد و هرگروهان هم ۳دسته. در کربلای۴ یک سنگر اجتماعی وجود داشت که تعدادی که برگشته بودیم در آن سنگر اجتماعی پناه گرفتند. یادم میآید در سنگر دیگر جایی نمانده بود بهگونهای شهید قوام فرمانده گردان دم در سنگر قرار گرفته بود به همین دلیل من و دو نفر دیگر از هم رزمان مجبور شدیم داخل کانال بمانیم.
او تاکید دارد: فاصلهای نشد که خمپارهای بر سر ما فرود آمد و من چیزی نفهمیدم و وقتی به هوش آمدم دیدم با فاصله زیادی از کانال داخل بوتهها قرار گرفتهام. تجعفری ادامه میدهد: موج انفجار مرا احاطه کرده بود، گوشم شنوایی نداشت. برگشتم. نفر جلویی خودم شهید مهدی بخشایش را بهخاطر داشتم داخل کانال شدم و دیدم مهدی به همان حالت دست زیر چانه به شهادت رسیده است.
این جانباز شیمیایی روزهای جنگ بیان میدارد: خاصیت آن عملیات این بود که نه شهدا و نه زخمیها تخلیه نمیشدند. بچههایی که در سنگر اجتماعی بودند یکی یکی به عقب بر میگشتند. آنها خیال میکردند که ما سه نفر داخل کانال شهید شدیم.
تجعفری اذعان میدارد: بچههای خودمان که برگشتند، من همچنان نقش زمین بودم. یک گروه از بچههای غواص دیگر که ظاهرا از تبریز بودند بر میگشتند که یکی از آنها با همان لهجه شیرین خود مرا دید و به من اشاره کرد برگردم.
او میگوید: هنوز متوجه اصل موضوع نشده بودم که کمکم صدای سربازان عراقی را شنیدم. اینجا بود که تازه متوجه شدم جریان از چه قرار است با خود گفتم حسن آقا پشت به دشمن و روبه میهن.
تمام لحظات آن روزها را خوب بهخاطر دارد و بیان میکند: خواستم از کانال برگردم. بعداز کمی طی طریق متوجه شدم از کانال به جایی نمیرسم. در آن عملیات «گرا» یا بهعبارتی نقطه نشانه ما برای برگشت، همان گلدستههای مسجد شلمچه بود. نشانه را مدنظر قرار دادم و به سمت عقب برگشتم.
او اضافه میکند: در مسیر برگشت باید از «جاده شیشه» میگذشتم. بین رزمندهها جادهای «شیشه» نام میگرفت که در نظارت کامل و مستقیم دشمن یعنی عراقیها بود. آن جاده دید کامل برای دشمن داشت؛ بااینحال چارهای نبود باید از همان جاده برمیگشتم.
یک خاطره تلخ در جاده شیشه
این رزمنده روزهای جنگ میافزاید: در جاده شیشه همانطورکه برمیگشتم یک کوله حاوی تیر و گلولههای آرپیجی از نیروهای خودی دیدم که وسط جاده افتاده بود. با خود گفتم برای جلوگیریاز خطرات احتمالی انفجار، این کوله را بردارم و با خود به عقب ببرم. وقتی کوله را برداشتم، دیدم از دو طرف کوله خون میچکد. تا طرف دیگر آن را نگاه کردم، دیدم بدن یک رزمنده به موازات کوله به آن چسبیده شده است.
او اضافه میکند: خلاصه جاده شیشه را هم گذراندم و بهاصطلاح خودمان به پاساژ رسیدم. در آنجا ماشینی آمد و فقط غواصها را سوار میکرد؛ چون به آنها نیاز بود و باید سالم میماندند. در آنجا هم تا به خود آمدم، ماشین رفت.
مجبور شدم بمانم تا نزدیکیهای صبح با گردانهای پیاده به سمت موقعیت شهید شاکری روانه شدم. در موقعیت شهید شاکری بود که وقتی بچههای گروه خودمان (تیم غواصی) مرا دیدند که سالم برگشتهام، همه روبوسی کردند و بهاصطلاح به سروکله من ریختند.
سبزی پلو و عامل اعصاب
آنجا بود که رفتم داخل حمام صحرایی تا بدنم را تمیز کنم. وقتی از حمام برگشتم، بویی شبیه سبزی پلو با سیر را استشمام کردم و از آن بو لذت میبردم. نمیدانستم در منطقه عامل شیمیایی زدهاند. بچهها را از دوردست میدیدم که خود را ایزوله کردهاند، اما با تمسخر به آنان میگفتم که چرا خود را پوشاندهاند.
جلوتر که رفتم، متوجه شدم این پوشش آنها حکمتی دارد. بلافاصله مرا ایزوله کردند و به من آمپول آتروپین تزریق کردند. آنجا فکر نمیکردم که سالهای سال بعد، این عامل شیمیایی که عامل اعصاب است، در من بروز و ظهور پیدا کند.
آرپیجیزن خط آتش دفاعی
تجعفری اظهار میدارد: در کربلای۴ مجروح شده بودم؛ به همین دلیل فرمانده گردان نوح در عملیات کربلای۵ به من اجازه کار تخصصیام یعنی غواصی را در این عملیات ندادند. اما با اصرار زیاد اجازه دادند که آرپیجیزن خط آتش دفاعی بچهها در این عملیات باشم. او ادامه میدهد: در این خط نیز خمپاره ۶۰ عراقیها امان نداد و دوباره مرا مجروح کرد. بعدها قطعنامه ۵۹۸ به توافق رسید و حکایت من هم مانند همان نیروهای پادشاه از برداشتن طلا و جواهرات شد.
سرفههای زیاد آزارم میداد و دکتری متوجه این موضوع نمیشد تا اینکه دکتر بنیاد شهید گفت تو شیمیایی هستی
۱۸سال بعد از کربلای ۵
تجعفری به ۱۸سال بعداز عملیات کربلای۵ اشاره دارد و میافزاید: سرفههای زیاد آزارم میداد و تقریبا هیچ دکتری هم متوجه این موضوع نمیشد. نشانی پزشک حاذقی را با تخصص ریه پیدا کردم. دکتر بلافاصله بعداز معاینه به من گفت تو شیمیایی هستی.
من هم اصرار میکردم که اینگونه نیست. آن دکتر که خود پزشک کمیسیون بنیاد شهید بود، به من گفت تو شیمیایی هستی و عامل اعصاب داری. تا زمانی هم که این موضوع در بنیاد ثبت نشود نمیتوانی دارو برای درمان تهیه کنی. این موضوع باعث شد که بهدنبال ثبت این قضیه بروم تا مداوایم امکانپذیر شود. بالاخره در ۱۹آبان ۹۰ این موضوع به ثبت رسید و بنده جانباز ۲۵درصد عنوان شدم.
نفر سوم داخل کانال پیدا شد
او بهترین خاطره از آن روزها را پیداشدن آقای نژادهاشمی، نفر سومی که با او و شهید بخشایش در عملیات کربلای۴ داخل کانال بودند، میداند و درحالیکه اشک شوق از چشمانش سرازیر شده بیان میدارد: در آن کانال ما سه نفر بودیم که شهید بخشایش جلو، من وسط و آقای نژادهاشمی در آخر قرار داشت. بعداز زدن خمپاره و موج انفجار، من فقط شهید بخشایش خاطرم ماند و اصلا یادم نبود که آن نفر سوم چه کسی بوده است. این قضیه سالها ذهن مرا به خود درگیر کرده بود تا اینکه دو سال قبل که برای بیان خاطرات در تلویزیون برنامه داشتم، اشاره کردم که از نفر پشت سرم هیچ چیز به خاطر ندارم. آقای نژادهاشمی که برنامه را دیده بود، شماره مرا پیدا کرد و ما دوباره توانستیم با هم، پیمان دوستی ببندیم.
ما مدیون مردم هستیم
تجعفری در ادامه میگوید: به نظر من غواصان عملیاتها در تمام دوران گمنام ماندهاند. اصلا همین گمنامبودن باعث شد امروز بنده پای میز مصاحبه بیایم و از تلاشهای این گروه از رزمندگان بگویم. او میافزاید: یادمان باشد در هر شرایطی مدیون مردم هستیم. اگر مردم نبودند، امروز یادگاری از آن روزهانداشتم.
* این گزارش شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ در شماره ۱۴۴ شهرآرامحله منطقه ۲ منتشر شده است.

