سمیرا، دختر پرتوانی که معلولیت را به زانو درآورد
وجود خانواده نعمت است؛ نعمتی که تا کمبودش را حس نکنی، متوجه عمقش نمیشوی. وقتی یکی از اعضایش را از دست میدهی، آن وقت است که تا آخر عمر متوجه جای خالی عمیقی در زندگیات میشوی که با هیچ محبتی پر نمیشود. آسایشگاه معلولان فیاضبخش پر از آدمهایی است که بعضیهایشان پدر و مادر ندارند؛ آدمهایی که بهخاطر معلولیت رها شدهاند.
در نگاه این آدمها ردی از تنهایی حس میشود. هر چقدر موفق باشند، هر چقدر هنرمند باشند، هر چقدر خودشان را در هزارتوی لبخندها و آرامشها پنهان کنند، بازهم جای خالی دست نوازشگر مادر را میشود روی صورتشان حس کرد.
اما در بین همان آدمها، در همان آسایشگاه، هستند افرادی که چشمهایشان برق میزند. زندگی این آدمها را که ورق میزنی، وجود محبتی عمیق را در وجودشان حس میکنی؛ محبتی که مادر با عشقش و پدر با صبوری و مهربانیاش به آنان ارزانی داشته است. سمیرا رمضانی یکی از آنهاست. او متولد ۱۳۷۵ است.
سن و سالی ندارد، اما نه پایی برای رفتن دارد نه توانی در انگشتان دستهایش؛ گرچه چشمهایش برق خاصی دارد. عمق لبخندهایش را نمیتوان پیدا کرد. کمکمربی بخش دختران، جوان بیستسالهای است که شاگرد ممتاز دورههای تحصیلش بوده است. او علاوه بر تحصیل، ورزشکار نامآور آسایشگاه است که پایش به خارج از کشور و بازیهای پاراآسیایی نیز باز شده است.
دارنده مدال طلای کشور در رشته بوچیا از تلخ و شیرین روزهای گذشتهاش میگوید که از حق نگذریم، خاطرات تلخش آنقدر کمرنگ است که به چشم هم نمیآید.
حس نکردم معلولم
رمضانی میگوید: هیچوقت حس نکردهام معلولم. ما یک خواهر و برادر بودیم و مادرم هیچچیز برایم کم نمیگذاشت. اگر بچهها بازیای انجام میدادند یا قرار بود به جایی بروند که من نمیتوانستم، مادرم هرطور بود، من را میبرد یا با من همبازی میشد و بازی بچهها را با من اجرا میکرد تا حس نکنم ناتوانی دارم.
در دوره کودکی هیچوقت حس نکردم معلولم؛ چون مادرم از جان برایم مایه میگذاشت.او اینطور ادامه میدهد: اوایل بهسختی راه میرفتم و هنوز روی ویلچر نمینشستم. دستم را میگرفتند و من را به مدرسه میبردند. در هوای سرد و برفی کاشمر، پدرم من را به مدرسه میبرد. من عاشق درس و مدرسه بودم.
سمیرا تا دوم راهنمایی در همان روستا درس میخواند. تمام این مدت جزو شاگردان تیزهوش مدرسه بوده است. با اینکه انگشتانش قدرت کافی برای نوشتن در اختیار نداشتند، او معمولا جزو اولین نفرهایی بود که برگه امتحاناتش را تحویل میداد. این عشق به درس و مدرسه، معلولیت را در نگاه سمیرا کمرنگ و کمرنگتر کرده بود.
محصل بیمدرسه
برای سمیرا چیزی سختتر از این نبود که از درس و مشق منع شود. دوم راهنمایی را تمام میکند، اما بساط مدرسه راهنمایی از روستایشان بهدلیل نبود دانشآموز برچیده میشود. حالا سمیرا مانده و غمی بزرگ.
سمیرا مانده و آرزوهایی دستنیافتنی؛ «تمام تابستان اشک میریختم. یادم هست سر سفره شام، پدرم گفت دخترهای روستا میروند خوابگاه، اما تو را نمیتوانیم بفرستیم. تو شرایطش را نداری. همان موقع سر سفره شام زدم زیر گریه.»
اطرافیان از مرکزی یاد میکنند که در مشهد است و امکانات رفاهی لازم را برای معلولان فراهم میکند که امکانات تحصیلی یکی از آنهاست. پدر سمیرا پیگیر میشود. اوایل، فیاضبخش از پذیرفتن سمیرا بهدلیل نبود ظرفیت لازم خودداری میکند، اما بعد که کارنامه تحصیلی او را مشاهده میکنند، با روی باز او را میپذیرند.
سمیرا با شوروشوق بند وبساطش را برای آمدن به مشهد جمع میکند؛ «مادرم به خانه همسایه که میرفت و برمیگشت، میدیدم چشمهایش قرمز است. میفهمیدم گریه کرده. به روی خودم نمیآوردم، اما میدانستم از اینکه تنها دخترش به راه دور میرود، غصه میخورد، درحالیکه من از اینکه شرایط برای تحصیلم فراهم شده، ذوقزده بودم.»
میدانستم از اینکه تنها دخترش به راه دور میرود، غصه میخورد، درحالیکه من از اینکه شرایط تحصیلم فراهم شده، ذوقزده بودم
روزی که پدرم بغض کرده بود
«پدرم من را به آسایشگاه آورد. آنقدر بغض کرده بود که نمیتوانست حرف بزند. به روی خودش نمیآورد، اما میفهمیدم چقدر از اینکه قرار است دور از آنها زندگی کنم، ناراحت است.
پدرم من را گذاشت و رفت. خودم را کنترل کردم و گریه نکردم. همه دخترها در اتاقی جمع شدند تا با آنها آشنا شوم. یکی از دخترها که بقیه را معرفی میکرد، گفت بار اولی است که میبینم یک تازهوارد اشک نمیریزد. همان موقع زدم زیر گریه. بعد از آن دیگر اشک و آهی در کار نبود. از فردایش، مدرسه شروع میشد و من هم عاشق درس و مشق بودم.»
دریافت طلای بوچیا در سال ۹۱
از بدو ورودِ سمیرا به آسایشگاه، او با علاقه درس میخواند، چنانکه با معدل بالای ۱۹ دیپلم میگیرد. از همان زمان ورود، ورزش را هم پیمیگیرد. استعداد او در زمینه ورزشی هم خودش را نشان میدهد. سال ۹۱ طلای کشوری را در رشته بوچیا که ورزشی ویژه معلولان است، دریافت میکند و همین باعث میشود به تیم ملی دعوت شود.
از مشهد تنها سمیراست که به اردوی تیم ملی میرود. سال ۹۳ برای بازیهای پاراآسیایی به مالزی میرود و در بازی گروهی، مقام چهارم را بهدست میآورد.
رشتههایی که دستم به آنها نمیرسید
دانشآموز تیزهوش دبیرستان، مجبور است رشتههایی را انتخاب کند که با معلولیتش هماهنگ باشد. در دبیرستان، تجربی میخوانده و نمراتش هم عالی است، اما دستهای کمتوانش او را از انتخاب رشتههای پرستاری، پزشکی، پیراپزشکی و... بازمیدارد. او بهناچار در دانشگاه خیام مشهد، رشته حسابداری را انتخاب میکند، اما حالا به رشتهاش علاقهمند است.
کمکمربی دختران آسایشگاه
مدتی است دلمشغولی دیگری برای سمیرا فراهم شده. او عاشقانه به دختران کوچک آسایشگاه رسیدگی میکند و بهنوعی خواهر بزرگترشان است. سه روز در هفته مربی آنهاست و به درس و مشقشان میرسد. اگر دختری را غصهدار ببیند، با او همصحبت میشود. حالا دخترها او را پذیرفتهاند و دوستش دارند.
سمیرا روزهای شیرینی را میگذراند. روزهایی که دلش پر از امید به آینده است. میخواهد مستقل زندگی کند. از نظر او آسایشگاه جایی است که توانمندیهای لازم را به توانخواهان میدهد و آنان را برای آیندهای روشن آماده میسازد.
این گزارش شنبه ۲۹ خرداد ۹۵ در شماره ۲۰۱ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.
