روایت مردمداری دو پزشک قدیمی منطقه ثامن مشهد
«محکمه»؛ واژهای است که وقتی قدیمیهای منطقه ما آن را میشنوند بیاختیار به یاد طبیبانی میافتند که سالهای سال در همسایگی آنها دردهای خلق خدا را درمان میکردند.
بعضی از این محکمهها حسابی مشهور بودند؛ ازجمله محکمههای دکتر شیخ در نوغان و پایینخیابان و محکمه دکتر حکمت در دریادل که درهایشان همیشه به روی مردم باز بود؛ چه پول داشتند و چه نداشتند.
برای معرفی دکتر شیخ، پزشک فقید مشهدی، از خاطرات جاوید شیخ، فرزند دکتر بهره بردیم که طی پنج سال گذشته برای طبع کتاب «افسانه دکترشیخ» توسط استاد تاریخ دانشگاه، جمشید قشنگ، گردآوری شده است.
دکتر مرتضی شیخ؛ پزشک مردمی مشهد
تولد ۱۲۸۶ وفات ۱۳۵۵
نوبتدهی به این صورت بود که معمولا ۲۰ تا ۳۰ مریض میآمدند و در مطب مینشستند. یک سبد پلاستیکی در اواخر کار و قبلتر هم کشوی همین میز بود که همیشه باز بود و هر کسی به اختیار مبلغی را داخل سبد یا کشو میانداخت.
حالا آنچه انداخته میشد از ۵ ریالی و ۱۰ریالی بود تا در نوشابه صاف شده. بعضیها حتی دو تا از این تشتکهای نوشابه را به هم میچسباندند تا سنگین شود و بیشتر شبیه پول باشد، چون خجالت میکشیدند از اینکه پول نداشتند.
بعد دکتر با بیمار صحبت میکردند. ارتباط عاطفی خاصی داشتند با مریضشان. درددلهایشان را گوش میدادند.
مردم قصهها و مسائلشان را میگفتند و دکتر هم در کنار درمان به مسائلشان گوش میداد. مثلا میگفتند من با عروس یا شوهرم این مشکل را دارم، دکتر میگفت نباید استرس داشته باشید. میگفت مگه میشه عروس من این کارها را میکند!
دکتر میگفت آخه اون جوونه، تو سنی ازت گذشته، تو خودت یک زمانی عروس بودی و این کارها چیه انجام میدی؟ سعی میکرد آرامشان کند. میگفت بایستی یک مقداری خودت را آرام کنی.
او وقتی مادر میشود از تو یاد میگیرد. یا اگر بیمار گله میکرد که وضعیت مالی من این طوره، نسخهاش را پس میگرفت و بعد بالای نسخه یک R مینوشت؛ این به معنی رایگان بود و از آنها خواهش میکرد که دارو را از داروخانه نزدیک فلکه صاحب یا از داروخانه آفتاب در میدان شهدا بگیرید؛ این داروخانهها آن نسخهها را مجانی حساب میکردند.
خاطرم هست ما بچهها پولهای خرد را شبها میشمردیم. تشتکهای نوشابه را جدا میکردیم. بعد دکتر همه را در ظرفی مسی میجوشاند تا پولها سیاه میشد. این سکهها به «پول دکتر شیخی» معروف بود. سرهای نوشابه را هم قبل از ورود به مطب، همان جلوی در میریخت تا اگر کسی پول ندارد از آنها بردارد.
روزش میان مردم میگذشت
صبحانه اکثرا قهوه میخورد. گاهی شیر و قهوه را مخلوط میکرد و میرفت به مطبها. از ساعت ۱۲ تا ساعت ۴ بعدازظهر پیوسته به مطبهایش در میدان شهدا، فلکه برق، نوغان یا تپل المحله، سرشور و پایینخیابان سر میزد یا برای عیادت کسی به منزلش میرفت.
ساعت ۴ بر میگشت خانه تا ۶:۳۰ و گاهی تا ۷بعدازظهر استراحت میکرد، غذایی میخورد و باز میرفت به مطبهایش برای ویزیت بیماران. همینطور دور میزد تا ساعت۱۲ شب و گاهی تا ۲ نیمه شب. بعد میآمد منزل.
به محض رسیدن اولین کارش استحمام بود. یک منبع استوانهایشکل درست کرده بود و یک چراغ فتیلهای هم از صبح زیرش را روشن میکرد تا آب گرم باشد. شب که میآمد اول استحمام میکرد و بعد میوههایی را که سر راه خریده بود با صابون میشست. برای هرکدام از ما که چهار نفر بودیم، یک میوه میگذاشت.
دارونخوردهها، عصبانیاش میکردند
به ندرت دکتر به مریضش اخم میکرد، ولی در مواقعی میدیدم دکتر مریض را بیرون کند. این اتفاق در شرایطی میافتاد که مریض میآمد گواهی فوت بگیرد، اما نسخهاش را نگرفته بود.
دکتر عصبانی میشد. میگفت «من با تو حرف نمیزنم؛ چرا نسخه را از من گرفتی، دارو را نگرفتی؟ اگر نسخه را گرفتی، باید اجرا میکردی، شاید تأثیر داشت.»در این مورد خاص گواهی فوت صادر نمیکردند از عصبانیت.
شانس مردمداری!
به طور ثابت روزنامه میخرید. روزنامه فروشها و دستفروشها و به خصوص کسانی که بلیت بختآزمایی میفروختند یکی از پناهگاههایشان مطب دکتر شیخ بود. مخصوصا چهارشنبهها که روز آخر بود و بلیتها روی دستشان مانده بود. گاهی دکتر با بعضی مریضها شریک میشد و بلیت دو تومانی را میخریدند؛ نصف دست خودش و نصف دست بیمار. میگفت «بردی، بیا، اگر هم باختی، بیانداز بیرون.
معمولا بلیتهای زیادی از دستفروشها میخریدند. ما چندان مایل نبودیم، اما دکتر میگفت «بلیتفروش آخر شب به یک امیدی میآید اینجا.» بلیتفروشها هرجا ممکن بیایند سراغ دکتر، یا میدان شهدا یا منزل.
هیچ وقت برنده نشدند جز یک بار که ۱۰ هزار تومان برنده شدند، ولی ۱۴ هزار تومان هزینه کردند تا من و برادرم برویم تهران و جایزه ۱۰ هزار تومانی را که در مشهد نمیدادند، بگیریم؛ بابت شیرینی و خرج سفر ما ۴ هزارتومان هم بیشتر از آنچه برده بودند هزینه کردند.
حق ویزیتش سالها تکان نخورد
دکتر خدیوجم به ایشان گفته بود «ماشین بخر» گفته بود «اگر ماشین بخرم دیگه ویزیت من این نیست. آن وقت مریض خجالت میکشه، ۵ ریال، ۱۰ ریال بدهد. بعد هم کوچههایی که میروم ماشین رو نیست.»
در اواخر عمر حدود ۳ هزار تومان مستمری کارخانه قند را داشتند و از روی عشق بیماران را در منزل و روی تخت درمان میکردند. برادرم آقا رضا گفته بود ویزیت را بکنیم ۵ تومان. دکتر جواب داده بود «ببینید! من یا دیوانهام یا پیغمبر. اگر دیوانهام، زیاد سر به سرم نگذارید و اگر پیغمبرم، غلط میکنید دستور میدهید و بحث کنید.» در طول ارائه خدمات خود، تغییری در میزان ویزیت نداشت و این به خاطر دلش بود.
میگفت طب باید ملی شود. همه باید بیمه شوند و کسی به خاطر نبود دارو، پزشک یا غذا نباید از بین برود و پزشکان باید زیر نظر دولت کار کنند، ولی متأسفانه تا زمان زنده بودنش نشد.
سعی کن کارنامهات زیاد لکه نداشته باشد
دکتر در بیمارستان فیروزگر تهران، بستری بود. من سعادت داشتم و در بیمارستان پیش ایشان میخوابیدم. شبی پیشانیاش را بوسیدم. گفت «میخواهم پاداشی به تو بدهم.» بعد ادامه داد «یادت هست که کارنامهات را میآوردی پیش من. میدانستم چقدر دلواپسی. الان برای من همان موقع است.
من کارنامهام را دارم میبرم پیش خدا. توی کارنامهام لکه سیاه کم میبینم، دارم با خوشحالی میروم پیش خدا. تو هم سعی کن مثل من کارنامهات خیلی لکه سیاه نداشته باشد.»
خدا را طور دیگری میدید
تفسیر زیبایی از خدا داشت. میگفت «این عصب شما از این مفاصل و مراکز عبور میکند و این شرایط را دارد و به مغز میرسد و فرمان میگیرد. بعد لبها را میگزید و گریه میکردند. این گونه بزرگی خدا را تشریح میکرد و اشک میریخت. من احساس میکردم خدا با این توصیفش لمس میشد.
محکمههای دکتر
نوغان و تپل محله؛ بیشترین تغییرات مکانی محکمههای دکتر در این دو محله بوده است چراکه مکان همه اجاره بوده از جمله محکمهای در چهارسوق نوغان در کوچه حمام حاج نوروز، سپس در کوچه دکتر نصیری و نرسیده به کوچه حمام باغ. دکتر ۳- ۲ سال در این محکمه خدمت کرد و سپس به محکمه نبش کوچه حمام باغ رفت.
این مطب هم بالای مغازهای بود که زمانی میوهفروشی کربلایی عباس بود و زمانی مغازه بقالی کربلایی رضا. این مطب تشکیل شده بود از یک اتاق ساده، میز فقیرانه و صندلی دکتر. محکمه دکتر در تپل محله، روبهروی مسجد مرویها بود.
سرشور؛ در آغاز محکمه دکتر دم بازار سرشور رو به خسروی نو بوده البته پیش از آنکه خیابانی باز شود. سپس این محکمه به داخل بازار سرشور منتقل شد.
پایینخیابان؛ از حرم تا پنجراه چندین مطب دکتر وجود داشت. اولینش دکتر شیخ و سپس دکتر بازرگان، دکتر علیزاده و دکتر رام بودند، اما مطب دکتر شیخ از همه جا شلوغتر بود. محکمه ابتدا در کوچه حسنقلی بود و سپس خانهای در کوچه سرحوضو، بالای کاروانسرای چراغ برق، جنب مسجد فیل که محکمه دکتر شیخ بود.
میدان اعدام؛ جریان محکمه گودال خشتمالها، شگفتانگیز است. این محکمهای بود که در میان گل و لجن برپا میشد. لوازم مطب عبارت بود از دو حلبی نفتی یکی برای دکتر و دیگری مخصوص بیماران؛ همین و بس.
دکتر علیاکبر حکمت، پزشکی از طبس
علیاکبر حکمت (تولد ۱۳۰۹) چهارمین و آخرین فرزند خانواده حکمت، ذهن کنجکاوی داشت و از همان کودکی پا به پای پدر در مجالس و محافلی که او شرکت میکرد، حضور داشت. قرآنخوانی را هم از مادر آموخت. مدت کوتاهی هم به مکتب رفت. دبستان و دبیرستان را در دبیرستان شیبانی طبس گذراند.
در تمام طول تحصیل جزو شاگردان ممتاز و برجسته مدرسه بود تا اینکه مدرک سوم دبیرستانش را گرفت. آن زمان رفتن به فرهنگ و آموزگار شدن برای هر خانوادهای مایه مباهات بود برای همین علیاکبر جوان به مشهد آمد تا در دانشسرای مقدماتی تحصیل کند.
دانشسرا نزدیک باغ نادری بود. دو سال هم در دانشسرا درس خواند و با امتیاز بالا توانست فارغالتحصیل شود. آن زمان اداره فرهنگ وقت با ادامه تحصیلش در رشته پزشکی موافقت نکرد و او خواسته و ناخواسته به عنوان بازرس تعلیماتی و دبیر دبیرستان طبس مشغول به کار شد، اما همچنان به ادامه تحصیل در رشته پزشکی فکر میکرد تا اینکه در تعطیلات تابستانی همان سال نخست، برای شرکت در کنکور پزشکی به مشهد سفر کرد.
آیهای که مادرم خواند، پزشکم کرد
کنکور پزشکی دیپلم تجربی میخواست او قبل از اقدام برای کنکور، کلاس چهارم دبیرستان را در دبیرستان فردوسی مشهد پشت سر گذراند. آن سال در دو کنکور تهران و مشهد شرکت کرد. در مشهد نفر اول رشته پزشکی شد. مشغول انجام کارهای ثبتنام بود که رادیو خبر قبولیاش را در دانشکده پزشکی تهران اعلام کرد. دانشگاه تهران، دانشگاه مادر بود و به همین سبب آنجا را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد و راهی تهران شد.
اما چرا پزشکی؛ علاقه به رشته پزشکی ریشه در آیهای داشت که یک روز مادرش برای علیاکبر تلاوت کرده بود. آیه ۲ سوره جمعه که میگوید: «اوست آنکه در میان مردم بیسواد، پیامبری بزرگوار از جنس ایشان برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا را تلاوت کند و ایشان را از پلیدی جهل و اخلاق زشت پاک سازد و شریعت و حکمت بیاموزد و به درستی که پیش از این در ورطه جهالت و گمراهی آشکار بودند»
این آیه او را به تفکر وا میدارد و ازآنجاکه به طب هم علاقه دارد، تصمیم میگیرد با درس خواندن و کسب علم، به جایی برسد که یک روز بتواند در شهر زادگاهش به عنوان طبیب خدمت کند.
آن روزها در طبس یک پزشک گیاهی بود که وقتی تب و لرز داشت، با مادرش میرفتند پیش او و میدید که بعد دو روز استفاده از داروهایی که او تجویز کرده بود، خوب و سرحال میشود. خیلی از کار آن پزشک گیاهی خوشش میآید و با خود میگوید: «کسی که این کار و حرفه را دارد، چقدر ثواب میکند و چقدر دعای خیر پشت سرش است.»
از بهداری مرکزی تا زلزله طبس
تحصیل پزشکی ششسال و نیم طول میکشد و علیاکبر حکمت بهعنوان یکی از دانشجویان برتر دانشکده پزشکی تهران، فارغالتحصیل میشود و سپس از طرف وزارت بهداری وقت به عنوان سرپرست بهداری و بیمارستان استان مرکزی مشغول به کار میشود. شعارش در کار همواره این است که؛ «عبادت به جز خدمت خلق نیست و خدمت به نوع بشر عالیترین نوع خدمت است.»
وبا که در ایران شیوع مییابد مأمور به خدمت در گناباد میشود. از همه کشورها به کمک میآیند و خوشبختانه پس از سه ماه تلاش جمعی این بیماری کنترل میشود.
دکتر حکمت بعد از اتمام دوره خدمت در استان مرکزی مدتی در فاروج و تربتجام و در نهایت در طبس و در سمت ریاست بهداری این شهرستان طبابت میکند. این دوره مصادف است با حادثه زلزله که جزو تلخترین خاطرات ایرانیهاست.
عشقی که مجاورم کرد
دکتر حکمت علاقه زیادی به آقا امام رضا (ع) دارد و وقتی در طبس بود هر وقت فرصت میکرد برای زیارت به مشهد میآمد. بالاخره پس از بازنشستگی به مشهد میآید و همین عشق و علاقه سبب میشود مطبش را که بعدها به محکمه دکتر حکمت معروف شد در نزدیکی حرم مطهر و در کوچه نوغان دایر کند.. بیشتر مراجعان هم زائران و مسافران آقا هستند.
از هر شهر و روستایی مریض میآید و، چون محله و زوار این محله همه از طبقات ضعیف جامعه هستند، دکتر حکمت ویزیتی برای خود تعیین نمیکند. هر کسی که دارد به اندازه توانش پول میدهد و اگر هم نداشتند، هیچ وقت نمیشنیدند که دکتر حکمت از آنها طلب مبلغ ویزیتش را بکند. دکتر معتقد است کم و زیاد پول مهم نیست، برکتش مهم است و رضایت خالق.
آخرین ویزیت در بیمارستان وقفی
دکتر حکمت تا همین بهار گذشته در مطبش طبابت میکرد، اما کهولت سن او را خانه نشین کرده است. دیگر به مطب نمیرود، اما اگر کسی در خانهاش را بزند و کاری از دستش بربیاید دریغ نمیکند.
او این روزها با تمام دار و ندارش بهدنبال تحقق وصیت پدرش است؛ پدر دکتر حکمت زمانی گفته بود «علیاکبر! من دوست دارم در این باغسرا (خانه پدری) طبابت کنی.» این است که این روزها دکتر حکمت یک پایش مشهد است و پای دیگرش طبس تا خانه پدری را به بیمارستان و درمانگاه موقوفه دکتر حکمت تبدیل کند.
یک بیمارستان ۳۲تختخوابی که آخرین مراحل ساخت خود را طی میکند و دکتر حکمت پس از آن یک آرزو دارد؛ «از خدا خواستهام به اندازهای به من عمر بدهد که بتوانم یکی دو نسخه در این بیمارستان بنویسم؛ همانطور که پدرم دوست داشت.
بعد از آن دیگر هیچ کاری با این دنیا ندارم.» دکتر حکمت اوضاع مالی خوبی دارد، اما زیاد پیش میآید که برای هزینه سفرش از طبس به مشهد از آشنایان قرض کند؛ چراکه تمام داشتههای خود را صرف تکمیل بیمارستان موقوفه میکند، مگر اینکه «خدمتی به مردم شهرم کرده باشم».
یادی از همکار قدیمی
دکتر شیخ جزو پزشکان بنام همدوره ما بود؛ اخلاق و منشش سرآمد همه اطبا بود. مطب دکتر در محله تپلمحله بود و با هم مراودات کاری داشتیم. ایشان بسیار مردمدار، حاذق و انسان شریفی بودند. یک روز به شوخی گفتم: «دکتر جان دعا کن ما هم بتوانیم راه و روش تو را پیش بگیریم و به اندازه تو بدانیم تا بهتر بتوانیم خدمت کنیم.»
* این گزارش پنجشنبه ۴ شهریور ۹۵ در شماره ۲۰۲ شهرآرا محله منطقه ثامن چاپ شده است.