کد خبر: ۷۷۴۵
۱۵ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۱
عاقبت خلبان، سقوط است!

عاقبت خلبان، سقوط است!

خلبان شهید، ستوان عباسعلی جاهدی‌زاده هنگام خواستگاری برای اینکه همسر آینده‌اش را با سختی‌های ازدواج با فرد نظامی آشنا کند گفت: «عاقبت خلبان، سقوط است»

خلبان عباسعلی جاهدی‌زاده در کوچه‌های محله نوغان رشد کرد و بالید. مردی که نامش سال‌ها بر تابلوی آبی‌رنگ نوغان ۱۰، مایه فخر و مباهات اهالی کوچه بود تا پرغرور بگویند «بچه‌محل ما بود.» دنبالش گشتیم.

خانواده‌اش نقل مکان کرده بودند و از قدیمی‌ها هم کسی نبود که او و خانواده‌اش را بشناسد. تنهانشانه، شماره‌تلفنی بود با کد اصفهان. شماره متعلق به همسر شهید بود؛ خانم «سوسن آقا‌داوود».

گوشی را برداشتیم تا روایت عاشقی را از زبان عروسی بشنویم که مردش در شب دامادی، لباس رزم پوشید و عزمِ پریدن کرد.


خلبان عاشق

‌اول دبیرستان را تازه تمام کرده بودم که مستاجر خانه ما شد. هوا خوب بود و گاهی در حیاط، درس می‌خواندم و گاهی کتاب‌هایم همان‌جا فراموشم می‌شد. فردا که کتاب‌ها را برمی‌داشتم، گُل‌های کوچکی لای برگه‌های کتاب نشسته بود.

سال چهارم دبیرستان را تمام نکرده بودم که من را از پدرم خواستگاری کرد. آن روز گفت: «عاقبت خلبان، سقوط است» و ماجرای دوستی را تعریف کرد که شبیه خودش بود و د‌ر مانور پروازی، جانش را از دست داده بود. خواست به آینده ام بیشتر فکر کنم و عجولانه تصمیم نگیرم.

فردای آن روز آمد تا روبه‌رویم بنشیند و پرده از رازی بردارد؛ گفت: «ببین سوسن! من سرطان دارم و نهایت تا بیست‌وهفت‌سالگی عمر می‌کنم. بهتر است خوب فکرهایت را بکنی.» می‌خواست من را منصرف کند، اما فایده نداشت.

من فکرهایم را کرده بودم و گفتمش. چند روز بعد ۲۰ نفری از فامیلش به اصفهان آمدند برای خواستگاری و صحبت‌های اولیه. فردایش هم قرار به آمدنشان شد برای تعیین تاریخ عقد، اما نیامدند. آن‌ها مخالف ازدواج ما بودند.
 

آغاز جنگ؛ پایان زندگی مشترک

چند ماه بعد، هشتم فروردین سال ۵۸ بود که به همراه عباس و دو تن از دوستان خلبانش، کل اصفهان را گشتیم تا محضرخانه‌ای پیدا کنیم. عید بود و هیچ محضرخانه‌ای باز نبود تااینکه بالاخره یکی پیدا شد و من و عباس، ما شدیم.

حدود یک سال در عقد بودیم. ازطرف پایگاه هوانیروز خانه‌ای در شاهین‌شهر به عباس داده بودند؛ مجلس عروسی را همان‌جا گرفتیم. شب ۳۱ شهریور سال ۵۹.همان شبی که جنگنده‌های عراقی در آسمان ایران ظاهر شدند. صدای آژیر بود و به‌دنبالش خاموشی.

خاموشی در شب عروسی نشانه خوبی نیست. مهمان‌ها پراکنده شدند؛ چندنفری مانده بودند که به عباس اطلاع دادند تا ۲۴ ساعت دیگر در پایگاه هوانیروز تهران باشد.فردا ساعت ۵ صبح با هم راهی تهران شدیم. شب را خانه خواهرش ماندیم تا فردا شد.

 آخرین تصویرم از عباس، لحظه رفتنش است؛ از پشت پنجره نگاهش می‌کردم. به در که رسید، برگشت. دستی تکان داد و برای همیشه رفت.

 

مرغ‌ عشق پرید

 

دیدار به قیامت

روزی که خبر شهادت عباس را آوردند، دوباره خانه خواهرش بودم. چند روز قبلش رفته بودم دانشگاه، دنبال کار‌های تحصیلی‌ام. از منزل یکی از همسایه‌ها آمدند که فرمانده پایگاه هوانیروز اصفهان با من کار دارد؛ شخصی به نام امین سرخی. خواهر عباس تلفن نداشت.پشت گوشی شنیدم که «عباس مجروح شده و در بیمارستان اصفهان بستری است.»

همراه خواهر عباس و چند نفر از مردان فامیل، راهی اصفهان شدیم. پلیس‌راه ما را متوقف کرد. با ماشین خود عباس بودیم. گویا شماره را به پلیس‌ها داده بودند تا خبری را به ما برسانند؛ «خلبان جاهدی‌زاده به زادگاهش برده می‌شود.»

آنجا به یقین رسیدم که عباس برای همیشه از پیشم رفته. برگشتیم تهران. فرمانده هوانیروز اصفهان چندباری تماس گرفت. خیلی بی‌تاب بودم. گفت ترتیبی می‌دهد که قبل از اعزام پیکر عباس به مشهد، او را به پایگاه قلعه‌مرغی تهران بیاورند تا بتوانم ببینمش.

به همراه خانوا‌ده‌ام راهی پایگاه هوایی شدیم. حالم دست خودم نبود. بالگرد که نشست، دویدم. تصور اینکه عباسم در آن بالگرد برای همیشه خوابیده باشد، هضم‌شدنی نبود.

نرسیده به بالگرد، یکی من را بغل زد و عقب کشید. از هوش رفتم. بعد‌ها همه از اینکه نزدیک بوده پره‌های بالگرد سرم را بِبُرّد، حرف می‌زدند، اما حرف من چیز دیگری بود؛ نتوانسته بودم عباس را برای آخرین‌بار ببینم.

 

آخرین پرواز

فردای آن روز با بالگردی راهی مشهد شدیم. دو تن از دوستان عباس، هدایتش را برعهده داشتند. من بودم و برادر و پدر و مادرم، اما در تمام مدت حس می‌کردم که عباس هم کنارم هست. وجودش را احساس می‌کردم، غافل از اینکه او عقب همین بالگرد آرام خوابیده است. مادرم بعد‌ها تعریف کرد که دوستان عباس هم حالی بهتر از ما نداشته و آن‌ها هم منقلب بوده و تلاش می‌کرده‌اند که متوجه نشوم هم‌سفر پیکر عباس هستم

قبل از شروع جنگ، عباس بار‌ها برای ماموریت به کردستان رفته بود. یک روز عصر که تازه از ماموریت برگشته بود، خوابید تا خستگی درکُند، اما چند دقیقه بعد پریشان از خواب پرید.

روی تخت نشسته بود. دستش روی شکمش بود. گفت: «خواب دیدم بالگردمان آتش گرفت و شکمم سوخت.» روزی که می‌خواستند عباس را به خاک بسپرند، باز هم اجازه ندادند ببینمش، اما می‌دیدم که با لباس پروازش، داخل تابوت خوابیده است. دستش مثل همان لحظه‌ای که از خواب بیدار شد، روی شکمش بود. می‌دیدم که قسمت شکم لباسش بر اثر سوختگی جمع شده؛ خواب عباس برایم تعبیر شد.

مرغ‌ عشق پرید


مرغ‌های عشق زیر آوار مردند

عباس، بسیار عاطفی و بااحساس بود. پدرم دو مرغ‌عشق به او هدیه داده بود و او هروقت از ماموریت می‌آمد، ساعت‌ها می‌نشست و با آن‌ها از ماموریتش حرف می‌زد. به گل و گیاه هم علاقه زیادی داشت؛ چه آن‌وقت که هر روز برای من دسته‌ای گل سوسن می‌آورد و چه بعد‌ها که حیاط خانه شاهین‌شهر را پر کرد از گل‌های سوسن و رز.

می‌گفتم گل‌ها از کجا؟ می‌گفت از حیاط پادگان می‌آورم. بعد‌ها که به پادگانشان رفتم، هیچ گلی ندیدم. عجیب بود کارهایش. بودنش عجیب بود. بعد از مراسم خاک‌سپاری وقتی به خانه‌مان برگشتم، دنیا بر سرم آوار شد.

بیشتر خانه‌های محله بر اثر بمباران تخریب شده بود. رد خون بر درودیوار خانه‌ها دیده می‌شد. خانه ما هم خراب شده بود و همه‌چیز زیر آوار بود؛ مرغ‌های عشق هم.

 

یشتر خانه‌های محله بر اثر بمباران تخریب شده بود. رد خون بر درودیوار خانه‌ها دیده می‌شد

غریبه  عزیز

وقتی خبر شهادتش که در محله پیچید، سرتاسر کوچه و محله سیاه‌پوش شد. تا دو سال بعد هیچ‌کس از همسایه‌ها لباس رنگی تن نکرد. یک محله عزادار عباس شد. به‌قدری این مرد خوب بود که در همان مدت کوتاه اقامتش در محله، اهل محل به سرش قسم می‌خوردند.

با سن کمش، شده بود امین و محرم راز مردم. بسیار چشم‌ودل‌سیر بود و از کمک به افراد نیازمند دریغ نمی‌کرد. با آنکه حقوق خلبانی خیلی خوب بود، هیچ‌وقت پس‌اندازی نداشت. خودم بار‌ها دیده بودم همین که حقوقش واریز می‌شود، موکتی، بخاری‌ای یا چراغی می‌خرد و می‌فرستد برای افرادی که از قبل شناسایی کرده بود.


دِینی که ادا شد

عباس به عکس گرفتن علاقه زیادی داشت. کلی عکس از خودمان گرفته بودیم؛ همه را بزرگ کرده و به درودیوار زده بو‌د. بعد از شهادتش، همان عکس‌ها شدند تنها همدم و مونسم. دانشگاه تعطیل بود و من به خانه پدرم برگشته بودم. در اتاقی خودم را محبوس کرده بودم؛ تنها دلخوشی‌ام عکس‌های عباس بود و نقاشی‌هایی که هرازگاهی می‌کشیدم.

تا دو سال لباس سیاهم را از تن بیرون نیاوردم و بعد از آن‌هم تا چند سال، فقط رنگ سرخ پوشیدم. راستش هیچ وقت راضی به رفتنش نبودم، اما هربار با حرف‌هایش آرامم می‌کرد و می‌گفت: «من خلبان این کشور هستم، اگر نروم، دشمن می‌آید و بر کشور ما مسلط می‌شود.

من به‌خاطر تو که برایم عزیزی و به‌خاطر دیگر زنان این کشور که ناموس ما هستند، می‌روم تا دست دشمن به شما نرسد.» می‌گفت: «این نه وظیفه حرفه‌ای من، بلکه وظیفه دینی‌ام است؛ دینی است به گردنم که باید ادا شود.»

مرغ‌ عشق پرید

 

هوادار آسمانی

در تمام این ۳۵ سالی که از رفتن عباس می‌گذرد، لحظه‌ای نشده حس کنم او از من دور است. در تمام گرفتاری‌ها و هنگام بیماری‌ها به خوابم می‌آید. بعد از خواب، یقین دارم همه چیز روبه‌راه خواهد شد.

وقتی می‌خواستم دوباره ازدواج کنم، با عباس خیلی درددل کردم. راستش مردم پس از شهادت عباس، خیلی با من بد تاکردند. پدرم هم ۶ سال بعد از عباس، شهید شده بود. شاید باورتان نشود، اما بعضی‌ها به من و مادرم می‌گفتند شما همسرکُش هستید!

به عباس گفتم از سر استیصال، تن به ازدواج می‌دهم. شبش عباس را خواب دیدم. سبد بزرگی پر از میوه برایم آورد و درِ خانه‌ای را برایم باز کرد. آن خانه چاه پرآبی داشت. از این خواب فهمیدم که او از ازدواجم راضی است.

زمانی هم که فرزند اولم به‌دنیا آمد، هوا به‌شدت سرد بود. ماه بهمن بود. به خانواده‌ام اطلاع نداده بودم. دوستی در اصفهان داشتم که خیلی با هم صمیمی بودیم. عباس می‌شناختش. شبی که پسرم به‌دنیا آمد، عباس به خواب دوستم رفته و گفته بود: «پسرم امشب به‌دنیا آمد.»

پسرم الان بیست‌وهشت‌ساله است؛ به‌قدری از عباس و خوبی‌هایش برای او و دخترم گفته‌ام که به عباس، «باباعباس» می‌گویند و هر سال که به مشهد می‌آییم، حتما باید ساعتی درکنار مزار عباس باشند.
 

اسم نوغان ۱۰ کجاست؟

عباس در محله نوغان به‌دنیا آمده بود. پدرش مرد مهربانی بود و با ازدواج ما مخالفتی نکرد، اما بقیه دوست نداشتند که او از اصفهان دختر بگیرد. بعد از شهادت عباس اگرچه ارتباطم با خانواده او قطع شد، بار‌ها به مغازه آجیل‌فروشی پدرش رفتم. او بوی عباسم را می‌داد.

بار‌ها به محله نوغان رفتم و از دور به خانه پلاک ۳۸ خیره شدم و اشک ریختم؛ کوچه و خانه‌ای که درودیوراش پر بود از خاطرات او.

کوچه‌ای که عباس من در آن قد کشیده و بزرگ شده بود. من عاشق این کوچه و آن خانه بودم، اما چند سال قبل که برای زیارت به مشهد آمدم، نه از آن خانه خبری بود و نه از تابلویی که در ابتدای کوچه به نام شهید خلبان، عباسعلی جاهدی‌زاده زیبا شده بود. 

 

او ماند و ادامه داد

رسیدن به روایت زندگی عباس جاهدی‌زاده یک واسطه داشت.  رضا دردی‌زاده. یکی از بچه‌محل‌های قدیمی شهید که دل‌گرفته از نبودِ نام شهید بر سردر کوچه قدیمشان، با شهرآرامحله ثامن تماس گرفت و از پسری گفت که روزی‌روزگاری در نوغان زندگی کرد تا برای سال‌های بعد افتخار همه هم‌سن‌وسال‌های خود باشد؛ «بچه‌محل بودیم و در یک مدرسه و دبیرستان درس خواندیم. عباس، بچه زرنگی بود. همیشه جزو بهترین‌ها بود. دبیرستان را که تمام کردیم، گفت: «رضا! دانشکده افسری آزمون گذاشته، بیا برویم تهران در این آزمون شرکت کنیم. اگر قبول شویم، آینده کاری‌مان هم معلوم است.» با هم راهی تهران شدیم. هر دوی ما در آزمون قبول شدیم، اما من به‌سبب ضعفی که در چشم‌هایم بود، در گزینش رد شدم. عباس قدبلند، ورزیده و سالم بود. او ماند و ادامه داد.»

عباس بسیار مهربان و دلسوز بود. وقتی خبر شهادتش را دادند، نوغان سیاه‌پوش او شد. مراسم تشییع باشکوهی به راه افتاد. همه بودند. مصادف شده بود با روز‌هایی که ما می‌خواستیم محله را برای دامادی برادرم چراغانی کنیم.

قرار شد مجلس عروسی را تا بعد چهلم به عقب بیندازیم، اما عباس به خواب مادرم آمده و گفته بود: «شما مجلس خودتان را بگیرید، مطمئن باشید جای ما هم خوب است.



*این گزارش پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵در شماره ۲۰۹ شهرارا محله منطقه ثامن چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام