منافقان میخواستند سربهنیست شویم
«فرخلقای نداف» متولد ۱۳۲۳، مادر شهید «اکبر خراشادی» سالهاست ساکن محله بهشتی است. او را بهعنوان یک بانوی انقلابی هم میشناسند. مادری که سالها در رکاب انقلاب فرزندانش را تربیت کرد تا امروز بیهیچ چشمداشتی به آنها افتخار کند.
این روزها دلش از سرزنشهای برخی از افراد گرفته، حرفهای بیمهری که میشنود و در جوابشان میگوید: «من پسرم را بیهیچ چشمداشتی تقدیم انقلاب اسلامی کردهام و درخواستی ندارم. این روزها امنیتی که داریم از خون شهداست و فقط پسر من در این مسیر نرفته است. هزاران جوان دیگر مانند او با امیدها و آرزوهای زیادی که داشتند جانشان را برای مردم در کفه اخلاص هدیه دادهاند. آنها برای ایران رفتهاند تا یک وجب از خاک میهنشان دست دشمن نیفتد.»
همه جا بودم
خاطراتش برمیگردد به سالها قبل، زمانی که مردم میخواستند انقلابی برپا کنند، اما هنوز زمزمههای آغازینش بود. همان زمانی که مردم در حرم اجتماع میکردند و شعار میدادند.
مادر شهید خراشادی برایمان تعریف میکند: «قبل از انقلاب مردم در حرم دور سقاخانه جمع میشدند و شعار میدادند. من هم از همان زمان در این اجتماعات به همراه دو پسرم (مسعود و اکبر) شرکت میکردم. کم کم راهپیماییها به بیرون از حرم کشیده شد و مردم از سمت مصلی یا چهارراه شهدا با سردادن شعار به سمت حرم میرفتند. هر چه زمان میگذشت جمعیت مردم بیشتر میشد.»
او درباره آشناییاش با گروههای انقلابی این چنین توضیح میدهد: «اوایل انقلاب همه جا میرفتم. مکتب حضرت رقیه (س)، مکتب خانم دانشی، مکتب نرجس، چهارراه نادری و... پای سخنرانی همه مینشستم و حرفها را گوش میدادم. کم کم برایشان شناخته شده بودم و ارتباطم با آنها زیاد شد تا حدودی از برنامههایشان مطلع میشدم و در راهپیماییهای مختلف شرکت میکردم.
خدا رحمت کند همسرم را. بیشتر کارها را خودش انجام میداد. هر روز کیفم را به گردنم میانداختم و بچه به بغل راهپیمایی میرفتم. خستگی را احساس نمیکردم. یادم هست یکبار برای زیارت به قم رفتیم ۵ روزی که آنجا بودیم هم در راهپیمایی شرکت میکردم. یک روز همسرم ناراحت شد و گفت تو چرا با ما آمدی؟ میماندی در مشهد و همانجا راهپیمایی میرفتی.»
با دیگران بحث نکن
همسایهها هم میدانستند من پای ثابت راهپیماییها هستم. مغازهای نبش خیابان داشتیم، برخی از روی لج میآمدند و هر چند وقت یکبار شیشه مغازه را میشکستند. یک روز به من گفتند همسایههای ارتشی گفته بودند این هر روز میرود راهپیمایی، برویم کتکش بزنیم تا حالش جا بیاید.
من هم با خودم گفتم چه کاری است قبل از آنکه آنها بیایند من میروم سراغشان. میدانستم در خانهای که روضه است همه آنها گرد هم جمع میشوند. برای همین به آنجا رفتم و با خودم گفتم خواستند بزنند خوب بزنند.
در همانجا بحث ما شروع شد و آخر هم من محکوم شدم. خیلی ناراحت شدم شب از ناراحتی خوابم نمیبرد. جالب است بگویم همان شب آقایی را در خواب دیدم که به من گفت چرا با دیگران بحث میکنی دیگر اینکار را نکن. با خودم عهد بستم هیچ وقت با دیگران بحث نکنم مگر علم کافی را داشته باشم. (بلند میخندد) مگر میشود من سکوت کنم و چیزی نگویم.

دیوانه است رهایش کنید
او که پای ثابت برنامههای انقلاب است از واقعه ۹ و ۱۰ دیماه هم برایمان میگوید: «روز ۱۰ دی از سمت فلکه آب به سمت بیمارستان میآمدیم. آن زمان هنوز بیمارستان امدادی در مکان فعلیاش نبود.
فلکه ۱۰ دی بیمارستانی بود، به آنجا رسیدیم گفتند ارتش همبستگیاش را با مردم اعلام کرده است. ما هم میگفتیم به گفته خمینی ارتش برادر ماست. همه خوشحال بودند که ارتش همبستگیاش را اعلام کرده، اما یک گروه از برادران خبر آوردند که دروغ است، متفرق شوید.
ارتش به مردم حمله کرده ما هم فرار کردیم. یادم هست مادر و دختری چادرهایشان را به هم گره زده بودند تا آمدند آنها را باز کنند زیر چرخ تانک رفتند. صحنه دلخراشی بود. به داخل کوچهها فرار کردیم و همان طور میرفتیم کفشهایم از پایم درآمد.
فقط میدویدم. از دیدن این صحنه خیلی عصبانی بودم. نزدیک گنبد سبز سربازان ایستاده بودند. چادرم به اسلحه یکی از آنها گیر کرد، گفت میخواهی کشته شوی، راهت را بگیر و برو.
گفتم مرگ بر شاه مرگ بر شاه گفت میخواهی بکشیمت، گفتم بفرما ایستادم مقابلش. یکی دیگر از آنها نگاهی به من انداخت و گفت ولش کنید این دیوانه است ببینید نه کفشی دارد نه چیزی، بگذارید برود.
آنها با فرض اینکه من دیوانه هستم رهایم کردند. به سمت خانه آمدم، دیدم شیشههای مغازه را شکستهاند. میدانستم کار چه کسانی است. رفتم جلو خانهشان و با صدای بلند گفتم شیشهها را میشکنید ایرادی ندارد امشب منتظر فریاد ا... اکبرمان باشید. شب به اتفاق دیگر همسایهها ا... اکبرگویان در خیابانها راه افتادیم.»
روی مین نرو!
بعد از پیروزی انقلاب، جنگهای داخلی بین مردم و وابستگان برخی گروهها ایجاد شده بود، برای همین جوانان محلات در کوچه و خیابان نگهبانی میدادند. مسعود و اکبر من هم به اتفاق دیگر جوانان محله شبها کشیک میدادند.
کم کم با شکلگیری بسیج آنها عضو بسیج شدند. پس از مدتی که جنگ تحمیلی آغاز شد مسعود به جبهه رفت. هر بار که میرفت پس از ۲ الی ۳ ماه بعد به مرخصی میآمد.
کم کم اکبر هم گفت من میخواهم به جبهه بروم. او دورههای اسلحهشناسی و آموزشیاش را گذرانده بود. روزی که پای قطار برای خداحافظی رفتیم یک لحظه دلم از اکبر جدا شد.
به همسر و جاریام که همراه ما آمده بود، گفتم دیگر اکبر را نمیبینم او میرود و برنمیگردد. زنعمویش زد به شانهام که این دیگر چه حرفی است تو میگویی، انشاءالله به سلامتی میرود و برمیگردد. گفتم نمیدانم چرا حالم دگرگون شده یقین دارم این آخرین دیدار ماست. دلم آرام نگرفت.
اکبر را صدا زدم و گفتم بیا پایین. او آمد، گفتم تا جایی که جان داری با دشمن بجنگ، اما از روی مین رد نشو، ممکن است جنازهات برنگردد. گفت مادر این چه حرفی است که میزنی؟
این را از من نخواه، اگر جنازهام نیامد ناراحت نباشید و دنبالم نگردید، باشد که زمان مقرر پیدایم کنند. او رفت و فقط یکبار نامهای کوتاه به دستمان رسید نه تلفنی نه خبری، تا اینکه ۲۷ آبان ۱۳۶۲ خبر شهادتش را برایم آوردند.
پسرم در ۱۸ سالگی در عملیات والفجر ۴ در پنجوین به شهادت رسید. از همان روز تاکنون چشم انتظار نشانی از او هستم، اما هیچ نشانی از اکبر برایم نیاوردهاند. فکر میکنم همان چیزی که آن روز پای قطار به ذهنم رسید واقعیت ماجرا باشد و او روی مین رفته و اثری از او باقی نمانده باشد. هر چه هست رضایم به رضای خدا.»
همه با هم بودند
اشکهایش را به آرامی پاک میکند. نگاهش را از روی قاب عکس پسرش برمیدارد و نگاهی به ما میاندازد و ادامه میدهد: «زمان جنگ مردم همدل بودند، همه به هم کمک میکردند، برخلاف امروز که همسایه از حال همسایه بیخبر است. آن زمان خانه بزرگی داشتیم.
به اتفاق همسایهها دور هم جمع میشدیم برای رزمندگان قند میشکستیم، مربا درست میکردیم و لباسهای برشزده را میآوردیم و میدوختیم تا روز بعد تحویل دهیم. هر کدام حدود ۲۰ دست لباس را در یک روز میدوختیم و تحویل میدادیم.
شب و روز در حال کار بودیم، خستگی معنا نداشت. تمام مردم همین طور بودند همه در تلاش بودند تا در زمان جنگ به نوعی خدمت کنند. زن، مرد، کوچک و بزرگ هم نداشت.»

میخواستند ما را از بین ببرند
او از فعالیتهای جهادی اول انقلاب هم برایمان تعریف میکند. همان روزهایی که زنان و مردان دوشادوش هم به فرمان امام برای درو گندم به روستاها میرفتند. همانطور که صحبت میکند لبخندی بر لبانش مینشیند و میگوید: «امان از آن روزی که خدا بخواهد آدم را نگه دارد. زیر سنگ هم برود طوری نمیشود.»
بعد ادامه میدهد: «ماه رمضان بود بیشتر روزها برای درو میرفتیم. بعد از سحر مقابل مسجد حضرت زینب (س) جمع میشدیم تا اتوبوس یا مینیبوسی بیاید و ما را به روستاهای اطراف ببرد و بعد هم تا اذان ظهر برمیگشتیم که روزهمان باطل نشود. آن روز هم مثل همیشه تعداد زیادی بودیم حدود ۱۰۰ نفر دقیق نمیدانم. یک کامیون آمد و نردبانی گذاشت و گفت سوار شوید.
ما هم بدون آنکه چیزی بپرسیم به سرعت سوار شدیم. هر چه ماشین از کوه و کمر بالا و پایین میرفت به جایی نمیرسیدیم، بیرون را نمیدیدیم. بالأخره صدای موتوری به گوش رسید پس از اندکی توقف ما را مثل شن و آجر خالی کردند همه روی هم افتادیم. کامیون و آن موتور رفتند ما هم ماندیم وسط یک بیابان.
گفتیم چرا ما را اینجا پیاده کردند. توجه نکردیم، شعار دادیم و حرکت کردیم، رفتیم و رفتیم تا به مزرعهای رسیدیم. شروع کردیم به درو ما فقط درو میکردیم. ظهر هم گذشته بود، کار درو تمام شده بود، اما هیچ کس دنبالمان نیامد.
پرانرژی شعارگویان راهمان را ادامه دادیم. به چشمه آبی رسیدیم. سر و صورتمان را آب زدیم نمیدانستیم قبله کجاست. نماز را خواندیم و مسیر را ادامه دادیم تا اینکه کامیون ارتشی را دیدیم.
جلو ماشین را گرفتیم و گفتیم ما را ببر به شهر، آنها از دیدن ما متعجب شدند، ما را سوار کردند و برگرداندند.
کامیونی که اطرافش هیچ نبود همیشه فکر میکنم چطور از روی آن پایین نیفتادیم.۴ بعد از ظهر رسیدیم مسجد حضرت زینب (س)، از خستگی دیگر رمق نداشتیم. مسجد شلوغ بود، ما را که دیدند همه جلو آمدند و گفتند شما کجا بودید؟ چه اتفاقی افتاده؟ از سؤالاتشان متعجب شدیم.
گفتیم رفته بودیم گندم درو. بعد برایمان تعریف کردند وقتی زنگ میزنند ماشین بیاید، منافقان متوجه میشوند و یک کامیون میفرستند با این نیت که زنان همیشه در صحنه را ببرند و در درهای بیندازند به قول خودشان از شرّ ما راحت شوند.
(دوباره میخندد)، اما امان از وقتی که عمرت به دنیا باشد. برگ از درخت هم نمیافتد.»
طوری برنامهریزی کرده بودند تا مسعود را منافق جلوه دهند، اما به خواست خدا همان روز یکی از منافقان را گرفتند
پاپوشی که به خیر گذشت
مادر شهید از یکی دیگر از خاطراتش این چنین برایمان میگوید: «یکبار که مسعود به مرخصی آمده بود پدرش گفت ما برای نماز جمعه میرویم تو ماشین را با خودت بیاور بعد با هم برگردیم. وقتی از نماز برگشتم دیدم مسعود دستش باندپیچی شده است.
علتش را پرسیدم گفت چیزی نشده با موتور به زمین خوردم. متوجه شدم رفت و آمدها به در خانهمان زیاد شده است از همسرم پرسیدم چه شده، اول جواب درستی نداد، اما پس از اصرار من گفت نگران نباش به خیر گذشته منافقان میخواستند او را ببرند، ماشین را بردهاند و مسعود از ماشین بیرون پریده دستش آسیب دیده است. بعد از این اتفاق او به جبهه میرود. چند روز بعد هم ماشین را پیدا میکنند که زیر صندلی اسلحهای جاسازی شده بود با نام مسعود خراشادی، طوری وانمود کردند که مسعود هم از منافقان است.
بعد از ۴۰ روز که مسعود به مرخصی آمد به او گفتند دادگاه دارد. صبح ساعت ۸ با پدرش رفت و تا ساعت ۴ بعدازظهر از او بیخبر بودم. طوری برنامهریزی کرده بودند تا او را منافق جلوه دهند. اما از آنجایی که خدا میخواهد به او کمک کند همان روز یکی از همان منافقان را میگیرند.
او اعتراف میکند که دو نفر را چهارراه خواجه ربیع به شهادت رساندهاند و نفر سوم هم مسعود بوده که نتوانستهاند و مسعود فرار کرده است. بعد هم بسیجیان پایگاه شهادت داده بودند که مسعود را سالهاست میشناسند و او منافق نیست.
هر وقت یاد این خاطره میافتم خدا را شکر میکنم که برای پسرم اتفاقی نیفتاد، چون در آنزمان تشخیص دوست و دشمن سخت بود.»
هنوزهم چشمانتظارم
او دلش از ناملایمتیهایی که این روزها میبیند و میشنود هم گرفته است و میگوید: نمیدانم چرا برخی اتفاقاتی را که این روزها میافتد به شهدا نسبت میدهند. الان امنیت دارید کم است. دیگران میدزدند و میبرند چه ربطی به انقلاب و شهدا دارد. پسرم شهید شد و در نامهاش نوشت ۱۰۰ تومان بدهی دارم که آن را دادیم.
حال از ما میپرسند چرا انقلاب کردهاید؟ نمیتوانم طاقت بیاورم برای همین جوابشان را میدهم. اینها آدم را میسوزاند. مگر من از شما چیزی میخواهم. فقط از مردم میخواهم ما را اذیت نکنند و نیش و کنایه نزنند.
او ادامه میدهد: اکبرم هنوز نیامده است و من چشمانتظارم، هر زمان شهدای گمنام را میآورند منتظرم تا خبری از او برسد. بعد ادامه میدهد: وقتی زنگ زدید فکر کردم خبری از اکبر آوردهاید. چشمانتظاری برای یک مادر سخت است.
چون گفته از خدا نخواهید من برگردم سکوت کردهام و چیزی نمیگویم.
این گزارش سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۷ در شماره ۳۲۳ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.