۱۴ ماه اسارت بعد از آتشبس
شاید خیلیها خبر نداشته باشند، ولی اسرای ایرانی در جنگ تحمیلی به ۲ دسته تقسیم میشوند، دسته اول آنهایی که نامشان توسط عراق اعلام شده بود. اینها از حداقل امکانات رفاهی برخوردار بودند، چون بعثیها موظف بودند چهره پلید خودشان را بپوشانند و طبق قوانین بینالمللی اسرای جنگی عمل کنند، صلیب سرخ جهانی بر وضع زندگی این اسرا نظارت داشت، اما دسته دیگر کسانی که به صورت مخفیانه در اسارت به سر میبردند و کسی از زنده بودنشان اطلاعی نداشت حتی برای آنها مراسم تشیع جنازه و تدفین هم برگزار میشد.
با یک حساب سر انگشتی و مقایسه وضعیت رفاهی اسرای دسته اول کاملا مشخص میشود که دسته دوم در چه شرایط سختی سعی در زنده ماندن داشتند. به مناسبت روز آزادگان سراغ تعدادی از آزادگان منطقه رفتیم. ما بین این چند نفر وضعیت اسارت حمید صابرمقدم از همه سختتر و دردناکتر بود پای صحبتهایش نشستیم و در ادامه برشهایی از خاطراتش را برای شما نقل میکنیم.
اسارت در زمان صلح
حمید صابرمقدم، متولد سال ۱۳۴۶ مشهد، بچه محله نوغان و بازنشسته آموزش و پرورش است. بعد از ازدواج وامی میگیرد و زمینی در این محله میخرد، خانهاش را اینجا میسازد در بولوار کرامت و حالا هم محلهای ماست. خودش خیلی راضی است، حداقل به دلیل حضور همسایههای خوبی که دارد. میگوید: «همسایه کنار دستیمان آزاده و فرهنگی است، منزل روبهرویمان از خانواده شهدا هستند. در مجموع همسایههای خوب و آرامی داریم».
در ۲۵ سالگی ازدواج میکند. ۳ دختر و یک پسر دارد. دختر بزرگش ۲۳ سال و پسر کوچکش ۸ سال دارد. توضیح میدهم که سؤالهای مربوط به خانواده با توجه به فضای محلی نشریه ماست که کاشف به عمل میآید، خانم صابر مقدم از طرفداران و خوانندگان پیگیر شهرآرا محله است. دوره سربازیاش را در لشکر ۸۴ خرمآباد ارتش خدمت میکند در آنجا بیسیمچی بوده است.
اواخر خدمت او مصادف میشود با پذیرش قطعنامه صلح. در آن فضایی که جنگ تمام شده و عملا سربازها باید حاشیه امنی داشته باشند، دوباره ارتش عراق به همراه گروهک منافقین به کشورمان حمله میکنند. در آن عملیات که به عملیات مرصاد معروف است تعداد زیادی از متجاوزان گروهک مجاهدین خلق کشته میشوند، ولی قبل از آن تعداد زیادی از رزمندگان ایرانی توسط لشکر عراق به اسارت گرفته میشوند. حمید صابر مقدم هم یکی از همین اسراست.
مبارزه با دست خالی
حمید ماجرا را با جزئیات بیشتری برای ما توضیح میدهد: «شب قبل از عملیات به یکباره اعلام کردند به طور قطع در این منطقه عملیات خواهد بود. من و دیگر رزمندگان باور نمیکردیم، قطعنامه امضا شده و جنگ به پایان رسیده بود، در این فضا از خودمان میپرسیدیم چرا باید عملیاتی پیش رو داشته باشیم؟ شما فضا را اینطور مجسم کنید که تعداد زیادی از اسلحههای ما را به عقب برگردانده بودند. اسلحهها رده پنجی بودند یعنی همان خراب شده و نیازمند تعمیرات. در زمانی که حمله کردند اعلام کردیم که در دسته ما یک عدد دوشکا و آرپیجی وجود دارد، یک توپ ۱۰۶ هم بود آن هم چرخش پنچر بود و گرنه به عقب برمیگرداندنش.
عراق هم در آن عملیات فقط با تیپ زرهیاش شرکت کرد. برای مقابله با تانکهای آنها هیچ سلاح مناسبی نداشتیم. لشکر عراق تا نزدیک باختران پیشروی کرد و پس از آن گروهک را پیش انداختند و خودشان جلوتر نیامدند. گروهک نیز در تنگه مرصاد محاصره و با هلیبرد نیروهای ارتش و رزمندگان سپاه و بسیج از بین رفتند. کلا عملیات مرصاد از سمت عراق عملیاتی کاملا سیاسی بود. آنها از طرفی از شر نیروهای آموزش دیده و آماده به جنگ مجاهدان خلق در عراق راحت شدند و از سمت دیگر چند هزار سرباز ایرانی را به اسارت گرفتند.»
اگر قرار بود عراق اسرایش را تحویل بگیرد باید غرامت میپرداخت، لذا به دنبال گرفتن تعداد بیشتری اسیر بود
به دنبال اسیر بودند
اوضاع حمید و همرزمانش مناسب نبود به قول خودش در کوه و کمر سرگردان بودند و از هر طرف میرفتند به نیروهای دشمن یا منافقین میخوردند. «عراق در آن عملیات بسیاری از رزمندگان را اسیر کرد و اصلا به همین نیت پیش آمده بود. تعداد اسرای عراقی در اختیار ایران خیلی بیشتر از اسرای ایرانی در عراق بود. اگر قرار بود که عراق اسرایش را تحویل بگیرد باید غرامت سنگینی برای آنها میپرداخت، لذا به دنبال گرفتن تعداد بیشتری اسیر بودند.
گروهک به پشتوانه آتش ارتش عراق پا پیش گذاشتند، ولی ارتش عراق آنها را حمایت نکرد. روزنامه منافقین که در اسارت به دست ما میرسید، نوشته بود که ۱۵ هزار سربازشان کشته شده است. گروهک منافق منافقین بعد از عملیات مرصاد دیگر قدرت نظامیاش را از دست داد».
۳۵۰۰ نفر در ۵ سوله
حمید آقا از آن روزها که صحبت میکند بیقرار میشود. حق هم دارد جنگ چیز بدی است. چه میشد اگر جنگی پیش نمیآمد و ما با جان جوانهایمان مجبور به دفاع نبودیم. میگوید: «بعد از اسارت ما را به محلی به نام "مندلی" نزدیک بغداد و اردوگاهی به نام"بعقوبه" بردند. اردوگاه در اصل سولههایی برای نگهداری تانک و تجهیزات نظامی بودند. تعداد اسرا به قدری زیاد بود که فضای کافی برای ایستادن و نشستن وجود نداشت.
تعداد زیادی از اسرا به علت کمبود بهداشت بیمار شدند. یکی از این افراد من بودم. ما را به "تکریت" زادگاه صدام بردند. در اردوگاهی به نام اردوگاه "شانزده" مستقر کردند. ۳۵۰۰ نفر در ۵ سوله بودیم، هر روز ساعت ۵ عصر، در سولهها تا صبح روز بعد بسته میشد. سولهها دستشویی نداشت، تصور کنید چه شرایطی پیش میآمد وقتی که صبح ۳۵۰۰ نفر به سمت ۱۰ دستشویی در محوطه میدویدند. فصلهای سرد اوضاع بدتر هم میشد».
بر سر قبر خودش
آقای صابر مقدم ۲ سال و ۲ ماه در اسارت به سر برده است، ولی اسارت در آن شرایط گرسنگی، تنبیه، شکنجه و کمبود بهداشت هر روزش به اندازه یکماه طول میکشد. «چون هیچ سندی مبنی بر زنده بودنم نبود، از بنیاد شهید سراغ پدر و مادرم آمده بودند و از آنها خواسته بودند تا مراسمی را برای شهادت من بگیرند، اما پدر و مادرم شهادت مرا باور نکردند. این ماجرای من تنها نبود بلکه یکی دیگر از بچههانیز بود که انگشتش زخمی شده و کرم هم زده بود، مجبور شدیم آهنی را داغ کنیم و روی زخمش بگذاریم تا بیشتر از آن عفونت نکند.
زمانی که برگشتیم با همین آقا رفتیم سر قبر خودش در خواجه ربیع و کلی خندیدیم. از من خواست تا برایش فاتحهای بخوانم. در مدت اسارت به خانواده او هم گفته بودند فرزندتان احتمالا شهید شده است و آنها گلی را به جای جنازهاش دفن کرده بودند».
شهدای اسارت
«روزهای اول به هر کدام از ما یک دست لباس آبی یکسره و یک پتو داده شد. کف سولهها سیمانی بود و وقتی پتوها را روی آنها میانداختیم بعد از مدت کمی نخنما میشد. مدتی گذشت تا به ما تشک دادند، ولی شرایط برای زمستانهای سخت آنجا بهتر نشد. ردیف پنجرههای بالای سوله دور تا دور شیشه نداشت و ما حتی یک بخاری برای گرم کردن خودمان نداشتیم.۷۵۰ نفر داخل سوله ما بودند.
فقط راهروی باریکی در وسط برای رفت و آمد خالی کرده بودیم و فضای خالی دیگری در سوله وجود نداشت. در آن سرما و شرایط سخت و باز هم تکرار میکنم، دسترسی نداشتن به دستشویی از عصر تا فردا صبح و تا وقتی که آمار صبحگاهیشان تمام نمیشد، اجازه خروج از سولهها را نمیدادند. جدا از این خیلی موارد را نمیتوان بیان کرد. حتی بعضی از فیلمهایی که درباره وضعیت اسرا ساخته شده ما را به خنده وا میدارد.
فقط همین نکته را بگویم که در کل مدت اسارت یکبار توانستم دوش بگیرم. آن هم فقط با آب خالی. وقتی که به ایران برگشتم مادرم از پدرم خواسته بود روی بدنم دنبال جای شکنجه بگردد. پشتم یکسره تاول و آبله زده بود و آنها فکر میکردند اثر شکنجه است. هر چه میگفتم این به دلیل کثیفی است باور نمیکردند. بسیاری از بچهها آنجا گال گرفتند. سال اول خیلیها سل گرفتند. تعداد دیگری اسهال خونی شدند که بسیار هم واگیردار بود.
در آن ۵ سوله تقریبا ۲۰۰ یا ۳۰۰ نفر بر اثر بیماری شهید شدند. از سوله خودمان چند نفری را یادم هست. یکیشان از بچههای شمال بود. صبح که بیدار شدم دیدم همگی بالای سرم ایستادهاند و جنازه او را که پهلوی من بود نگاه میکردند. خیلیها هم وضعیتشان مجهول ماند. بسیاری از آنها را که بیمار شدند، به بیمارستان منتقل کردند، ولی باز نگشتند.»
تفاوت بین اسرای دو کشور
«تغذیه هم چندان تعریفی نداشت. صبحها تکهای کوچک از پنیر خشک شده به همراه نان به ما میدادند. ظهرها مقداری برنج به همراه پیاز داغ که در مجموع به هر کس ۸ قاشق میرسید، میخوردیم. نکته جالب این بود که خودشان هم از همان غذا میخوردند فقط با حجم بیشتر. مثلا آنها کرفس را در آب میانداختند و میشد خورشت، گلوی بچهها به علت تغذیه نامناسب خشک شده بود و سیخهای ساقه کرفس آن را زخمی میکرد، ما هم آنها را نمیخوردیم. عراقیها ما را ناشکر میدانستند. مردم عراق در مقایسه با ما ایرانیها تغذیه مناسبی نداشتند و تازه تلویزیون عراق در آن زمان دستور تهیه رب را آموزش میداد.
روزهای آخری که آنجا بودیم یکی از افسرها که ما را خیلی اذیت میکرد آرام شده بود. از یکی از بچههای آبادان خواستیم تا علت تغییر رفتارش را بپرسد. آن افسر پرسیده بود شما در ایران چه غذاهایی میخورید؟ پسرعموی من در ایران اسیر بوده، سختی ندیده و خیلی هم چاق و چله شده است. برایش توضیح میدادیم که به عنوان مثال نخود، لوبیا، پیاز، گوشت، گوجه فرنگی، سبزی و سیب زمینی دارد. آن افسر متعجب پاسخ داد که اینجا درجه دار عالی رتبه ما هم نمیتواند چنین غذایی بخورد».

خونریزی کلیهها
«بعضی از افسرهای بعثی ما را خیلی اذیت میکردند و دنبال بهانه بودند. خاطرم هست که بچهها با هم دعوایشان افتاده بود. من آمدم تا آن دو نفر را از هم جدا کنم دو دستم را روی سینههایشان گذاشتم و آنها را از هم جدا کردم. آن افسر از پنجره کوچک من را دید و تصور کرد دعوا کار من است. مرا فراخواند و اسمم را پرسید. هر چه توضیح دادم فایدهای نداشت و فردا صبح اسمم را خواندند. مرا داخل یک اتاق زندانی کردند، لباسهایم را درآوردند و آب سرد روی بدنم ریختند. پس از آن مرا حسابی کتک زدند. هوا خیلی سرد بود و مجبور بودم برای زنده ماندن دور تا دور سلول را بدوم.
فردا صبح متوجه شدم خونریزی کلیه دارم و مرا به بیمارستان تکریت منتقل کردند. دو روز آنجا بودم بعد از اینکه حالم بهتر شد مرا به اردوگاه بازگرداندند. اکثر افسرهای عراقی به دنبال کوچکترین بهانه بودند تا بچهها را بزنند. هر وسیلهای که به دستشان میآمد برای تنبیه استفاده میکردند. از میلگرد و آهن بگیر تا کابل و شیلنگ».
«ایام رحلت امام (ره) افسرهای نگهبان عوض شدند. نگهبانان جدید هیکلشان درشتتر و مشخص بود بعثی هستند. لباسهایشان هم فرق داشت. همه ما را در سوله روی زمین نشاندند. توسط یکی از بچههای آبادان اعلام کردند که باید یک صدا فریاد بزنید «مرگ بر خمینی» همانجا چند نفر از بچهها پیشنهاد دادند که به جای کلمه مرگ بگویید مرد خمینی و بعثیها متوجه نخواهند شد. ما هم یکصدا داد زدیم: «مرد خمینی». افسرهای بعثی هم شاد و خوشحال دست میزدند. آن همرزم آبادانی هم این کلمه را ترجمه نکرد. صدای ما به سولههای دیگر هم رسید و آنها هم فریاد زدند "مرد خمینی".
روز بعد منافقین متوجه شدند که کلمه مرگ را با مرد عوض کردهایم و به بعثیها گفتند اینها سر شما را کلاه گذاشتهاند. بعد از آنکه بعثیها متوجه شدند، درها را بستند و همه بچهها را به باد کتک گرفتند. در آن هوای گرم آب را قطع کردند، غذا هم ندادند. گفتند هیچ چیز به شما نمیدهیم تا بمیرید. روز بعد که آب آوردند چشمهایمان تار شده بود. آبهایی را هم که در سطل آورده بودند پر از لجن و بچه قورباغه بود. بچهها سرشان را در سطل میبردند و بدون توجه به کثیفیها آب میخوردند».
اسرای دلیر
«سربازی بود که هیکلش خیلی درشت بود او آشپز اردوگاه شده بود. یکبار برنجی که پخته بود خراب درآمد. خیلی بچه با مرامی بود. افسر عراقی او را برای غذا بازخواست کرد. آن جوان هرچه عذرخواهی کرد فایده نداشت و افسر پیاپی با "چوب قانون" بر سر و صورتش میزد. آنقدر این ضربهها را ادامه داد تا آن جوان در یک حرکت افسر را گرفت و با سر داخل دیگ برنج داغ فرو برد.
هرچه افسر دست و پا میزد آن جوان رهایش نمیکرد عراقیها ریختند و افسر را که کامل سوخته بود از دیگ درآوردند و آن جوان را هم خیلی خیلی کتک زدند و با خود بردند. بعید میدانم زنده باشد و احتمالا شهید شده است. جدا از این جوان استواری هم بود که روزهای اول اسارت در حمایت از بچهها خیلی تلاش میکرد. این استوار ارتشی وقتی که افسرهای عراقی اسرا را میزدند. پیش میرفت و چوب را از دست آنها میگرفت. خیلی سرشان داد و بیداد میکرد تا به قوانین بینالمللی اسرای جنگی پایبند بمانند، بعد از مدتی او را هم بردند و دیگر ندیدیمش. به احتمال زیاد او هم شهید شده است».
اسرای اردوگاه ما تا روز تبادل، شهید و مفقودالاثر تصور شده بودند. وقتی که وارد ایران شدیم، اسامی و آدرسهایمان را گرفتند تا به خانوادههای ما اطلاع بدهند. ما را با هواپیما از باختران به مشهد آوردند در ابتدا ما را به اردوگاه امام رضا (ع) بردند. داییام افسر نیروی هوایی بود و جای پلههای هواپیما دنبالم آمد. پدر و مادرم را در اردوگاه امام رضا (ع) دیدم. پس از آن به حرم امام رضا (ع) و سپس به منزلمان در آن زمان خیابان مطهری رفتیم. مردم خیلی لطف داشتند و مرا سر شانههایشان گذاشتند. به بالای پشت بام رفتم و یک سخنرانی دست و پا شکسته انجام دادم و تشکر کردم.
سالهای اولی که از اسارت بازگشته بودم نمیتوانستم ارتباط خوب و صحیحی با مردم برقرار کنم. به هیچکس اعتماد نداشتم و ترجیح میدادم در خلوت خود و دوستانم باشم. بچههای آزاده راحت و بدون پرده حرفشان را میزنند، چون روزگاری را دیدهاند که بدتر از آن را نمیتوان تصور کرد.
*این گزارش دوشنبه، ۲۹ مرداد ۹۷ در شمـاره ۳۰۴ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.