کد خبر: ۱۵۷۴۶
۰۹ آبان ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
تاریخی

درآمدزایی تاریخی کودکان زبل بابت زیر نظر گرفتن ماشین‌ها!

از همان زمان که اتومبیل به ساختار شهری مشهد اضافه شد، مردم نگران بودند که خط‌وخش به سر و شکل رخش رهوارشان بیفتد و آن را از قیافه بیندازد. در این میان، کودکانی زبل بودند که با اطلاع از همین نگرانی، پول درمی‌آوردند.

از همان زمان که اتومبیل به ساختار شهری مشهد اضافه شد، مردم نگران بودند که خط‌وخش به سر و شکل رخش رهوارشان بیفتد و آن را از قیافه بیندازد. در این میان، کودکانی زبل بودند که با اطلاع از همین نگرانی، به‌صورت خودجوش و با تهدید صاحبان اتومبیل‌ها، ماشین‌ها را زیر نظر می‌گرفتند تا پول پاییدنشان را بگیرند. البته این کار با شیشه‌پاک‌کردن ماشین‌ها هم همراه بوده است. این مسئله دست‌مایه طنز انتقادی در جریده «آفتاب شرق» شده است و ما را به فضای اجتماعی سال ۱۳۳۸ خورشیدی مشهد می‌برد.

شگفت آنکه قاب پسرکی با «یک کهنه کثیف یا یک لنگ حمام» که با عجله شیشه جلوی اتومبیل شما را گردگیری می‌کند، بی‌آنکه کسی از او خواسته باشد، برای ما هم تصویری آشناست. راوی یادداشت که بار‌ها به اجبار با عنایت ماشین‌بپا‌های شیشه‌پاک‌کن روبه‌رو شده، با طنزی تلخ می‌نویسد: «گذشته از اینکه شیشه گردگیری نمی‌شود، خراب‌تر شده… چند خط هم به شیشه اضافه کرده و سپس با سماجت هرچه تمام‌تر ۵ ریال هم حق‌الزحمه مطالبه می‌کنند.»

نویسنده، جسورانه این افراد را با گدا‌های سامره و پافشاری آنان مقایسه می‌کند و می‌نویسد: «این ماشین‌بپا‌ها هزار مرتبه از گدا‌های سامره سمج‌ترند.» ظاهرا حتی اعتراض مالک خودرو با عبارت «آقا ماشین را پاک نکن» هم روی آنها اثری ندارد و با وقاحت تمام به کارشان ادامه می‌دهند؛ شیشه را خط می‌اندازند و سپس دستشان را دراز می‌کنند تا ۵ ریال مطالبه کنند و با کمتر از آن هم راضی نمی‌شوند.»

ماشین‌بپا‌ها هزار مرتبه از گدا‌های سامره سمج‌ترند. ظاهرا حتی اعتراض مالک خودرو هم اثری ندارد

راوی، حکایت را با روایت ماجرایی که برای دوستش اتفاق افتاده است، چنین ادامه می‌دهد: «یکی از دوستان ما می‌گفت که یک روز برای خرید مایحتاج منزل مجبور بودم به خیابان پهلوی بروم و در چند نقطه مختلف توقف کنم تا در هر جا با حداکثر ۵ دقیقه صرف وقت، کار خود را انجام بدهم؛ ولی همین که نزدیک اتومبیلم می‌شدم، یکی از این ماشین‌بپا‌های سمج شیشه را می‌سایید و من هم در توقف اول و دوم کرایه یک کورس تاکسی را تقدیم کردم؛ ولی در سومین پرداخت عصبانی شدم؛ چون همان بچه که در محل توقف دوم آمده بود، اینجا هم از من تقاضای پول مجدد کرد. پرسیدم که مگر تو چه کار برای من کرده‌ای که این‌قدر در گرفتن حق خودت اصرار داری و او جواب داد:‌ای آقا خدا پدرتان را بیامرزد، دو ساعت است که ماشین شما را می‌پایم تا کسی از آن چیزی ندزدد.»

پسرک، سلامت ماشین را به حضور خودش مربوط می‌داند و مردی که در شش نقطه، شش بار پول پاییدن ماشین را پرداخته است، چاره‌ای جز حساب‌وکتاب و افسوس ندارد. او حساب کرده است که اگر این فاصله را با تاکسی طی می‌کرد و حداکثر ۲۰۰ متر پیاده‌روی می‌کرد، ۵ ریال هم منفعت به دست می‌آورد! او چند روزی ماشینش را به گاراژ منتقل می‌کند؛ ولی باز مجبور می‌شود با آن به خیابان خسروی برود. ماشین را پارک می‌کند و از شانس ناخوشش، این بار هم به همان پسرک برخورد می‌کند، در حالی که این بار قالپاق ماشینش هم در این توقف گم شده است.

پسرک با پررویی می‌گوید: «از ماشین شما چیزی کم نشده؟» و وقتی قضیه قالپاق را می‌شنود، ۵ ریال می‌گیرد و از سطلی دوردست، یک قالپاق بیرون می‌آورد و به او می‌دهد و با این حربه به او می‌فهماند که دادن آن پول به‌صرفه‌تر از خرید یک قالپاق است! در ادامه خبر، این صاحب خودرو نتیجه عاقلانه‌ای هم می‌گیرد و به دوست نویسنده‌اش می‌گوید: «من که راضی شدم جمعا ۵ یا ۶ تومان در چند شب بپردازم و هر شب یکی از وسایل ماشین را همین بچه بپا‌ها ندزدند.»

 

* این گزارش شنبه ۹ آبان‌ماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۹۶ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام