داستان ۱۳ زن بیپناهی که همسایه هم شدند
پشت دری که به خانهای قدیمی باز میشود، زندگی به چند اتاق کوچک تقسیم شده است؛ اتاقهایی که هر کدام سهم روزهای زنی سالخوردهاند. یکی کنار پنجره سجادهاش را پهن میکند، دیگری با همسایهاش چای مینوشد و آن یکی چشمبهراه کسی است که شاید روزی سراغش را بگیرد. اینجا هر کس گذشتهای دارد که گاهی از داراییهای ازدسترفته حکایت میکند، گاهی از خانوادهای که دیگر کنارش نیست و گاهی از بیماریهایی که بهتنهایی باید با آنها کنار بیاید.
سیزده اتاق در این خانه، پناه زنانی شدهاند که روزگار، هر کدام را به شکلی به اینجا رسانده است. میان آنها، خانوادهای نیز در یک اتاق زندگی میکند؛ دختری که پرستاری از پدر و مادر بیمارش را بر عهده دارد و برای پیدا کردن سرپناهی مستقل، به فراهم شدن پول پیش خانه چشم دوخته است.
اینجا نه آسایشگاه سالمندان است و نه خانهای که ساکنانش از یک خانواده باشند. اینجا خانه فرد خیری است که خواسته است ناشناخته بماند. افرادی که اینجا، در این نقطه به هم رسیدهاند: هر کدام به دلیلی، جایی برای زندگی کردن میخواهند؛ جایی که بتوانند روزهایشان را بگذرانند، بیآنکه هزینه سرپناه از توانشان بیشتر باشد. مالک اینجا خیری است که از بعضی شان اجاره نمیگیرد و بعضی دیگر نیز مبلغی اندک میپردازند.
آنچه در رفتوآمد میان اتاقها بیشتر از هر چیز به چشم میآید، تفاوت سرگذشتهایشان است؛ و آنچه میان این تفاوتها مشترک میماند، نیاز به کسی است که گاهی پای حرفشان بنشیند و حالشان را بپرسد.

معصومه؛ پرستار تمام وقت پدر و مادر
اولین اتاق، محل زندگی یک خانواده سهنفره است؛ معصومه در کنار پدر و مادر سالخورده و بیمارش زندگی میکند. اتاق نه شیر آب دارد، نه آشپزخانه و نه نور کافی. مادر گوشه اتاق روی تخت نشسته است و بیش از آنکه از بیماریهایش بگوید، نگران دخترش است؛ دختری که سالهای زندگیاش را صرف مراقبت از پدر و مادر کرده و حالا خودش نیز درگیر مشکلاتی است که راه گریزی از آنها نمیبیند.
سرگذشت این خانواده، روایت بحرانی است که از یک تصمیم مالی آغاز میشود و با بیماری و تنگنای اقتصادی ادامه پیدا میکند. معصومه تعریف میکند که سال ۱۳۹۸، زمانی که خانواده وضعیت مالی مناسبی داشتند، خانه و داراییهایشان را فروختند و طلاها و پساندازشان را نیز در اختیار داماد خانواده (شوهر خواهر) گذاشتند تا مرغداری بزرگی راهاندازی کند. اما این سرمایهگذاری به شکست انجامید و داماد با باقیمانده داراییها رفت.
معصومه از آن روزها میگوید: ما هرچه داشتیم، برای راهاندازی آن کار گذاشتیم. بعد که کار شکست خورد، دیگر نتوانستیم چیزهایی را که فروخته بودیم بخریم. با بالا رفتن قیمتها، فاصله ما با زندگی قبلیمان هر روز بیشتر شد.
با وخامت حال پدر و مادر، باقیمانده دارایی خانواده نیز صرف درمان شد. حالا مادر با نارسایی کلیه، دیابت، فشار خون، آرتروز شدید و آبمروارید دستوپنجه نرم میکند. دندانهایش نیز به دلیل ناتوانی در تأمین هزینه درمان، یکی پس از دیگری از بین میروند و شنواییاش کاهش یافته است. پدر هم به آرتروز، دیابت و مشکلات جسمی دیگری مبتلاست.
معصومه میگوید: در این سالها، هزینه مسکن آنقدر افزایش یافته که دیگر امکان اجاره خانهای متناسب با شرایط پدر و مادرم را ندارم. سرانجام ناچار شدیم به این اتاق بیاییم؛ اتاقی که رطوبت دارد و فضای محدودش اجازه نمیدهد وسایل زندگی را به شکل مناسبی بچینیم و همه در میان همین وسایل میخوابیم.
حالا معصومه برای بیرون آمدن از این وضعیت، به فراهم شدن پول پیش خانهای مستقل امید بسته است؛ خانهای که شاید بتواند در آن، بدون نگرانی از رطوبت اتاق و ناامنی محیط، از پدر و مادر بیمارش مراقبت کند.

قمرخانم؛ تنها مانده در دوران سالمندی
قمرخانم وقتی هنوز کمسنوسال بوده، با مردی میانسال ازدواج میکند. هفت سال پیش همسرش از دنیا میرود و، چون فرزندی ندارد، زندگیاش بدون تکیهگاه مالی و خانوادگی ادامه پیدا میکند. او دو خواهر دارد؛ یکی در افغانستان زندگی میکند و دیگری ساکن مشهد است.
با این حال، قمرخانم پس از فوت همسرش نمیتواند زندگی مستقلی برای خود فراهم کند. پول پیش خانهای که در اختیار داشته، بهتدریج ارزشش را از دست میدهد و دیگر برای تمدید اجاره کافی نیست. چهار سال پیش، مالک این خانه که پیشتر نیز از او حمایت میکرده و برای خرید نان به او کارت خیریه میداده، این اتاق را در اختیارش میگذارد.
زنانی که هر کدام تجربهای متفاوت از زندگی دارند، اما بسیاری از آنها با فقدان خانواده، بیماری و دشواری تأمین هزینههای زندگی روبهرو هستند
قمرخانم حالا در هفتادوپنج سالگی سجادهاش را در مسیر تابش آفتاب روی فرش پهن میکند و بیشتر اوقات به عبادت و رازونیاز میگذراند. در کنار این خلوت شخصی، همصحبتی با معصومه و مادرش نیز بخشی از روز او را پر میکند. آنها چندین بار در روز با هم حرف میزنند؛ گفتوگوهایی ساده که دستکم برای مدتی، تنهایی را از یادشان میبرد.
برای او همصحبتی با همسایهها تنها اتفاقی است که سکوت روز را میشکند.
مریمخانم؛ همصحبتی با زنان همسرنوشت
تمام چیزی که در اتاق مریمخانم دیده میشود، مختصری وسایل است. او با دنداندرد و نارسایی قلبی زندگی میکند. سه سال پیش همسرش را از دست میدهد و پس از آن، فرزندان همسرش، او را از خانه بیرون میکنند. حسرت مادر شدن سالها با او مانده و حالا در روزهای سالمندی، کسی را ندارد که از او احوال بپرسد یا برای رفع نیازهایش به سراغش بیاید.
داراییهای مریمخانم به چند وسیله ساده محدود میشود؛ ظرفی برای نگهداری پیاز، کتری و قوری چای، قندان کوچکی با چند شکلات و لحاف و تشکی که برای استراحت به آنها نیاز دارد. در این خانه، معاشرت با دیگر زنان سالخورده به یکی از دلخوشیهای او تبدیل شده است. زنانی که هر کدام تجربهای متفاوت از زندگی دارند، اما بسیاری از آنها با فقدان اعضای خانواده، بیماری و دشواری تأمین هزینههای زندگی روبهرو هستند.

سکینهخانم؛ مادربزرگ دلسوز خانواده
سکینهخانم متولد عراق است. او از جمله کسانی است که در دوره ریاستجمهوری حسن البکر از عراق اخراج شدند و بعد از آن مدتی در افغانستان گذراندند و سپس به ایران آمدند. او هفت سال پیش همسرش را از دست داد و مدتی بعد، صاحبخانه از آنها خواست خانه را تخلیه کنند.
سکینهخانم درباره روزهایی که در خانه قبلی زندگی میکردند، میگوید: خانهای دوطبقه در رهن و اجاره داشتیم. من و همسرم در طبقه پایین بودیم و تنها پسرم با همسرش در طبقه بالا زندگی میکردند. بعد از آن دیگر نتوانستم بهتنهایی خانهای اجاره کنم. دو سال است که به اینجا آمدهام.
با وجود زندگی جداگانه، رابطه سکینهخانم با پسر، عروس و سه نوهاش همچنان برقرار است. او ترجیح میدهد در اتاق خودش زندگی کند تا نه او و نه خانواده پسرش به زحمت نیفتند. با این حال، ارتباطش با نوهها قطع نشده است. سکینهخانم میگوید: هر روز به نوههایم سر میزنم. وقتی پدر و مادرشان نیستند، از آنها مراقبت میکنم. همین الان هم یکی از نوههایم را به مدرسه بردم و بعد به اینجا برگشتم.
روی دیوارهای اتاقش، نقاشیهایی دیده میشود که نوههایش کشیدهاند. این نقاشیها، در کنار وسایل ساده زندگی، بخشی از ارتباط او با خانواده را به فضای کوچک اتاق آوردهاند. او در مقایسه با برخی دیگر از ساکنان خانه، هنوز پیوند روزمرهای با خانوادهاش دارد و همین موضوع در شادابیاش بیتأثیر نیست.
مریمخانم؛ چشمانتظار دیدار دختر
مریمخانم با عصا، آهسته از پلههای طبقه دوم پایین میآید. روی تختی در حیاط مینشیند تا گفتوگو کنیم. همین که شروع به صحبت میکند، بغضش میترکد. او هفت سال پیش همسرش را از دست داده و تنها فرزندش، دختری است که پس از ازدواج به همراه همسر و دو دخترش به روستاهای اطراف چناران رفته است. مریمخانم پس از ازدواج دخترش، دیگر آنطور که انتظار داشته، نتوانسته در کنار او باشد.
به گفته خودش، دامادش روی خوشی به او نشان نمیدهد و از ارتباط او با دخترش استقبال نمیکند.
او که سالهای زندگی را در کنار همسرش گذرانده، حالا روزهای سالمندی را در اتاقی جداگانه میگذراند و برای دیدار با خانوادهاش با محدودیتهایی روبهروست. همین فاصله، زندگی روزمرهاش را به انتظار برای دیداری گاهبهگاه گره میزند.

سیدهخدیجه؛ بانویی سرپا، اما غمگین
تازه از راه میرسد و همان لبه باغچه کوچک حیاط مینشیند تا خستگی در کند. جلو هردو کفشش دهن باز کرده و لباس بافتنی تنش هم از چندجا باز و پاره است. سیدهخدیجه سالها پیش همراه همسرش از افغانستان به ایران آمد ولی مدتی بعد همسرش دوباره ازدواج کرد و او را تنها گذاشت. از آن زمان، خدیجهخانم برای پیداکردن کار و تأمین هزینه زندگی، از جایی به جای دیگر میرفت. سه فرزندش نیز از او جدا شدند و دیگر امکان دیدارشان را پیدا نکرد.
تا دو سال پیش در تهران زندگی میکرد، اما پس از آنکه یک موتورسوار با او تصادف کرد و از محل حادثه گریخت، شرایط زندگیاش دشوارتر شد. او که دیگر توان سابق را برای کارکردن ندارد، ناچار با برادرش در مشهد تماس گرفت و از او کمک خواست؛ اما برادر او را در خانه خود نپذیرفت و خدیجهخانم سر از این خانه درآورد.
با وجود این سرگذشت، خدیجهخانم هنوز از کمک به دیگران دست نکشیده است. مدتی از یکی از زنان سالخورده همسایه مراقبت میکرد تا اینکه او سال گذشته از دنیا رفت. پس از آن نیز مراقبت از بیبیکلثوم را برعهده گرفت؛ زنی که به دلیل شرایط جسمی، برای انجام بسیاری از کارهای روزمره به کمک نیاز دارد.
خدیجهخانم از آن دسته آدمهایی است که تا آخرین توان کار میکنند و روی پاهای خودشان میایستند؛ البته که دلش از غم و غصه پر است، اما به رو نمیآورد.
بیبیکلثوم؛ رشتهای از مهربانی میان دو اتاق
به سمت اتاق انتهای راهرو میروم. یک ویلچر بیرون در اتاقش قرار دارد. همین که در میزنیم و وارد میشویم، سرجایش به زحمت نیم خیز میشود و نمیدانم از اینکه کسی به ملاقاتش آمده یا از ناتوانی، میزند زیر گریه. بیبی کلثوم اینجا از همه سن و سال دارتر است. چند سال پیش، هنگامی که برای رفتن به محل کار از خانه خارج شده بود، با خودرویی تصادف میکند و توان حرکتی پاهایش را از دست میدهد. از آن زمان، زندگی روزمرهاش به مراقبت دیگران وابسته میشود.
همسرش سالها پیش او را رها کرده و زندگی دیگری تشکیل داده است. بیبی کلثوم نیز فرزندی ندارد که در روزهای بیماری از او مراقبت کند. حالا برای انجام نیازهای روزمره، از جمله استفاده از پوشک بزرگسالان، به کمک نیاز دارد.
خدیجهخانم از آن دسته آدمهایی است که تا آخرین توان کار میکنند و روی پاهای خودشان میایستند
دو خواهر که از او حمایت میکنند، هر چند وقت یک بار به دیدنش میآیند و او را برای درمان به پزشک و بیمارستان میبرند. با این حال، مراقبتهای روزانه به همراهی بیشتری نیاز دارد؛ همراهیای که خدیجهخانم بخشی از آن را برعهده گرفته است.
پیگیری برای زنانی که کمتر دیده میشوند
زهرا کاریزی، رئیس شورای اجتماعی محله امیرالمؤمنین (ع)، از افرادی است که بارها برای کمک به ساکنان این خانه با خیران و هممحلیها ارتباط گرفته است. او در مناسبتهای مختلف، برای تهیه غذای گرم و تأمین بخشی از نیازهای این زنان تلاش میکند. این کمکها گاهی با همراهی چند نفر از اهالی فراهم میشود و گاهی خیران در تأمین هزینهها مشارکت میکنند. او میگوید: نیازهای ساکنان خانه به غذا و کمکهای مقطعی محدود نمیشود. بیماری، تنهایی، مشکلات حرکتی و دشواری تأمین هزینههای زندگی، شرایطی ایجاد کرده است که رسیدگی مستمر و ارتباط با افراد نیازمند را ضروری میکند.
او درباره کمک هم محلیها به این بانوان میگوید: مدتی پیش فراخوانی در کانال محله منتشر کردیم و گروهی از بانوان برای نظافت و گردگیری محل زندگی این زنان به آنجا رفتند. در جریان آن برنامه، تعدادی از بانوان از پاافتاده نیز با کمک حاضران استحمام کردند؛ کاری که برای افرادی با محدودیت حرکتی، بدون همراهی دیگران بهسادگی امکانپذیر نیست.
کاریزی همچنین به گلایه این بانوان سالخورده از شیوه برخورد برخی خیران اشاره میکند. او میگوید: آنها میگویند که گاهی کمکها بدون توجه به شرایط و شأن دریافتکننده، با لحنی نامناسب به آنها داده میشود. به گفته او، معصومه از دریافت غذای باقیمانده و دستخورده بارها گلایه کرده است.

غذای گرم نذری با همراهی همسایهها
سیما رفسنجانی، از شهروندان فعال و خیّر محله امیرالمؤمنین (ع) که پیشتر نیز سوژه شهرآرامحله بوده است، یکی از افرادی است که با زنان ساکن این خانه ارتباط دارد. او میگوید: چندین بار با کمک همسایهها غذای گرم تهیه کردیم و برای این زنان بردیم. هر زمان کسی برای تأمین مواد اولیه همراهی کند، امکان پخت دوباره غذا و رساندن آن به ساکنان خانه فراهم است. ارتباط او با این خانه تنها به تهیه غذا محدود نمانده است.
هر زمان کسی برای تأمین مواد اولیه همراهی کند، امکان پخت دوباره غذا و رساندن آن به ساکنان خانه فراهم است
سال گذشته، محمد یعقوبی، پسر او که پرستار است، برای پانسمان سوختگی یکی از زنان سالخورده همراه مادرش به این خانه میرود. سیما رفسنجانی نیز در همان رفتوآمدها، شیوه پانسمان را از پسرش یاد میگیرد و در دفعات بعدی، تعویض پانسمان را بر عهده میگیرد تا زخم پای آن زن بهبود پیدا کند.
کمک فقط پول و غذا نیست
راضیه خیرخواه، فعال فرهنگی محله، از کسانی است که به خانه زنان سالخورده سر میزند و پای صحبت آنها مینشیند. او علاوه بر همصحبتی با این زنان، در صورت نیاز به تزریقات، به آنها کمک میکند.
محبوبه شیری، مراقب سلامت و مسئول آموزش مرکز بهداشت امیرالمؤمنین (ع) نیز، از افرادی است که در رسیدگی به سوختگی پای یکی از زنان سالخورده مشارکت داشته است. او پس از آن اتفاق، چندین بار با کمک اطرافیانش غذای نذری و کمکهای خیرخواهانه برای ساکنان این خانه برده است.
* این گزارش دوشنبه ۲۷ مهرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۹۱ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.