حاج حسن خباز سنگر ساخت تا حسرت جبهه بر دلش نماند
آن شب مثل همه شبهای دیگر، کردستان پر بود از تیر باران توپ و بمب و اسلحه. همه در تب و تاب بودند که راه را بر دشمن ببندند، اما حاج حسن خباز تمام دغدغهاش، ساختن سنگرهایی امن برای رزمندگان اسلام بود.
سالها بود که حسرت رفتن به جبهه و خدمت به انقلاب را در دل داشت و حالا هم که دو سال از حضورش در جبهه میگذشت، با وجود اینکه خیلی اصرار داشت، اما به خاطر سن بالایش، دیگر نمیگذاشتند اسلحه به دست گیرد و تا دل دشمن پیش رود. او همه راههای میانبر را امتحان میکرد تا بالاخره خودش را به آنچه میخواهد برساند...
یک جرعه شهادت
شهید حسن خباز در سال ۶۳ و زمانیکه حدود ۵۰ سال داشت، پس از دو سال حضور در نبرد حق علیه باطل، قبل از شروع یکی از عملیات مهم کردستان، به شهادت رسید. این آرزوی دیرینه او بود چراکه بعدها فاش شد وصیتنامه اش را سال ۶۲ یعنی یک سال پیش از شهادتش، نوشته بوده است.
شهید حسن خباز در سال ۶۳ و زمانیکه ۵۰سال داشت، قبل از شروع یکی از عملیات مهم کردستان به شهادت رسید
داستان سخت ورود به جبهه
خانم فاطمهنخعینژاد، همسر این شهید که ساکن محله الهیه مشهد است، داستان سالهای پیش از جبهه او را این طور تعریف میکند: زمان انقلاب همه زندگیاش شده بود شعارهای ضد شاه و پیروی و ترویج خط امام.
به آب وآتش میزد تا بتواند خدمتی به انقلاب کند و همیشه وقتی کسی به او گلایه میکرد که چرا بیشتر وقتت در راهپیمایی میگذرد، میگفت: من هر چه دارم از این انقلاب دارم. پس باید سهم خودم را برای به ثمر رسیدن و رشد آن، ادا کنم.
روز وفای به عهد و شهادت
حتی وقتی جنگ آغاز شد، شهید خباز خود را به هر دری میزد تا بتواند به گونهای وارد جبهه و جنگ شود. او چند سالی جهادی بود، بعد بسیجی شد و با پیشینه انقلابیاش دست آخر اجازه گرفت تا بتواند به جبهه برود؛ اما تنها به شرط اینکه اسلحه دست نگیرد و تنها به سنگر سازی بپردازد.
شهید همین را هم غنیمت دانست و پذیرفت تا این راهی باشد که دیناش را به انقلاب ادا کند. ۵ ماه از حضور او در جبهه میگذشت که به خاطر نگرانیهایی که برای همسر و فرزندانش داشت، آنها را هم به کردستان منتقل کرد تا به او نزدیکتر باشند و بتواند از آنها هم حمایت کند. ولی شرایط زندگی در آن منطقه برای خانواده شهید سخت بود و همسرش از او خواست که به مشهد برگردند.
این شد که شهید به همسرش قول داد این کار را انجام دهد و درست در روزی که قرار بود به این عهدش وفا کند، در جریان یکی از عملیات مهم و زمانیکه مشغول سنگرسازی بود، از ناحیه سر و پا مجروح شد و به مقام رفیع شهادت نایل گشت.
وصیتی که شهید را از تربت به بهشترضا آورد
پس از شهادت شهید حسن خباز، فرماندهاش تاچند روز خبر شهادت او را از خانوادهاش مخفی میکرد و میگفت تنها مجروح شده و برای همین او را به زادگاهش مشهد منتقل کردهایم. فرمانده که از تصمیم شهید خباز خبرداشت، مأموری فرستاد تا خانوادهاش را به مشهد برساند و آنها را در خانهای امن مستقر کند. پس از چند روز خانواده شهید از طریق بستگان متوجه شدند شهید را به تربت بردهاند تا دفن کنند ولی از آنجا که شهید در وصیتنامهاش گفته بود او را در بهشت رضا (ع) به خاک بسپارند، مراسم خاکسپاری در بهشت رضا انجام شد.
بخشی از وصیت شهید
پیام من به فرزندانم و بستگانم و امت شهید پرور ایران این است که راهی را که من انتخاب کردم و در این سنین پیری به جنگ حق علیه باطل شتافتم را انتخاب کنید؛ زیرا این راهی است که از روی فکر و اندیشه و عقل به پیروی از فرمان رهبر عالیقدر انتخاب کردم و این راه سعادت ابدی است. به فرمان امام گوش دهید و دستورات ایشان را انجام دهید. فرزندانم در راه اسلام و یادگیری فنون و اخلاق اسلامی قدم بردارند.
*این گزارش بهمن سال ۹۰ در شماره شش شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.
