کد خبر: ۱۵۲۴۵
۰۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۴:۰۰
یك ساعت پای به پای معتادان حاشیه كال دروی

معتادان حاشیه كال دروی زندگی اهالی محله بلال را سیاه کرده‌اند

وقتی بچه مدرسه‌ای‌هایی را می‌بینم که از چند قدمی مواد فروشان عبور می‌کنند. در نزدیکی محله چهارمتری کولی‌ها! این همان درد بزرگ ساکنان محله‌ای است که از روی ناداری و درآمد اندک همسرانشان ناچار شده‌اند درخانه‌ای در این محله ساکن شوند.

محله بلال مشهد، دنیای دیگری دارد، وقتی به تسخیر آدم‌های مسخ شده‌ای در می‌آید که همان یک ذره خوشی آدم‌های شریف اینجا را هم می‌گیرند. آدم‌هایی با دهان‌های باز و چشمان بی‌رمق. با دست‌هایی سیاه وترک خورده، خنده‌هایی مرده و گریه‌هایی بی‌اشک و بدن‌هایی کرخت و بی حس و لخته شده که انگار مال این دنیا نیستند. اینجا محله آنهایی است که بر زندگی آدم‌های پاک و سالم این محله، چنگ زده‌اند و آزارشان می‌دهند.

اینجا محله بلال است. یکی از محله‌های حاشیه‌ای شهر مشهد که از ۴۰ حدود سال پیش با سکونت زمین داران و زراعت‌کاران شکل گرفت. برخی می‌گویند به دلیل سکونت مرحوم نخودکی در این محله که عابد بزرگی بود و بسیاری از مردم مشهد در آن زمان از محضر او کسب فیض می‌کردند این محله به نام محله نخودکی معروف شد. پس از انقلاب اسلامی، در زمین‌ها ساخت و ساز شد و مسجدی به دست ۶۵ شهید این محله احداث گردید و به نام نخودکی مزین گشت.

کم کم مهاجران مختلفی با کلکسیونی از لهجه‌ها و گویش‌های مختلف وارد محله شدند. بعد‌ها و زمانی که حاج آقا قرائتی برای اقامه نماز به مسجد نخودکی سر زد، نام این مسجد به بلال حبشی تغییر یافت و به تبع، آن محله هم بلال نام گرفت.

به گفته فرمانده پایگاه بسیج مسجد بلال، اغلب اقشار ساکن در این محله، مهاجرانی از شهر‌های اطراف و با لهجه و گویش‌های متفاوت‌اند؛ اما اغلب ایثارگرند و جانباز. اما سال‌ها در پس هم آمدند و رفتند و امروز موضوعی را که بیشتر از هر چیز دیگری می‌توانی اینجا ببینی، ظلم انسان به انسان است که تا چشم بچرخانی، مثل نقل و نبات ریخته و تو، مات ومتحیر می‌شوی از معتادان و مواد فروشانی که بسیار راحت و بی دغدغه در هر جای محله سرشان در لاک خودشان است و به کسب هر روزه‌شان مشغول‌اند!

 

اینجا بچه‌ها هم معنای کشیدن مواد را می‌دانند

یکی از روز‌های ابتدایی بهمن‌ماه ۹۰ است. هوا سوز سردی دارد. لازم نیست چشمانت زیاد تیز‌بین باشد تا زنان و مردان معتادی را ببینی که خود را تا سر کوچه‌ای لخ لخ کنان می‌کشانند تا به مواد فروشی برسند و او همان‌جا بسازدشان! به صحبت‌های زهرا خانم که از اهالی محله ساکن در مجاورت کوچه چهارمتری کولی‌ها است فکر می‌کنم که می‌گفت: بچه دبستانی‌های ما هم دیگر همه جور مواد و نحوه کشیدن‌اش را می‌دانند. معنای این جمله‌اش را زمانی با تمام وجود حس می‌کنم که وقتی سوار بر ماشینم و برخی همه جوره‌اش را تعارفم می‌کنند! آنها برای فروش هر نوع افیونی، علامت خاصی دارند که خرید و فروش را راحت‌تر می‌کند؛ دستمال قرمز معرف داشتن یک نوع افیونی می‌شود و آن لوله شیشه‌ای ته گرد هم نشان از نوع مخدری دیگر است...

بچه دبستانی‌های ما هم دیگر همه جور مواد و نحوه کشیدن‌اش را می‌دانند مثل کریس و شیشه و...

 

کریس... شیشه...

ترس وجودم را فرا می‌گیرد، وقتی بچه مدرسه‌ای‌هایی را می‌بینم که از چند قدمی مواد فروشان عبور می‌کنند. این همان درد بزرگ ساکنان محله‌ای است که برخی مانند فاطمه از روی ناداری و درآمد اندک همسرانشان ناچار شده‌اند درخانه‌ای در این محله و با کرایه تنها ۱۰۰ هزار تومان ساکن شوند.

 

آخر خط زندگی اینجاست

خیلی دشوار می‌شود با آن‌ها صمیمی شد و این بسیار سخت است، چون تا حس نکنند خودی هستی، نمی‌توانی هیچ اطلاعاتی از آنها بگیری. می‌گویند درد ما، مواد خوب است. مواد خوب بکشیم، دیگر مشکلی نداریم و بعد هر کدامشان اطلاعاتی درباره مواد خوب و راه‌های پول درآوردنشان برای کشیدن مواد می‌گویند...

مریم، اول دلش نمی‌خواهد چهره‌اش در عکس بیفتد. تنها خنده‌ای تلخ بر روی صورت بی رمقش می‌نشیند و می‌گوید: من فوق سیکل دارم، با من هم صحبت کن، اما بعد از چند دقیقه‌ای وقتی به این فکر می‌کند که چیزی برای از دست دادن ندارد، راضی می‌شود و چهره شکسته ودست‌های سیاه و زمختش می‌شود تصویری از یک به آخر خط زندگی رسیده که کسی را ندارد تا از اینکه تصویرش را در حال کشیدن کریستال ببینند، خجالت بکشد و شرم کند.

جوان دیگری که در کنار دیوار‌های مخروبه، ایستاده و در حال تزریق مواد در رگ دستش است، کارش که تمام می‌شود، به سمتم می‌آید تا از عالم معتادان برایم بگوید. می‌ترسم و کمی خودم را عقب می‌کشم. دوست همین جوان‌می‌گوید: چیه آبجی می‌ترسی؟ معتاد جماعت که ترس نداره. یعنی رمقی نداره که بترسی!

 

یك ساعت پای به پای معتادان حاشیه كال دروی

 

پاتوقی برای طرد شدگان‌

می‌گویند پاتوق معتادان در جای مشخصی از حاشیه کال است. کال را پیاده طی می‌کنم تا چند قدمی جلوتر که بیست، سی نفری از معتادان آواره، جمعشان جمع است و بساط‌شان پهن. اینجاست که تازه می‌فهمی ترس، آن هم به معنای واقعی‌اش، چه حسی است وقتی در فاصله نیم‌متری چند معتاد تزریقی بایستی و بخواهی با آنها گفت‌و‌گو هم بکنی.

اینجا پاتوق معتادان کارتن خوابی است که همه‌شان طرد شده‌اند. همه جور آدم را می‌توانی بین‌شان پیدا کنی. از زهرای فوق لیسانس مامایی که می‌گوید به وسیله دوست‌پسر شیشه‌ای‌اش به این بدبختی افتاده تا محمد که خودش مدعی است نامادری‌اش با بیرون انداختن‌اش از خانه، دلیل همه زجر‌هایی است که می‌کشد و مریم که دیگر باکی از این ندارد که چهره‌اش در روزنامه و مجله‌ای چاپ شود.

 

کوچه کلی فروشان مواد

«ما که اینجه خرده فروشم. اصل کاریاشه متنی از کوچه چار متری پیدا کنی که همه جورشه مفروشن. اونا از چَلو‌هاین. هر کدومشا از‌ای راه سه چهار تا ماشین مدل بالا درن. خیلی خطرناکن. هر کسی نمتنه وارد کوچه قرق شدشا بره. اونا همه جور کار مکنن و از مواد بگیر تا جا واسه مصرف مواد و کارای دیگه»

 

حمام مخروبه ۱۰ متری عطار

صحبت‌های جسته و گریخته این معتادان، مرا به سمت محل زندگی و خواب‌شان هدایت می‌کند که البته می‌گویند به دلیل سرکشی‌های دائم ماموران خانه‌سبز، تنها چند ساعتی می‌توانند در آن بخوابند و هنوز آفتاب نزده باز باید راهی کوچه‌ها شوند. حمام مخروبه محله ۱۰ متری عطار می‌شود محل بعدی بازدیدمان که همراه یکی از معتاد‌ها به آنجا می‌رویم.

حمام مخروبه محله ۱۰ متری عطار، جایی با چند دیوار فرو ریخته است که برای خواب از آن استفاده می‌کنند

جایی با چند دیوار فرو ریخته و مخروبه که هادی می‌گوید صاحب حمام به آنها اجازه داده که برای خواب از آن استفاده کنند. داخل محوطه وسیع پر از سوراخ و حفره می‌شویم. قسمت‌های زیاد سیاهی روی دیوار‌ها، نشان از زبانه‌های آتش دارد و اتاقکی دو در سه که طبق گفته‌های هادی، محل خواب زن و مردانی است که در آن می‌لولند تا سردشان نشود و فردا خروس‌خوان باز وقت دغدغه پول درآوردن به عشق مواد است.

 

یک غذای شاهانه

هادی در حالی که لب‌هایش خشک شده و دیگر اشکی به چشمانش ندارد که بخواهد حسرت روز‌های سالم بودن‌اش را بخورد، ادامه می‌دهد:غذایمان اغلب نان خشک است، اما این روز‌ها که نذری‌هم زیاد است، آشی یا شله‌زردی می‌گیریم و این می‌شود حکم یک غذای شاهانه برای ما که سالی یک وعده غذای درست و حسابی می‌خوریم.

از حمام مخروبه ۱۰ متری عطار که بیرون می‌آیم، هادی آدم‌های مختلفی را در کوچه نشانم می‌دهد و هر کدام را به عنوان مواد فروش و مصرف کننده معرفی می‌کند. بعداز مدتی او می‌رود تا باز به جمع دوستانش و سر بساط خاکستری‌شان برگردد و من و عکاس‌مان هم با چند تن از اهالی محله هم صحبت می‌شویم.

 

دزدی، زورگیری، ضایعات فروشی

بعد یکی از معتادان که عملیات تزریقش تمام شده جلوتر می‌آید و می‌گوید:اینجا همه چی دِرم. از کریس بیگیر تا او گرون تراش. ککه‌مایم نمی‌گزه. آخه همه مدنن ما مریضیم آبجی. متنی از خودشا بپرسی. ما اینجه همه کار مکنم تا پول موادما دربیه. از زورگیری و دزدی بیگیر تا ضایعاتی و هر کاری که فکرشه بکنی. فقط کافیه پول موادما درآد. خواسته ما زیاد نیس، یک نون خشکم تا شب سیرما مکنه. همی رفیق مارو نیگا از تلکه پاچراغی، پول موادش در میه. یعنی چوب جمع مکنه و آتیش مکنه و از هر کی بخواد دور آتیشش جمع بره ۵۰۰ تا تک تومنی می‌گیره.

از زورگیری و دزدی بیگیر تا ضایعاتی و هر کاری که فکرشه بکنی انجام می‌دهیم تا پول موادمان دربیاد

 

ناامنی، بزرگ‌ترین دردمان است

وارد آشپزخانه‌ای می‌شویم که در یکی از کوچه‌ها قرار گرفته است. صاحب آشپزخانه با اشاره به نا امنی‌های حاکم در محله به دلیل حضور مواد فروشان و اینکه خیلی وقت‌ها با زاری و التماس‌هایشان مجبور است چند پرس غذای رایگان به آنها بدهد، می‌گوید: تو را به خدا به حال ما کاری بکنید. دیگر از این وضعیت خسته شدیم. در این محله معتادان و مواد فروشان به راحتی به کار خود مشغولند. هر وقت هم با کلانتری و ۱۱۰ برای حل این مشکل تماس می‌گیریم آنها می‌آیند ولی نمی‌دانیم چه اتفاقی می‌افتد که اینها همچنان پابرجا به کار خود ادامه می‌دهند.

 

قصه تلخ کودکی که ایدزی شد

فاطمه خانم هم که تازه به جمع ما پیوسته می‌گوید: من در نزدیکی محله چهارمتری زندگی می‌کنم. هیچ روزی از دست آنها آسایش نداریم. شب‌ها صدای عربده‌ها و نعره‌های مصرف‌کنندگانی که پناهنده آنها شده و کرایه می‌دهند و جیغ و فریاد‌های زنانی را می‌شنویم که در کوچه رها می‌شوند. دیگر از این وضعیت خسته شده‌ایم. اگر پولی داشتیم از این محله می‌رفتیم. یکی دیگر از اهالی محله که البته او هم مانند بقیه می‌ترسد که نام اصلی‌اش را بگوید و از نام مبدل استفاده می‌کند، می‌گوید: اینجا از وسایل ماشین تا کیف بچه‌های دبستانی هم زورگیری و دزدی می‌شود.

همین چند روز پیش بود که یکی از آن‌ها برای اینکه بچه‌اش را با مواد مخدر آشنا کند، سرنگ خونی خودش را بر روی صورت بچه پاشیده بود و خون‌ها در دهانش ریخته بود و توسط اهالی به بیمارستان منتقل شد و هنوز هم بستری است. کودک بیچاره تنها گناهش این بود که پدر و مادرش معتادند و مواد فروش.

برمی‌گردیم به کوچه اصلی. اینجا پر از بهت‌زدگی و ماتم است. کوچه رنگ تردید و ترس به خود گرفته. انگار همه مسئولان حتی خودروی پلیس ۱۱۰ که از چند متری‌مان عبور می‌کند نیز بی‌توجه به مسائلی است در گوشه و کنار این محله می‌گذرد ...

صورت مسئله را پاک نکنیم

وقتی برای بخشی از ماجرا که مربوط به شهرداری می‌شود با شهردار منطقه ۳ هم کلام می‌شویم، ساسان نورین مقدم از طرح تملک مخروبه‌های حاشیه‌های کال برای اجرای طرح بهسازی اشاره می‌کند و می‌گوید: به این منظور، نقاط کور و دسترسی‌های کور حاشیه کال، پاتوق و محل تجمع معتادان را شناسایی کردیم و طرح بهسازی این محدوده با اجرای پارک خطی در حال اجراست که قرار است اگر شرایط جوی مساعد باشد، تا پایان سال جاری به بهره‌برداری برسد.

وی ادامه می‌دهد: این طرح از مقابل پاسگاه مستقر در مجاور کال شروع و تا مسافتی پس از رسالت شمالی ادامه می‌یابد و امید داریم با اجتماعی شدن و تردد بیشتر اهالی در این پارک خطی، نظارت اجتماعی مانع از تجمع معتادان و اراذل در این محل شود.

وی همچنین در موردتملک املاکی که محل تجمع معتادان و پاتوق آنها در سطح محله دروی هستند نیز توضیح می‌دهد: اگر بخواهیم املاک محل تجمع معتادان در این محله را تملک کنیم، صورت مسئله را پاک کرده‌ایم و این معتادان، محله‌ای دیگر را برای اختفای خود و انجام کار‌های ناشایست  شان برمی‌گزینند.

 

*این گزارش بهمن سال ۹۰ در شماره ۶ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام