دوستان تیرانداز ۱۹ سال مقامهای استانی را شکار کردند
حالا برای خودشان مردی شدهاند؛ اما هنوز هم وقتی کنار هم مینشینند، حرفهایشان به همان علاقهای برمیگردد که سالها پیش آنها را به هم نزدیک کرد. علاقهای که از بازیهای کودکی و یک اسلحه بادی شروع شد و بعدها مسیر زندگی هردو را تغییر داد.
احمد رحیمی و امید روحینژاد، نوزدهسال است که رفیقاند؛ رفاقتی که از علاقه مشترکشان به تیراندازی شکل گرفت و پای آنها را به دنیای مسابقات باز کرد. احمد در این سالها ۱۲۰مقام استانی به دست آورده و امید هم از همین علاقه مشترک، ایده راهاندازی کسبوکار در حوزه تیراندازی را با دوستش دنبال کرده است. او نیز ۱۵ مقام استانی دارد. این دو دوست ساکن محله امامخمینی (ره)، از مسیری میگویند که از یک علاقه مشترک شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.
روزهایی که حس پرواز داشت
احمد رحیمی سال۶۷ متولد شد. پدرش از رزمندگان دفاع مقدس بود و احمد از همان کودکی پای خاطرات او مینشست. شاید همین خاطرات بود که باعث شد علاقهاش به اسلحه، بیشتر از سرگرمیهای معمول بچگی باشد.
او تعریف میکند: پسربچهها یا دنبال فوتبال هستند یا با ماشین و اسلحههای اسباببازی سرگرم میشوند. برای من، اما اسلحه درمیان همه این سرگرمیها جای دیگری داشت؛ شاید دلیلش این بود که پدرم نظامی بود.
سالها از آن روزها گذشته است، اما اولین اسلحهای را که پدرش برایش خرید و متفاوت از اسباببازیهایش بود، بهخوبی به یاد دارد؛ «پنجم دبستان بودم. پدرم که از علاقه من باخبر بود و میدید که چگونه اسلحههای اسباببازی را میآورم و مدام از او سؤال میپرسم، برایم اسلحه بادی خرید و خودش کار با آن را به من آموزش داد.»
بهترین لحظات احمد یازدهساله همان وقتهایی بود که همراه پدرش به پادگان۵ نصر میرفت تا بتواند با اسلحه بادیاش تمرین کند؛ «پدرم، بیشتر اوقات برای آموزش و تمرین مرا به اطراف مشهد میبرد. روزی که قرار بود برای تمرین همراه او به پادگان بروم، از خوشحالی حس پرواز داشتم. در آن سن تصور میکردم قرار است آموزش ویژهای ببینم.»
زمان برای او با همین عشق تمرینکردن با اسلحه بادی میگذشت تا اینکه پدرش بعد از بازنشستگی مغازه فروش لباس نظامی در چهارراه لشکر باز کرد؛ «نوجوان بودم و بعداز مدرسه به عنوان شاگرد کنار پدرم در مغازه میایستادم. این شاگردی در هجدهسالگی باعث شکلگیری یک دوستی و ایجاد مسیری متفاوت در زندگیام شد.»

وقتی پدر از جنگ میگفت
امید روحینژاد از آن پسربچههای شر و شیطان بود؛ از همانهایی که انگار انرژیشان تمام نمیشود و به قول معروف، دیوار راست را هم بالا میروند. اما کافی بود پدرش شروع به تعریفکردن از روزهای جنگ کند تا امید برای شنیدن خاطرات او سراپا گوش شود. او تعریف میکند: پدرم ارتشی و جانباز دفاع مقدس بود. سه سال پیش، بهدلیل جراحتهایی که از دوران جنگ به یادگار داشت، به رحمت خدا رفت.
او ادامه میدهد: برخلاف تصور خیلیها که ارتشیها را آدمهایی خشک میدانند، پدرم بسیار مهربان بود و ارتباط خوبی با فرزندانش داشت. من یک سال بعداز پایان جنگ تحمیلی به دنیا آمدم، اما از بچگی عاشق شنیدن خاطرات پدرم بودم. گاهی حتی از او میخواستم یک خاطره را چند بار برایم تعریف کند.
پدرم، بیشتر اوقات برای آموزش و تمرین مرا به اطراف مشهد میبرد
امید از همان کودکی اسلحههای اسباببازیاش را ردیف میکرد تا با دوستانش بازی کند؛ بازیهایی که خودش طراحی میکرد و در آن، نیروهای ایرانی باید به جنگ دشمن میرفتند؛ «معدل خوبم در پایان کلاس پنجم باعث شد پدرم بهترین هدیهای را که تا آن زمان گرفته بودم، برایم بخرد. او یک اسلحه بادی به من داد؛ هدیهای که مسیر زندگیام را شکل داد.»
تارومار کردن قوطی نوشابه
هرچند امید در مشهد به دنیا آمد، بیشتر بستگانش ساکن قائن هستند. در دوران نوجوانی، هربار که همراه خانواده به این شهرستان میرفتند، بین راه زیراندازی پهن میکردند تا چای بخورند و کمی استراحت کنند. همانجا بود که او و پدرش چند قوطی نوشابه را بهعنوان نشانه ردیف کرده و با اسلحه بادی تیراندازی تمرین میکردند.
امید که به اسلحه بادیاش علاقه زیادی پیدا کرده بود، سهچهارسال بعد برای شناختن مدلهای مختلف، سراغ چند مغازه فروش اسلحه بادی رفت؛ «دلم میخواست اسلحههای مختلف را بشناسم. به همین دلیل، شاگرد یک مغازه فروش اسلحه بادی در نزدیکی چهارراه لشکر شدم.»

۲ رفیق با یک علاقه
ماجرای دوستی احمد و امید از همان روزهایی شروع میشود که هردو در مغازههای فروش اسلحه بادی شاگردی میکردند. مغازههایی که فاصله چندانی با هم نداشت و رفتوآمدهای دو جوان هفدههجدهساله باعث شد یکدیگر را ببینند و سر صحبتشان به علاقه مشترکشان، یعنی اسلحه، باز شود. دوستیای که آن روزها شکل گرفت، حالا نوزدهساله شده است.
احمد تعریف میکند: هردو اسلحه بادی داشتیم و گاهی برای تمرین و حتی مسابقه با هم به اطراف شهر میرفتیم. آن زمان، یعنی سال۸۶، در مشهد باشگاه تیراندازی وجود نداشت که بتوانیم برای تمرین به آنجا برویم.
آنها بعداز مدتی پولهایشان را روی هم گذاشتند و بهصورت مشارکتی یک اسلحه شکاری خریدند. احمد میگوید: اول مجوز سلاح را گرفتیم و بعد دستگاه تیراندازی با سلاح پروازی را خریدیم.
کِیفمان کوک بود
یادآوری آن روزها، احساس خوشی را در هردو آنها برمیانگیزد. امید ادامه حرف دوستش را میگیرد و توضیح میدهد: هر دو در رشته تیراندازی با اهداف پروازی تمرین میکردیم. یک دستگاه پدالی داشتیم که بشقابهای مخصوص را به هوا پرتاب میکرد و ما باید با اسلحه، بشقابها را در آسمان میزدیم.
آنها هر روز، زمان استراحت و ناهار به بولوار نماز میرفتند. یکی پشت دستگاه مینشست و دیگری تیراندازی میکرد و بعد جایشان را عوض میکردند. امید میگوید در آن دوسهساعت آنقدر کیفشان کوک بود و از تمرین لذت میبردند که گاهی یادشان میرفت غذایی را که برای ناهار آورده بودند، بخورند.
امید خاطره تلخی از این تمرینها به یاد دارد، خاطرهای که او را تا یک هفته از تمرین دور کرد؛ «بشقابها پشت سر هم از دستگاه خارج میشد و باید با دقت آنها را میزدم. نفهمیدم چطور شد که یک کلاغ درست در مسیر بشقاب حرکت کرد و تیر من به حیوان خورد و افتاد.»
آنقدر از اتفاقی که افتاده بود و دیدن حیوان زخمی ناراحت شده بود که از فکرش خارج نمیشد؛ «ما برای تفریح و سرگرمی تیراندازی تمرین میکردیم. هیچگاه بهدنبال شکار حیوانات نبودیم و نیستیم. از همان ابتدا به خودمان قول داده بودیم که به محیط زیست آسیب وارد نکنیم. وقتی این اتفاق افتاد، تا یک هفته دل و دماغ تمرین نداشتم.»
از بولوار نماز مشهد تا باشگاه آزادی تهران
یک سال بعد، احمد و امید با هیئت تیراندازی استان آشنا شدند و فهمیدند اگر بخواهند این رشته را حرفهایتر دنبال کنند، باید برای آموزش به تهران بروند. احمد میگوید: این بار پولهایمان را روی هم گذاشتیم و راهی تهران شدیم. چندروزی آموزش دیدیم که متوجه شدیم قرار است یک مسابقه کشوری برگزار شود. چون به خودمان اطمینان داشتیم، برای شرکت در مسابقه ثبتنام کردیم.
آنها در آن زمان فقط یک سلاح داشتند. احمد میگوید: سلاح ما در حد سلاح شرکتکنندگان حرفهای نبود. برگزارکنندگان یک سلاح هم دراختیارمان گذاشتند تا بتوانیم در مسابقه شرکت کنیم.
تصویر ایستادن در باشگاه آزادی تهران و حضور در نخستین مسابقه کشوری هنوز برای هردو زنده است. آنها سلاح گرانقیمتی نداشتند، اما سالها تمرین و تجربه خودآموخته پشت سرشان بود. درمیان ۱۵۰شرکتکننده، احمد مقام یازدهم و امید مقام نوزدهم را کسب کرد.

رفاقتی که به شراکت رسید
در راه بازگشت به مشهد، شیرینی حضور در اولین مسابقه هنوز زیر زبانشان بود. در طول مسیر مدام درباره تاکتیکها، نوع سلاحها و عملکرد شرکتکنندگان حرف میزدند؛ انگار یک میزگرد کارشناسی راه انداخته بودند و نقاط قوت و ضعف خودشان و دیگران را بررسی میکردند.
برای تفریح و سرگرمی تیراندازی تمرین میکردیم. دنبال شکار حیوانات نبودیم و به خودمان قول داده بودیم که به محیط زیست آسیب نزنیم
بعد از آن، چند بار دیگر هم برای شرکت در دورههای آموزشی به تهران رفتند. امید میگوید: هزینه سفر زیاد بود. تازه با پولی که پسانداز کرده بودیم، مغازه فروش سلاح بادی را بهشکل شراکتی راه انداخته بودیم و عملا نمیتوانستیم برای حضور در مسابقات کشوری وقت و هزینه زیادی صرف کنیم.
اما همچنان رفتوآمدشان به هیئت تیراندازی استان ادامه داشت و همین باعث میشد از مسابقات استانی هم غافل نباشند. امید که بیشتر به تیراندازی با سلاحهای تفریحی علاقه داشت، در پانزدهمسابقه استانی شرکت کرد و توانست مقامهای اول تا سوم را به دست آورد، اما بعداز مدتی کسبوکارش را در اولویت قرار داد.
رقابت تنگاتنگ با رقیب گنبدی
اما احمد علاقه بیشتری برای شرکت در مسابقات داشت و هنوز هم در این رقابتها شرکت میکند. او توضیح میدهد: تا امروز ۱۲۰مقام اول تا سوم استانی دارم. آخرین مسابقهای که شرکت کردم، خرداد سال گذشته بود که مقام دوم را به دست آوردم.
او خاطره جالبی از یکی از رقبایش دارد؛ «یک رقیب سرسخت از گنبد دارم که در بیشتر مسابقات با هم شرکت میکنیم. در چندسال اخیر کار به جایی رسیده است که یا او مقام اول را به دست میآورد و من دوم میشوم یا من اول میشوم و او در جایگاه دوم میایستد. حالا دیگر قبل از شروع مسابقه، وقتی یکدیگر را میبینیم، خوب میدانیم که قرار است رقابت تنگاتنگی داشته باشیم.»
حالا نوبت کشف استعدادها بود
احمد و امید که علاقهشان به تیراندازی را بدون امکانات خاص و تنها با حمایت خانواده دنبال کرده بودند، پنجسال پیش تصمیم گرفتند درکنار مغازه فروش اسلحه بادی، یک باشگاه تیراندازی هم راهاندازی کنند. هدفشان این بود که علاوهبر آموزش درست، استعدادهای این رشته را هم شناسایی کنند.
احمد که بهدلیل مهارت و مقامهایی که در این سالها به دست آورده، مسئول کمیته استعدادیابی بسیج سپاه امامرضا (ع) نیز هست، میگوید: ما بهسختی مسیرمان را پیدا کرده بودیم و، چون میدانستیم نوجوانان و جوانان بسیاری به تیراندازی علاقه دارند، اما نمیتوانند مسیر درستشان را پیدا کنند، تصمیم گرفتیم استعدادها را شناسایی و کشف کنیم.
او میافزاید: ما با راهاندازی این باشگاه، علاوهبر اینکه بهعنوان مربی به آنها آموزش میدهیم، براساس توانایی و مهارتی که دارند، کمکشان میکنیم که رشته مناسب خودشان را پیدا کنند؛ رشتههایی مثل اهداف پروازی، رایفل، پیستول، بنچرست یا لانگرنج که هرکدام تخصص جداگانهای دارد.
دقت و صبر، توأمان با هم
امید که مدیریت باشگاه را برعهده دارد، چندسالی است علاقه ورزشی دیگری هم پیدا کرده است؛ «یکی از مشتریان مغازه، ماهیگیری هم میکرد و هر بار که به ما سر میزد، از این رشته میگفت. یک بار هم از من دعوت کرد که همراهش بروم.»
پذیرفتن این دعوت کافی بود تا امید در همان اولین تجربه بفهمد ماهیگیری هم میتواند برایش جذاب باشد؛ «لوازم ماهیگیری را تهیه کردم و همراه چندنفر از ماهیگیران باسابقه به اطراف مشهد و کنار سدها میرفتیم. اولین چیزی که در این ورزش برایم جالب بود، صبری بود که باید تا گیرکردن ماهی به قلاب داشته باشیم.»
همین آشنایی، احمد را هم به دنیای ماهیگیری کشاند. دو دوست قدیمی که سالها تیراندازی را کنار هم تجربه کرده بودند، این بار اوقات خوششان را در کنار آب میگذراندند. برای یادگیری قوانین و چارچوبهای این رشته، در دورههای آموزشی شرکت کردند و احمد که روحیه رقابت را دوست داشت، خیلی زود در مسابقات ماهیگیری هم شرکت کرد و دو سال پیش توانست رتبه برتر این مسابقات را به دست آورد.
احمد و امید حالا از هر رشته چیزی با خودشان دارند؛ از تیراندازی، دقت و تمرکز و از ماهیگیری، صبر و حوصله را آموختهاند. اما شاید مهمتر از همه این باشد که هربار یکی از آنها به علاقه تازهای میرسد، دیگری هم خیلی زود همراهش میشود؛ درست مثل همان سالهای نوجوانی که دوستیشان از شاگردی در دو مغازه شروع شد و حالا بعداز نوزدهسال، همچنان ادامه دارد.
* این گزارش سهشنبه ۶ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۸ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.