کد خبر: ۱۴۹۳۴
۰۲ تير ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
خاطرات

حنانه باوفا با عصا به کربلا رفت اما بدون عصا برگشت

حنانه باوفا از روزی می‌گوید که برای خدمت به زائران در دهه آخر صفر سال ۱۴۰۲ رفته بود، اما در مترو درگیر حادثه‌ای شد که او را به اتاق عمل کشاند و فکر می‌‌کرد فرصت رفتن به زیارت امام‌حسین(ع) را از دست داده است.

خاطره حنانه باوفا از کنار سکوی مترو شریعتی شروع می‌شود. از روزی که برای خدمت به زائران در دهه آخر صفر سال ۱۴۰۲ رفته بود، اما خودش درگیر حادثه‌ای شد که تا مدت‌ها زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داد.

این حادثه که دختر محله سیدی را راهی بیمارستان و اتاق عمل کرد، نگرانی از آینده را به جانش انداخت. آن روز حنانه فکر می‌کرد از آرزوی بزرگش دور شده است. اما چند‌ماه بعد اتفاقی افتاد که مسیر این داستان را به‌سمت دیگری برد.

حالا هر زمان که روی لبه سکوی مترو می‌ایستد و صدای قطار را می‌شنود، یاد آن چندثانیه‌ای می‌افتد که مرگ و زندگی را از نزدیک لمس کرد.

 

حنانه باوفا با عصا به کربلا رفت اما بدون عصا برگشت

 

مرگ را لمس کردم

حنانه از آن دست دختران دهه‌هشتادی است که در امور فرهنگی محله‌شان فعال می‌کند. خاطره او به شهریور ۱۴۰۲ برمی‌گردد که در ایام دهه آخر صفر همراه با گروه دوام ثامن کار راهنمایی زائران را برعهده داشت. وقتی در مترو به‌همراه سایر دوستانش مشغول راهنمایی زائران بود، ازدحام جمعیت باعث شد به‌سمت سکو پرتاب شود.

حنانه می‌گوید: نمی‌دانم چطور مچ پایم بین لبه سکو و ریل قطار گیر کرد. هر‌چه از دوستانم که در اطرافم بودند، کمک می‌خواستم، در آن همهمه صدایم را نمی‌شنیدند. وقتی قطار قصد حرکت داشت، یک لحظه با تمام توان، پایم را از بین لبه سکو و ریل بیرون کشیدم. شلوغی و ازدحام زائران باعث شده بود کسی من را نبیند و صدایم را نشنود.

حنانه به مادرش گفت آن‌قدر دست‌دست کردید و به زیارت کربلا نفرستادید که پایم به اتاق عمل رسید

به محض رها‌شدن مچ پا، دوستانش را با همه توان صدا کرد. قصد بلند‌شدن از روی زمین را داشت که متوجه شد پایش به‌شدت درد می‌کند. حنانه با آمدن اورژانس به بیمارستان منتقل شد.

او می‌گوید: پزشک تشخیص داد که کشیدگی بیش از اندازه تاندون‌ها و دررفتگی مچ پا اتفاق افتاده است. مداوا شدم، اما هر روز پایم بیشتر از قبل درد می‌گرفت و نمی‌توانستم راه بروم. بعد از مراجعه مجدد و انجام سی‌تی‌اسکن پزشک متوجه شد که رباط‌صلیبی پایم پاره شده است و نیاز به عمل فوری دارم.

 

سفری که آرزویم بود

حنانه از مدتی قبل بار‌ها از مادر خواسته بود با هم به کربلا بروند. آرزویش دیدن ضریح شش‌گوشه امام‌حسین (ع) بود. او با شنیدن این خبر از زبان پزشک بسیار ناراحت شد و روزی که به اتاق عمل می‌رفت، به مادرش گفت «آن‌قدر دست‌دست کردید و من را به زیارت کربلا نفرستادید که پایم به اتاق عمل رسید. حالامعلوم نیست کی بتوانم درست راه بروم و سفر کربلا قسمتم شود.»

حنانه چند‌ساعتی در اتاق عمل بود. وقتی بیرون آمد و هنوز بیهوش بود، مدام گریه می‌کرد و امام‌حسین (ع) را صدا می‌زد. خانواده‌اش از دیدن حال و روز حنانه آن‌قدر متأثر شدند که تصمیم گرفتند به محض بهبودی‌اش، او را عازم کربلا کنند.

بعد‌از پشت سرگذاشتن مراحل درمانی، یک خبر خوب، حنانه را شگفت‌زده کرد. هنگامی‌که مادرش بلیت سفر به کربلا را به او داد، انگار حنانه جان دوباره‌ای گرفت. او می‌گوید: آن روز‌ها درگیر فیزیوتراپی بودم و با عصا می‌توانستم قدم بردارم. اما از زمانی‌که پا به خاک کربلا گذاشتم، انگار برای راه‌رفتن، نیازی به عصا نداشتم. اصلا از پیاده‌روی شکایتی نمی‌کردم. در‌واقع با عصا به کربلا رفتم و بی‌عصا برگشتم. آن روز‌ها بهترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. زیارتی به‌یادماندنی به همراه مادربزرگم که برایم به خاطره خوشی تبدیل شد.

 

* این گزارش یکشنبه ۲ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۴ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام