کد خبر: ۱۴۴۲۱
۱۸ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۳:۰۰
همراه با قصه‌های علی تگزاس، از کارتن خوابی تا اوستاکاری

همراه با قصه‌های علی تگزاس، از کارتن خوابی تا اوستاکاری

آدمی که گوشی موبایلش هر ده دقیقه یک‌بار ساعت را اعلام می‌کند؛ خنده‌های ریزش کم از قهقهه‌زدن ندارد و یک خانه دویست‌متری را در نصف روز رنگ می‌کند؛ این آدم اگر شاعر نباشد، حتماً «علی تگزاس» است.

آدمی که گوشی موبایلش هر ده دقیقه یک‌بار ساعت را اعلام می‌کند؛ خنده‌های ریزش کم از قهقهه‌زدن ندارد و یک خانه دویست‌متری را در نصف روز رنگ می‌کند؛ این آدم اگر شاعر نباشد، حتماً «علی تگزاس» است؛ زنگ خانه را که می‌زند، خودش را این‌طور پشت آیفون معرفی می‌کند: «علی تگزاس».

علی تگزاس بچه محله بالاخیابان مشهد کارش را صبح زود شروع می‌کند؛ این را از حاجی معصومی یاد گرفته است که وقتی نزد او کار می‌کرده، مجبور بوده صبح علی‌الطلوع پا‌به‌جفت برای کار کردن حاضر شود. حالا هم اول صبح زنگ خانه‌مان را می‌زند تا برای آماده‌کردن رنگ و شروع کار مهیا شود.

در شرایطی که بوی رنگ و تینر، سرگیجه می‌آورد، برای علی چای می‌ریزم تا از تگزاس بگوید؛ تگزاس علی شهری است که برای او و امثال او از غرب وحشی هم وحشی‌تر است؛ اینها حرف‌های کسی است که عاشق فیلم و سینماست، بازیگر‌ها را خوب می‌شناسد و نگران این است که «سینما‌ها خیلی وقت است، فیلم خارجی پخش نمی‌کنند».

تگزاس یعنی چی علی؟

«تگزاس یعنی بی‌کس، کسی که روی پای خودش ایستاده» اینها را علی می‌گوید، با لهجه و لبخندی که هیچ‌کدام قابل نوشتن نیست، تکرار‌کردنی نیست؛ از تنهایی‌اش می‌گوید وقت آمدن به این محله، که چه‌طور مردم محله و از همه بیشتر مادر شهناز مواظبش بوده‌اند، زیر پر و بالش را گرفته، به او خانه داده و کارهایشان را به او سپرده‌اند؛ از شبی که از خانه برادرش بیرونش می‌کنند، می‌رود دخیل می‌شود به امام رضا (ع)، می‌رود تکیه علی‌اکبری‌ها و ...

قبل از همه اینها اما، یعنی خیلی قبل‌تر از اینکه علی بیست و هفت ساله برای خودش اوستا نقاش بشود و یک پای ساختمان‌سازی محل باشد، قبل از همه اینها، علی تک و تنها می‌زند به کوچه و خیابان؛ «دو تا خواهر داشتم، چهارتا برادر که یکی‌شان تصادف کرد و مُرد. شش‌هفت‌ساله بودم که بابام از دست پسرها، فرار کرد و رفت. به مادرم می‌گفت علی را بردار و بیا با من زندگی کن. مادرم می‌گفت نمی‌توانم بچه‌ها را بی‌خیال شوم. بعدا پدرم فرار کرد رفت اهواز، دیگر برنگشت».

علی تگزاس از شبی که از خانه برادرش بیرونش می‌کنند، می‌رود دخیل می‌شود به امام رضا (ع)

 

در پارک ملت کفش واکس می‌زدم

پدر که می‌رود، علی می‌شود مرد خانه؛ «خیلی‌بچه بودم که می‌رفتم شهربازی و پارک ملت، کفش واکس می‌زدم، پنج تومن، ده تومن»، بعد، اما تاب زندگی با برادرهایش را نمی‌آورد، از خانه می‌زند بیرون «ده دوازده سال را در خیابان‌ها بزرگ شدم؛ کارتن‌خواب شدم. مامور‌ها من را می‌گرفتند و تحویل خانواده‌ام می‌دادند، پایم که می‌رسید به خانه، باز شلاق بود و شلاق». از کتک‌خوردن‌هایش که تعریف می‌کند، یادش می‌افتد «یک‌بار هم دایی‌ام من را برد سر کار نقاشی؛ با زنجیر من را بست؛ اما با همان زنجیر فرار کردم»!

اوایل با برادرش می‌آید سرکار، اما نقاشی ساختمان را از «اوستا احمد» یاد می‌گیرد؛ اوستا احمد است که او را از سر گذر نقاش‌ها بر‌می‌دارد و قدم‌به‌قدم کار یادش می‌دهد تا خودش یک پا اوستا می‌شود. سمباده می‌زند و رنگ می‌کند، اما دخلش کفاف خرجش را نمی‌دهد؛ برای همین بعد از چند وقت تصمیم می‌گیرد برای خودش کار کند.

 

همراه با قصه‌های علی تگزاس، از کارتن خوابی تا اوستاکاری

 

با رفقا کلاه‌تگزاسی می‌گذاشتیم

«هفت‌هشت تا رفیق بودیم، کلاه‌تگزاسی می‌گذاشتیم می‌رفتیم پارک ملت، کوهستان‌پارک، کوهسنگی؛ یک ماشین آریا هم داشتیم تا اینکه یک شب ماشین را با جرثقیل بردند و زار زار گریه می‌کردیم». حرف که به رفقای قدیمش می‌رسد، داغ دلش تازه می‌شود. بعد از یک سری جریان‌هاست که علی‌تگزاس پناه می‌برد به حرم و شب‌ها را همان اطراف می‌خوابد؛ چند‌وقت بعد هم راهی تهران می‌شود...

حرف‌های علی‌تگزاس وقتی درست شنیده و خوانده می‌شود که او را از نزدیک بشناسید؛ یا از خودش بشنوید «یک‌بار زد به سرم که اگر می‌خواهی در محل خیلی ابهت پیدا کنی، یک کلاه بذار سرت؛ همه باهات رفیق می‌شن. هیچ‌کس به من محل نمی‌ذاشت و تنها بودم...»

 

قصه عشق علی تگزاسی

این علی تگزاس است، یک‌بار هم عاشق شده است. قصه عشق و عاشقی‌اش را این‌طور تعریف می‌کند: «تهران کفش واکس می‌زدم و در کارگاه خیاطی کار می‌کردم. گاهی هم می‌رفتم سراغ نقاشی ساختمان. یکی آمد گفت: علی‌آقا! یک خانه دارم، بیا نقاشی کن؛ سه ماه خانه‌شان کار می‌کردم که دخترش عاشقم شد.

یکی آمد گفت: علی‌آقا! یک خانه دارم، بیا نقاشی کن؛ سه ماه خانه‌شان کار می‌کردم که دخترش عاشقم شد!

کمی بعد علی‌تگزاس فکر می‌کند تنها با همین کلاه است که شناخته می‌شودچون بقال محله فقط وقتی به او سیگار می‌دهد که کلاه تگزاسی‌اش سرش باشد. اما این همه قصه نیست؛ علی یک کودک خیابانی بوده با درد‌ها و دغدغه‌های همه بچه‌های خیابانی؛ کارتن‌خواب تنهایی که با سختی زیاد، امروز یک اوستاکار نقاشی ساختمان شده است.

«بچه‌های خیابانی زندگی بدی دارند؛ اگر خواستید به آنها کمک کنید، یک‌جایی برای خوابیدنشان درست کنید. کار بهشان بدهید. پول بهشان ندهید. یک کار فنی یا حرفه‌ای به آنها بدهید و دستمزد کارشان را بدهید. این طوری خوب می‌شوند...» اینها را می‌گوید که می‌رسد به یک خاطره دور: «خوابگاهی بود نزدیک چهارراه عشرت‌آباد، یک نفر آمده بود درستش کرده بود. اسمش را گذاشته بودند خوابگاه کارتن‌خواب‌ها. آن‌قدر بچه‌ها اذیتش کردند، در خوابگاه را تخته کرد و رفت».

 

به‌جای گدایی برو یک هنری پیدا کن

علی‌تگزاس، بچه محل ما، هنوز به یاد دارد تشر مردمی را که وقتی به یک بچه هفت‌ساله کمکی می‌کردند، می‌گفتند: «عادت می‌کنی؛ به‌جای گدایی برو یک هنری پیدا کن که لباس کثیف تنت نکنی»؛ تندی‌هایی که وقتی با سیلی‌های برادرهاش همراه شد، علی را دخیل خانه ثامن‌الحجج (ع) کرد: «رفتم پیش

امام رضا (ع)، گریه کردم و جان جوادش قسمش دادم که لااقل یک خانه‌خرابه برای زندگی به من بدهد. فردا صبح که با اوستام رفتم سر کار نقاشی، رفیقم برایم خانه پیدا کرده بود. آمدم تکیه‌علی‌اکبری‌ها، تکیه کردم به آقا شاهزاده علی‌اکبر؛ با چند نفر رفتیم خانه مادرشهناز ترکه را اجاره کردیم و دو‌سه سال آن‌جا زندگی کردیم».

علی‌تگزاس چندبار دیگر هم خانه عوض می‌کند، اما در همین محل؛ «۶‌سال است آمده‌ام همین محل؛ همین‌جا زندگی می‌کنم و کار می‌کنم. مردم اینجا هم خیلی هوایم را دارند». علی تگزاس، هم محله‌ای ما که در این چند سال اخیر، خانه‌های خیلی از ما را رنگ کرده است، می‌گوید: «وقتی بچه بودم؛ هیچ‌کس را نداشتم، اما حالا هم‌محله‌ای‌هایی دارم که همه زندگی‌ام هستند».

 

*این گزارش پنجشنبه، ۴ آبان ۹۱ در شماره ۲۷ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام