کد خبر: ۱۲۱۸۷
۰۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
قصه هفت‌سال‌وچهارماه اسارت مینایی

قصه هفت‌سال‌وچهارماه اسارت مینایی

علی مینایی ۵۱ ساله است و تا اینجای عمرش را به‌جز هفت‌سال‌وچهارماه اسارت و یک‌سال‌وخرده‌ای خدمت در لباس نظامی، در همین محله بهمن مشهد سپری کرده است.

وقتی شاعری خراسانی هزارسال پیش سرود «تن پاک فرزند آزادگانـــم»(ناصرخسرو)، مقصودش از آزاده، اهل خراسان بود اما بی‌گمان آزادمنشی او را درنظر داشت. و باز زمانی که شاعری معاصر گفت «من‌ آزاده‌ از خاک‌ آزادگانم‌/گل‌ صبر می‌پرورد دامن‌ من»(سپیده کاشانی) انسان‌هایی را درنظر داشت که برای آزادگی حاضرند از جان نیز بگذرند.

و آزادگان از بند دژخیمان بعثی همان انسان‌هایی‌اند که از بندگی نفس دوری می‌کردند و منش نیک انسانی را، منشی که از آنِ مردان خداست، پاس می‌داشتند؛ آن‌هایی که رفته بودند روان و جان و تن فدا کنند و افتخار ما ایرانی‌ها باشند. علی مینایی، آزاده محله بهمن، یکی از همان مردان بی‌ادعاست که میانشان از هر قشر و صنفی و سن و سالی دیده می‌شد.

با پارتی راهی جبهه شدم!

۵۱ ساله است و تا اینجای عمرش را به‌جز هفت‌سال‌وچهارماه اسارت و یک‌سال‌وخرده‌ای خدمت در لباس نظامی، در همین محله بهمن مشهد سپری کرده است. محله‌ای که در آن، ما را با روی خوش در خانه‌اش می‌پذیرد.

مینایی درباره پاگذاشتنش به میدان نبرد می‌گوید: ۱۸ سالم بود که به‌خاطر علاقه به حضور در جبهه، به‌عنوان بسیجی راهی شدم. برای اعزام با چندتا از بچه‌محل‌هایم به پادگان نخریسی رفتیم که باوجود حضور پررنگ مردم به‌ویژه جوانان نوبت به ما نمی‌رسید. هرطور که بود با دعوا و پیداکردن آشنا روانه شدیم. حضورم ازسوی بسیج، در جبهه مهران و نزدیک زرباتیه کردستان عراق رقم خورد. دو ماه لباس بسیج پوشیدم.   

 

آدم خیره‌ای بودم!

۲۰ سالگی، اما لباس سربازی ارتش را به تن علی می‌کند تا خدمت مقدس را در نیروی زمینی آغاز کند. خدمتی که یک‌سال بعد رنگ‌وروی دیگری به خود می‌گیرد: بعداز گذراندن مرخصی عید نوروز در مشهد، ۱۶ فروردین ۶۲ به اندیمشک رسیدم. مرخصی‌ها لغو شده بود و ۲۰ فروردین ساعت ۲۲ و ۱۰ دقیقه  عملیات والفجریک آغاز شد. در آن عملیات بود که به اسارت دشمن درآمدم.‌

رزمنده‌ها به ما «لشکر ۲۱ نعشه»! لقب داده بودند؛ چون هرکجا عملیات بود از ما فقط نعشی باقی می‌ماند!

می‌خندد و می‌گوید: رزمنده‌ها به ما بچه‌های لشکر ۲۱ حمزه، «لشکر ۲۱ نعشه»! لقب داده بودند؛ چون هرکجا عملیات بود ما آنجا بودیم و بعد از عملیات از خیلی از ما فقط نعشی باقی می‌ماند!

هیاهو و هنگامه عملیات و جزئیات آن هنوز به یادش مانده، و اصلا مگر می‌شود آن نبرد حساس و آنچه را در پی‌اش آمد، از یاد برد! تعریف می‌کند: ساعت ۱۱، ۱۲ شب بود که دستور عملیات صادر شد. بنا بود نیرو‌های سه‌گانه ما خطوط سه‌گانه دشمن را تصرف کند. نیروی اول، خط اول را که در آن آتشِ تهیه وجود نداشت، گرفت.

ما که نیروی دوم بودیم، برای تصرف خط دوم زیر آتش دشمن که دیگر بیدار و هشیار شده بود، قرار گرفتیم. عراقی‌ها منوّر زدند و میدان جنگ مانند روز روشن شد و عده‌ای از بچه‌ها زیر رگبار گلوله درو شدند. من آرپی‌جی‌زن بودم؛ برخاستم و با ۱۵، ۱۰ گلوله در کوله‌پشتی و دو گلوله در دست و یکی در آرپی‌جی، از معبری به عرض دوسه‌متر که دو طرفش میدان مین بود، راه افتادم تا هرطور شده تیربارچی را بزنم. بچه‌ها گفتند نرو، اما اعتنا نکردم.

کسی هم با من نمی‌آمد، چون آدم خیره‌ای بودم و زیر آن رگبار گلوله نمی‌شد جلو رفت. از میانه‌های میدان مین، چند گلوله به‌سمت تیربارچی‌ای که به‌دلیل موقعیت مناسبش روی تپه‌ای، یک‌نفره همه‌مان را زیر گلوله گرفته بود، شلیک کردم.

 

ساعت ۸ ناگزیر!

مینایی ادامه می‌دهد: تیربارچی عراقی وقتی دید از وسط میدان مین، گلوله آرپی‌جی به سمتش می‌آید، فکر کرد محاصره شده؛ تیربار را رها و فرار کرد. ما توانستیم خط دوم را بگیریم. قرار بود نیروی سوم از موضع ما عبور کند و خط سوم را بگیرد، اما این اتفاق نیفتاد.

نزدیک ساعت ۶ صبح بود و هوا گرگ‌ومیش که از سمت خط سوم، تک‌تیراندازی به طرفمان شلیک کرد. یکی‌درمیان سرباز ارتش و بسیجی بودیم، یک‌آن دیدم نوجوان بسیجی ۱۲ ساله‌ای که کنارم بود، تیر درست به وسط پیشانی‌اش اصابت کرد و به زمین افتاد.

عراقی‌ها خط اول را پس گرفته بودند و از دو سو آتش تهیه روی سرمان می‌ریختند. هرچه زمان می‌گذشت آتش دشمن شدیدتر و محاصره تنگ‌تر می‌شد. دیگر گلوله‌ای هم برایمان باقی نمانده بود. از ستوان مکرمی، فرمانده‌مان که از نیروی هوایی مامور به خدمت شده بود کسب‌تکلیف کردیم، گفت: مقاومت کنیم همه را می‌کُشند.

حدود ساعت ۸ صبح تسلیم شدیم تا عراقی‌ها تیراندازی را قطع کنند؛ و اینجاست که رزمنده محله ما با ۲۷ یا ۲۸ هم‌رزم دیگرش اسیر می‌شوند و دورانی دشوار از آزمون الهی را آغاز می‌کنند.

ما را به وزارت دفاع بغداد بردند که به شپش‌خانه معروف بود! آنجا دوازده روز از ما بازجویی کردند

 

بازجویی در شپش‌خانه!

آزاده محله بهمن می‌گوید: ما را همراه سه‌نیروی عراقی که گویا از دستور سرپیچی کرده بودند، با یک کامیون آیفا به پشت خط انتقال دادند. یکی‌دو روزی در مدرسه‌ای در العماره حبس بودیم و بعد ما را به وزارت دفاع بغداد بردند که به شپش‌خانه معروف بود! آنجا دوازده روز از ما بازجویی کردند و درباره تعداد نیروها و پشتیبانی ایران و از این دست، می‌پرسیدند.

می‌دانستند که جواب‌هایی که به آن‌ها می‌دهیم، درست نیست و به همین خاطر با کابل می‌افتادند به جانمان! بعد هم ضبط‌صوتی دادند که برای خانواده‌هایمان خبر سلامتی خود را با آن ضبط کردیم و از رادیو عراق پخش شد.  

 

تونل مرگ!

اما هشدار ناامنی از همان آغاز در معرکه جنگ بیداد می‌کند، هرچندکه گاهی اتفاق خاصی هم نیفتد. مینایی تعریف می‌کند: یک‌شب ساعت ۱۲ ناگهان آمبولانسی آوردند و خواستند سوار شویم. گفتیم بگذارید کفش بپوشیم، گفتند نیاز نیست! اشهدمان را خواندیم، چون می‌دانستیم جابه‌جایی اسرا در آن وقت شب، قانونی نیست و لابد خوابی برایمان دیده‌اند!

رفتیم به پادگانی که آنجا عراقی‌ها دور آمبولانس دایره زدند و خواستند پیاده شویم. بعداز دایره هم بعثی‌ها در دو ردیف، تونلی تشکیل داده بودند که باید از آن می‌گذشتیم و وارد آسایشگاه می‌شدیم. پایمان را که به دایره گذاشتیم، کابل و باتوم و مشت و لگد روی سرمان آوار شد! اولش توانستم از وسط دایره بگریزم، اما وقتی دیدم همه عراقی‌ها به طرف من حمله آوردند، یک لحظه به فکر افتادم که مبادا یک گوشه و جدا از هم‌رزمانم بمیرم، این بود که دوباره به میان دایره دویدم.

او ادامه می‌دهد: کتک‌خوردن‌ها در تونل و بعد آسایشگاه هم ادامه داشت تا اینکه بالاخره جیره آب و نان صمون-نانی عراقی شبیه نان ساندویچی- را به اسیران دادند و ما را که از کتک‌ها خونین و زخمی بودیم به درمانگاه یا به قول عرب‌ها مستشفی فرستادند.

بعثی‌ها رحم سرشان نمی‌شد و برایشان مهم نبود که کابل و باتومشان به کجای تن اسیر می‌خورد؛ بودند  بچه‌هایی که چشمشان آسیب می‌دید. بدتر از رفتارشان با ما بلایی بود که سر سه عراقی آوردند که از دستور سرپیچی کرده بودند؛ تا صبح صدای کتک‌خوردن و داد و بیدادشان را از آسایشگاه کناری می‌شنیدیم. ساعت ۷ صبح دوباره ما را با اتوبوس جابه‌جا کردند و این‌بار به‌شکل قطعی به اردوگاه موصل ۲ فرستادند. 

 

اینجا موصل ۲!

رزمنده دوران دفاع مقدس می‌گوید: ساعت ۴ بعدازظهر در اردوگاه موصل ۲ بودیم.۲۰ دقیقه‌ای به ورود ما مانده، نیرو‌های صلیب‌سرخ از اردوگاه خارج شده بودند. عراقی‌ها طوری برنامه‌ریزی کرده بودند که بعداز رفتن آنها برسیم. تونل مرگی که این‌بار انتظارمان را می‌کشید، بسیار بدتر بود و برخوردشان خیلی وحشیانه!

اگر امروز دوباره دچار همان موقعیت شوم، بی‌گمان زنده از تونل بیرون نخواهم آمد؛ آن زمان هم معجزه بود که زنده می‌ماندیم و درواقع خدا بود که قوت تحمل به ما می‌داد. وقتی رفتیم کیسه انفرادی و تشک تحویل بگیریم، اسرایی را که پیش از ما اسکان داده بودند، به چوب فلک بستند؛ چون کارت صلیب‌سرخشان صادر شده بود و بعثی‌ها حالا به‌راحتی می‌توانستند کتکشان بزنند.

 

علی مینایی هفت‌سال‌وچهارماه اسیر بوده است

 

حرفی که باید می‌زدم...

او ادامه می‌دهد: تا زمان آزادشدن در این اردوگاه بودم. سال‌های دشواری برای ۱۵۰۰ اسیر آنجا بود؛ لباس نمی‌دادند تا تنمان شپش بردارد، گاهی برهنه توی گل غلتمان می‌دادند و کتک‌خوره‌مان هم خوب بود! با این حال آدم پرشروشوری بودم و جایی که احساس می‌کردم باید کاری کنم یا حرفی بزنم، این اتفاق می‌افتاد. خاطرات اسارت یکی‌دوتا نیست و علی‌آقای مینایی خوب و جذاب همه را تعریف می‌کند؛ مثلا: یک‌بار پنج‌نفر از بچه‌ها جاسوسی به نام رضازاغی را که از اردوگاه دیگری انتقالش داده بودند، حسابی گوشمالی دادند. قبلا در تلویزیون اردوگاه دیده بودیم که به ارزش‌های ما بدوبیراه می‌گفت.

آن پنج‌نفر بازداشت شدند. یکی از سختی‌های این تنبیه این بود که لباس‌های بازداشتی‌ها شپش برمی‌داشت و به آنها لباس تازه نمی‌دادند. زمان دریافت لباس نو که رسید، قرار شد صبح روز بعد همه آن را بپوشیم. من از پوشیدن لباس تمیز و زردرنگ اردوگاه خودداری کردم و درنتیجه یکی از بعثی‌ها پرسید: چرا لباس نو نپوشیدی؟ گفتم: هروقت به آن پنج‌نفر هم دادید، من هم می‌پوشم.

 

تازه فهمیدی کافرند؟!

هفته‌ای دوبار تراشیدن ریش اجباری بوده و یکی از رویارویی‌های رزمنده به قول خودش «شرور» محله ما با بعثی‌ها همین خودداری از زدن ریش بوده است، یا سرزدن به بازداشتی‌ها که از این کار منعش کرده بودند: بازداشتگاه در مقایسه‌با آسایشگاه ما شرایط سخت‌تری داشت و یک‌بار ظرف آش خود را، موقعی که مقسّم عراقی حواسش نبود، توی قابلمه غذای بازداشتی‌ها خالی کردم تا غذایشان کمی بیشتر شود.

یک‌بار هم از میله‌های دریچه بازداشتگاه خودم را بالا کشیده بودم و داشتم به بچه‌هایی که در آن حبس شده بودند، می‌گفتم اگر لباس کثیف دارید، بدهید بشویم؛ یک‌دفعه دو نفر مرا پایین کشیدند؛ علی سنی و جمعه، سربازان عراقی بودند که درِ بازداشتگاه را باز کردند و مرا انداختند داخل آن و شروع کردند به کتک‌زدن.

یکی‌شان لوله زیر روشویی را که بریدگی‌های روی آن حالتی رزوه‌دار ایجاد کرده بود، از جا درآورد و با آن ضربه می‌زد که رزوه‌های لوله تنم را خونین کرد. وقتی از بازداشتگاه بیرونم کردند، عصبی شده بودم و وسط محوطه داد زدم: این عراقی‌ها کافرند! یکی از دوستان که مرا با این وضعیت دید، گفت: تازه فهمیدی؟!

 

این بار نگفته بودم!

ماجرای تکبیر، یکی دیگر از خاطرات مینایی است که حکایت از سرِ نترس او دارد: آن‌قدر به من فشار آمده بود که رفتم وسط محوطه و شروع کردم به «ا...اکبر»گفتن؛ بعثی‌ها از کارهایی از این‌دست یا تجمع اسرا یا حتی نماز جماعت خوششان نمی‌آمد. نگهبانی عراقی که سروصدایم را دید، گفت اگر حالت خوب نیست برو درمانگاه، گفتم بیمار نیستم!

گفت پس برو دم در! در که می‌گفت، منظورش ورودی میان بخش اسیران و بخش عراقی‌های اردوگاه بود. دم در گروهبانی به نام فاروق با دسته تی نظافت که کوتاهش کرده بودند تا موقع ضربه زدن نشکند، شروع کرد به زدنم. کارش که تمام شد، نوبت علی‌سنی شد که با پوتین‌هایش به ساق پایم می‌کوبید و بعد از او هم جمعه که مانند کولی‌ها توی صورتش خال سبز گذاشته بود، با سر توی صورتم ضربه می‌زد! می‌گفتند داد زده‌ام که عراقی‌ها کافرند! البته راست نمی‌گفتند و این‌بار فقط تکبیر گفته بودم.

فقط زمستان‌ها آب گرم داشتیم که همه شیر‌های آب را هم شامل نمی‌شد و برای استحمام نیز کافی نبود

 

زبان خارجه از یادم رفت! 

ارائه تصویری از اردوگاه موصل ۲ می‌تواند ما را به درک بهتری از آن فضا برساند؛ تصویری که علی‌آقا این‌گونه رسم می‌کند: فقط زمستان‌ها آب گرم داشتیم که همه شیر‌های آب را هم شامل نمی‌شد و برای استحمام نیز کافی نبود؛ به همین دلیل با دو قاشق استیل و یک تکه چوب، المنت درست می‌کردیم تا آب گرم تهیه کنیم.

البته المنت مانند کاغذ و قلم در اردوگاه ممنوع بود و اگر آن را در تفتیش‌های آزاردهنده‌شان که همه وسایلت را می‌ریختند وسط آسایشگاه پیدا می‌کردند، تنبیه می‌شدی.وسایلمان را داخل کیسه انفرادی می‌گذاشتیم و بچه‌هایی که کیسه نداشتند، با لباس‌های اسارت برای خودشان ساک درست می‌کردند.

یکی از کار‌های جالب اسیران به گفته این رزمنده دوران دفاع مقدس، آموزش زبان‌های عربی و انگلیسی به یکدیگر بوده است، اما او می‌گوید: بعد از کتکی که در ماجرای تکبیرگفتن خوردم، هرچه عربی و انگلیسی آموخته بودم از یادم رفت؛ یادم می‌آید آن ضرب‌وشتم باعث شد تا دوسه‌سال بعد با سردشدن هوا ساعدم هم کبود شود.

به گفته مینایی شکنجه‌های دوران اسارت، گوش‌هایی سنگین و اعصابی ضعیف را برایش به یادگار گذاشته؛ هنگام گفت‌و‌گو نیز گاه ناچار می‌شدیم پرسش‌هایمان را تکرار کنیم. آخرین تنبیهی که از دست بعثی‌ها نصیبش شده دوسه‌ماهی روانه درمانگاهش کرده تا اینکه در همان‌جا مژده آزادی را می‌شنود.

می‌گوید: ارشد‌های ما بعد از دیداری ۲۰ دقیقه‌ای با نمایندگان صلیب‌سرخ برگشتند و ابتدا سعی کردند برای این خبر خوش آماده‌مان کنند. به خواب شب هم نمی‌دیدیم روزی آزاد شویم و می‌گفتیم با این بلا‌هایی که سرمان می‌آورند، همه‌مان را خواهند کشت!

وقتی ارشد‌ها خبر دادند که قرار است طی دو روز و هر بار ۷۵۰ اسیر آزاد شوند، شادمانی‌ای توصیف‌ناشدنی به ما دست داد؛ و البته خوشحال‌تر از ما سربازان عراقی بودند که از آغاز جنگ تحمیلی در ارتششان خدمت می‌کردند و معلوم نبود اگر وضعیت جنگ و آزادسازی اسرا پایان نمی‌یافت، خدمت سربازی‌شان تا کی ادامه داشت!

 

* این گزارش یکشنبه، ۳۱ شهریور ۹۲ در شماره ۷۲ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام