کد خبر: ۱۱۷۴۶
۱۵ فروردين ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۵
متولدین لحظه سال تحویل!

متولدین لحظه سال تحویل!

پرستارانی که سال تحویل‌ در بخش زنان و در کنار نوزادان و مادران می‌گذرانند هر سال سفره هفت‏ سین جالبی درست می‌کنند که سین‌هایش را ست سرم، سرسوزن، سوزن‌گیر، سفالکسین، سرنگ، ست سزارین تشکیل می‌دهد.

با اینکه درون دنیای تو همه‌چیز سیاه و تاریک است اما خیلی چیزها را دیده‏‌ای و شنیده‏ای و حالا داری به آن لحظه نزدیک می‌‏شوی. از وقتی یک تکه گوشت بودي که فقط مغز و قلبش تکمیل شده بود، می‏‌دیدی و می‌‏شنیدی.

یک نفر بود که همیشه با تو حرف می‌زد و تو می‌‏دانستی او با چه شوقی برای آمدنت لحظه‌شماری می‌کند. وقتی قلبت شروع به تپیدن می‌کرد عشق او را خوب احساس می‏‌کردی و با گرمای اشک‌هایش عجین شده بودی. حالا که می‌‏آیی همه آرزویش می‌‏شوی، بهار زندگی‌اش.

با آمدن تو، او سوز زمستان خانه‌‏اش را راهی کرده و پنجره را برای آمدن بهار می‌‏گشاید. فقط چند دقیقه به آمدنت مانده، چند دقیقه‌ای که به آمدن بهار و سال نو هم مانده، چه آمدن خوبی که همراه با آرزوهای قشنگ و دعای سال تحویل خواهد بود. 
اولین سال تحویلی است که  سر سفره هفت‌سین و کنار خانواده‌ام نیستم، خودم خواستم، برعکس خیلی از آدم‌هایی که دوست دارند و آرزویشان در این لحظه نشستن کنار سفره ترمه و نگاه کردن به رقص ماهی‌‏ها جلوی آینه و شمعدان قدیمی در سفره‏ و دعای سال تحویل و دیده‌بوسی است، مثل بیمارانی که این روزها را در بیمارستان سپری می‌کنند و وقتی به آن‌ها می‌رسی این حسرت را بیش از هر وقت دیگر در چشمانشان حس می‌کنی.

اما این شرایط برای زن‌‏هایی که آخرین ساعت زمستانی را به خاطر تولد نوزادانشان در بیمارستان مانده‌‏اند زمین تا آسمان توفیر دارد. بخش زنان و زایمان بیمارستان شهید‏هاشمی‌نژاد در محله طلاب مشهد به عنوان تنها بیمارستان دولتی منطقه ما در این روز مانند بقیه روزها شلوغ است و قرار است نوزادانی در این روز متولد شوند و چه بهتر که ما اولین روز تولد آن‌ها را که اولین روز بهار نیز هست ثبت کنیم.

عقربه‏‌های ساعت روی ۱۴:۳۰ ایستاده که وارد بیمارستان می‌شوم. قرار است خانم رحیمی برای هماهنگی بیشتر با بخش زنان و زایمان همراهی‌ام کند، در بخشی که ورودی بیمارستان قرار دارد منتظر می‌مانم. چند نفر از کارکنان در‌حالی‌که سفره هفت‌سینی روی یکی از میز‌های کارشان پهن کرده و دور تا دور آن نشسته‏‌اند زیر لب چیز‌هایی می‌گویند که به نظر می‌رسد مشغول خواندن دعا هستند.

آماده رفتن می‌شویم که همان‌جا سال تحویل می‌شود و همه با هم دیده‌بوسی می‌کنند و در این بین من نیز به نظر آن‌ها آشنایی می‌‏شوم و یکی یکی روی هم را می‌بوسیم و سال نو را به هم تبریک می‌گوییم. این یک قانون ننوشته در این مکان است که اینجا همه زود با هم آشنا می‌‏شوند وگر نه زندگی برایشان سخت می‌گذرد.

به سمت بخش زایمان راه می‌افتیم و به در فلزی بزرگی می‌‏رسیم که به‌رویمان بازش می‌کنند. برایم جالب است که این بخش در این روز اصلا خلوت نیست، یک علت آن حضور همراهان بیمار است که بخت یارشان بود و لحظه سال تحویل و ساعت ملاقات با هم یکی شد.

یکی از اتاق‏‌ها را انتخاب می‌کنم و وارد‌ می‌‏شوم. کنار تختی می‌ایستم که زنی روی آن دراز کشیده و انتظار می‌کشد كه برای بار دوم نو رسیده‌اش را در آغوش گیرد.

امام ‌رضا(ع) زندگی‌‏ام را شفا داد

مرضیه مرادی با چشم‌هایی که از شدت دردی که کشیده بی‌حال شده به نقطه‏‌ای خیره مانده و چیزی زیر لب زمزمه می‌کند. او ظهر همین روز یعنی دو ساعت قبل از سال تحویل نوزادش را به دنیا آورده است و برخلاف اینکه فکر می‌کردم حال و حوصله حرف زدن نداشته باشد، چند دقیقه‌ای با هم صحبت می‌کنیم.

با اینکه روی تخت بیمارستان درازكشيده و هنوز انرژی لازم را به دست نیاورده اما در خیال خود قهرمانی شده برای حمایت از تنها فرزندش و تلاش برای به موفقیت رساندن او، شاید این حس و انرژی مربوط به حادثه‏‌ای باشد که زندگی‌‏اش را تغییر داد.

داستان زندگی این زن ۳۵ ساله کمی شبیه به قصه‏‌هاست، اما مگر قصه‌‏ها غیر از واقعیتند. ۶ سال پیش مرضیه یک دختر ساده لرستانی بود که وقتی یک روز بی‌خیال از بازی‌های سرنوشت سوار بر یک خودروی معمولی داشت از یکی از خیابان‌های شهرش می‌گذشت تصادف کرد و از ماشین به بیرون پرتاب شد.

از آن پس هر دو پای مرضیه فلج شد و دیگر نتوانست با آن‏ها راه برود. از آن پس ویلچر تنها همدم زندگی او شد. خانواده مرضیه که هر روز شاهد آب شدن او بودند تصمیم گرفتند برای بهتر شدن روحیه دخترشان و همچنین گرفتن شفا او را به مشهد بیاورند.

هنوز حالش کاملا سرجا نیامده و انگار درد زایمان هنوز در وجودش هست. با این حال هر وقت یاد دخترکوچکش می‌افتد همه وجودش را شادی و نشاط در بر می‌گیرد. نفسی تازه می‌کند و از آن روزی می‌گوید که برای اولین بار مقابل گنبد امام‌رضا‌(ع) ایستاد.

همان‌جا بود که صدای شکسته شدن قلبش را شنید و فروریختنش را دید. اشک‌ می‌ریخت و از امام‌رضا(ع) طلب شفا می‌کرد. می‌گویند هر کس با دل شکسته پیش امام‌رضا(ع) می‌رود جوابش را می‌گیرد. شاید بعضی از ما جواب همان چیزی که بخواهيم را نگیریم اما این بستگی به دل ما دارد و به بزرگی خواسته ما.

بعضی آدم‏‌ها حاجتشان طور دیگری برآورده می‌شود، آن طور که صلاح است این را همیشه شنیده بودم اما وقتی از زبان مرضیه شنیدم باورش کردم. امام‌رضا(ع) به جای دوپا زندگی دیگری به این دختر لرستانی بخشیده بود اما چطور؟

همه اتفاق‌ها زود افتاد انگار قسمت بود مرضیه آن روز در مشهد بماند و زندگی او بهار تازه‌ای به خود ببیند. این چیزها را حالا در حالی تعریف می‌کند که می‌گوید روزهای اول درکش نکرده بود.  

جریان ماندگار شدن مرضیه در مشهد به آشنایی خانواده‌‏شان با یک خانواده مشهدی و وصلت دو جوانشان برمی‌گردد، می‏‌گوید: همه چیز آن‏قدر سریع اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چطور شد. مرضیه و همسرش با هم از‌دواج کردند و زندگی ساده‌‏ای تشکیل دادند.

حالا مرضیه فهمیده كه امام‌رضا(ع) به جای پاهای فلجش زندگی او که مریض و بی‌روح شده بود را شفا داده اما وقتی فهمید موجودی زنده در وجود او دارد پرورش می‌یابد اين را به معناي واقعي درک کرد و از امام‌رضا(ع) به خاطر این لطفش تشکر کرد.

می‌گوید: شاید اسمش را یاسمن بگذارم. مرضیه حالا حرف‌هایش رنگ بغض گرفته و چشمانش خیس اشک شوق است. لحاف روی پایش را کنار می‌زند و می‌گوید: این دوپا که هیچ ارزشی ندارد به خاطر این بچه حاضرم جانم را بدهم تا او از زندگی‌اش لذت ببرد.

 

با نوزدان بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد که در لحظه تحویل سال نو به دنیا آمده اند

 

آرزو کردم «یاسمن» ماما شود

فقط یک مادر می‌تواند برای فرزندش آرزوهای قشنگ داشته باشد. مرضیه وقت سال تحویل همه آرزوهای خوب و قشنگ را برای «یاسمنش» کرده و طوری آن‌ها را بازگو می‌کند که گویی دوباره در همان زمان قرار گرفته است. می‌گوید: دوست دارم دخترم سالم باشد.

او که لحظه تحویل سال را با نوزاد چندساعته‌اش تنها بوده، ادامه می‌دهد: بعد از اینکه زحمات پرسنل و پزشکان این بیمارستان را به چشم خودم دیدم آرزو کردم دخترم در آینده پزشک يا ماما شود اما این بستگی به میل و علاقه و استعداد خودش دارد و او هر شغلی را برای آینده‌اش انتخاب کند با همه وجودم برایش تلاش خواهم کرد. مرضیه هنوز در حال خودش است که قرار براي عکس‌گرفتن را برای چند روز بعد در خانه‌اش می‌گذارم و با او خداحافظی می‏‌کنم.

وقتی زحمات پرسنل و پزشکان این بیمارستان را به چشم خودم دیدم آرزو کردم دخترم در آینده پزشک يا ماما شود

 

خواستم عسلم خوشبخت شود

پرستاران مشغول آماده کردن زائو‏های دیگر هستند و پشت در شیشه‌ای که اتاق‌های استراحت را جدا کرده چند خانم روی تخت آماده رفتن به اتاق زایمان هستند، گویی قرار است امسال نوزادان زیادی آمدنشان را با آمدن بهار همراه کنند. وارد یکی دیگر از اتاق‌ها می‌شوم و از ميان خانواده‌هایی که برای دیدن مادرها و نوزادانشان دور تخت‏ها را گرفته ‏اند عبور می‌کنم.

مادری ۲۹ ساله  فرزندش را در آغوش کشیده و او را می‌‏بوسد.‌ام‌البنین صابری اسم دخترش را با کمک خانواده انتخاب کرده و از حالا او را عسل صدا می‌زند. می‌گوید: این آرزو را لحظه سال تحویل با تمام وجودم کردم که عسلم خوشبختی را در تقدیرش داشته باشد.

ام‌البنین که این فرزند دومش است ادامه می‌دهد: احساس خاصی برای به دنیا آمدن عسلم داشتم زيرا عاشق فصل بهار هستم و به سال تحویل هم خیلی اعتقاد دارم و این را برای دختر کوچکم به فال نیک می‌گیرم‌. او در حالی‌که عسل را در آغوش گرفته و آن را نوازش می‌کند چیزهایی در گوشش زمزمه می‌کند.

آن‌ها را با هم تنها می‌گذارم. در این اتاق چند تخت دیگر هم هست و مادرانی كه برای دیدن دوباره نوزادانشان لحظه‌شماری می‌کنند اما چهره زنی که تازه از اتاق زایمان بیرون آمده و غم در چهره‌اش موج می‌زند توجهم را به خود جلب می‌کند.

 

جنینم مشکل قلبی داشت

غم در چهره‌اش موج می‌زند انگار هیچ نقطه امیدی در پس نگاهش وجود ندارد. برایش این آمدن و رفتن زود‌هنگام خیلی سخت گذشته است زیرا در این روز مجبور شده برای بار دوم با فرزند چندماهه اش خداحافظی کند. معصومه حاجی‌نژاد ۲۸ سال دارد و برای دومین بار است که بار‌دار شده، اما هر دوبار به خاطر مشکل قلبی جنین مجبور شده آنها را کورتاژ کند.

معصومه خیلی دوست داشت اسم دخترش را یاسمن بگذارد که قسمت نشد. برایش آرزو می‌کنم سال آینده فرزندش در آغوشش باشد. از اتاق بیرون می‌روم برخی مادران که عمل زایمانشان تمام شده را به اتاق‌ها می‌برند و من از فرصت استفاده می‌کنم و به اتاق بچه‌ها سری می‌زنم.

برخی بچه‌ها زودتر به دنیا آمده و در دستگاه قرار گرفته‌اند، از بقیه بچه‏ها هم مراقبت‏های لازم صورت مي‌گيرد. در این بین دو نوزاد دوقلو توجهم را به خود جلب می‌کنند اما پرستار می‌گوید كه زیاد نباید در این اتاق بمانم. 

 

آرزو کردم پسرم شناسنامه‌دار شود

اگرچه فاصله تخت‌های این اتاق زیاد نیست اما قصه زندگی هر کدام از آدم‌هایش فاصله زیادی با دیگری دارد. ‌شهناز گرگیج‌ چند دقیقه قبل از سال تحویل عمل زایمانش تمام شده و حالا کمی هوشیار است، در همان حال و هوا می‏‌گوید: پسرم روز اول بهار به دنیا آمده و این را به فال نیک می‌گیرم.

می‌گوید: می‌خواهم اسمش را امیرحسین بگذارم و آرزویی ندارم جز اینکه در آينده به جایی برسد. هنوز کنارش ایستاده‌ام که ادامه می‌‏دهد: لحظه سال تحویل دعا کردم فرزندانم شناسنامه‌‏دار شوند.

آری زندگی مادر امیرحسین هم برای خود قصه‏‌ای دیگر دارد، او چندین سال پیش با مردی مهاجر افغانستانی ازدواج می‌کند و زندگی مشترکش را شروع می‌کند و کم‌کم صاحب دو فرزند می‌شود؛ یک پسر ۱۰ ساله و دختری ۷ ساله.

اما قصه زندگی او به این دلیل غصه‌دار شده که فرزندانش هنوز شناسنامه ندارند. می‌گوید: هیچ کدام از بچه‌هایم شناسنامه ندارند. امروز هم هنگام سال تحویل تنها دعایم این بود که فرزندانم شناسنامه‌‏دار شوند تا بتوانند درس بخوانند و برای خودشان کسی شوند.

 

با نوزدان بیمارستان شهید هاشمی نژاد مشهد که در لحظه تحویل سال نو به دنیا آمده اند

 

هفت‌سین با سِت حیات

با پرستاری که همراهم است به بیرون می‌رویم. یکی از پرستارها به نام ‌خوازه‌ از من دعوت می‌کند به سفره هفت‌سینشان سری بزنم چه سفره هفت‌سینی‌. این پرستار خوش ذوق که چند سالی است سال تحویل‌هایش در بخش زنان و در کنار نوزادان و مادران می‌گذرد هر سال سفره هفت‏ سین جالبی درست می‌کند که سین‌هایش را ست سرم، سرسوزن، سوزن‌گیر، سفالکسین، سرنگ، ست سزارین و‌... تشکیل می‌دهد.

 او مهم‌ترین سینش را در این سفره «ست ‏حیات» عنوان می‏‌کند، این قشنگ‌ترین و زنده‏‌ترین سفره هفت سینی است که تا‌کنون دیده‌‏ام و این بهانه‌‏ای می‌‏شود برای چند لحظه تأمل و دعایی متفاوت در روز سال تحویل.

 

*این گزارش یکشنبه، ۱۸ فروردین ۹۲ در شماره ۴۸ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.

ارسال نظر
آوا و نمــــــای شهر
03:44