عراقیها فکر میکردند من کرهای هستم!
این سطرها گوشهای از بیشمار گفتههای غلامرضا حیدرزاده، جانباز و آزاده دوران دفاع مقدس است که رنج ششسالوششماه اسارتش را کلمه کرده تا یادگاری باشد از دلاوریهای مردانی که تاریخ این آب و خاک هرگز فراموششان نخواهد کرد.
جبهه و جنگ را دوست داشتم، اما پدرم فقط دو پسر داشت که خیلی به آنها وابسته بود؛ برای همین اجازه نمیداد من و برادرم بهعنوان بسیجی، لباس خدمت در جبهه را بپوشیم؛ همین شد که به ناچار تا هجدهسالگی و رفتن به خدمت سربازی صبر کردم.
گفتم میخواهم پوتینهای شهید خانواده را بپوشم
غلامرضا حیدرزاده هستم متولد ۲۲ دی ۱۳۴۲. دوست نداشتم اسیر شوم، اما تقدیر ششسالو ششماه، مرا در بند عراقیها نگهداشت. قصه از اینجا پا گرفت که توی یکی از روزهای هجدهسالگیام، ماموران برای سربازگیری به روستایمان آمدند. رفتم جلو و گفتم اسم مرا بنویسید که خیلی دلم میخواهد برای دفاع از وطنم تفنگ روی شانه بگذارم.
آن روزها خبر شهادت خواهرزادهام هنوز تازه بود. رفتم دم خانهاش و گفتم: «پوتینهای اصغر را بیاور. میخواهم پوتینهای شهید خانواده را بپوشم و به سربازی بروم.» خواهرم پوتینهای پسرش را آورد و گفت: «به ازای این هدیه، برایش دو روز روزه بگیر.» پوتینها را پا کردم و آمدم مشهد؛ سر گذر ایستادم تا کار کنم. از پول یک روز کارگریام، یک دست لباس سربازی و کمی خرتوپرت دیگر برای توی راه خریدم و راهی شدم. پدرم هنوز دلش به رفتنم رضا نبود.
اول اردیبهشت ۱۳۶۱ بود که راهی شدم. روستاییزاده بودم و چیزی درباره آموزش نظامی نمیدانستم. ۲۵ روز آموزش فشرده، نفسم را بریده بود، اما عشق به جبهه باعث میشد تاب بیاورم. هنوز نگران پدرم بودم. مدام دست به دامان خدا میشدم که دلش به رفتنم باشد.
یک برادر کوچکتر داشتم که برایش حکم یوسف برای یعقوب را داشت و نمیتوانست دور از او گذران روزگار کند. دوران آموزشی که تمام شد، دوباره برگشتم به فریمان. اتفاق عجیبی افتاده بود و باورم نمیشد این که روبهرویم ایستاده و میگوید: «برو» پدرم باشد. حتی به برادر کوچکترم اجازه رفتن داد. میگفت:«خواب آقای خمینی را دیدم که سفارش میکرد پسرانم را به جبهه بفرستم.» خواب، کار خودش را کرد و این شد که پدرم بعداز آن، هرگز حرفی از نرفتن نزد؛ حتی وقتی توی دوران اسارتم از دوریام دق کرد و من سالها بعد، وقتی در فرودگاه تهران دیدم به استقبالم نیامده، فهمیدم که دیگر نیست.
اولین عملیاتی که در آن شرکت کردم، عملیات رمضان بود. از ایستگاه حسینیه که بین راه اهواز به خرمشهر قرار داشت، حرکت کردیم و تا نزدیکی خط عراق پیش رفتیم. یک ساعت بعد به میدان مین رسیده بودیم که عراقیها متوجه حضورمان شدند. گلوله بود که از زمین و آسمان روی سرمان میریخت. از سمت چپ و راستم شهید بود که ناغافل روی زمین میافتاد. از کانال عبور کردیم و رسیدیم به خاکریز عراقیها. به جایی پا گذاشته بودیم که بین ما و دشمن، ۵ متر بیشتر فاصله نبود. اوضاع بهیکباره چنان تغییر کرد که اسلحه را کنار گذاشتیم و شروع به جنگ تنبهتن کردیم.
چندساعت بعد ما فاتح بودیم و دشمن، عقب نشسته بود. چندروزی توی خاکریز ماندیم. یادم نیست روز چندم بود که متوجه شدیم نیروهای دشمن بازگشتهاند و درحال جابهجایی تانکها هستند. دوستی داشتم «حسین» نام. گفت: «بیا برویم و هلاکشان کنیم.» قبول کردیم و زدیم بیرون. بیستنفری میشدیم که رسیدیم به محل استقرار تانکهای دشمن. آرپیجیزن بودم و نشستم روی زمین تا بزنم. بچهها هم از پشت به رگباربستندشان. توی این گیرودار بود که دو گلوله نشست توی پایم.

سینهخیز به عقب برگشتم
دیگر نفهمیدم چه شد. فقط میدانستم که باید به عقب برگردم. دلم میخواست شهید شوم، اما به اسارت درنیایم. از شکنجههایشان چیزهایی شنیده بودم و میترسیدم زیر بار این ددمنشی طاقت نیاورم و کاری کنم که به ضرر کشورم تمام شود. توی همین خیالها رو به آسمان کردم و گفتم: «خدایا من که چیزی ندارم، اما یکی از برههای گله پدرم را نذر میکنم و تو هم کمکم کن اسیر نشوم.» بعد همه تلاشم را کردم تا به عقب برگردم. یک لحظه چشم باز کردم و دیدم که توی آن بیابان سوزان تنهایم. خودم را روی سینه انداختم تا کشانکشان برگردم. گاهی از شدت خونریزی برای چند لحظه بیهوش میشدم و دوباره که به خودم میآمدم، حرکت میکردم. از شانه چپ به شانه راست میافتادم و برعکس؛ تا به همت این دستها خودم را به جایی برسانم.
بالاخره رسیدم. خاکریز خودیها بود. چقدر طول کشید؟ نمیدانم، اما رسیدم. آنجا یک رزمنده موتوری مرا به محل استقرار آمبولانسها رساند. پانسمان اولیه انجام شد و بعد هم مرا به نقاهتگاه شهیدکلاهدوز در اهواز بردند. یک شب آنجا بستری بودم و بعد هم با هواپیمای ۳۳۰ ارتش به اصفهان و از آنجا به مشهد منتقل شدم. در هیچکدام از این بیمارستانها جراحی نشدم؛ زیرا گلوله از پایم عبور کرده بود و حالا تنها باید در خانه میماندم تا سوراخِ روی پایم بهبود پیدا کند. به خانه که رسیدم، به پدرم گفتم: «خودم که چیزی نداشتم، اما از گله گوسفندان شما، برهای نذر کردم تا اسیر نشوم.» پدرم خندید و گفت: «نذرت قبول»! دوران نقاهتم چند ماهی طول کشید.
اواخر پاییز سال ۶۱ دوباره تصمیم به رفتن گرفتم. اینبار قرعه به نام روستای بیسار کردستان خورد و ما نشستیم توی اتوبوسی که به سمت غرب میرفت. زمستان عجیبی بود. گاهی بهمن میآمد و میریخت روی سر یک گردان. اینجا مردم محلی به کمکمان میآمدند و بچهها را از زیر برفها بیرون میکشیدند. شبها، سرما باعث میشد هر یک ساعت، پست نگهبانی را عوض کنیم. اگر بیشتر از این مدت بیرون میماندیم، از سرما یخ میزدیم. مثل جنوب نبود که همهچیز جلوی چشم باشد. دشمنت ناغافل از پشت صخره بیرون میآمد و تو نمیدانستی چه کنی.
مدام چشم میکشیدم که نوروز برسد، مگر جابهجا شویم و به منطقه دیگری اعزامم کنند. تعطیلات را مرخصی گرفتم و برگشتم. خواهرم نشست زیر پای پدرم که «بیا وغلامرضا را داماد کن. اگر سروسامانش بدهیم، دیگر هوایی رفتن نمیشود. میدانم برادرم اگر اینبار برود، شهید برمیگردد.» این حرفها باعث شد پدرم به صرافت دامادکردنم بیفتد. نقشهشان جواب داد و پوشیدن لباس دامادی باعث شد تا یک ماه بعداز عید همچنان در فریمان باقی بمانم. خاطرم هست که داشتیم همراه یک گروه بنّای دیگر، مسجد روستایمان را میساختیم که یک عده بسیجی آمدند برای نیروگیری. شعری که میخواندند، جگرم را سوزاند. خودم را از بالای بام مسجد انداختم پایین و فریاد زدم: «من هستم.»
روی سیمهای خاردار دراز بکشید
مرتبه سوم فرستادندم ایلام. ۸۰۰ نفری بودیم. یکی که اسمش خاطرم نمانده، آمد و گفت: نیاز به نیروهای ویژه داریم. هر که داوطلب است، ثبتنام کند، اما باید بدانید که هیچ راه برگشتی وجود ندارد و احتمال زندهماندنتان صفر است. هیچکس دست بلند نکرد. ماندم دودل. فکر زنم بودم. یک روز تمام با خودم کلنجار رفتم و بعد هم گفتم: «توکل به خدا». فردای آن روز توی صف دست بلند کردم و گفتم: «داوطلبم که نیروی ویژه بشوم.» بعد از من دو نفر دیگر هم دست بلند کردند و این شد که ما را بردند توی یک چادر دیگر. فرمانده گردان گفت: «شما عضو واحد تخریب میشوید. باید تعهد ششماهه بدهید تا آموزشتان شروع شود. حالا اگر پشیمانید، میتوانید برگردید، اما وقتی تعهد بدهید، حق بازگشت ندارید. باید بدانید که وظیفهتان خنثیکردن مین است. در شبهای حمله شما پیشقراول هستید و جلوی صف حرکت میکنید. باید مینها را خنثی کنید.
اگر از میدان مین جان سالم به در بردید، میرسیدبه سیم فرشها. باید سیمها را قیچی کرده و راه را برای عبور رزمندهها باز کنید. اگر نتوانستید، روی سیمهای خاردار دراز بکشید تا تیپ یا گردان از روی شما عبور کند. طوری میشود که از شما تنها پیراهنتان باقی میماند.
حالا مرد ماندن هستید؟ گفتم: «مهمترین دلنگرانیام برای همسرم بود که آن را هم به خدا سپردم. برای باقی مشکلی نیست.» دوران آموزشیام به نیمه رسیده بود که به منطقه «پنج وی» عراق اعزام شدیم. پیش از عملیات خیبر بود. در راه به زمینهای مینکاری برنخوردیم؛ تنها مانع، کوهی بود که دلیل عقبنشینی آن شب شد. بعداز این به مرخصی آمدم و چندروزی ماندم. بازگشتم همزمان شد با شروع عملیات خیبر. شب بود که سوار قایق شدیم و زدیم به نیزارهای هویزه. صبح ساعت۷ بود که رسیدیم به عراق. باز هم میدان مینی در کار نبود. شاید بهخاطر اینکه فکر نمیکردند ایران از این منطقه حمله کند. دوباره شدم آرپیجیزن. خیلی شهید دادیم. چندتایشان دوستان نزدیکم بودند.
چند روزی مقاومت کردیم و جنگیدیم. عصر روز سوم بود که تانکهای دشمن آمدند روی خاکریزهایمان. سهنفر بودیم که بهسمت روستایی که همان اطراف بود، عقبنشینی کردیم. عراقیها پشت سرمان بودند که رسیدیم به یک پل. زیر پل پنهان شدیم تا مگر از ما عبور کنند. چند دقیقه بعد تانکها هم روی پل بودند. شروع کردند به تیراندازی که از زیر پل خارج شدیم. تمام لباسهایمان خیس بود و اسلحهای نداشتیم. این یعنی جز تسلیمشدن چارهای نبود. بردنمان و سوار ماشین کردند. خودرو نیمهشب بهسمت العماره حرکت کرد. پلاکمان را گرفته بودند و جدایمان کردند. من و چند نفر دیگر از اسرا را بردند پاسگاه و بعد هم در خانهای کوچک انداختند و درها را بستند. فردایش دوباره در راه بودیم تا رسیدیم به سولهای که اسرای مناطق مختلف را آنجا جمع کرده بودند.
شرایط بدی بود. دستشویی نداشتیم. هزاران مرد را توی یک سوله کوچک چفتبهچفت هم نشانده بودند. از سر ناچاری، گوشهای را به توالت تبدیل کردیم. توی بوی گند عرق و کثافت حتی نمیشد برای یک لحظه نفس کشید، چه برسد به ماندن و زندگیکردن. گاهی دریچهای باز میشد و سربازی تکههای نان را بهسمتمان پرتاب میکرد. گرسنگی شدید باعث میشد همه حمله کنند و نانها را چنگ بزنند. در این میانه، من و یکی دیگر همزمان پریدیم. نان توی دست دوتایمان گیر افتاد که من بهزور کشیدمش بیرون. آن یکی با صدایی غمگین گفت: «خیر نبینی»! نان را برداشتم و رفتم سمت دیگر، اما دیدم از گلویم پایین نمیرود. برای همین آن تکه نان را دادم دست یکی و گفتم: «برسانش به دست اسیری که نان را از دستش چنگ زدم.» نامردها آنقدر اذیتمان میکردند که به هر کار حقیرانهای تن بدهیم. همه سالهای اسارت اینگونه گذشت. شکنجه. نبود امکانات. مرگ دوستان. دلهره. دلتنگی. تنهایی.
چند روز دیگر هم گذشت که آمدند برای جدایی بچهها. روحانیون و پاسدارها را جدا میکردند. هدفشان این دو گروه بود و با بقیه، کاری نداشتند. گاهی میریختند و بچهها را آنقدر میزدند تا مجبور شوند طلبهها و پاسداران را معرفی کنند. یکبار یکی را که حاضر به همکاری نبود، چنان زدند که خون از گلویش بیرون ریخت و شهید شد.

تو طلاب و گلشهر مثل مو زیادن!
در اردوگاه بغداد، بازجویی عراقی بود که گویا تابهحال ایرانی چشمبادامی ندیده بود. روز اول بالای سرم ایستاد و نگاهم کرد. بعد دستور داد مرا ببرند به اتاق بازجویی. سهنفر بودیم. من، او و یک مترجم. پرسید: «انت سینی؟» نگاهش کردم و گفتم: «سینی؟» مترجم گفت: «میپرسند تو چینی هستی؟» گفتم: «لا».
دوباره پرسید: «انت کورهای؟» نفهمیدم منظورش چه بود. به ایرانی گفتم: «نه. چشمهایم میبیند!» مترجم گفت: «نمیگوید کوری. میپرسد اهل کشور کرهای؟» دوباره جواب دادم: «لا». برای مرتبه سوم پرسید: «انت جِپِن؟» اینبار به مترجم نگاه کردم. گفت: «میپرسند اهل ژاپنی؟» عصبانی شدم و با لهجه مشهدی گفتم: «نِه. مو بچه مِشَدم. تو طلاب و گلشهر مثل مو زیادن. مِخِی بِرِم نشونت بُدُم!» باورش نمیشد؛ پایش را گذاشت روی صورتم و تا توانست فشار داد.
مترجم اینبار به دادم رسید و گفت: «نه این ایرانی است. از نژاد خاصی هستند.» پرسید: «تو میشناسیاش؟» مترجم جواب داد: «بله». این شد که رهایم کرد تا بروم. بعدِ بیرونآمدن از اتاق، قرار شد برویم سوار اتوبوس شویم. عراقیها در دو سمتمان، باتوم بهدست به شکل تونل ایستاده بودند. تا توانستند بچهها را زدند. باتومها توی سروصورتمان میخورد. سوار اتوبوس که شدیم، ما را بردند و توی خیابانهای بغداد گرداندند. عدهای به ما خندیدند. عدهای فحش دادند و خیلیها هم آب دهان به طرفمان پرت کردند.
۱۲ساعت طول کشید تا دوباره به اردوگاه برگشتیم. دوباره عراقیها تونل وحشتشان را ساختند و بچههایی را که میخواستند از اتوبوس پیاده و وارد خوابگاه شوند، با باتوم زدند. بعد هم ریختند توی خوابگاه و روز از نو و روزی از نو. صبح فردا هم دوباره درها را باز کردند و دستور دادند برویم دستشویی. اجبار بود؛ برای اینکه بچهها را بزنند. دوباره با کابل به جانمان افتادند.
نِه. مو بچه مِشَدم. تو طلاب و گلشهر مثل مو زیادن. مِخِی بِرِم نشونت بُدُم!
دستهایم را گذاشتم روی چشمم تا ضربههای کابل کورم نکند
ششسالوششماه به هر بهانهای کتک زدند و آزارمان دادند. البته این روند بعداز آتشبس خیلی کمتر شد، اما سالهای ابتدای اسارت خیلی سخت گذشت. اوایل میآمدند و دستور میدادند که بگویید مال کدام گردان و گروهانید. چکارهاید و کلی سوالی دیگر. یک بار دیگر مرا بردند بازجویی. بازجو هنوز فکر میکرد خارجی هستم. پرسید: «کجا آموزش نظامی دیدی؟» همه گفتند: «بجنورد.»
من توی مزدوران آموزش دیده بودم، اما گفتم: «بجنورد.» دوباره گفت: «اسم پادگانت را بگو.» اینجا بود که ماندم چه کنم. اسم پادگان را نمیدانستم. سوالش را چندبار تکرار کرد و جوابی نشنید. با کابل افتاد به جانم. دستهایم را گذاشتم روی چشمم تا ضربههای کابل کورم نکند. آنقدر زد که بهناچار رفتم و زیر صندلی مچاله شدم. خسته نمیشد. صندلی را برداشت و تا نفسش یاری کرد، کتکم زد. یکی فریاد زد بگو، شهیدهاشمینژاد. گفتم: «پادگان شهید هاشمینژاد.» اینجا بود که ایستاد و گفت: «بالاخره زبانت باز شد. غرشمار.» این فحش را انتهای همه حرفهایش که خطاب به ما بود، بیان میکرد.
دوران اسارت را نمیتوان توی چند کلمه خلاصه کرد. دوسال اول فقط شکنجه بود و کتک. غذا هم توی یک ظرف برای هشتنفر میریختند. آنقدر گرسنگی کشیده بودیم که سالهای بعدی، همان کف دست برنجی را که میریختند هم نمیتوانستیم بخوریم. دستشوییمان هم یک قوطی بود که تهش را سوراخ کرده و شلنگی به آن وصل بود.
گاهی بچهها بهخاطر آلودگی محیط دچار اسهال میشدند. در این مواقع قوطی شیرخشک بزرگی را میدادند دست طرف که ناچار بود هر روز خالیاش کند و آن را بشوید. بعضیها بودند که این قوطیها را جمع میکردند و سحرگاه میبردند میشستند تا فرد بیمار دچار زحمت نشود. تا این حد ازخودگذشتگی داشتند.
بچهها همیشه درحال دعا خواندن بودند. همیشه یکی نگهبانی میداد. یک تکه آینه را سر یک چوب باریک بسته بودیم و از پنجره بیرون میدادیم.
هر وقت نگهبان به در نزدیک میشد، برنامهمان را جمع میکردیم و دوباره بعدرفتنش کارمان را ادامه میدادیم. عزاداری ایام مذهبی، شادیها و مراسم دعا همه با این روند برگزار میشد.
لذت آزادی
وقتی اسممان توی صلیب سرخ رفت، ناچار شدند که هر ماه پولی را بهعنوان مقرری به اسرا بدهند. مقدارش ناچیز بود، اما با همان، آنچه را که میخواستیم، میخریدیم؛ مثلا شبهای عید، نان خشکها را آرد میکردیم و به نگهبانی پول میدادیم تا از شهر برایمان شکر بخرد. بعد با آن برای خودمان شیرینی میپختیم.
خیلی پیش میآمد که بچهها بهخاطر فشار و تنهایی دچار افسردگی میشدند. در این مواقع نمیگذاشتیم طرف خیلی توی حال و هوای خودش بماند. به زور هم که شده همصحبتش میشدیم. تئاتر بازی میکردیم و طرف را آنقدر میخنداندیم که برای مدتی همهچیز را فراموش کند.
روزی که قطعنامه امضا شد، گریه میکردیم، اما عراقیها سر از پا نمیشناختند؛ چون میدانستند که بهزودی به خانه برمیگردند. خبر فوت امام در آن دوران، بدترین خاطره ما بود. همه گریه میکردیم؛ حتی عراقیها با دیدن گریه ما اشک میریختند.
روزهای سختی بود، اما گذشت. لذت آزادی همهچیز را جبران کرد؛ اگر چه وقتی رسیدم که فهمیدم پدرم چند سال قبل از این فوت شده و آرزوی دیدن من به دلش مانده. اگر چه همه خواهرزادهها و برادرزادهها بزرگ شده بودند و فامیل در نگاه اول برایت غریبه بود، اما آزادی لذت خودش را داشت؛ لذتی که تمامشدنی نیست.
*این گزارش دوشنبه ۲۵ مرداد ۹۵ در شماره ۲۱۰ شهرآرامحله منطقه ۵ چاپ شده است.