اولین روزهای کارم در روزنامه خراسان بود و قرار بود در سرویس فرهنگی و اجتماعی کار کنم، یعنی خودم علاقه داشتم که در این دو گروه باشم. صفحه حوادث نیز در همین گروه بود و سرویس مستقلی نداشت. خبرنگار و نویسنده صفحه حوادث هم آقای توپریز بود، مردی نازنین دوستداشتنی و کاربلد. به من گفت که میخواهم بروم دادگاه تو هم میآیی؟ گفتم: بله برویم. برای اولین بار دادگاه را از نزدیک میدیدم آن هم دادگاهی که پروندهای مربوط به قتل را بررسی میکرد. قاتل و خانواده مقتول و داستانهای روحآزاری که در این دادگاهها هست مرا که آدم صلحجو و دلنازکی بودم بهشدت تحت تأثیر قرار داد.
امیرمحمد پهلوان که همراه خانوادهاش در محله الهیه سکونت دارد، از یکدهه پیش هر تاسوعا و عاشورا با لباس تعزیهخوانی وارد روستای آبا و اجدادیاش میشود تا ارادتش را به آستان حضرت دوست بهجای آورد، رسمی که او را «علیاکبر خوان» و «قاسمخوان» گروه تعزیه روستای «حسینآباد» شیروان کرده است.آنطور که خودش میگوید تعزیهخوانی در بین فامیلشان موروثی است و نقشها و اشعار آن سینهبهسینه و نسلبهنسل از پدران به پسران رسیده است.
سیدمحمود مقدم نائینی، نظامی بازنشسته هر روز به عادت سی و چند ساله ساعت 4صبح از خواب برمیخیزد، نماز و قرآن و مفاتیحش را میخواند، پیادهرویاش را میکند و بعد سراغ کتابخانهاش میرود تا یادداشتهای روزانهاش را از کتابهای مورد علاقهاش رونویسی کند و به این ترتیب نهتنها خیال پیرشدن ندارد که به قصد جنگیدن با آلزایمر به دنبال عملیکردن آرزوهای بچگیاش است؛ یعنی «مخترع شدن» در دهه80 زندگیاش.
در هنر گذر عمر را نمیفهمی. هر روزت تازه است. این یعنی گریز از تکرار. آنچه آدم را نابود میکند پدیده تکرار است. این هنر پله روبه جلو است. هر کاری که ارائه میدهی کاملتر از قبلی است. هر اثر جزئی از هنرمند است چون زمانی از عمرش را در آن سپری کرده است. با همه این اوصاف اگر صدبار دیگر به دنیا بیایم باز همین راه را پیش میگیرم چون دنیایی را جذابتر از دنیای هنر نمیشناسم.
از همان کودکی به بازیگری علاقه داشت اما غم از دست دادن خواهر و مادرش که در نه و یازدهسالگی رقم خورد، حس و حالی برایش نگذاشت. در مقابل احساس میکرد باید بنویسد تا غمش سبکتر شود و در حال حاضر جزو نمایشنامهنویسان است.
حدیثه عدالتجو اکنون در آستانه بیستوهشتسالگی با افتخار در عرصه معلمی فعالیت دارد و همزمان در فعالیتهای هنری مشغول است. او فیلم کوتاه «روشنتر از خاموشی» را کارگردانی کرده است.
از سال90 دور ایران راه افتادم و کلی کار کردم. سال98 سکتهای کردم. آن موقع معاون روابط عمومی سازمان کتابخانهها، موزههاو مرکز اسناد آستان قدس رضوی بودم. گفتم در سازمان کهنهتر و بااطلاعتر از من نیست. این همه اطلاعات را کسی ندارد پول که نمیخواهم حداقل هوایم را داشته باشید و اطلاعات و تجربیاتم را برای خودتان نگه دارید. اما کملطفی کردند و من هم شش ماه زودتر خودم را بازنشست کردم. سال99 هم یک سکته دیگر. این اتفاق همسرم را پیر کرد.
مرحوم علی اصغری بیشاز 50سال پیش بود که به این محل آمد. او خیاطی را از مدتها قبل پیش استادانی چون حاجآقا قدیریان و آقای همتیان فراگرفته بود. البته علیآقا از آنها فقط دوختودوز یاد نگرفت، بلکه درس قرآن را هم از آنها آموخته بود. بعد از اینکه خوب این حرفه را فراگرفت، زیرزمین منزلش را مغازه کرد و تا وقتی توان کار کردن داشت، همانجا به خیاطی مشغول بود.
محمد حداد، زابلی است، اما به قول خودش از وقتی چشم باز کرده، در مشهد بوده است، در محله قلعهساختمان. کارگاه دوتارسازی او همیشه خدا، زیر تلی از تراشههای چوب گم است؛ زیرانبوهی از کاسههای دوتار. یک دوتار کندهکاری نگینشده هم به دیوار آویزان است که نشانه هنرنمایی اوست.
استاد حداد، سرشناسترین دوتارساز مشهدی است. بسیاری از دوتارسازهای دیگر افتخار میکنند که شاگرد او بودهاند. او دوتارسازی را از یک هنردستی به یک صنعت نزدیک کرده است.
یگانه پورمنافی هنرجوی هنرستان فنیوحرفهای راهنور در بولوار شاهنامه است؛ دختر هجدهسالهای که در رشته خیاطی تحصیل میکند و دنیایش با طراحی، پارچه، لباس و دوختودوز زیباتر شده است. او از کودکی بهسراغ نخ و سوزن رفته و اکنون هر هنری را که مستقیم یا غیرمستقیم به پارچه، لباس، دوخت، تزئینات و طراحی آن ارتباط دارد، استادانه بلد است. او در سال1396 وقتی که فقط سیزدهسال داشت، مدرک فنیوحرفهای خیاطی را دریافت کرد و از همان موقع این هنر را به بانوان محلهشان آموزش میدهد.
17سال داشته که جبهه و جنگ راه به خانهشان باز میکند. او هم اسلحه به دست میگیرد و از کشورش دفاع میکند. اما جنگ مسیر هنر را هم برایش باز میکند. بهدلیل صدای بم و پُری که دارد، مسئول تیپ سمعی و بصری313 نبیاکرم(ص) میشود تا با رزمندگان مصاحبه کند و اخبار مناطق جنگی را پوشش دهد. حالا محمد گلصفت، ساکن محله ایثارگران و مدرس دانشگاههای هنر و معلم هنرستانهای پسرانه است. بیش از 30سال تجربه آموزشی در رشته گرافیک دارد و داور جشنواره استقبال از بهار مشهد هم بوده است.
سیبچه را از سالها قبل میشناسم و گاه و بیگاه داستانهایش را از قاب تلویزیون دنبال میکردم. مرد ساده میانسالی که با رفتار و گفتاری خودمانی از جنس مردم کوچه و بازار موضوعهای اجتماعی خرد و کلان را در قالب طنز به ما گوشزد میکرد. حالا هر جای دیگر در برنامهها و آیتمهای مختلف که او را میبینم باز با همان نام سیبچه میشناسم و همان آدم ساده و بیغل و غش برایم تداعی میشود.
باوجود تصورم قرار مصاحبهمان در یک لوکیشن هنری نیست و کلاس درس یک مدرسه رسانهای محل صحبت ماست.
«مرغ سحر ناله سر کن/ داغ مرا تازهتر کن» کمتر کسی در جامعه ایرانی پیدا میشود که این بیت و ابیات بعدی را با خودش زمزمه نکرده باشد؛ تصنیفی که در حافظه تاریخی ملت ایران ثبت شده است. در همان روزها مرتضی نیداود با آهنگسازی روی این تصنیف آن را جاودانه کرد. این شعر دوران خفقان عصر رضاخانی و فشارهایی را که بر ملت ایران و استبدادستیزان آمده است، به تصویر میکشد. شاعر این تصنیف نیز کسی است که سالها رودرروی استبداد رضاخانی ایستاد و هرگونه حصر و تبعید را به جان خرید.
لباسهایی تنمان کردند که بهشدت کثیف بود و بوی بسیار نامطبوعی داشت، بعد از اینکه آن لباسها را پوشیدم دو روز تن و بدنم به خارش افتاد،ما حتی یک سرویس رفت و برگشت هم نداشتیم و باید با اتوبوس و مینیبوس و مترو از محلهای در بالای شهر تا خانههای خودمان برمیگشتیم.راستش آن روز خیلی ناراحت شدم، دلیل این همه بیاحترامی را درک نکردم، همانجا به خودم قول دادم آنقدر تلاش کنم تا روزی به جایگاه خیلی خوبی در سینمای ایران برسم.
زندگی این بانوی چهلویکساله ساکن محله لادن سالهاست با شعر و ادب گره خورده است. از نوجوانی دلش میخواسته شیوه خودش را در شاعری داشته باشد و در همان سن برای همراهشدن با شعر فارسی بهای زیادی پرداخته است، به همین دلیل دغدغهاش نوجوانان هستند. او احساس و عاطفه را عنصر غفلتشده شعر نوجوان میداند. هر جا که ببیند نوجوانی علاقهمند ادبیات است بیدرنگ او را در مسیر درست هدایت میکند.
قلبی را به تصویر کشیده که دیوار آن با حروف سرخ و سبز در هم تنیده شکل گرفتهاند؛ حروفی که کلمات «هنر در مامایی» و «فرزندآوری» را میسازند، با زیبایی و ظرافت. در وسط قلب هم مادری نوزادش را در آغوش گرفته و روی ضربان قلب ترسیم شده است.
الهه علویان با این اثر، در رقابتی کشوری که امسال به مناسبت روز جهانی ماما از سوی دانشگاه علوم پزشکی خراسان شمالی، شهرستان بجنورد برگزار شده بود برگزیده شد. او، 22سال سابقه کار دارد و در این مدت زایمانهای زیادی گرفته است. دوره نوجوانی به هنر علاقه داشته و هیچگاه فکر نمیکرده روزی ماما شود ولی حالا او هنر و مامایی را با هم تلفیق کرده است.
صدیقه پاشنهطلا از بیستویکسالگی دستبهکار شدهاست. او که قبل از ازدواج هم اهل خلق آثار هنری بوده است، بعد از ازدواج، به دلیل مخالفت همسرش با کار بیرون از خانه، دست به کاری خانگی میزند. «قبل از ازدواج اهل کارهای هنری بودم و به مناسبت تولد دوستانم، برای آنها چیزهایی با خاک رس درست میکردم. همزمان کار بیرون هم داشتم و در آتشنشانی کار دفتری انجام میدادم. ازدواج که کردم، همسرم گفت با کار بیرون مخالف است و دوست ندارد بیرون از خانه کار کنم. من هم قبول کردم. در خانه کارهای هنری انجام میدادم.»
آثار هنرمندان مهاجر افغانستانی که پی کار و هنر را گرفتهاند، حالا از نمایشگاه «وطن مهر» سر برآورده است. نمایشگاهی که سیام خرداد ماه هر سال، مناسبت روز پناهنده بهانه شکلگیریاش میشود تا هنرمندان مهاجر افغانستانی را دور هم جمع کند.
امسال نیز طبقه ششم بازار بزرگ ملل در محله شهید آوینی مکان برپایی این دورهمی هنرمندانه است که از پنجم تا دهم تیرماه برپا است. موسیقی محلی و سنتی افغانستان حال و هوای خاصی به نمایشگاه دستاوردهای هنری مهاجران و پناهجویان افغانستانی بخشیده است.
لحظاتی با دیدن نقش و نگارها و تابلوهای نصبشده بر دیوار مبهوت میشوید و میایستید و با تأمل به آنها مینگرید. اینجا در تاریخ و فرهنگ 2 کشور غرق میشوید.
اینجا خانه فرهنگ و هنر افغانستان و ایران است، مکانی برای اهل هنر و علاقهمندان به هنرهای تجسمی از هر 2 کشور. جایی که فرهنگ و هنر 2 ملت با هم پیوند خورده و زبان گویای آنها شده است. اینجا اشعار مولانا و حافظ را با قلمی زیبا نصبشده و نوشتهشده بر در و دیوارش میبینید.
پولی که مرحوم پدر برای تحصیلم در اروپا کنار گذاشته بود را بیپروا و بیتوجه به آینده، صرف بازسازی «تئاتر نادر» کردم و به همراه یکی از دوستانم دو سال عاشقانه تلاش کردیم، اما سال 1338 دیو ورشکستگی به سراغمان آمد و همه چیز نیست و نابود شد. برنده اصلی تصمیم من، مرحوم مشحیدر سمسار بود که همه چیز را درو کرد و در انبان خویش ریخت. اشک حسرتی بود که در آن روز تلخ و سرد زمستانی بر گونهام در میدان ده دی ماسید! در به دری یک هنرپیشه حرفهای گریبانم را گرفته بود و بدینسان چند روز بعد از آن اتفاق به پیشنهاد یکی از دوستانم به تهران رفتم.
مکانی با نام «مکتب بافت» که با شعار «جایی که هر مشهدی میتواند ریشههای گمشدهاش را در آن بجوید» قرار است تکهآیینههای شکسته از تخریب بافت تاریخی و قدیمی شهرمان را پیداکند و با تاریخ و پیوندهای عاطفی و مذهبی درهم آمیزد تا این تکههای بههمچسبیده نمایانگر تصویر گذشته باشند که به مرور زمان بتوان آن را احیاکرد.
البته زیرنظر «مکتب بافت» در هفته گذشته «خانه خراسان» نیز در همان ساختمان خیابان وحدت3 افتتاح شد.