حوادث - صفحه 3

عبدالجواد روح‌القدس تعریف می‌کند: قزاق‌ها با قنداق تفنگ سروصورتش را مجروح کردند و او را با خود بردند. روح‌القدس را هر شب شلاق می‌زدند و شکنجه می‌کردند. او در وقت شهادتش تنها ۳۴‌سال سن داشت.
حجت‌الاسلام والمسلمین سیدمحمدامین هاشمی طلبه جهادگر یکی از بسیار افرادی بود که بعد از سیل به یاری خانواده‌های سیل زده شتافت، او از کارواشش هم مایه گذاشت و خودرو‌های سیل‌زده را رایگان صفرشویی کرد.
ساعت‌۱۴:۲۶ بعدازظهر، صدای مهیب انفجار به گوش می‌رسد، اما حیرت از چنین جنایتی آن هم در زمین مقدس مشهد و در روز عاشورا سبب می‌شود تا همه دیر و سخت باور کنند که در حرم بمبی منفجر شده است.
علی شعبانی می‌گوید: بنّایی بلد نیستم، اما می‌توانستم ماشین همسایه را مجانی تعمیر کنم تا کمکی کرده باشم؛ بنابراین گفتم فردا صبح ماشینش را به تعمیرگاه بیاورد.
دو خانه‌ای که فوتی داشته، همان شکلی است که بود؛ گل آلود و متروک. پدر و مادر بنیامین و مشکات در یک خانه سکونت داده شده اند و حاج آقای وارسته که همسرش را در سیل از دست داده است، در خانه دیگری.
خدیجه گلمکانی می‌گوید: همسرم که بچه‌ها را از نورگیر بیرون آورد، آنها را به داخل خانه بردم. از ترس و سرمای آب لب‌هایشان کبود شده بود و می‌لرزیدند.
در شهریور سال‌۱۳۲۷ خورشیدی در عرض یک ماه در مشهد -که جمعیتش از چند‌صدهزار نفر تجاوز نمی‌کرده است- ۴۳۶‌نفر خودکشی کرده‌اند.
 غدیر غدیری تعریف می‌کند: آن روز باران که شدت گرفت، ساکنان آن خانه‌ها از ترس به بالای گودال رفتند؛ برای همین با آنکه خرابی زیادی داشت، خدا را شکر با مرگ ومیر همراه نبود.
حجت‌الاسلام‌والمسلمین داوودی‌نژاد می‌گوید: یکی از مشکلات در مسیر کمک‌رسانی به سیل‌زده‌ها واضح‌نبودن درگاه‌های کمک است. اگر گروه جهادی مسجد محله فعال نبود، امکان کمک به سیل‌زده‌ها نبود.
مهدی کرامتی بیرم آبادی می‌گوید: موتور را به دست گرفتم، داشتم برمی گشتم که سیل از بالادست رسید. نزدیک تک درخت زیر پل بودم. تا جایی که جا داشت، سعی کردم برپا بمانم!
افزایش ناگهانی تقاضا برای دریافت خط تلفن بین سال‌های‌۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ سبب نایاب‌شدن خط و شماره در شهر می‌شود؛ آن‌چنان‌که در مشهد بازار سیاه تلفن به وجود می‌آید و به‌مرور از شدت آن کاسته می‌شود.
مادرم سرپا بود. راه می‌رفت و کارهایش را خودش انجام می‌داد. دوسالی بود که خانه را خریده بودند و پدرم هنوز داشت قسط هایش را‌ می‌داد که روی سرشان خراب شد. مادرمان بین سیلاب ماند.
آنهایی که اعتقاد داشتند جهاد فقط رسیدگی به مناطق محروم نیست، آستین بالا زدند و کمک را از همسایه‎‌های خود شروع کردند و با سطل‌های کوچک و بزرگ، خانه‌های آب‌گرفته را خالی کردند.
طیبه زینعلیان می‌گوید: در  محله مهدی آباد، روضه‌های خانگی برپا بود و  در  همه آن‌ها خرما و حلوا پخش می‌کردند. بالای در منازل پارچه مشکی نصب شده بود. دوره‌های قرآن خانگی هم برای شهدا ختم برداشته بودند.
سرآتشیار علی اخلاقی افضلی می‌گوید: غواصی در سیلاب، کار بسیار خطرناکی است. میان آن گل ولای همه چیز پیدا می‌شود؛ از خاروخاشاک تا اشیای تیز و برنده. داخل سیلاب نه نوری هست نه نشانه ای، دید صفر است.
ساعت حوالی ۱۱ شب بود و باران دوباره باریدن گرفته بود. خسته از این سو به آن سو دویدن، تصمیم گرفتیم کار را متوقف کنیم. داشتیم برمی‌گشتیم که زنی میان‌سال با جمله‌اش میخکوبمان کرد: «تو را به خدا بیایید کمک کنید.»
سیدرضا ظریفیان، متوجه می‌شود بچه‌های کلاس اول و دوم به‌شدت ترسیده‌اند؛ «بچه هفت‌هشت ساله کوچک است و در چنین شرایطی دنبال پدر و مادرش می‌گردد؛ برای همین تعدادی از آنها گریه می‌کردند و به زبان می‌آوردند که مادرشان را می‌خواهند.»
هیچ‌یک از ما تصور نمی‌کردیم باران چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت که کمتر از ۴۰ دقیقه بود، چنین خسارتی به بار آورد. آنچه در کوچه سپاه‌۶۹ پیش آمده، توصیف‌کردنی نیست.
دوره آموزشی مهارت‌های آتش‌نشانی برای شهروندان تأثیر بسزایی در کاهش میزان حوادث دارد.
ماجرای آشنایی محبوبه برجی با گروه «دوام ثامن»‌و آموزش‌های زندگی‌بخش آن به پنج‌سال پیش برمی‌گردد.