کد خبر: ۷۴۵۳
۲۰ مهر ۱۴۰۵ - ۱۶:۳۰
رنج‌های جانباز طرقی از بی‌توجهی‌ها

رنج‌های جانباز طرقی از بی‌توجهی‌ها

حسین صفائی، جانباز دفاع مقدس که در ابتدا به خاطر ترکش تنها 5 درصد جانبازی برایش ثبت شده حالا چند سالی است دچار عوارض شیمیایی شده است. انگار همیشه منتظر این اتفاقات بوده، می‌داند که شیمیایی عوارض نهفته دارد. 

روی تخت دراز کشیده باشی و چشمت به سقف خشک شده باشد و حتی یک جرعه آب و یک لقمه نان به‌راحتی از گلویت پایین نرود. تمام بدنت پر از درد و حالت تهوع‌های بعد از شیمی‌درمانی باشد. کسی باشی که تا چند وقت پیش زمین زیر پایش محکم بوده، ولی حالا نتوانی بدون کمک پایت را زمین بگذاری و چند قدم راه بروی. روز‌های متمادی چشمت به در و گوشت به زنگ تلفن باشد. اما هیچ‌کس خبری از تو نگیرد، چه حالی داری؟

این‌ها حرف‌های «حسین صفائی» جانباز دفاع مقدس است که تمام دردهایش را تحمل می‌کند، ولی این انتظار کشنده برایش سخت است. آنقدر دلش گرفته است که یک روز پیام می‌دهد و از ما می‌خواهد پای درد و دل‌هایش بنشینیم.

 

از بی‌اعتنایی دلم می‌گیرد‌

می‌پرسم: «چرا پیام دادید؟» بغض نمی‌گذارد کلمات بیرون بیایند و به‌سختی با یک لبخند تلخ می‌گوید: «از دلتنگی». دیگر همان صدای خسته هم راه گلویش را پیدا نمی‌کند که بیرون بیاید. نم اشک چشمانش را خیس می‌کند.

صدایش می‌لرزد. می‌گوید: «بیان بعضی مسائل سخت است! دو سال خانه‌نشین باشی و هیچ‌کس حالی از تو نپرسد.». چند لحظه‌ای ساکت می‌شود تا بتواند حرف بزند و تأکید می‌کند: «هیچ‌کس... هیچ کس!». دو سال هست که درد و رنج امان لحظه‌هایش را بریده است، ولی آن چیزی که باعث می‌شود شکایت کند، بیماری نیست! بی‌توجهی و بی‌اعتنایی است.

می‌گوید: «دو سال است چشم‌انتظار تشکیل کمیسیون هستم که درصد جانبازی‌ام تغییر کند تا هزینه‌های درمانی‌ام کاهش پیدا کند، ویلچر خواستم ندادند، زنگ زدم جواب سربالا دادند، حتی با این وضعیت سخت بنیاد رفتم، جوابم را ندادند... ما وقتی رفتیم به این فکر نکردیم که در این راه پولی بگیریم، برای دل خودمان رفتیم، انتظار چیزی نداشتیم. الان هم نداریم، ولی دلم درد می‌آید وقتی این بی‌اعتنایی‌ها را می‌بینم.».

 

باید پارتی داشته باشی

از وقتی که عوارض شیمیایی‌شدن دارد خودش را یکی‌یکی نشان می‌دهد و تشدید می‌شود درخواست کمیسیون داده است تا بنیاد شهید پرونده‌اش را دوباره بررسی کند. ۵ درصد جانبازی‌اش به‌خاطر ترکشی است که هنوز مهمان کتف چپش است.

خجالت دارد وقتی یک جانباز می‌گوید: «باید پارتی داشته باشی تا کارت راه بیفتد. اگر پارتی باشد برایت همه‌کار می‌کنند. الان شبیه دستمال کاغذی شدیم که استفاده‌شده و باید دور انداخت. حتی جوابم را درست نمی‌دهند.».سرش را پایین می‌اندازد و بغض می‌کند. تأکید می‌کند: «نمی‌خواهم ناشکری کنم، گله کنم، کمک هم نمی‌خواهم اما...».

 

اگر حالم خوب بود اینجا نبودم

شنیدن جواب سربالا که هربار به بنیاد می‌رود دریافت می‌کند، خسته‌اش کرده است. می‌گوید: «یک عده آنجا مشغول کار هستند که هیچ درکی از شرایط جانباز ندارند. چه می‌فهمند درد چیست؟ فقط می‌گویند آقا نمی‌شود. کمیسیون، نوبت شما نشده. ویلچر، نداریم. فقط‌نمی‌شود. برخورد‌هایی که به چشم خودم دیده‌ام.».

او هر روز درد کشیده و رنج خانواده و بچه‌هایش را دیده است. باز هم اصرار دارد: «اگر بگویند حقی نداریم راست می‌گویند. ما برای خودمان حق قائل نیستیم. وظیفه‌مان بوده. با خدا معامله کرده‌ایم. ولی هر کاری می‌کنند فردای قیامت باید جوابگو باشند اگر ما حق داشته باشیم.».

تمام روز‌های گذشته‌اش همراه با سختی بوده است. همین یک‌ساعتی که روی تخت نشسته و پاهایش آویزان است و با ما حرف می‌زند، پاهایش ورم کرده‌است. روی تختش می‌چرخد و پاهایش را روی تخت می‌گذارد و می‌گوید: «اگر حالم خوب بود اینجا نبودم، سوریه بودم.».

اگر بگویند حقی نداریم راست می‌گویند. ما برای خودمان حق قائل نیستیم. وظیفه‌مان بوده. با خدا معامله کرده‌ایم

 

با تمام درد‌ها خدا را شاکرم

انگار همیشه منتظر این اتفاقات بوده است. می‌داند که شیمیایی عوارض نهفته دارد. دو سال بعد از اینکه از جبهه برمی‌گردد، علائم شروع می‌شود. ناراحتی شدید معده می‌گیرد و دکتر میوه را برایش ممنوع می‌کند.۲۲ سال لب به میوه نمی‌زند.

چندسال پیش قلبش ناراحت می‌شود و بالون می‌زند. سال ۹۲ دچار خونریزی شدید معده می‌شود و دوبار عمل می‌کند. سال ۹۵ هم روده‌هایش خونریزی می‌کند و مجبور می‌شود چند وقتی بستری شود. سرفه‌ها هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود.

طی آزمایشات مختلف متوجۀ سرطان ریه می‌شود و شیمی‌درمانی را شروع می‌کند تا کمی بهبود یابد. دوماه نمی‌گذرد که متوجه سرطان کبد می‌شود و تا الان درگیر شیمی‌درمانی است. صفرایش را عمل کرده و ناراحتی کلیه هم به دردهایش اضافه شده است. به‌سختی حرف می‌زند و گاهی نفسش به شماره می‌افتد.‌ می‌گوید: «اثرات گاز‌های شیمیایی است که حالا دارد خودش را نشان می‌دهد.».

تقریباً تمام اندام‌های داخلی بدنش درگیر است. تمام مو‌های سر و صورتش ریخته است. عکس قبل از شیمی‌درمانی‌اش را نشانم می‌دهد و می‌گوید: «من هنوز پنجاه سال ندارم، ولی فکر می‌کنند هفتاد سالم است. با این حال خدا را شاکرم.».

 

باید از جیب خرج کنم تا پول را بدهند

سرفه می‌کند و صدایش زنگ‌دارتر می‌شود. اسپری بنفش چارۀ کار است تا کمی سینه‌اش را آرام کند. گوشۀ روتختی‌اش را بالا می‌دهد که زیرش پر از عکس‌های مختلف و پرونده‌های مختلف پزشکی است. خرج هرکدامشان پانصد تا هفتصد هزار تومان است.

هزینه‌های شیمی‌درمانی و دارویی و بستری‌شدن‌های پی‌درپی و عکس و سی‌تی‌اسکن و سونوگرافی که پشت سر هم تکرار می‌شود، امانش را بریده است. ظرف ۳ روز ۴ میلیون تومان هزینه کرده که دوبرابر حقوق یک‌ماهش است. توی دست‌هایش دیگر رگ پیدا نمی‌شود. روی سینه‌اش برای تزریق پورت کار گذاشته‌اند.

برای هر شیمی‌درمانی باید یک‌میلیون و پانصد بپردازد. می‌گوید: «درست است بیمه این پول را می‌دهد، ولی هربار شش هفت ماه طول می‌کشد.». آخرین‌باری که هزینه‌ها را دریافت کرده فروردین بوده است و حالا باز دارد از جیب خرج می‌کند.

در جواب «پشیمان نیستی؟» می‌گوید: «آدم مگر از خوبی پشیمان می‌شود. هرگز به ذهنم نرسیده است که بگویم چرا جنگیدم. وظیفه‌ام بوده است. ما مثل چادر برای این مملکت بودیم تا امنیت داشته باشد.». کارش را شبیه معامله‌ای می‌داند که باید سود و زیادنش را پذیرفت. هنوز پای اعتقادش است و بی‌اعتنایی مسئولان و دیگران پشیمانش نکرده که اظهار می‌کند: «اگر خدا قبول کند، ضرر نکردم.».

این چهارده ماه سخت.... یعنی تمام دهان و لثه و زبانش زخم می‌شود جوری که نتواند یک جرعه آب یا یک لقمه غذا را پایین بدهد. یاد آن چهل روزی می‌افتد که نمی‌توانست چیزی بخورد و از گرسنگی چشم‌هایش جایی را نمی‌دید تا آنجا که بیهوش و بی‌رمق کارش به بیمارستان کشید.

دست‌وپاهایش بی‌حس است. می‌گوید: «حتی کفش‌هایم را احساس نمی‌کنم. پایم روی زمین بند نمی‌شود. باید به یکی تکیه کنم تا بتوانم با کمک عصا چند قدمی راه بروم یا گاهی با ویلچر قرضی بیرون می‌روم.».

حالا این را اضافه کن که نباید بوی غذا در خانه بپیچد، باید بیرون آشپزی کنی، نباید صدایی بلند شود، نباید خانه شلوغ شود، حتی هفت هشت ماه تلویزیون را روشن نمی‌کنی یا فقط به تصویرش زل می‌زنی. این‌ها شرایط خانه‌اش است که باید به‌خاطر حال پدر مراعات کنند. صدای بلند و شلوغی حالش را بد می‌کند. حتی بوی غذا باعث حالت تهوعش می‌شود.

 

رنج های جانباز طرقی از بی توجهی ها

 

شعر‌های ما هنوز نا‌تمام

یاد روز‌های خوبش می‌افتد که موقع خواندن کتاب از شام و ناهارش هم فراموش می‌کند. آنقدر شوق یادگرفتن دارد که هر کتابی را فکر کند که به دردش می‌خورد، با علاقه شروع می‌کند و تا تمام نکند زمین نمی‌گذارد. گاهی داستان کوتاه می‌نویسد و گاهی هم از سر ذوق شعر می‌گوید.

دفتر شعرهایش بالای سرش است تا هر وقت کلمات در ذهنش جوشیدن گرفت، آن را روی کاغذ بنویسد. حالا بیماری، اعصابش را خسته و فرسوده کرده و توان از دست‌هایش گرفته است. حالا دیگر نه حوصله دارد دو خط کتاب بخواند و نه انگشتانش رمق نوشتن دارند. با حسرت از روز‌هایی که به قول خودش کتاب را می‌خورد یاد می‌کند و دفتر شعرهایش را نگاه می‌کند.

برایمان شعر نمی‌خواند به خس‌خس سینه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید: «خودتان بخوانید نفسم اجازه نمی‌دهد.». تخلص شعری‌اش ساویز به معنای پاک است. شاید شبیه جانباز.

 

زندگی بدون صدا

تصورش دشوار است که یک‌دفعه بیدار شوی و ببینی که دیگر نمی‌توانی حرف بزنی. شرایطی که حسین چند ماه پیش تجربه می‌کند. وقتی بیدار می‌شود صدایش بالا نمی‌آید. اعصاب حنجره‌اش فلج شده است و کار نمی‌کند.

شرایط سختی را خانواده پشت سر می‌گذارند. همسرش می‌گوید: «۳ ماه صدا نداشت. خانه‌مان سوت و کور شده بود.». برای کسی که روی تخت است و نیاز به مراقبت دارد، چه چیز سخت‌تر از اینکه نتواند حتی نیازش را بگوید. سه‌ماهی که همسرش مدام چشم به پشت سر دارد که نکند او چیزی بخواهد و نتواند بگوید. یک اضطراب مداوم که با حل مشکل حنجره‌اش کمتر می‌شود!

 

اگر نیت کردید بروید

پدرش تا وقتی جنگ نبود سر کار می‌رفت و نان سر سفرۀ خانواده می‌آورد. ولی وقتی جنگ می‌شود انگار وظیفۀ بزرگ‌تری به گردن دارد. خودش راهی می‌شود و پسر‌ها هم پشت سر هم می‌روند. پدر حجت را تمام می‌کند. می‌گوید: «اگر همه‌تان شهید بشوید، باز من خودم هستم.».

مۀ برادر‌ها می‌روند. هر از گاهی یکی‌شان می‌آید و دیگری می‌رود. حسین و قاسم دو برادری بودند که یکی کردستان بود و دیگری جنوب و یک‌سال یکدیگر را ندیدند. انگار جبهه‌رفتن برایشان از نان شب واجب‌تر است.

مادر هم می‌خواهد پسرهایش قدم در راهی بگذارند که خدا می‌خواهد. مادر مشتاق است. شاید در دلش حسرت دارد که چرا او نمی‌تواند خودش را پای خاکریز‌ها برساند و در مقابل آماج حملات دشمن بایستد. خودش ساک نورچشم‌هایش را می‌بندد و آن‌ها را راهی جبهه می‌کند. به پسر‌ها می‌گوید: «راضی نیستم اگر نیت کردید؛ جبهه نروید. مرد باشید و اگر فکر جبهه کردید ساکتان را ببندید، وگرنه شیرم را حلالتان نمی‌کنم.».

 

جانباز، برادر شهید

جبهه‌رفتنش شش خوان دارد. پنج‌بار می‌رود و هربار دست خالی برمی‌گردد. اما مگر به‌همین راحتی می‌شود از چیزی که دلت می‌خواهد دست بکشی؟ در خوان ششم، درخواستش قبول می‌شود و می‌تواند به آرزویش برسد. حسین ۱۶ ساله است که به‌عنوان بسیجی پایش به جبهه باز می‌شود. چند وقتی آموزش می‌بیند و بعد در عملیات شرکت می‌کند و خط‌شکن می‌شود.

هرجا لازم باشد می‌رود. از کردستان گرفته تا منطقۀ جنوب و سلیمانیه و مهران. در عملیات بدر ترکش به کتف چپش اصابت می‌کند و این اولین اثرات جنگ روی جسم او است. به‌محض بهبود این‌بار با پسرعمویش می‌رود که او  مجروح می‌شود.

سال ۶۵ با عمو و برادر بزرگ‌ترش راهی می‌شود و در دفاع از مهران هر دو شهید می‌شوند. قاب تصویر دو شهید روی میز گوشه اتاقشان به تماشای صبر او ایستاده‌اند. برادر آن موقع ۲۳ سالش است و یک دختر شیرین زبان دارد و عمو ۶۰ ساله است که هر دو به فاصلۀ دو ساعت از یکدیگر در یک عملیات شهید می‌شوند. خانواده  در کمتر از دو ساعت دو داغ می‌بیند.

 

از کربلای ۴ تا سنگرسازی

کسی که حالش به هوای جبهه گره خورده است. هوای سنگین شهر را طاقت نمی‌آورد. همین که مشهد می‌آید باز دلش هوایی می‌شود و کوله‌اش را برمی‌دارد و دوباره می‌رود تا روحش نفس بکشد. حسین صفایی خاطرۀ کربلای ۴ را خوب یادش هست.

عملیاتی که لو می‌رود و هزاران شهید می‌دهد. از درگیری‌های سنگین آن شب تعریف می‌کند که سرفه امانش نمی‌دهد و چند لحظه‌ای ساکت می‌شود. از خرمشهر تا شلمچه زیر آتش سنگین دشمن است. شبیه تگرگ از آسمان آتش می‌بارد.

از خستگی در کانال از هوش می‌روند. ساعتی بعد وقتی بیدار می‌شود سینه و چشم‌هایش می‌سوزد. ریه‌هایش انگار آتش گرفته‌اند و حال خوبی ندارد. تازه می‌فهمد که شیمیایی شده است. استنشاق گاز‌های سمی، تمام سیستم داخلی‌اش را به‌هم ریخته است دو روزی طول می‌کشد تا به پشت خط منتقل شود و به بیمارستان زیرزمینی خرمشهر برود. چند وقتی در بیمارستان سربندر تحت درمان است. حالش که بهتر می‌شود به خانه برمی‌گردد.

بچه‌های جبهه هرجور شده خودشان را به جبهه می‌رسانند و گوشه‌ای از کار را می‌گیرند. حسین هم دو‌سه‌ماه بیشتر نیست و باز همان حکایت همیشگی. این‌دفعه آموزش لودر می‌بیند و سنگرساز بی‌سنگر می‌شود! کسی که در خط برای دیگران سنگر می‌سازد و خودش هیچ تأمین جانی ندارد.

در دشت وسیعی که هیچ جان‌پناهی نیست، او باید برای هم‌رزمانش سنگر بسازد. در برابر چرا دوباره رفتید، می‌گوید: «دوست داشتیم برویم منطقه کار کنیم، نمی‌خواستیم اینجا باشیم.».

 

همسرم ستون زندگی‌ام است

همسرش می‌گوید: «سال ۶۷ همسایه بودیم. دیدم حسین با لباس‌های خونی کوله بر دوش و چشم‌های بسته پشت در خانه‌شان است. از بیمارستان مرخص شده بود. خانواده‌اش رفته بودند تشییع شهیدی که دوستش بود. مادرم او را به منزل دعوت و پذیرایی می‌کند.».

آشنایی‌ای که بعد‌ها به ازدواج منجر می‌شود و الان به قول خودش حدود ۲۸ سال ستون زندگی‌اش شده است. چه آن‌وقت که علائم بیماری او در حد معده و اعصاب بود. چه حالا که ناراحتی‌اش شدت گرفته و همسرش شانه‌هایش را زیربار زندگی او گذاشته تا زمین نخورد.

همسری که در تمام مدت سختی بیماری‌اش پرستار و همراهش بوده است. شرایط خانه را فراهم می‌کند. چه وقتی که برایش از آشنایان ویلچر می‌گیرد و هر روز او را بیرون می‌برد تا  دلش نگیرد، چه حالا که خواب و بیداری‌اش یکی شده و گوش به زنگ این است که نکند حسین صدایش بزند و چیزی بخواهد و او نشنود.

برای کسی که مثل کوه پشتش بوده است، حالا خیلی سخت است که چهارده ماه خانه‌نشین باشد و روی تخت دراز کشیده باشد و حتی نتواند چند قدمی را تا دم در بیرون برود. برای مردی که عمری تکیه‌گاه خانواده‌اش بوده، حالا سخت است که بخواهد زیر بغل‌هایش را بگیرند و کار‌های شخصی‌اش را دیگران بکنند. اما حسین هنوز از پا ننشسته است و دارد برای زندگی‌اش تلاش می‌کند و گله‌اش از دیگرانی است که امثال او را درک نمی‌کنند.




* این گزارش سه شنبه ۱۷ مرداد سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۴۸ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.  

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
05:00
03:04
اینستاگرام